‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان های ذن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان های ذن. نمایش همه پست‌ها

۲ فروردین ۱۳۸۸

کُشتن

عکس را امروز صبح گرفتم



استاد گاسان، برای هوادارانش سخنرانی می کرد: "آنهایی که بر ضد کشتن حرف می زنند وآنهایی که می خواهند از زندگی همه ی موجودات زنده پشتیبانی کنند، آیا کار درستی انجام می دهند؟ حمایت، حتی از حیوانات و حشرات، بسیار نیک می باشد. اما در باره ی کسانی که وقت را می کُشند، کسانی که ثروت ها را نابود می کنند و آنهایی که اقتصاد سیاسی را نابود می کنند، چه می گویند؟ ما نباید آنها را ندیده بگیریم. از همه ی اینها گذشته، کسی که به روشنگری نرسیده و به پند دادن دیگران می پردازد، چه می کند؟ او دارد بودیسم را می کشد.


Killing
Gasan instructed his adherents one day: "Those who speak against killing and who desire to spare the lives of all conscious beings are right. It is good to protect even animals and insects. But what about those persons who kill time, what about those who are destroying wealth, and those who destroy political economy? We should not overlook them. Furthermore, what of the one who preaches without enlightenment? He is killing Buddhism."
قتل
روزی گزان( یکی از استادان ذن) به پیروانش آموخت: حق با کسانی است علیه قتل صحبت می کنند و مایلند جان بشر را نجات بدهند . حتی حمایت از جان حیوانات و حشره ها نیز کاری نیکوست. اما در مورد کسانی که وقت را تلف می کنند و ثروت را تباه می کنند و اقتصاد سیاسی را از بین می برند چه باید کرد؟ ما نباید آنها را نادیده بگیریم. وانگهی کسی که بدون آگاهی موعظه می کند کسی است قاتل فلسفه بودا است
ترجمه از فریدون

۲۳ آذر ۱۳۸۷

عشق نه ،مهربانی


در چین پیرزنی بود که بیش از بیست سال از راهبی نگهداری کرده بود. کلبه ای کوچک برایش ساخته بود و در حالی که او به خود کاوی مشغول بود برایش غذا می پخت .سرانجام روزی پیرزن به این فکر افتاد به راستی راهب در این سال ها چگونه خود را پرداخته است.
برای این هدف از دختری پر احساس کمک می گیرد. به آن دختر گفت:«برو و او را در آغوش بگیر و بی هیچ مقدمه ای ازاو بپرس «حالا چی؟»».
دختر نزد راهب رفت و بدون رو به رو شدن با مشکلی او را در آغوش گرفت و از او پرسید خوب چه می خواهد بکند؟.راهب به گونه ای شاعرانه پاسخ داد: «درختی کهن می روید بر صخره ای سرد در زمستان هیچ جا گرمایی نیست».
دختر نزد پیرزن بازگشت و آنچه را که رخ داده بود، بازگو کرد.
پیرزن با فکر به این که بیست سال از عمرش را برای او گذاشته است با خشم فریاد زد:« او نشان داد که به نیاز تو نمی اندیشد، و هیچ تلاشی برای درک تو نکرد. نیازی نبود که پاسخگوی شور و احساس تو باشد ولی دست کم می توانست از خود همدلی نشان دهد».
پیرزن بی درنگ به آن کلبه رفت و آن را به آتش کشید.

There was an old woman in China who had supported a monk for over twenty years. She had built a little hut for him and fed him while he was meditating. Finally she wondered just what progress he had made in all this time.
To find out, she obtained the help of a girl rich in desire. "Go and embrace him," she told her, "and then ask him suddenly: 'What now?'"
The girl called upon the monk and without much ado caressed him, asking him what he was going to do about it.
"An old tree grows on a cold rock in winter," replied the monk somewhat poetically. "Nowhere is there any warmth."
The girl returned and related what he had said.
"To think I fed that fellow for twenty years!" exclaimed the old woman in anger. "He showed no consideration for your need, no disposition to explain your condition. He need not have responded to passion, but at least he could have evidenced some compassion;"
She at once went to the hut of the monk and burned it down.


۲ آذر ۱۳۸۷

موج های خروشان

در ابتدای امپراطوری میجی، کُشتی‏گیر نامدار ی زندگی می کردکه نامش اُنامی موج های سهمگین بود. اُنامی بسیار قدرتمند بود و فن های کُشتی را به خوبی می دانست. در کشمکش هایی که تماشاچی نداشت او حتی اُستادش را هم شکست می داد، ولی در مکان های همگانی آنقدر ترسو بود که از شاگردان خودش هم شکست می خورد.
اُنامی به این فکر افتاد که برای یافتن چاره، از اُستاد ذن یاری جوید. استاد هاکوژو که همیشه در سفر بود و جایی ساکن نمی شد، درآن نزدیکی در معبدی کوچک اطراق کرده بود ، بنا بر این اُنامی به دیدار ِ او رفت و مشکل بزرگش را با او در میان گذاشت.
استاد این گونه او را راهنمایی کرد:"نام تو موج های خروشان است . شب را در این معبد بمان . خیال کن که خروش آن موج ها هستی . تو دیگر آن کُشتی‏گیری نیستی که ترسو است، موج های خروشانی که، همه چیز را پیش رویش جارو می کند و هر آنچه در سر راهش باشد، در خود فرو می برد این کار را انجام بده . تو بزرگترین کشتی گیر این سرزمین خواهی شد ".
استاد به استراحت پرداخت. اُنامی به حالت تمرکز نشست تا خود را همانند موج های خروشان تصور کند. فکرهای زیادی به او هجوم آوردند. به تدریج بیشتر و بیشتر به احساس موج بودن برگشت. شب که فرا رسید موج ها خروشان و خروشان تر می شدند. آنها گُل و گلدان ها را در خود فرو می‏بردند، بودا نیز در معبدش به زیر آب رفته بود. پیش از بر آمدن آفتاب معبدی نبود همه جا تنها جزر و مد یک دریای بیکران بود.
در هنگام صبح استاد، اُنامی رادر حال تمرکزْ با چهره ای شاد یافت. او به آرامی دستی به شانه کشتی گیر زد و گفت: " اکنون دیگر هیچ چیزی نمی تواند تو را دگرگون کند. تو آن موجهایی هستی هر مشکلی برایت پیش آید آن را کنار خواهی زد."
در همان روز اُنامی در مسابقه های کُشتی شرکت کرده و برنده شد. پس از آن در ژاپن، کسی توانست او را شکست دهد.


