۹ دی ۱۳۸۷

1-ویس ورامین


کتابی که در دست دارم چاپ 1314"کتابخانه و مطبعه ی بروخیم" می باشد که مجتبی مینُوی آن را تصحیح نموده اند.
ویس و رامین همانند شاهنامه نخستین بار در هندوستان به چاپ رسیده است.
نسخه های خطی موجود به جز دو فصل از دو موضوع مختلف که در 9 ورق در موزه ی بریتانیا سه نسخه در موزه های برلین و بادلیان در آکسفورد و کتابخانه ی ملی پاریس می باشند . در سال 1912 Oliver Wardropآن را به انگلیسی ترجمه و منتشر کرده است.
همه ی کتاب های پس از اسلام(قبل از اسلام همه نابود گردیده است) به جز مثنوی دارای مقدمه است. ابتدا ستایش یزدان سپس پیامبران و امامان وسلطان و پادشاهان و مختصری در مورد خود نویسنده . در این کتاب نیز این ترتیب رعایت گردیده است.
ستایش یزدان

سپاس و آفرین آن پادشا را/که گیتی را پدید و آورد ما را

کتاب با این بیت آغاز می گردد و با ستایش های دیگر ادامه می یابد.

آغاز داستان ویس و رامین
در این بخش جشنی بسیار با شکوه با ابیاتی بسیار زیبا به تصویر کشیده می شود:

چه خرّم جشن بود اندر بهاران / به جشن اندر سراسر نامداران
ز هر شهری سپهداری و شاهی/ زهر مرزی پری رویی و ماهی

سپس نام شاهان و بزرگان خراسان و شیراز و آذربایگان و ری و گرگان و...را با همراهانشان می آورد .
تا به موبد می رسد که چشم همه را خیره کرده است:

سر ِ شاهانِ گیتی شاه مــــوبد/که شاهان چون ستاره ماه موبد
به پیش اندر نشسته جنگجویان / ز بـــــالا ایســـتاده ماهـــرویان
بزرگان مثل شیران شــــــــکاری /بتان چـــون آهــوان مـرغـزاری
نه آهـو می رمـیـد از دیـدن شیــر/ نه شیر تند گشت از دیدنش سیر
ز یک سو مطربان نالنده بر مُل / دگر سو بلبلان نالنده بر گل
همه کس رفته از خانه به صحرا / برون برده همه ساز تماشا
زمین از بس گل و سبزه چنان بود / که گفتی پر ستاره آسمان بود

این بیت ها به شکلی بسیار زیبا جشنی بهاری به خصوص خیره کننده بودن شاه موبد و همراهان و جواهر آلاتش را به تصویر می کشد که گویی در آن بزم شرکت داری.
(با کلیک روی عکس می توانید این صفحه از کتاب را بخوانید)

نظاره کردن ماهرویان در بزم شاه موبد
در اینجا پری رویان گیتی را با صفاتی مانند بت و ماه پیکر و نازدلبر و توصیف گون و رخ و پیکر و دیده چون گوزن و این که از کجای گیتی آمده اند ونامشان چیست را باز گو می کند. نام های که به کار رفته:شهرو از ماه آباد( همدان) آبنوش از گرگان، دینار گیس ، زرین گیس، شیرین ،پری ویس،آب نار،آب ناهید،گلاب، یاسمن. نامهای مه رویان چین و ترک و روم و بربر را نمی آورد و از آنها به نام بتان یاد می کند.

شاه موبد اینها را نظاره می کند و شهرو را در این بین از همه نیکوتر و خوشتر می یابد و با واژه ها یی ناب چندین بیت در وصف شهرو می سراید:

