۱۸ بهمن ۱۳۸۹

گفتار اندر زادن منوچهر از مادر

یکی پور زاد آن هنرمند ماه / چگونه ؟ سزاوار تخت و کلاه
چُن از مادر مهربان شد جدا / سبک تاختندش بر پادشا
برنده بدو گفت کای تاجور / یکی شادکن دل به ایرج نگر
جهان بخش را لب پر از خنده شد / تو گفتی مگر ایرجش زنده شد
585 گرفت آن گرانمایه را برکنار / نیایش همی کرد با کردگار
همی گفت کین روز فرخنده باد / دل بدسگالان ما کنده باد
همان کز جهان آفرین کرد یاد / ببخشود و دیده بدو باز داد
فِریدون چو روشن جهان را بدید / به چهر وی اندر سبک بنگرید
چُنین گفت کز پاک مام و پدر / یکی شاخ شایسته آمد به بر
590 مَی روشن آمد ز پُرمایه جام / مناچهره دارد منوچهر نام
چُنان پروردیدش که باد هوا / برو برگذشتن ندیدی روا
پرستنده یی که ش به بر داشتی / زمین را به پی هیچ نگذاشتی
به پای اندرش مُشک سارا بُدی / روان بر سرش چتر دیبا بُدی
چُنین تا برآمد برو سالیان / نیامدش ز اختر زمانی زیان
595 هنرها که بُد پادشا را بکار / بیاموختش نامور شهریار
چو چشم و دل پادشا باز شد / سپه نیز با او هم آواز شد
نیا تخت زرّین و گرز گران / بدو داد و پیروزه تاج سران
کلید در گنج های کَهُن / بدو داد جمله ز سر تا به بُن
سراپرده ی دیبه از رنگ رنگ / بدوی اندرون خیمه های پلنگ
600 چه اسپان تازی به زرّین ستام / چه شمشیر هندی به زرّین نیام
چه از جوشن و ترگ و رومی زره / گشادند مر بندها را گره
کمان های چاچی و تیر خدنگ / سپرهای چینی و ژوپین جنگ
برین گونه آراسته گنج ها / به گِرد آمده در بسی رنج ها
سراسر سَزای منوچهر دید / دل خویش را زو پر از مهر دید
605 کلید در گنج ِآراسته / به گنجور او داد و آن خواسته
همه پهلوانان لَشکرش را / همه نامداران کشورش را
بفرمود تا پیش اوی آمدند / همه با دل ِکینه جوی آمدند
به شاهی برو آفرین خواندند / زَبَرجد به تاجش برافشاندند
چو جشنی بُد این روزگار بزرگ / شده ، در جهان ، میش همرازِ گرگ
610 سپهدار چون قارن کاویان / سپه کَش چو شیروی و چون اندیان
چو شد ساخته کار لشکر همه / برآمد سر شهریار از رمه
به سلم و به تور آمد این آگهی / که شد روشن آن تخت شاهنشهی
دل هر دو بیداد شد پر نِهیب / که اختر همی رفت سوی نِشیب
نشستند هر دو به اندیشگان / شده تیره روزِ جفاپیشگان
615 یکایک بران رایشان شد درست / کزان رویشان چاره بایست جست
که سوی فِریدون فرستند کس / به پوزش ، کجا چاره این بود بس
بجستند از آن انجمن هردوان / یکی پاک دل مرد چیره زبان
بدان مرد باهوش و بارای و شرم / بگفتند، با لابه ، بسیار گرم
در گنج خاور گشادند باز / بدیدند هول نِشیب از فراز
620 ز گنج کَهُن تاج زر خواستند / همه پشت پیلان بیاراستند
به گردون ها بر چه مشک و عبیر / چه دیبا و دینار و خزّ و حریر
اَبا پیل گردون کش و رنگ و بوی / ز خاور به ایران نهادند روی
هر آنکس که بُد بر در شهریار /یکایک فرستادشان یادگار
چو پردخته شدْشان دل از خواسته /فرستاده آمد ، برآراسته
625 چو دادند نزد فِریدون پیام /نُخُست از جهاندار بردند نام
که جاوید باد آفْرِیدون گُرد /که فرّ ِکیی ،ایزد او را سپرد
