۵ مهر ۱۳۸۸

"چرايي"


سي سال بس نبود

براي جوانه نشستن ناگزير ِ بغض‌های نشسته در گلوي ِ اين همه آتشفشان منتظر؟

از بستر سخيف كدامين شب سترون نازل شده‌ايد

كه آتش بازي اين همه گدازه را گُل ِ آتش ِ قليان ِ نابكاران مي‌خوانيد؟

آيا اينان تكرار دوباره‌ي تاريخ‌اند

يا حكايت غريب تولدی ديگر را براي شمع بي‌فروغ‌تان ترانه مي‌خوانند؟

دستان هذيان و دل‌مرگي‌تان را بگيريد و گرد شهر بگردانيد و

بنگريد نگاه برزخ نشسته‌ی مادراني را كه

يكايك سردخانه‌های شهر را

در جستجوی هويت مشت‌هاي يخ‌زده دور باطل مي‌زنند...

بگوييد...

اين بار تابوت عصيان شما جنازه‌ی تطهير شده‌ي كدامين روح جاودانه را

تا گورستان خاطره‌ها بدرقه مي‌كند؟

و چند آتشفشان تا بهار باور باغ يخ زده فاصله داريم؟ا


شعر از :شهرزاد
عکس از : شهرزاد

۱ مهر ۱۳۸۸

خانه خورشید

دشواری زندگی برای زن ها، در جامعه ی مرد سالار ما، بیش از مردان می باشد ، به خصوص که قربانی خشونت مرد سالارانه هم باشند.
ایمیلی از دوست گرامی مریم دریافت کردم که در اینجا می نویسم:



دوستان داخل ایران با دیدار از این نمایشگاه و دوستان خارج از کشور از طریق ای میل با "خانه خورشید" در ارتباط باشید و "لیلی ارشد" و سرور منشی زاده " را در مسیر کار ارزشمندی که در حمایت از زنان آسیب دیده جامعه می کنند همراه شوید .

سبز باشید و موفق

رخشان بنی اعتماد

در ضمن فیلم مستند" حیا ط خلوت خانه خورشید" که زمستان سال 87 ساختم و اجازه نمایش نگرفت در همین مرکز ساخته شده بود.

khanehkhorshid@gmail.com

گفتارهای نیک خود را اینجا بنویسید

۲۱ شهریور ۱۳۸۸

جدال مدعی با سعدی

گلستان باب هفتم - جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی [1] در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده، سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته.

کریمان را به دست اندر درم نیست خداوندان نعمت را کرم نیست
مرا که پرورده ی نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد، گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره ی گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل [2] بار گران بهر راحت دگران.

دست تناول آنگه به طعام بَرَند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل [3] و پیران و اقارب و جیران [4] رسیده

توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکات و فطره و اعتاق [5] و هدی و قربانی
تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی جز این دور کعت و آن هم به صد پریشانی
اگر قدرت جود است و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکـّا [6] دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوتِ نظیف پیداست که از معده ی خالی چه قوّت آید و ز دست تهی چه مروّت و ز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه [7] چه خیر

شب پراکنده خسبد آن که پدید نبود وجه بامدادانش
مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بوَد زمستانش
فراغت به افاقه نپیوندد و جمعیت در تنگدستی صورت نبندد، یکی تحرمه ی [8] عشا بسته و یکی منتظر عشا [9] نشسته، هرگز این بدان کی ماند

خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزی پراکنده دل
پس عبادت اینان به قبول اولی تر است که جمع اند و حاضر، نه پریشان و پراکنده، خاطرْ اسباب معیشت ساخته و به اوراد [10] عبادت پرداخته؛ عرب گوید اَعوذ بالله مِنَ الفقر المُکـِّبِ و جوارِ من لا یُحَبّ [11] وَ در خبر است الفقرُ سوادُ الوجهِ فی الدّارین [12]. گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقرُ فخری. گفتم خاموش که اشارت خواجه [13] علیه السلام به فقر طایفه ای است که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا، نه اینان که خرقه ی ابرار [14] پوشند و لقمه ی ادرار [15] فروشند.

ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ بی توشته چه تدبیر کنی وقت بسیج [16]
روی طمع از خلق بپیچ ار مردی تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ
درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد؛ کادَ الفقرُ اَنْ یَکونَ کفراً [17] که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ی ایشان که رساند ؟ و ید علیا [18] به ید سفلی [19] چه ماند ؟ نبینی که حق جلّ و علا در محکم تنزیل [20] از نعیم اهل بهشت خبر می دهد که اولئکَ لَهم رزقٌ معلوم ٌ[21] تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و مُلک فراغت زیر نگین رزق معلوم.

تشنگان را نماید اندر خواب همه عالم به چشم، چشمه ی آب
حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقتِ درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ی ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور [22] مشتغل مال و نعمت مفتتن [23] جاه و ثروت که سخن نگویند الاّ به سفاهت و نظر نکنند الاّ به کراهت. علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزّت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کم است و به نعمت بیش، به صورت توانگر است و به معنی درویش.

گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست [24]
گفتم مذمت اینان روا مدار که خداوند کرم اند، گفت غلط گفتی که بنده ی دِرَمند چه فایده چون ابر آذار اند و نمی بارند و چشمه ی آفتاب اند و بر کس نمی تابند، بر مرکب استطاعت سوارانند و نمی رانند، قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و أذیٰ ندهند، مالی به مشقت فراهم آرند و به خسّت نگه دارند و به حسرت بگذارند، چنان که حکیمان گویند : سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود

به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بردارد
گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای الا به علت گدایی، وگر نه هر که طمع یک سو نهد کریم و بخیلش یکی نماید، محک [25] داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست، گفتا به تجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید بر گمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه ی صاحب تمیزان نهند و گویند کس این جا در نیست و راست گفته باشند.

آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست خوش گفت پرده دار که کس در سرای نیست
گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه ی گدایان به فغان و محال عقل است اگر ریگ بیابان دُر شود که چشم گدایان پُر شود

دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا پر نشود همچنان که چاه به شبنم
هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را به شره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد

سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کین استخوانیست
وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لئیم الطبع پندارد که خوانیست
اما صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ؛ من همانا که تقریر این سخن نکردم و برهان بیان نیاوردم، انصاف از تو توقع دارم؛ هرگز دیده ای دست دعایی بر کتف بسته یا بی نوایی به زندان در نشسته یا پرده ی معصومی دریده یا کفی از معصم [26] بریده الا به علّت درویشی؛ شیرمردان را به حکم ضرورت در نقب ها گرفته اند و کعب ها [27] سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس امّاره طلب کند چو قوّت احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توام اند، یعنی فرزند یک شکم اند، مادام که این یکی بر جای است آن دگر بر پای است.

شنیدم که درویشی را با حدثی [28] بر خبثی گرفتند با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت : ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاِسلام [29] وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می شود یکی آن که هر شب صنمی در برگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد، صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل

به خون عزیزان فرو برده چنگ ز انگشت ها کرده عناب رنگ
محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.

دلی که حور بهشتی ربود و یغما [30] کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی
مَن کانَ بینَ یدیهِ ما اشتهیٰ رُطب یُغنی ذلکَ ان رجم العَناقید [31]

اغلب تهی دستان دامن عصمت به معصیا آلایند و گرسنگان نان ربایند

چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کین شتر صالح است یا خر دجّال
چه مایه مستوران به علت درویشی در عین فساد افتاده اند و عرض گرامی به باد زشت نامی بر داده

با گرسنگی قوّت پرهیز نماند افلاس [32] عنان از کف تقویٰ بستاند
حاتم طایی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره کردندی گفتا نه که من بر حال ایشان رحمت می برم، نه که بر مال ایشان حسرت می خوری؛ ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار؛ هر بیدقی [33] که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین [34] بپوشیدمی تا نقد کیسه ی همت درباخت و تیر جعبه ی حجت همه بیانداخت

هان تا سپر نیافکنی از حمله ی فصیح کو را جز آن مبالغه مستعار نیست
دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست
تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله ی خصومت بجنبانند. چون آزر [35] بت تراش که به حجت با پسر برنیامد به جنگش برخاست که لئنَ لَم تَنتهِ لاَرْجُمنَّکَ [36]. دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم.

او در من و من در او فتاده خلق از پی ما دوان و خندان
انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان
القصه مرافعه ی این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی بجوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید، قاضی چو حیلت [37] ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت : ای آن که توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی، بدان که هر جا که گل است خار است و با خمر خمار است و بر سر گنج مار است و آن جا که دُرّ شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه ی [38] اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.

جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند
نظر نکنی در بوستان که بید مشک است و چوب خشک همچنین در زمره ی توانگران شاکرند و کفور و در حلقه ی درویشان صابرند و ضجور [39]

اگر ژاله هر قطره ای دُر شدی چو خر مهره بازار از او پُر شدی
مقرّبان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مَهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد و من یَتوکل علی اللهِ فهوَ حَسبُهُ [40].

پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت : ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی [41] و مست ملاهی [42] نَعَم طایفه ای هستند بر این صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزّوجل نترسند و گویند :

گر از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست، بط [43] را ز طوفان چه باک
وَر اکباتُ نیاق ِفی هوادجها لم یلتفتنَ الا من غاصَ فی الکثب [44]
دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند چه غم گر همه عالم مُردند
قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت، چون بندگان حضرت پادشاهِ عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازّمه [45] انام حامی ثغور [46] اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفرالدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامهُ و نصر اعلامه

پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد
خدای خواست که بر عالمی ببخشاید تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد
قاضی چون سخن بدین غایت رسانید وز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید به مقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی [47] درگذشتیم و بعد از مجارا [48] طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن بر این بود

مکن ز گردش گیتی شکایت، ای درویش که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی
توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی


--------------------------------------------------------------------------------


پانوشت ها :
1. طعنه زدن، زشتی کسی را گفتن، سرزنش کردن
2. حمل کننده
3. مستمندان
4. همسایگان
5. بنده آزاد کردن
6. زکات داده شده
7. آدم گرسنه
8. گفتن تکبیرة الاحرام
9. غذای شب
10. ذکرها
11. به خدا پناه می برم از فقری که شخص را بر او می اندازد و همسایگی کسی که وی را دوست ندارم.
12. فقر، سیاه رویی دو جهان است.
13. پیغمبر
14. نیکان
15. وظیفه و مستمرّی
16. حرکت
17. نزدیک است فقر که کفر باشد.
18. دست بخشنده
19. دست عطا گیرنده
20. قرآن
21. ایشان را روزی معیّن است.
22. نفرت کننده از مردم
23. شیفته
24. گاوی که تولید کننده ی عنبر است.
25. مأمورین درشت و سخت
26. مچ و بند دست
27. قاپ پا
28. جوان
29. ترک دنیا و کناره گیری از مردم در اسلام نیست.
30. غارت
31. آن که در پیش وی هر چه خرمای تازه دلش بخواهد هست این کار وی را بی نیاز می کند از این که سنگ به خوشه ها بیاندازد.
32. تنگدستی
33. مهره ی پیاده در شطرنج
34. مهره ی وزیر در شطرنج
35. عموی ابراهیم پیامبر
36. اگر از کار خود باز نایستی تو را سنگسار کنم.
37. ظاهر و هیأت
38. گزیدن
39. دلتنگ
40. و آن که بر خدا توکل کند خدا وی را کفایت کننده است.
41. فراموش کار
42. بازی ها و کارهای مشغول کننده
43. مرغابی
44. زمانی که در کجاوه ها بر شتران ماده سوارند هیچ توجهی ندارند به کسی که در توده های ریگ فرو رفته است.
45. مهارها
46. سرحدها
47. آن چه گذشت.
48. مجاورت


قسمتی از کتاب هشت بهشت از دکتر حسن ذوالفقاری را در اینجا می آورم:


علی دشتی:« به نظر سعدی هیچگاه به آن شکل مطلق و قطعی طرفداری از توانگران نکرده است چنان که به طور قطعی و مطلق از درویشان بد نمی گوید. فکر سعدی ،خلق سعدی ،نظر بلند و شامل سعدی ،روح انصاف و عدالتی که در سعدی هست در تمام سخن او می تابد ،او را بالاتر و بسی دورتر از این مرحله قراد می دهد که جدال کند و .... محققن آن وقتی که قلم جادوگر سعدی گلستان را رقم می زده است ، سعدی بزرگ، متین ، موقر ، با انصاف و دور از این مرحله بوده است که بتواند بدی توانگران حریص و خود خواه را باز یابد. البته ترجیح داشت این مناظره را میان دو نفر قرار دهد و این شبهه را در باره ی شخصیت بزرگ خود در ذهن خواننده راه ندهد.»
قلمرو سعدی - علی دشتی صفحه ی 249

دکتر زرین کوب:« حتی با آن که خود او در یک جدالی با مدعی است توانگری را بر فقر برتری داد، باز در موعظه ی او هر گز گریز از فقر تو صیه نمی شد.اگر چه توانگری را مانع نیل به ملکوت آسمانی نمی دید، خود با فقیران و درد مندان بیشتر همدلی داشت. »
حدیث خوش سعدی - صفحه 152
دکتر محمد مهدی ناصح:«طرح موضوع جوی مردمی دارد با طرحی ساده، جاندار، پر آب و رنگ که در آن یقینا سعدی منظوری خاص اراده کرده است و تلقی ویژه ای داشته . در این داستان، آزادی بیان صراحت ، قوت موضوع ، اصالت و صمیمیت احساس، رنگارنگی مطالب ، انتقاد و نکته یابی هایی شده است که از جهات مختلف قابل بحٍث به نظر می رسد .....سعدی به تلویح مدافع راستین طبقه ی محروم است و قاضی مصلحت جو هم خود اوست»
ذکر جمیل سعدی ، دکنر محمد مهدی ناصح، سعدی و فرهنگ مردم، صفحه 265

دکتر یوسفی:«در جدال سعدی با مدعی می توان دید که هر یک از دو طبقه ی توانگران و درویشان چگونه می اندیشیده اند و با یکدیگر و طرز تلقی شان از مسائل حیات و حدود وظایف و توقعاتی که داشته اند چگونه بوده است.»
دیداری با اهل قلم ،جلد یک، صفحه 253

ملک الشعرا:« در جدال سعدی با مدعی را پیش آورده و خود را حامی اغنیا و خداوندان نعمت می شمارد و هواداران فقر و درویشی را جواب می دهد و مجاب می کند.»
سبک شناسی جلد 3 صفحه 126

یان ریپکا:« لحن این اثر چند بعدی است ، جد با هزل ، اوج با حضیض در آمیخته است ... بهترین نمونه ی جدال سعدی با مدعی در باره ی اغنیا ست که بی تفاوتی آنها را در قبال فقرا و فلک زده ها به انتقاد می نشیند. در نظر اول چنین می نماید که سعدی در مورد دفاع از اغنیاست . لیکن با یک نگاه عمیق به طنز فحیم و گزنده ای ، جهت گیری اصلی وی مشخص می شود.»
تاریخ ادبیات ایران، صفحه 101 و 111