زمین دیبا شده از رنگ رویش/ هوا مشکین شده از بوی مویش
هم از رویش خجل باد بهاری / هم از مویش خجل عود قماری
خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد
شاه موبد شهرو را نزد خود می خواند و بر تخت می نشاندش و یک دسته گل صد برگ هم رنگ رخ اش به او می دهد. و از شهرو می خواهد که همسر او بشود .
به تنهایی مر و را پیش خود خواند/ به سان ماه نو بر گاه بنشاند
به رنگ روی آن حور پری زاد /گل صد برگ یک دسته بدو داد
به ناز و خنده و بازی و خوشی/ بدو گفت ای همه خوبی و کشی
به گیتی کام راندن با تو نیکوست / تو بایی در برم یا جفت یا دوست
که من دارم تو را با جان برابر/ کنم در دست تو شاهی سراسر
همیشه پیش تو باشم به فرمان / چو پیش من بفرمانست گیهان
تو را از هر چه دارم بر گزینم / به چشم دوستی جز تو نبینم
به کام زیم با تو همه سال / ببخشایم به تو سیم و زر و مال
تن و جان در رهت قربان کنم من/هر آن چیزی که گویی آن کنم من
اگر با روی تو باشم شب و روز / شب من روز باشد روز نوروز

شهرو چون این را از زبان شاه موبد شنید با ناز و نیکویی پاسخ داد چرا به او که شوی دارد افسوس دارد؟ او دارای فرزندانی از شوی خود است که همه گُرد و سالار و هنرمندند و بهترین ِ آنها "ویرو" است که آزاده و مانند پیل زورمند است.و سپس شهرو از جوانی خود می گوید:
ندیدی تو مرا روز جوانی/ میان ناز و کام و شادمانی
بسا رویا که از من رفت آبش / بسا چشما که از من رفت خوابش
اگر بگذشتمی یک روز در کوی / بودی آن کوی تا سالی سمن بوی
جمالم خسروان را بنده کردی / نسمیم مردگان را زنده کردی
و از حال اکنون خو د با رخ زردش و بوی کافور و قد دو تا شده اش می گوید:
زمانه زرد گل بر روی من ریخت / همان مشک ام به کافور اندر آمیخت
ز رویم آب خوبی را جدا کرد/ بلورین سرو قدم را دوتا کرد

و سخن شهرو با این دو بیت استادانه به پایان می رسد که می گوید برای پیری چو من جوانی کردن ناشایست است و این کار من موجب خواهد شد به چشم تو هم خوار شوم:
هـر آن پـیری کـه بُـرنایـی نمـاید/ جـهـانــش نـنـگ و رســوایی فـزایـد
چو کاری بینی از من ناسزاوار / به زشتی هم شوم به چشم تو خوار


ادامه دارد


۶ دی ۱۳۸۷

ویس ورامین - تریستان و ایزوت

نبینی باغبان چون گل بکارد
چه مایه غم خورد تا گل برآرد
به روزوشب بودبی خوردو بی خواب
گهی پیراید او را گه دهد آب
گهی از بهر او خوابش رمیده
گهی از خار اودستش خلیده
به امید،آن همه تیمار بیند
که تا روزی بر او گل بار بیند

" از نامه چهارم ویس به رامین"
*********
این قسمت در روز 8/10/87 به متن اضافه گردیده است:
زمانی که رامین ویس را ترک کرده و به "گل " دل می بندد .ویس شروع به نامه نگاری به رامین می کند که از زیباترین و مشهورترین نامه های تاریخ ادبی ایران است . در این نامه ها حالت های روحی و فکری ویس را نسبت به رامین با شعر های زیبا بیان شده است.

وقتی به جستجو در گوگل می پردازی بیشترین حرفها را در باره ی این کهن ترین داستان عاشقانه ایران زمین تارنگارهای خارج از ایران می یابی یک نمونه از آن را در اینجا می آورم. لازم به گفتن است که هیچ یک به شیرینی خواندن خود کتاب نیست.
*********