سرش سبز باد و تنش ارجمند /منش برگذشته ز چرخ بلند
بگو کان دو بدخواه بیدادگر /پر از آب دیده ز شرم پدر
پشیمان شده ، داغ دل ، پرگناه ، /همی سوی پوزش نیابند راه
630 پیامی گزارم ز هر دو رهی /بدین بُرز، درگاه شاهنشهی
ازیرا که خود چشم ایشان نبود /که گفتارشان کس بیارد شُنود
چه گفتند دانندگان خرَد / که هر کس که بد کرد کیفر برَد
بماند به تیمار ، دل پر ز درد ، /چو ما مانده ایم ، ای شه زادمرد
نبشته چُنین بودمان از بُوِش /به رسم بُوِش اندرآمد رَوش
635 هِزبر جهانسوز و نر اَژدَها / ز دام قضا هم نیابد رها
وُ دیگر که بی باک و ناپاک دیو / ببُرّد ز دل ترس گیهان خدیو
به ما بر چُنان چیره شد رای اوی / که مغز دو فرزانه شد جای اوی
همی چشم داریم از آن تاجور / که بخشایش آرد به ما بر مگر
اگر چه بزرگست ما را گناه / به بی دانشی برنهد پیشگاه
640 وُ دیگر بهانه سپهر بلند / که گاهی پناهست و گاهی گزند
سیم : دیو کاندر میان چون نوند / میان بسته دارد ز بهر گزند
اگر پادشا را سر از کین ما / شود پاک ، روشن شود دین ما
منوچهر را با سپاه گران / فرستد به نزدیک خواهشگران
بدان تا چو بنده به پیشش به پای / بباشیم جاوید ، اینست رای
645 مگر کان درختی که از کین برُست / به آب دو دیده توانیم شست
بپوییم تا آب و رنجش دهیم / چو تازه شود تاج و گنجش دهیم
فرستاده آمد دلی پر سَخُن / سَخُن را نه سر بود پیدا نه بُن
ابا پیل و با گنج و با خواسته / به درگاه شاه آمد آراسته
به شاه آفْرِیدون رسید آگهی / بفرمود تا تخت شاهنشهی
650 به دیبای چینی بیاراستند / کلاه کَیانی بپیراستند
نشست از بر تختِ پیروزه شاه / چو سرو سهی بر سرش گِرد ماه
ابا تاج و با طوق و با گوشوار / چُنان چون بُوَد در خور شهریار
خجسته منوچهر بر دست شاه / نشسته ، نهاده به سر بر کلاه
دو رویه بزرگان کشیده رده / سراپای یکسر به زر آژدِه
655 به زرّین عُمود و به زرّین سپر / زَمین کرده خورشیدگون سر بسر
به درگاه ایوان کشیده رده / به طوق و به زنجیر ِزرّین دده
بیک دست بربسته شیر و پلنگ / بدست دگر ژَنده پیلان جنگ
برون آمد از کاخ شاپور گُرد / فرستاده ی سلم را پیش بُرد
فرستاده چون دید درگاه شاه / پیاده دوان اندرآمد ز راه
660 چو نزدیک شاه آفْرِیدون رسید / سر ِتخت و تاج بلندش بدید
ز بالا فرو برد سر پیش اوی / همی بر زمین بر بمالید روی
گرانمایه شاه جهان کدخدای / به کرسیّ زرّینْش بَر، کرد جای
فرستاده بر شاه کرد آفرین / که ای نازش ِتاج و تخت و نگین
زمین گلشن از پایه ی تخت تُست / هوا روشن از مایه ی بخت تُست
665 همه بنده ی خاک پای توییم / همه پاک زنده برای توییم
چو با آفرین شاه بگشاد چهر / فرستاده پیشش بگسترد مهر
پَیام دو خونی بگفتن گرفت / همه راستی ها نِهفتن گرفت
گشاده زبان مرد بسیارهوش / بدو داده شاه جهاندار گوش
ز کردار بد پوزش آراستن / منوچهر را نزد خود خواستن
670 میان بستن او را بسان رهی / سِپُردن بدو تاج و تخت مِهی
خریدن ازو باز خون پدر / به دیبا و دینار و تاج و کمر
فرستاده گفت و سپهبد شنید / مر آن بند را پاسخ آمد کلید
چو بشنید شاه جهان کدخدای / پیام دو فرزند ناپاک رای