ایرج پزشکزاد: سعدی به عنوان دفاع، با طنزی ظریف از معایب و مفاسد اهل نعمت و ثروت انتقاد کرده است. »

طنز فاحر سعدی ، صفحه 189

لینک های مفید:


تحلیل ساختاری حکایت سعدی با مدعی pdf

ورپریده pdf

حکایت را در کتاب درسی بخوانید- درس ششم


۹ شهریور ۱۳۸۸

جهان همچون اراده و تصور-شوپنهاور

نشست هفتگی شهر کتاب در هفته ی پیش به بررسی دو کتاب از شوپنهاور«جهان همچون اراده و تصور» و «جهان و تاملات فیلسوف» پرداخت. سالن پر شده بود و از صندلی های اضافه هم استفاده شد. در این نشست دو استاد فلسفه کامران فانی و بیژن عبدالکریمی و مترجم بسیار جوان رضا ولی یاری به سخنرانی پرداختند.
رضا ولی یاری تحصیلات دانشگاهی اش را در رشته فنی رها کرده و به مطالعه ی فلسفه پرداخته است. او در میان سخنانش گفت که ابتدا کتاب را خوانده و تصمیم گرفته که دست به ترجمه آن بزند.
هر دو استاد دانشگاه کتاب را ترجمه خوبی دانستند . استاد فانی که از علاقه مندان به فلسفه ی شوپنهاور ، بیان کردند این که یک جوان این گونه جنون آمیز دست به ترجمه هزار و دویست صفحه ای این کتاب می زند،نشانه ی نارضایتی جوانان است. جوانان به دنبال پاسخ پرسش هایشان می گردند و برای همین به فلسفه روی می آورند. چهره ی ایشان سراسر شعف بود.

بیژن عبدالکریمی دیگر سخنران گفتند که از این تریبون استفاده کرده و اعلام می کنند که درس فلسفه در دانشگاهها دچار کمبود است و فلسفه یک دوره نیمه دوم قرن نوزدهم ،که فلسفه شوپنهاور هم مربوط به آن دوره است، در میان واحد های درسی فلسفه وجود ندارد و باید این اشکال بر طرف گردد.


در ایلنا گزارش نشست را بخوانید.
*یادداشت کوچک من و گزارش ایلنا هیچ یک گزارش کامل نشست نیست. در آنجا بیش از این ها، در باره ی فلسفه ی شوپنهاور سخن رانده شد.

۴ شهریور ۱۳۸۸

عقاب


پیامی در «حضور خلوت انس »:
و آنها دروغ گفتند و هزار ساله شدند.... هزار هزار سال بیشتر از ما..... و ما دروغ نگفتیم و از یاد رفتیم.... شاید این آخرین قصه باشد از هزار قصه ی زندگی.... شما اینطور فکر نمی کنید؟------------------------

پاسخ عباس معروفی:گويند که زاغ سيصد سال بزيد، و گاه سال عمرش از اين نيز درگذردعقاب را سال عمر سی بيش نباشدلطفا همگی بياين شعر عقاب خانلری رو پيدا کنين بذارين توی وبلاگ تون زيباست
***

به خواسته ی« لبه ی تیغ» این شعر زیبا را بار دیگر در اینجا می خوانیم(در سال 2006 یک بار در این وبلاگ منتشر شده بود)