پروفسور هانس ورنر بیرهوف، صاحب کرسی روانشناسی اجتماعی در دانشگاه بوخوم ِ آلمان در یک اثر تحقیقی که اخیراٌ با نام «آنچه که عشق را پایدار می‌‌کند» انتشار یافته، از میان عواملی که به پایداری رابطه‌‌ی عاشقانه کمک می‌‌کند، بیش از همه بر رابطه‌‌پذیری فرد تاکید می‌‌کند. در این زمینه روانشناسان معتقدند که فرد هرگاه در سال‌‌های کودکی از محبت مادر به اندازه‌‌ی کافی بهره برده و اعتماد، محرمیت و مهر را در آغوش مادر تجربه کرده باشد، می‌‌تواند با معشوقش یک رابطه‌‌ی مطمئن برقرار کند. در غیراین‌‌صورت رابطه‌‌اش با معشوق از نوع رابطه‌‌ی نامطمئن و در نتیجه توأم با بدگمانی خواهد بود. چنین فردی از یک سو نزدیکی به یار را طلب می‌‌کند و از سوی دیگر به دلیل واهمه‌‌هایی که دارد، نزدیکی به او را نمی‌‌تواند تحمل کند. در داستان عاشقانه‌‌ی ویس و رامین، ویس از هر نظر قربانی مادر است. مادر با اقدام نامعقول خویش سرنوشت ویس را پیش از زاده شدن تعیین کرده و اکنون باید ویس به استناد عهدی که مادر با شاه موبد بسته، به جای زیستن در کنار شوهر جوان و مرد مورد علاقه‌‌اش، در بدترین احوال هنگامی که پدرش را کشته و او را از حجله‌‌ی زفاف بیرون کشیده‌‌ و به دست مردی فرتوت سپرده‌‌اند، به زناشویی با این مرد تن دهد، بی‌‌آن‌‌که خود در این سرنوشت ناخجسته کوچکترین شرکتی داشته باشد.

...

شخصیت رامین:

با وجود همه‌‌‌ی بدعهدی‌‌‌ها و جفاکاری‌‌‌ها وسخت‌‌‌گیری‌‌‌های اجتماعی و پایبندی به سنت‌‌‌ها، عشق به ویس در وجود این مرد نیروهایی را بیدار می‌‌‌کند که او را به خودیابی می‌‌‌رساند.
عشق به نظر من خود را در آینه‌‌‌ی دیگری شناختن است. عشق به این معنی نیست که خود را به خاطر دیگری از یاد ببریم. عشق به این معنی‌‌‌ست که خود را از برکت وجود دیگری به یاد بیاوریم. رامین هم خود را از برکت وجود ویس می‌‌‌شناسد. به یادش می‌‌‌آید که چگونه مردی‌‌‌ست. پس از رسیدن نامه‌‌‌های عاشقانه‌‌‌ی ویس به دست رامین که هر یک از شاهکارهای بی‌‌‌مانند ادبیات فارسی به شمار می‌‌‌آید، رامین با خود می‌‌‌گوید:

همیشه تو به مرد مست مانی/ که زشت از خوب و نیک از بد ندانی
چه بر خاک و چه بر دیبا نشینی/ز نادانی پسندی هر چه بینی
جفا را چون وفا شایسته خوانی/هوا را چون خرد بایسته دانی
ز سستی بر یکی پیمان نپایی/ز نادانی به هر رنگی برآیی