یکایک به مرد گرانمایه گفت / که: خورشید را چون توانی نِهفت؟!
675 نِهان دل آن دو مرد پلید / ز خورشید روشن تر آمد پدید
شنیدم همه هر چه گفتی سَخُن / نگه کن که پاسخ چه یابی، ز بُن
بگو آن دو بی شرم ناباک را / دو بیداد و بد مهر و ناپاک را
که گفتارِ خیره نیرزد بچیز / ازین در، سَخُن خود نرانیم نیز
اگر بر منوچهرتان مهر خاست / تن ایرج نامورْتان کجاست؟!
680 که کام دد و دام بودش نِهفت / سرش را یکی تنگ تابوت جفت
کنون چون ز ایرج بپرداختید / به کین منوچهر برساختید
نبینید رویش مگر با سپاه / ز پولاد بر سر نِهاده کلاه
ابا گرز و با کاویانی دِرفش / زمین کرده از سمّ اسپان بنفش
سپهدار چون قارن رزمخواه / چو شاپور و نَستوه پشت ِسپاه
685 به یکدست ،شیدوش جنگی بپای / چو شیروی شیراوزنْش رهنمای
به دست دگر سرو، شاه یمن / به پیش سپاه اندرون، رای زن
درختی که از کین ایرج برُست / به خون ،بار و برگش بخواهیم شست
از آن تا کنون کین او کس نخواست / که پشت زمانه ندیدیم راست
نه خوب آمدی با دو فرزند خویش / که من جنگ را کردمی دست پیش
690 کنون زان درختی که دشمن بکند / بَرومند شاخی برآمد بلند
بیاید کنون چون هِزبر ژیان / به کین پدر تنگ بسته میان
ابا نامداران لَشکر بهم / چو سام نریمان و کرشاسپ جم
سپاهی که از کوه تا کوه جای / بگیرند و کوبند گیتی به پای
وُ دیگر که گفتند باید که شاه / ز کین دل بشوید ، ببخشد گناه
695 که بر ما چُنین گشت گَردان سپهر / خرد خیره شد ، تیره شد جای ِمهر
شنیدم همین پوزش نابکار ؛ / چه گفت آن جهانجوری نابردبار :
که هرکس که تخم جفا را بکشت / نه خوش روز بیند ، نه خرّم بهشت
گر آمرزش آید ز یزدان پاک / شما را ز خون ِبرادر چه باک
هر آنکس که دارد روانش خرد / گناه آن سِگالد که پوزش برد
700 ز روشن جهاندارتْان نیست شرم / سیه دل ، زبان پر ز گفتار گرم
مکافات آن بد به هر دو جهان / بیابید و این هم نماند نِهان
سدیگر فرستادن تخت آج / برین زَنده پیلان و پیروزه تاج
بدین بدره های کَهُن گونه گون / نجوییم کین و بشوییم خون
سر تاجداران فروشم به زر / که مه تخت بادا مه تاج و مه فر
705 سر بی بها را ستاند بها / مگر بتّر بچّه ی اَژدَها
که گوید که جان گرامی پسر / بهایی کند پیر گشته پدر
بدین خواسته نیست ما را نیاز / سَخُن چند گوییم چندین براز
پدر تا بود زنده با پیرسر / بدین کین نخواهد گشادن کمر
پَیامت شنیدم تو پاسخ شنو / یکایک بگوی و بزودی برو
710 فرستاده آن هول گفتار دید / نشست منوچهر سالار دید
بپژمرد و برخاست لرزان ز جای / همانگه به زین اندرآورد پای
همه بودنی ها به روشن روان / بدید آن گرانمایه مرد جوان
که با تور و با سلم گَردان سپهر / نه بس دیر، چین اندرآرد به چهر
بیامد بکردار باد دمان / سری پُر ز پاسخ ، دلی پرگُمان
715 به دیدار چون خاور آمد پدید / به هامون کشیده سراپرده دید
بیامد به درگاه پرده سرای / به پردَه نْدَرون بود خاورخدای
یکی خیمه ی پرنیان ساخته / ستاره زده ، جای پرداخته
دو شاه ِدو کشور نشسته براز / بگفتند کامد فرستاده باز
بیامد همانگاه سالار بار / فرستاده را برد زی شهریار