عقاب
گشت غمناک دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد / آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستی، دل بر گيرد / ره سوی كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ی ناچار كند
/ دارويی جويد و در كار كند
صبحگاهی ز پی چاره ی كار / گشت بر باد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران / شد سوی بره ی نوزاد دوان
كبک ، در دامن خاری آويخت / مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد / دشت را خط غباری بكشيد
ليک صياد سر ديگر داشت / صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ، نه كاريست حقير / زنده را دل نشود از جان سیر
صيد هر روز به چنگ آمده زود / مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت در آن دامن دشت / زاغكی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زيسته افزون ز شمار / شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب / ز آسمان سوی زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ ای ديده ز ما بس بيداد / با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم! اگر بگشايی / بكنم هر چه تو می فرمايی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توييم / تا كه هستيم هوا خواه توييم
بنده آماده بگو ، فرمان چيست؟ / جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل، چو در خدمت تو شاد كنم / ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››
اين همه گفت ولی با دل خويش / گفت و گويی دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوی پنجه ، كنون / از نياز است چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود / زو حساب من و جان، پاک شود
دوستی را چو نباشد بنياد / حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين رای گزيد / پر زد و دورترک جای گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب / كه :‹‹ مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است / ليک پرواز زمان تيزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر، ‌دل سيری نيست / مرگ می آيد و، تدبيری نيست
من این شوکت و این شهپر و جاه / عمر از چیست بدین حد کوتاه ؟
تو بدين قامت و بال ناساز / به چه فن يافته ای عمر دراز ؟
پدرم از پدر خویش شنید / که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار/صد ره از چنگش کرده ست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت / تا به منزلگه جاويد شتافت
ليک هنگام دم بازپسين / چون تو بر شاخ شدی جايگزين
از سر حسرت با من فرمود / كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است / يک گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ی اين عمر دراز؟ / رازی اين جاست، تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيری / عهد كن تا سخنم بپذيری
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست / گنه کَس نه، که تقصیر شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود / آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند / كانِ اندرز بُد و دانش و پند
بارها گفت كه بر چرخ اثير / بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاک وَزَند / تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاک، شوی بالاتر / باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاک / آيت مرگ بود ، پيک هلاک
ما از آن، سال بسی يافته ايم / كز بلندی، ‌رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب / عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است / عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار، بهين درمان ست / چاره ی رنج تو، زان آسان ست
خيز و زين بيش، ‌ره چرخ مپوی / طعمه ی خويش بر افلاک مجوی
ناودان، جايگهی سخت نكوست / به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ی نيكو دانم / راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ای در پس باغی دارم / وندر آن باغ سراغی دارم
خوان گسترده ی الوانی هست / خوردنی های فراوانی هست ››
***
آن چه ز آن زاغ همی داد سراغ / گندزاری بُوَد اندر پس باغ
بوی بد ،رفته از آن، تا ره دور / معدن پشه، مُقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان / سوزش و كوری دو ديده، از آن
هر دو همراه رسيدند از راه / زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی كه چنين الوان ست / لايق محضر اين مهمان ست
می كنم شكر كه درويش نيم /خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بنشست و بخورد از آن گند / تا بياموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلک بُرده به سر / دم زده در نفس ِ باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش / حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر / به رهش بسته فلک طاق ظفر
سينه ی كبک و تذرو و تيهو /تازه و گرم شده طعمه ی او
اينک افتاده درین لاشه و گند / بايد از زاغ بياموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود / حال بيماریِ دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاری، ريش / گيج شد، بست دمی ديده ی خويش
يادش آمد که در آن اوج سپهر / هست زيبايی و آزادی و مهر
فرٌ و آزادی و فتح و ظفرست / نفس خرٌم ِ باد سحرست
ديده بگشود و به هر جا نگريست / ديد گردش اثری زان ها نيست
آن چه بود، از همه سو خواری بود / وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ز جا /گفت : ‹‹که ای يار ببخشای مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز /تو و مردار، تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهمانی / گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلكم بايد مرد / عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت / زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلک، هم سَر شد
لحظه يی چند در اين لوح كبود / نقطه یی بود و سپس هيچ نبود

پرویز ناتل خانلری

_________
*عقاب را از اینجا گوش کنید
*این شعر را خانلری به صادق هدایت تقدیم کرده است




۲۷ مرداد ۱۳۸۸

در..

عکس از شهرزاد


در هزار توي مايا

وقتي نتوانستي حكومت كني
گناهش را گردن روسپيان بينداز
كه ديوارشان كوتاه است
حالا دوباره ديواري بلند بساز.


سنباد نجفی

۲۴ مرداد ۱۳۸۸

درس گفتارهای سعدی- دکتر محبتی



در آخرین در س گفتار سعدی ،دکتر محبتی در میان سخنرانی اش به ديدگاه فروغي اشاره كرد وگفت: محمدعلي فروغي معتقد بود كه مردم ايران ۷۰۰ سال است كه با زبان سعدي سخن مي‌گويند اين مسأله را از بزرگي سعدي است، اما از ديد من اين سخن نه تنها مدح سعدي نيست، بلكه نشان از عقب‌ماندگي فرهنگ ماست. آيا در اين ۷۰۰ سال، ذهن و زبان ما رشد نكرده و جامعه راكد بوده است؟ اين سخن فروغی، ‌وارونه‌ديدن همه تاريخ فرهنگي ماست.