رامین این خودشناسی و خودیابی را مدیون عشق صادقانه‌‌‌ی ویس است. گفت و گوی دراز رامین با دل خویش، آیینه‌‌‌ای‌‌‌ست که شاعر به دست خواننده می‌‌‌دهد تا با وفاداری تمام چهره‌‌‌ی درون رامین را بنمایاند. پس از این خودشناسی نقطه‌‌‌ی عطفی در داستان عاشقانه‌‌‌ی ویس و رامین پیش می‌‌‌آید. رامین به نزد ویس می‌‌‌رود. با این حال اگر این دو دلداده در این لحظه به رغم همه‌‌‌ی آن رنجش‌‌‌ها توانایی نزاع و بخشش را نداشتند، پایان عشق آنها خوش‌‌‌فرجام نبود. اما این دو که به برکت عشق‌‌‌شان رابطه را درک کرده و اعتماد را از نو آموخته‌‌‌اند، به خودشناسی و خودیابی رسیده و سستی‌‌‌ها و ناتوانایی‌‌‌های خود را در آینه‌‌‌ی دیگری دریافته‌‌‌اند، به وصال یکدیگر می‌‌‌رسند و کامیابی واقعی را تجربه می‌‌‌کنند.
در روانشناسی مدرن بر یکایک این عوامل در کامیابی رابطه‌‌‌ی عاشقانه تأکید شده است. معاصر بودن داستان عاشقانه‌‌‌ی ویس و رامین و حتی علمی بودن آن از توانایی حیرت‌‌‌انگیز گوینده‌‌‌ی آن فخرالدین اسعد گرگانی‌‌‌ نشان دارد که می‌‌‌گویند مردی مطلع بوده و از حکمت و عرفان و دانش‌‌‌های رایج روزگار خویش بهره‌‌‌ای تمام داشته. با این حال اصالت این داستان به دلیل نزدیک بودن آن به واقعیت‌‌‌های زندگی انسان است.
*********
داستان تریستان و ایزوت نزد اهل هنر و ادب اروپا کجا و ویس و رامین نزد ما کجا !
داستان تریستان و ایزوت از زیباترین داستان ها عاشقانه است که از قرنها پیش مایه ی کار شاعران ونقاشان و موسیقیدانان اروپا قرار گرفته است. داستان تریستان و ایزوت را چندین شاعر به زبان فرانسه سرودند و در انگلیسی و آلمانی هم ترجمه و تلید شد.ریچارد واگنر موسیقیدان بزرگ آلمانی(1813-1883) داستان تریستان و ایزوت را به اپرا در آورد که از شاهکارهای موسیقی جهان به شمار می رود و تجدید رونق و رواج این داستان به دلیل همین اثر این موسیقیدان می باشد.
کتابی که دکتز پرویز خانلری ترجمه کرده اند اثر ژوزف بدیه و به نثر است.
دوستان گرامی متن بالا خلاصه ای از از مقدمه ی کتاب تریستان و ایزوت نوشته ی خانلری است.





۲۹ آذر ۱۳۸۷

با این همه غمان ،اندکی هم شادی باید!

آیین مهر و جشن یلدا سرو 4،000 ساله ابر کوه یزد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان /غلام همت سروم که این قدم دارد
(حافظ)


جشن یلدا ،جشن زایش مهر (خورشید) است. پیروان آیین مهر می دانستند که از نخستین روز دی رفته رفته روزها بلندتر و شب ها کوتاه تر میشود از این روی درخت سرو را که در آیین مهر نماد مهر تابان و زندگی بخش و نشانه ی نامیرایی و آزادگی و پایداری در برابر نیروهای مرگ آفرین بود می آراستند و با خود پیمان می بستند برای سال دیگر سرو همیشه سبز دیگری بنشانند.
چه خوش که ما هم این یادگار را زنده نگاه داریم .
پیوندهای خواندنی:
سرو مهر یا درخت یلدا
.
.

۲۳ آذر ۱۳۸۷

عشق نه ،مهربانی


در چین پیرزنی بود که بیش از بیست سال از راهبی نگهداری کرده بود. کلبه ای کوچک برایش ساخته بود و در حالی که او به خود کاوی مشغول بود برایش غذا می پخت .سرانجام روزی پیرزن به این فکر افتاد به راستی راهب در این سال ها چگونه خود را پرداخته است.
برای این هدف از دختری پر احساس کمک می گیرد. به آن دختر گفت:«برو و او را در آغوش بگیر و بی هیچ مقدمه ای ازاو بپرس «حالا چی؟»».
دختر نزد راهب رفت و بدون رو به رو شدن با مشکلی او را در آغوش گرفت و از او پرسید خوب چه می خواهد بکند؟.راهب به گونه ای شاعرانه پاسخ داد: «درختی کهن می روید بر صخره ای سرد در زمستان هیچ جا گرمایی نیست».
دختر نزد پیرزن بازگشت و آنچه را که رخ داده بود، بازگو کرد.
پیرزن با فکر به این که بیست سال از عمرش را برای او گذاشته است با خشم فریاد زد:« او نشان داد که به نیاز تو نمی اندیشد، و هیچ تلاشی برای درک تو نکرد. نیازی نبود که پاسخگوی شور و احساس تو باشد ولی دست کم می توانست از خود همدلی نشان دهد».
پیرزن بی درنگ به آن کلبه رفت و آن را به آتش کشید.