720 نشستنگهی نو بیاراستند / ز شاه نوآیین خبر خواستند
بجستند هر گونه یی آگهی / ز دیهیم و ز ِتخت شاهنشهی
ز شاه آفْرِیدون و از لَشکرش / ز گردان جنگی و از کشورش
وُ دیگر ز کردار گَردان سپهر / که دارد همی بر منوچهر مهر ؟
بزرگان کدامند و دستور کیست ؟ / چه مایه سْتشان گنج و گنجور کیست
725 عِنان دار چندند و سالار که ؟ / ز جنگاوران نامبُردار که ؟
فرستاده گفت: آنکه روشن بهار / ندیده ست ، بیند درِ شهریار
بهاریست خرّم دراندر بهشت / همه خاک عنبر ، همه زَرّ خشت
سپهر برین کاخ و میدان اوست / بهشت گزین روی خندان اوست
به بالای ایوان او راغ نیست / به پهنای میدان او باغ نیست
730 چو رفتم بنزدیک ایوان فراز / سرش با ستاره همی گفت راز
به یکدست پیل و به یکدست شیر / جهان را به بخت اندرآورده زیر
ابر پشت پیلانْش بَر، تخت زر / ز گوهر همه طوق شیران نر
تبیره زنان پیش پیلان بپای / ز هر سو خروشیدن کَرَّه نای
تو گفتی که میدان بجوشد همی / زَمین باسمان برخروشد همی
735 خِرامان شدم پیش آن ارجمند / یکی تخت پیروزه دیدم بلند
نشسته برو شهریاری چو ماه / ز یاقوت رخشان، به سر، بر کلاه
چو کافور موی و چو گلبرگ روی / دل آزرم جوی و زبان گرم گوی
جهان را ازو دل به بیم و امید / تو گفتی مگر زنده شد جمّشید
منوچهر چون زاد سروِ بلند / بکردار طهمورتِ دیوبند
740 نشسته برِ شاه، بر دست راست / تو گویی زبان و دل پادشاست
به پیش اَندرش قارن رزم زن / به دست چپش سرو شاه یمن
چو شاه یمن، سرو، دستورشان / چو پیروز کرشاسپ گنجورشان
شمار در گنج ها ناپدید / کس اندر جهان آن بزرگی ندید
همه گِردِ ایوان دو رویه سپاه / به زرّین عُمود و به زرّین کلاه
745 سپهدار چون قارن کاویان / به پیش سپاه اندرون آندیان
مبارز چو شیروی درّنده شیر / چو شاپور یل زَنده پیل دِلیر
چُنو بست بر کوهه ی پیل کوس / هوا گردد از گَرد چون آبنوس
گر آیند زی ما به جنگ آن گروه / شود کوه هامون و هامون چو کوه
همه دل پر از کین و پُرچین بَروی / بجز جنگشان نیست چیز آرزوی
750 بریشان همه برشمرد آنچ دید / سَخُن نیز کز آفْرِیدون شنید
دو مرد جفاپیشه را دل ز درد / بپیچید و شد رویشان لاژورد
نشستند و جُستند هرگونه رای / سَخُن را نه سر بود پیدا نه پای
به سلم بزرگ آنگهی تور گفت / که آرام و شادی بباید نِهفت
نباید که آن بچّه ی نرّه شیر / شود تیزدندان و گردد دِلیر
755 چُنان نامور بی هنر چون بود / که ش آموزگار آفْرِیدون بود
نبیره چو شد رایزن با نیا / از آنجایگه بردمد کیمیا
بباید بسیچید ما را به جنگ / شتاب آوریدن بجای درنگ
ز لَشکر سُواران برون تاختند / ز چین و ز خاور سپه ساختند
فتاد اندرآن بوم و بر گفت وگوی / جهانی بدیشان نِهادند روی
760 سپاهی که آنرا کرانه نبود / بَد آن بُد که اختر جوانه نبود
دو لشکر زخاور به ایران کشید / به خَفتان و خود اندرون ناپدید
ابا زَنده پیلان و با خواسته / دو خونی به کینه دل آراسته