یکی از حاضرین در این باره پرسشی داشتند که دکتر محبتی در پاسخ ایشان گفتند:
..
از این که ما برای خودمان افتخار بدانیم هفتصد سال هست که به زبان سعدی حرف می زنیم این درست نیست. این نشان رکود زبان فارسی هست.حرف فروغی درسته کار سعدی هم درسته ما مشکل داریم یعنی ما می گیم این لیوان خوب آب هم خوب، ولی این که این آب رو می ریزیم تو صورت کسی این کار بد هست. نه اینکه آب بَده یا لیوان بَده .سعدی کار خودشو کرده فروغی هم درست توصیف کرده اما این که به عنوان یک افتخار برا خودمون بدونیم که هفتصد سال به زبان سعدی حرف بزنیم این با تحول ذاتی انسان ،جامعه و زبان همخوانی ندارد. جامعه عین رود خانه است زبان هم همینطور. راکد اگر شد می میره. واقعا می میره! اندیشه ازش میره و شاید در آن دوره های گذشته در دوره صفویه به بعد یک جور تعمد هست ، که نثر رشد نکنه. بهار که صراحتا میگه سلطان محمود عمدا کاری کرد که نثر رشد نکنه ، چون نثر پشتش عقلانیت ،پشتش هدفه. ولی شعر نه. برای اینکه خاطرتون مکدر نشه میگن هارون الرشید یک لطیفه ایه دقت کنید انحرافات چه جوری به وجود آمده گفته بود که هر کس در نحو یک کتابی تالیف کنه من هم وزن اون کتاب بهش طلا میدم بعد با وزیرش نشسته بود دیدن یکی کتابی بزرگ آورده بود و تو ی هر صفحه ای یک حرف نوشته بود مثلا این صفحه فقط حرف واو نوشته بود و....یک کتاب هشتاد کیلویی درست کرده بود خلیفه عباسی گفت بهش طلا بدید وزیر گفت این نانجیب می تونست در یک صفحه تعریف کنه چطور شده کتاب هشتاد کیلویی درست کرده ....نویسنده از کتابش گفت و خلیفه گفت طلاشو بهش بدید.
وزیر گفت: قربان این طلاها با این سختی به دست آمده!.
خلیفه گفت :مال منه یا نه !؟ بهش بدین.
طلا رو دادن رفت.
وزیر از خلیفه پرسید: راز این که از طلا گذشتی چی بود ؟
گفت: ببین من چکار کردم با این .اینا به جای اینکه برن الان تفکر کنن، تامل کنن، حرف نو بزنن، ولشون کردم تو این وادی ها دنبال این نخود سیاه برن دنبال این چیزا ما هم ده برابر بهشون طلا میدیم. برن به سمت اینا، نیان به سمت این که مثلن این آقا حق آل علی رو نقض کرده این آقا حق پیامبر و نقض کرده .
بهار میگه عمدی در کار بود که نثر رشد نکنه .آیا بعد از سعدی تعمدی بوده که مردم خیلی نرن به سمت نثر . شعر بگن مثلن خیلی عذر می خوام مسابقه سگ بودن بزارن یک مسابقه ای تو ادبیات ما هست که مرحوم بهار هم آورده مرحوم اخوان هم آورده .حیواناتی که سخن می گفتند.این که ما یک شعری بگیم که تو این کی خیلی عذر می خوام سگ تره توش. عجب !

سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی / تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی

اون یکی باز میگه که :
من خاک کف پای سگ کوی تو هستم

باز اون یکی میگه که:
من خاک کف پای سگ کوی همانم کو خاک کف پای سگ کوی تو باشد

همینطور مسابقه در سگ باشی! آخه این چیه! سرشون بند میشه دیگه! خوب از طرفی اخوان خوب توجه کرد .
میگه این آقا چرا حاضره خودشو بگه :

من خاک کف پای سگ کوی همانم / کو خاک کف پای سگ کوی تو باشد

این یکی از اون بیشر خیلی عذر میخوام ردیفشو سگانه می کنه عوعو .. عوعو..اصلن قصیده و ردیف عو عو .
واقعن آدم در شگفت می مونه! اینا عاقل بودن؟ این کارا رو می کردن! اینا سلامت عقلی داشتن این کارا رو می کردن؟ منظورم اینه که انحراف ادبی و فکری ببینید تا کجاها می تونه پیش بره به هر حال سعدی با هوشیاری جلو اینا رو گرفت ولی ما بعد از قرن هفتم درست دنبال نکردیم.

۱۹ مرداد ۱۳۸۸

طنز سعدی - عمران صلاحی



ادبیات فارسی سرشار از طنز است. سعدی هم به طور حرفه ای و هم به طور غیر حرفه ای طنز را به کار گرفته است..
چند توضیح مختصر. قدما ما برای «مضاحک» سه اصطلاح داشتن: «هجو»،«هزل» و «مطایبه».
«هجو» ضد مدح است یعنی اگر مدح به فضایل انسان می پردازد، هجو از رذایل او سخن می گوید. هجو توام با حمله و هجوم است که بیشتر جنبه ی شخصی دارد.
هزل اما هدفش تفریح است و انبساط خاطر، منتها با لحنی رکیک و زننده و بی پرده.
مطایبه، هزلی است معتدل که در پرده سخن می گوید. هدف مطایبه نیز بیشتر تفریح و نشاط است.

طنز اصطلاحی است امروزی. قدما اگر چه آن را در شعر و نثر به معنی نیش و کنایه آورده اند، از آن به عنوان یک اصطلاح ادبی یا بی ادبی! یاد نکرده اند.