There was an old woman in China who had supported a monk for over twenty years. She had built a little hut for him and fed him while he was meditating. Finally she wondered just what progress he had made in all this time.
To find out, she obtained the help of a girl rich in desire. "Go and embrace him," she told her, "and then ask him suddenly: 'What now?'"
The girl called upon the monk and without much ado caressed him, asking him what he was going to do about it.
"An old tree grows on a cold rock in winter," replied the monk somewhat poetically. "Nowhere is there any warmth."
The girl returned and related what he had said.
"To think I fed that fellow for twenty years!" exclaimed the old woman in anger. "He showed no consideration for your need, no disposition to explain your condition. He need not have responded to passion, but at least he could have evidenced some compassion;"
She at once went to the hut of the monk and burned it down.


۱۲ آذر ۱۳۸۷

غزل فروش


تو پیاده روی کنار خیابون دانشگاه تهران ایستاده بود. اومد طرفمون نگاش کردم حرکاتش نشون می داد تازه کاره .نگام تو صورتش موند ،به هم خیره شده بودیم با نگاه و بی هیچ کلمه ای حرفای زیادی به هم زدیم اون از زندگیش گفت و من گوش کردم حرفامون تمومی نداشت نگاه پرحرفشو از من برگردوند دیدم ترانه رو نگاه می کنه انگار من و ترانه یکی شده بودیم او هم مهربانانه و عاشقانه نگاش می کرد. حالا نوبت من و ترانه بود که بی کلام با هم حرف بزنیم با نگاه به هم می گفتیم بیا بغلش کنیم و با خودمون ببریمش شاید از این وضع نجاتش بدیم ،براش عروسک می خریم ، لباسای خوشگل تنش می کنیم براش کتاب می خونیم حمومش می کنیم میزاریمش کلاس نقاشی، بهش شطرنج یاد میدم ،مثل یک گل نازش می کنیم ، می بینی اصلن هوش و استعداد و هنر تو چشاش موج می زنه... دخترک همینجوری ایستاده بود و هیچی نمی گفت و ما رو با اون چشاش نگا می کرد باید یکی سکوت رو می شکست. زبان ها شروع به حرکت کرد ناگفته ها همانطور ناگفته موند ، نیم ساعتی که گذشت دیگه دیر شده بود باید می رفتیم...یه سالی میشه ازش جدا شدیم ولی یاد و نگاهش رو با این عکس و غزلی از حافظ برای خودم نگه داشتم.






۸ آذر ۱۳۸۷

صد پاره دل

«صد پاره دل» بزمی از شعرهای جناب آقای «خسرو نصیری اعظم» شاعر بزرگوار می باشد.با گزینش چند شعر با هم به گوشه ای از این بزم می رویم.

خوانش خوش باد.

.

.

.

.

.

.

****

آئینه جان
دلم خواهد که آهوی تو باشم___ چمان در مرتع و جوی تو باشم
کمند مهر تو گیرم به گردن___ اسیر جعد گیسوی تو باشم

رمیدن شیوه ی دلدادگی نیست___ نبسته ،خاکی کوی تو باشم
دلم را نافه عشق تو سازم____ به هر جا همره بوی تو باشم

پناهی جز سر کویت نخواهم ___که چون گردی به مشکوی تو باشم
به چشمم گر نمی آیی غمی نیست____ به جان آیینه روی تو باشم
هلال ماه نو چندان نپاید____ گدای طاق ابروی تو باشم
مرا بنگر به چشم شوخ و مستت____ که سر گردان جادوی تو باشم
خود افکندی مرا در جمع رندان

که در مستی ثنا گوی تو باشم

*****


شیدا
مرا مفتون و شـــــــــــیدا آفریدند ___اســــــیر روی زیبا آفــــــــــــریدند