برداشت متن از اینجا با اندکی تغییر با استفاده از پانویس شاهنامه خالقی مطلق و نامه باستان


داستان را اینجا گوش کنید

+++
زادن منوچهر


هنگامي كه ايرج به دست برادرانش سلم و تور كشته شد ، همسر او «ماه آفريد» از وي بار داشت. فريدون، شاهنشاه ايران ، چون آگاه شد شادي كرد و ماه آفريد را گرامي شمرد. از ماه آفريد دختري خوب چهره زاده شد. او را بناز پروردند تا دختري لاله رخ و سرو بالا شد. آنگاه فريدون وي را به برادرزاده خود « پشنگ» كه از نامداران و دلاوران ايران بود بزني داد. از پشنگ و دختر ايرج منوچهر زاده شد. فريدون از ديدن منوچهر چنان خرم شد كه گوئي فرزندش ايرج را به وي باز داده اند.جشن به پا كرد و بزم فراهم ساخت و بشادي زادن منوچهر زر و گوهر بسيار بخشيده و آن روز را فرخنده شمرد.


فرمان داد تا در پرورش كودك بكوشند و آنچه بزرگان و آزادگان را سزاوار است به او بياموزند. سالي چند بر اين بر آمد. منوچهر جواني شد دلاور و برومند و با فرهنگ . آنگاه فريدون از بزرگان و نامداران و آزادگان ايران انجمن ساخت و منوچهر را بر تخت نشاند و او را به جاي ايرج بر ايرانشهر پادشاه كرد و تاج و نگين شاهي را به وي سپرد. سپاه به فرمان وي در آمد و پهلوانان و دليران او را به شاهي آفرين خواندند.


«قارون» سپهدار ايران و«گرشاب» سوار مرد افگن و«سام» دلاور بي باك ، همه با دلي پر مهر و سري پر شور به خدمت كمر بستند و خسرو جوان را ستايش كردند و بخونخواهي ايرج و كين جوئي از برادرانش سلم و تور همداستان شدند.


پيام سلم و تور


خبر به سلم و تور رسيد كه منوچهر در ايران بر تخت شاهي نشسته و سپاه آراسته و همه بفرمان او در آمده اند. دل برادران پر بيم شد. با هم به چاره جستن نشستند و بر آن شدند كه كسي را نزد فريدون بفرستند و به پوزش و ستايش از كين خواهي منوچهر رهائي يابند. پس فرستاده اي خردمند و چيره زبان بر گزيدند و از گنجينه خويش ارمغان هاي بسيار از تخت هاي عاج و تاجها زرين و در و گوهر و درهم و دينار و مشك و عبير و ديبا و پرنيان و خز و حرير به پشت پيلان گذاشتند و با فرستاده به در گاه فريدون روانه كردند و پيام فرستادند كه «فريدون دلاور جاويد باد، ما را جز شادي پدر آرزوئي نيست. اگر با برادر كهتر بد كرديم و ستم ورزيديم اكنون از آن ستم پشيمانيم و به پوزش بر خاسته ايم. در اين ساليان دراز از بيدادي كه بر برادر روا داشتيم دل ما پر درد و تيمار بود. و خود كيفر زشتكاري خويش را ديديم. اگر گناه كرديم تقدير چنان بود و از تقدير ايزدي چاره نيست . شير و اژدها نيز با همه نيرومندي با پنجه قضا بر نميايند. ديگر آنكه ديو آز بر ما چيره شد و اهريمن بدسگال دل ما را از راه به در برد تا راي ما تيره گرديد و به بيداد گرائيديم. اكنون اينهمه، گذشته است و ما سرخدمت و بندگي داريم. اگر شاهنشاه روا مي بينيد منوچهر را با سپاه خود نزد ما بفرستند تاپيش وي به پا بايستيم و خدمت پيش گيريم و مال و خواسته بر او نثار كنيم و تيمار خاطرش را به اشك ديده بشوئيم.»


به فريدون خبر رسيد كه فرستده سلم و تور آمده است. فرمود تا او را بار دهند. فرستاده چون ببار گاه رسيد از فر و شكوه فريدون و بزرگان در گاه خيره ماند. فريدون با كلاه كياني بر تخت شاهنشاهي نشسته بود و منوچهر با تاج شاهي در كنار وي بود. بزرگان و نامداران ايران نيز سرو پا به زر و گوهر و آهن و پولاد آراسته از هر طرف ايستاده بودند. فرستاده پيش رفت و نماز برد و اجازه خواست و پيام برادران را باز گفت .