به عبارت امروزی، طنز را می توان هجوی دانست که از جنبه ی فردی خارج شده و جنبه ی اجتماعی گرفته است.
سعدی طنز را بهترین راه گفتن حرق حق می داند. طنز مثل کپسولی است که با آن هر داروی تلخی را می توان به خورد بیمار داد، بدون آن که قیافه اش توی هم برود و عکس العمل ناجوری نشان دهد:

چه خوش گفت یک روز دارو فروش / شفا بایدت ، داروی تلخ نوش
اگر شربتی بایدت سودمند / ز سعدی ستان تلخ داروی پند
به پرویزن معرفت بیخته / به شهد ظرافت بر آمیخته

نمونه ای از تغزل طنز آمیز سعدی:
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست / تا ندانند حریفان که تو منظور منی

هزلیات و مطایبات سعدی سه بخش دارد:
1. خبثیات که منظوم است
2. مجالس هزل که منثور است
3. مضحکات که منثور و مجموعه ای از لطایف است یکی از این لطیفه ها را بخوانیم که خالی از حکمت هم نیست:
«شخصي با شير جنگ مي كرد، شير نعره مي زد و تيز مي داد و دم مي جنبانيد.
پرسيدند: چرا نعره مي زني؟
گفت : تا آدمي بترسد.
گفتند :چرا تيز مي دهي؟
گفت: من مي ترسم.
گفتند: دنباله چرا مي جنباني؟
گفت: ميانجي مي طلبم»

***
نمی دانم حالا حکایت کیست؟!

بر گرفته از :سعدی شناسی دفتر دهم-طنز سعدی :عمران صلاحی

۱۷ مرداد ۱۳۸۸

بلاغت در زبان سعدی- دکتر ناصر قلی سارلی

ما می خواهیم به این بپردازیم اغراض ثانویه که در علم معانی مطرح هستند، منظور از آن مبناهایی هست که گوینده از آن جمله ارائه کرده است ، حالا این گوینده چطور می تواند این معنا ها را ارائه کند، چه چیزهایی دارد به او کمک می کند تا یک جمله را از معنی صوری خودش خارج کند و آن را در معنای خاصی به کار ببرد.
چند عامل وجود دارند که در شکل گیری غرض های ثانویه شکل می گیرند. یکیش بافت هست. به عنوان مثال ، من و شما در این بافت حضور داریم در واقع اینجا می توانم جمله ای بگویم و نقش آن را هم ارائه بکنم، مثلا بگویم که من یک مهندسم و بعد با حرکت سر یا دست نشان بدهم که شما متوجه بشوید من مهندس نیستم. یعنی جمله ای عکس خودش را معنی بدهد. هنر سعدی همین جاست یعنی این بافت ها که بیشتر در گفتار مهیاست ، در نوشتار کار دشواری است . در نوشته ها مخاطب و گوینده با هم فاصله دارند، فاصله ی زمانی، فاصله ی مکانی و یا هر دو فاصله را دارند، در واقع ابزارهای دست نویسنده برای القای غرض های ثانویه خیلی کمتر از گوینده ای است که مخاطبش حضور دارد.
نکته ی دیگری هم که باید قبل از گفتن نمونه های نوشته های سعدی بگویم این است، در علم معانی سخن به دو دسته تقسیم می شود یک دسته خبر و دسته ی دیگر انشا.
منظور از خبر ، گزاره ای است که صدق و کذب دارد. منظور از انشا سخنی است که صدق و کذب در آن راه ندارد. جمله های امری،نهی، ندا، پرسشی جزء انشا هستند.
علمای نحو برای هر یک از این ها یک غرض اصلی در نظر می گیرند . می گویند خبر موضوعً له اش اطلاع رسانی است، یعنی جمله ی خبری ساخته شده که اطلاع برساند. اما اگر در کنار اطلاع رسانی کار دیگری هم انجام دهد، یا اصلا اطلاع رسانی نکند و به جای آن کار دیگری انجام دهد، می گوییم خبر از غرض اصل خودش خارج است، غرض ثانویه دارد، دلالت ثانوی پیدا کرده است. همین طور در باره ی امر و نهی .
در کتاب های معتبر مثلا گفته اند یک جمله ی پرسشی می تواند غیر از غرض اصلی ، هشت غرض داشته باشد. اما در شعر سعدی اگر بگردید می بینید غیر از هشت تا غرضی که در کتاب های بلاغی پیدا می شود، می توانید ده غرض جدید پیدا کنید که این در واقع در کتاب های معتبر نیامده است. یعنی در کتاب های معروف و درسی بلاغت ، غرض اصلی پرسش ، درخواست اطلاع هست، شما چیزی را که نمی دانید می پرسید، غرض های ثانویه دیگری هم می تواند داشته باشد مثلا چیزی که به آن می گویند«استفهام انکاری». یعنی پرسش به قصد انکار به کار رفته مثلا:
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟
یعنی هیچ چیزی نمی توان گفت. حالا در شعر سعدی شما می توانید معناهایی را پیدا کنید که در هیچ کتاب بلاغی نیامده است. البته یک بخش از این امر که در کتاب بلاغت نیامده به خاطر این است که ما کتاب های علم معانی ویژه زبان فارسی نداشتیم. یعنی چه؟ یعنی همانطور که گفتم علم معانی با نظم و دستور ارتباط خیلی نزدیکی دارد، این علم معانی که داریم برای ساخت زبان عربی شکل گرفته است و این طبیعیه که ما در زبان فارسی که ساخت آن متفاوت با عربی است، ویژگی هایی داشته باشیم در همین مقولات که در زبان عربی نباشد ، یا در عربی باشد و در فارسی نباشد. یک مقدارش به خاطر این است و یک مقدارش به خاطر این هست که سعدی توانسته آن زمینه ها را آماده کند. حالا یک نمونه:
«که گفت در رخ زیبا ، نظر خطا باشد؟ »
این صورتش پرسشی است. اما غرض از این چه هست؟ مثلا سعدی می خواهد بداند چه کسی این حرف را زده؟ ما که به زبان فارسی آشنا هستیم و به زبان فارسی حرف می زنیم ، متوجه می شویم که منظور سعدی یعنی یک سرزنش، یک نوع توبیخ ، یک نوع ارشاد. یعنی غیر از این است که می خواهداز ما بپرسد، سئوال ندارد، در واقع چیز دیگری را بیان می کند، غیر مستقیم.
«خطا بود که نبینند روی زیبا را»