ولی آوخ که با این بخت سرکش ___وجودم را ز غم ها آفـــــــــــریدند

*****
ماوا
به هر قلبی که که غم ماوا بگیرد ____چنان باشد که خود هرگز نمیرد

کلامی دلنشین وزندگی بخش ____نگوید، تا دلی آتش نگیرد
*****
نمی دونم
نمیدونم چرا بختم چنینه ___چرا دائم دلم با غم قرینه
نمیدونم چرا چرخ دل آزار___نتونه لحظه ای شادم ببینه

*****
غوغا

اگر خار گل زیبا نبودی ____در اطرافش چنین غوغا نبودی

اگر هجران نمی شد مانع وصل ____چنین مقبول و جان افزا نبودی
*****
دوستت دارم!
دوستت دارم، چه زیبا جمله ایست!!
هر کجا، در هر زمان ، با هر زبان
جمله ای زیبا تر از این جمله ، نیست
هر که خواهد راز خو سازد عیان
با نگه یا با بیان
میسراید بی درنگ، بی امان!
دوستت دارم
چو جان!

*****

گلخانه حافظ


بیفشان برگ گل بر مقدم جانانه حافظ___ که پاکوبان بخواند نغمه رندانه حافظ


بیفشان گل بر آن شاخ نبات دلکش شیرین___ که شد با دلبریها،دلبر جانانه حافظ

بیفشان گل بر آن رند خراباتی افسونگر___ که دنیا را کنی با شور گل ، گلخانه حافظ

حدیث عشق و شیدایی، اگر افسانه پنداری___ بهین افسانه دنیا بود ،افسانه حافظ

لسان الغیب از آن باشد که درد عاشقان داند___ نباشد در جهان صاحبدلی بیگانه حافظ

زمشکل ها نمی ترسد الایا ایهاالساقی___ کنی لبریز اگر از خون دل پیمانه حافظ

دلش ویرانه گر شد از غم هجران جانانش___ دو صد گنج نهان باشد در این ویرانه حافظ

بساط عاقلان را در نور دیده است این مجنون___ بسی فرزانه در دنیا بود ، دیوانه حافظ

زیارتگاه رندان جهان شد تربت خوبان

تجلی گاه نور حق بود کاشانه حافظ

۲ آذر ۱۳۸۷

موج های خروشان

در ابتدای امپراطوری میجی، کُشتی‏گیر نامدار ی زندگی می کردکه نامش اُنامی موج های سهمگین بود. اُنامی بسیار قدرتمند بود و فن های کُشتی را به خوبی می دانست. در کشمکش هایی که تماشاچی نداشت او حتی اُستادش را هم شکست می داد، ولی در مکان های همگانی آنقدر ترسو بود که از شاگردان خودش هم شکست می خورد.
اُنامی به این فکر افتاد که برای یافتن چاره، از اُستاد ذن یاری جوید. استاد هاکوژو که همیشه در سفر بود و جایی ساکن نمی شد، درآن نزدیکی در معبدی کوچک اطراق کرده بود ، بنا بر این اُنامی به دیدار ِ او رفت و مشکل بزرگش را با او در میان گذاشت.
استاد این گونه او را راهنمایی کرد:"نام تو موج های خروشان است . شب را در این معبد بمان . خیال کن که خروش آن موج ها هستی . تو دیگر آن کُشتی‏گیری نیستی که ترسو است، موج های خروشانی که، همه چیز را پیش رویش جارو می کند و هر آنچه در سر راهش باشد، در خود فرو می برد این کار را انجام بده . تو بزرگترین کشتی گیر این سرزمین خواهی شد ".
استاد به استراحت پرداخت. اُنامی به حالت تمرکز نشست تا خود را همانند موج های خروشان تصور کند. فکرهای زیادی به او هجوم آوردند. به تدریج بیشتر و بیشتر به احساس موج بودن برگشت. شب که فرا رسید موج ها خروشان و خروشان تر می شدند. آنها گُل و گلدان ها را در خود فرو می‏بردند، بودا نیز در معبدش به زیر آب رفته بود. پیش از بر آمدن آفتاب معبدی نبود همه جا تنها جزر و مد یک دریای بیکران بود.
در هنگام صبح استاد، اُنامی رادر حال تمرکزْ با چهره ای شاد یافت. او به آرامی دستی به شانه کشتی گیر زد و گفت: " اکنون دیگر هیچ چیزی نمی تواند تو را دگرگون کند. تو آن موجهایی هستی هر مشکلی برایت پیش آید آن را کنار خواهی زد."
در همان روز اُنامی در مسابقه های کُشتی شرکت کرده و برنده شد. پس از آن در ژاپن، کسی توانست او را شکست دهد.