پاسخ فريدون


فريدون چون پيام فرزندان بد انديش را شنيد بانگ بر آورد كه «پيام آن دو ناپاك را شنيديم . پاسخ اين است كه به آن دو بيدادگر بدنهاد بگوئي كه بيهوده در دروغ مكوشيد . بدانديشي شما بر ما پوشيده نيست. چه شد كه اكنون بر منوچهر مهربان شده ايد؟ اكنون مي خواهيد با اين نيرنگ منوچهر را نيز تباه سازيد و با او نيز چنان كنيد كه با فرزندم ايرج كرديد. آري، منوچهر نزد شما خواهد آمد اما نه چون ايرج، غافل و بي سلاح و تنها. اين بار بادرفش كاويان و سپاه گران وزره و نيزه و شمشير خواهد آمد و پهلوانان و دشمن كشاني چون قارون رزمخواه و گرشاسب مرد افكن و شيدوش جنگي و سام دلير و قباد دلاور در كنار او خواهند بود . منوچهر خواهد آمد تا كين پدر را باز جويد و برادر كشان را به يك نفر برساند. اگر در اين ساليان ، شما از كيفر خويش در امان مانديد از آن رو بود كه من سزاوار نمي ديدم با فرزندان خود پيكار كنم. اما اكنون از آن درختي كه به بيداد بركنديد شاخي برومند رسته است و منوچهر با سپاهي چون درياي خروشان خواهد آمد و بر و بوم شما را ويران خواهد كرد و تيمار خاطر را به خون خواهد شست . اما اينكه گفتيد قضاي يزدان است. شرم نداريد از اينكه با دل سياه و بدخواه سخن نرم و فريبنده بگوئيد؟ ديگر آنكه گنج و مال و زر و گوهر فرستاده ايد تا ما از كين خواهي بگذريم . من خون ايرج را به زر و گوهر نمي فروشم . آنكس كه سر فرزند را به زر مي فروشد اژدها زاده است ، آدميزاد نيست . كه به شما گفت كه پدر پير شما به زر و مال از كين فرزند خواهد گذشت؟ ما را به گنج و گوهر شما نيازي نيست . تا من زنده ام به كينه خواهي ايرج كمر بسته ام و تا شما را به كيفر نرسانم آسوده نمي شينم. »


فرستاده لرزان به پا خاست و زمين بوسيد و از بارگاه بيرون آمد و شتابان رو به سوي دو برادر گذاشت . سلم و تور در خيمه نشسته و راي مي زدند كه فرستادنده از در درآمد . او را به پرسش گرفتند و از فريدون و لشكر و كشورش جويا شدند. فرستاده آنچه از فر و شكوه فريدون و كاخ بلند و سپاه آراسته و گنج آگنده و پهلوانان مرد افكن بر در گاه فريدون ديده بود باز گفت و از قارون كاويان ، سپهدار ايران، و گرشاسب و سام دلاور ياد كرد و پاسخ فريدون را به آنان رسانيد.


دل برادران از درد به هم پيچيد و رنگ از رخسار آنان پريد. سرانجام سلم گفت «پيداست كه پوزش ما چاره ساز نيست و منوچهر به خونخواهي پدر كمر بسته است. از كسي كه فرزند ايرج و پرورده فريدون باشد جز اين نمي توان چشم داشت. بايد سپاه فراهم سازيم و پيشدستي كنيم و بر ايران بتازيم.»


برداشت از اینجا


+++
کتاب شناخت:
«برادران حسود» از «سلم» و «تور» آمدند
برای گروه سنی ب و ج (کوکان و نوجوانان)
نویسنده:مرواريد تقي بيك
ناشر: گوهر اندیشه
«مجموعه داستان‌هاي شاهنامه» كه تصويرگري آن به سبك كُلاژ، توسط «شيلا خزانه‌داري» انجام شده، در شمارگان 5000 نسخه به چاپ رسيده است.
هر يك از كتاب‌هاي اين مجموعه 700 تومان قيمت دارند.
برداشت از اینجا







گفتارهای نیک شما