یا مثلا شما این گفتارهای روز مره را ببینید. به کسی می گویید فلان کار را انجام ندهد ، به حرف شما گوش نمی دهد و دچار خسارتی می شود . شما به او می گویید: نگفتم؟.
«نگفتم؟» پرسشی است ، اما منظور شما از این نگفتن به شکل و آهنگ پرسشی، پرسش نیست بلکه می خواهید یک نوع سرزنش کنید.
«نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی / چون دل به عاشق دهی دلبران یغما را »
یعنی تاکید می کند و به وسیله پرسش از آن معنی صوری خودش خارج شده و جایی دیگر به کار می رود. همین چیزی که ما در گفتارها داریم.
در واقع شاعران زیادی نیستند که بتوانند با این کثرت از ظرفیت پرسش استفاده کنند. کاربرد بلاغت گفتار در غزل سعدی، به گونه ای است که مخاطب خود را حاضر می بیند.
ادامه دارد

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

بیچاره اسفندیار 4- شباهت های تیر اسفندیار وتیر رستم

پس از آن، با این که کتایون، مادر ِخردمندِ اسفندیار، با التماس و زاری از اسفندیار خواهش می کند که با پای خود به قربانگاه نرود ( به پاسخ اسفندیار در زمانی دیگر خواهم پرداخت) قهرمان منحرف گوش نمی دهد به سوی زابلستان حرکت می کند.
شتر پیشرو کاروان بر دو راه ی تردید می نشیند! یک راه به گنبدان دژ(همان دژی که باید در گوشه ای در حسرت تاج و تخت بماند) و راه دیگر نبرد با آزاده ی گوشه نشین!
و این شتر کنایه از چیست؟ کنایه از وجدانی است که جز با سرکوفتن و درهم شکستن نمی توان مرتکب جنایت شد؟...هر چه باشد این است سرنوشت نصحیت گران خیر خواهی که می کوشند با قیمت جانشان مستان غرور و دلبستگان منصب را از انحراف ها باز دارند و به راه صواب برند.
باری، اسفندیار دستور بریدن سر شتر را می دهد.
اسفندیار به هیرمند می رسد و بهمن را برای رساندن پیام نزد رستم می فرستد. برخورد زال با بهمن مغرور ، و تماشای برخورد رستم از دید بهمن هم، خواندنی است. داستان ، دارای بسیاری رفتارها و گفت و شنودهای پند آمیز و تماشایی است(شاهنامه نمایشنامه ای بزرگ و با شکوه است )... به صحنه ی نبرد رستم و اسفندیار می رسیم:
... بنگرید به پرده ی خون آلود بدیعی را که صورتگر چیره دست طوس پیش چشمتان گسترده است.
کمان بر گرفتند و تیر خدنگ / ببردند از روی خورشید رنگ
ز پیکان همی آتش افروختند/ به بر بر زره را همی دوختند
دل شاه ایران بدان تنگ شد*1 / بروها و چهرش پر آژنگ شد
چو او دست بردی به سوی کمان / نرستی کَس از تیر او بی گمان
به رنگ طبر خون شدی این جهان*2 / شدی آفتاب ا ز نهیبش نهان
یکی چرخ را برکشید از شگاع / تو گفتی که خورشید شد در شراع *3
به تیری که پیکانش الماس بود / زره پیش او همچو قرطاس بود
چو او از کمان تیر بگشاد شست / تن رستم و رخش جنگی بخست
بر ِ رخش از آن تیره گشت سست / نبُد باره و مرد و جنگی درست
همی تاخت بر گردش اسفندیار / نیامد بر او تیر رستم به کار
با هر تیر ِ اسفندیار، خون از تن رستم و رخش فواره می زند و پهلوان را قدمی به کام اجل نزدیک تر می کند، اما تیر رستم بر بدن اسفندیار کارگر نیست،که پهلوان، رویین تن است.
چه شباهتی دارد تیر اسفندیار با نیش قلمی که در دست صاحب قدرتان زمانه است، و تیر رستم با ناله ی به ظاهر بی اثر مظلومان از جان گذشته و آزادگان قلم شکسته.....
*
1-تنگ شدن دل : سر رفتن حوصله
2-غرق خون می گشت
3-کمان را برداشت و شروع به تیر اندازی کرد با چنان قدرت شست و بازویی که خورشید از ترس اصابت تیر او در سایبان (ابر) پنهان شد
4-قرطاس: کاغذ