Great Waves
In the early days of the Meiji era there lived a well-known wrestler called O-nami, Great Waves.
O-nami was immensly strong and knew the art of wresting. In his private bouts he defeated even his teacher, but in public was so bashful that his own pupils threw him.
O-nami felt he should go to a Zen master for help. Hakuju, a wandering teacher, was stopping in a little temple nearby, so O-nami went to see him and told him of his great trouble.
"Great Waves is your name," the teacher advised, "so stay in this temple tonight. Imagine that you are those billows. You are no longer a wrestler who is afraid. You are those huge waves sweeping everything before them, swallowing all in their path. Do this and you will be the greatest wrestler in the land."
The teacher retired. O-nami sat in meditation trying to imagine himself as waves. He thought of many different things. Then gradualy he turned more and more to the feeling of waves. As the night advanced the waves became larger and larger. They swept away the flowers in their vases. Even the Buddha in the shrine was inundated. Before dawn the temple was nothing but the ebb and flow of an immense sea.
In the morning the teacher found O-nami meditating, a faint smile on his face. He patted the wrestler's shoulder. "Now nothing can disturb you," he said. "You are those waves. You will sweep everything before you."
The same day O-nami entered the wrestling contests and won. After that, no one in Japan was able to defeat him.

۲۷ آبان ۱۳۸۷

بوف کور


«شب پاورچین پاورچین می‌رفت. گویا به ‌اندازهٔ کافی خستگی در کرده بود، صداهای دور دست خفیف به‌گوش می‌رسید، شاید یک مرغ یا پرنده رهگذری خواب می‌دید، شاید گیاه‌ها می‌روییدند - در این وقت ستاره‌ای رنگ‌پریده پشت توده‌های ابر ناپدید می‌شدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد. ميان چهارديواری که اطاق مرا تشکيل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشيده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود، نه، اشتباه می‌کنم - مثل يک کنده هيزم ِ تر است که گوشهٔ ديگ‌دان افتاده و به‌آتش هيزم‌های ديگر برشته و زغال شده، ولی نه ‌سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم ديگران خفه شده.»

برگرفته از: بوف کور صادق هدایت



۲۳ آبان ۱۳۸۷

اوباما

عکس اوباما در شش سالگی را فرناز فرستاده است


پروانه گرامی
اطلاع چندانی از حزب دمکرات آمریکا ندارم. برای نوشتن مقاله ای که در خور گاهنگار شما باشد متاسفانه در این برهه زمان از عهده من خارج است .

برای شناخت اوباما ضرورت دارد که سیاست حزب دمکرات آمریکا را از چند جنبه مورد بررسی قرار داد . به عنوان مثال سیاست خارجی و برنامه های اقتصادی این حزب در رابطه با شرایط داخلی .
آن چه که مسلم است اعضای عالیرتبه این حزب از جمله معاونت آن در گذشته از طرفداران جنگ و انباشته شدن سرمایه در دست عده ای محدود بود ه اند. مشاورین اوباما نیز تافته ای جدا بافته از این جمع نیستند . اوباما بنا به خاصیت طبقاتی اش گرایش لیبرالسم تمایل به راست دارد که فقط می تواند در چارچوب سرمایه داری دست به رفرم هایی بزند. فشاری را که سرمایه داری تحت حکومت جمهوری خواه بر توده های میلیونی وارد آورد است را کمی تخفیف بدهد.

اوباما در واقع سر پوش اطمینانی است که با رفرم خود از انفجار سیسم سرمایه داری آمریکا می کاهد . اوباما سخنران ورزیده و ماهریست که توانسته ۱۴۳ میلیون نفر را به پای صندوق انتخابات بکشاند . سخن رانی اوباما برایم بسیار جالب بود اما برای رسیدن به این آمال نیاز داریم به کج کردن کشکول سرمایه داری بسوی توده ها چیزی که تا کنون در جوامع صنعتی پیشرفته سابقه چندانی نداشته است . گر چه بعد از جنگ جهانی دوم گام هایی در راه رفاه اجتماعی برداشته شد و آن هم به علت قدرت اتحادیه ها و نمایندگان آوانگارد کارگران و وحشت سرمایه داران از اینکه در این نبرد همه چیز را ببازند لذا سر کیسه را شل کردند اما به تدریج آنچه را که داده بودند مکارانه پس گرفتند و دارند پس می گیرند.

تا آنجا که ذهن من یاری می کند حزب کارگر انگلیس و حزب دمکرات آمریکا همیشه نقش سرپوش اطمینان دیگ بخار را در تاریخ جنبش های کارگری ایفا کرده اند .
بعد از این همه این حرفها سئوالی که در ذهن آدمی مطرح می شود این است که پس نقش توده های میلیونی در این شرایط بحرانی که عامل اصلی اش سیستم سرمایه داری است چیست.

و سئوال دیگر اینکه ریاست جمهوری جدید آمریکا در رابطه با ایرا ن چه رویا هایی را در سر می پروراند ؟ برای پاسخ به این سئوال باید شرایط داخلی ایران و هدف رهبران آن را در رابطه با سیاست خارجی حزب دمکرات آمریکا مورد بر رسی قرار داد.

همانطور که در فوق ذکر نمودم سخن رانی اوباما برایم بسیار جالب بود . اما نمی دانم آیا آن را کسی ترجمه کرده است یا خیر.

این پیام را برای شما نوشته ام که بعد از خواندن می توانید آنرا حذف نمایید یا هر نوع که بخواهید تغییرش دهید.
با صمیمانه ترین درود ها
فریدون

فریدون گرامی
هر آن چه شما بنویسید ما به گوش جان می سپاریم.
با سپاس فراوان

۱۵ آبان ۱۳۸۷

صادق هدایت

در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد ، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند - زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله ی افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
...

من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم

برگرفته از آغاز داستان بوف کور
_______
نام صادق هدايت در دفتر بزرگان جاويد ثبت شده است، اما با وجود همه مقاله ها و کتابهای بسياری که صاحبنظران و منتقدان ايرانی و خارجی درباره زندگی و آثار او نوشته اند، هنوز بسياری از واقعيتهايی که بايد برای شناخت کامل او بدانيم، در پرده ابهام مانده است. ابهامی که ناشی از ستايشها و نيز نکوهش های نا آگاهانه است .
برگرفته از :سایت بی بی سی به مناسبت صدمین سال زاد روز صادق هدایت
بخش اول: سالهای جوانی
بخش دوم: کافه نشينی صادق هدايت
بخش سوم: نقش زن در زندگی صادق هدايت
بخش چهارم: ياس و سرخوردگی

بخش پنجم: علل خودکشی صادق هدايت
بخش ششم: ملی گرائی و عرب ستيزی هدايت
بخش هفتم: هدايت و شکوه ايران باستان
بخش هشتم: هدايت از کجا احتياج به نوشتن پيدا کرد
بخش نهم: صادق هدايت و بررسی نوشته های گوناگون او
بخش دهم: صادق هدايت؛ بينش فردی و شناخت اجتماعی
بخش يازدهم: طنز درآثار صادق هدايت
بخش دوازدهم: تکنيک داستان نويسی صادق هدايت
بخش سيزدهم: اهميت داستان 'بوف کور' و ابهام در اين شاهکار هدايت
بخش چهاردهم: تاثير پذيری صادق هدايت از نويسندگان غربی

برگرفته از :کتابخانه گویا


با سپاس فراوان از خانم گیتی مهدوی گرداننده ی خزانه ی کتاب های صوتی به زبان فارسی کتابخانه ی گویا

عکس از سایت صادق هدایت

داستان حاجی آقا در وبلاگ گروهی کتاب هایی که می خوانیم