Great Waves
In the early days of the Meiji era there lived a well-known wrestler called O-nami, Great Waves.
O-nami was immensly strong and knew the art of wresting. In his private bouts he defeated even his teacher, but in public was so bashful that his own pupils threw him.
O-nami felt he should go to a Zen master for help. Hakuju, a wandering teacher, was stopping in a little temple nearby, so O-nami went to see him and told him of his great trouble.
"Great Waves is your name," the teacher advised, "so stay in this temple tonight. Imagine that you are those billows. You are no longer a wrestler who is afraid. You are those huge waves sweeping everything before them, swallowing all in their path. Do this and you will be the greatest wrestler in the land."
The teacher retired. O-nami sat in meditation trying to imagine himself as waves. He thought of many different things. Then gradualy he turned more and more to the feeling of waves. As the night advanced the waves became larger and larger. They swept away the flowers in their vases. Even the Buddha in the shrine was inundated. Before dawn the temple was nothing but the ebb and flow of an immense sea.
In the morning the teacher found O-nami meditating, a faint smile on his face. He patted the wrestler's shoulder. "Now nothing can disturb you," he said. "You are those waves. You will sweep everything before you."
The same day O-nami entered the wrestling contests and won. After that, no one in Japan was able to defeat him.

۸ آبان ۱۳۸۷

حرف شنوی

در سخنرانی های استاد بنکای نه تنها شاگردان بودایی بلکه صاحب نظران دیگر فرقه ها نیز شرکت می کردند . او هرگز گفتار های بودا را نقل قول نمی کرد و در خطابه های استادانه اش موجب رنجش کسی نمی شد. سخنان او که از دلش بر می خاست به ناچار بر دل شنوندگان نیز می نشست.
شنوندگان بی شمار او سبب خشم یک روحانی فرقه ی نیکایرن شده بود، زیرا آنها دیگر در باره ی ذن چیزی نمی شنیدند.
روحانی خودبین نیکایرن به معبد رفت و برآن شد تا با بنکای مناظره کند.
او فریاد زد:" هی استاد بودیسم! یک دقیقه صبر کن. هر آن کس که تو را بزرگ می شمارد از آن چه که می گویی پیروی می کند ، لیکن یک تن مانند من شما را بزرگ نمی شمارد آیا شما می توانی مرا وادار به فرمانبری نمایی؟"
بنکای گفت:"نزد من بیا آن گاه به تو نشان خواهم داد."
آن روحانی با فخر راه را ازمیان انبوه شنوندگان به زحمت باز کرد و به سمت استاد رفت.
بنکای لبخند زد "بیا سمت چپ من قرار بگیر".
روحانی فرمان برد.
بنکای گفت :" نه اگر سمت راست من باشی بهتر می توانیم گفتگو کنیم"
روحانی با غرور تمام به سمت راست او رفت .
بنکای با خرسندی گفت: مشاهده فرمودی. تو در حال فرمانبری از من هستی و فکر می کنم تو بسیار نجیب و مهربان هستی . حالا بنشین و گوش بده.


Obedience
The master Bankei's talks were attended not only by Zen students but by persons of all ranks and sects. He never quoted sutras nor indulged in scholastic dissertations. Instead, his words were spoken directly from his heart to the hearts of his listeners.
His large audiences angered a priest of the Nichiren sect because the adherents had left to hear about Zen. The self-centered Nichiren priest came to the temple, determined to debate with Bankei.
"Hey, Zen teacher!" he called out. "Wait a minute. Whoever respects you will obey what you say, but a man like myself does not respect you. Can you make me obey you?"
"Come up beside me and I will show you," said Bankei.
Proudly the priest pushed his way through the crowd to the teacher.
Bankei smiled. "Come over to my left side."
The priest obeyed.
"No," said Bankei, "we may talk better if you are on the right side. Step over here."
The priest proudly stepped over to the right
"You see," observed Bankei, "you are obeying me and I think you are a very gentle person. Now sit down and listen."

۱۸ شهریور ۱۳۸۷

پند یک مادر

جیون استادِ شوگان ٬ پژوهشگر مشهور زبان سانسکریت ٬ در دوره توکاگوا بود. در جوانی اش سخنرانی های بسیاری، برای دانشجوها ایراد می کرد.
مادرش این را که شنید برای او نامه ای نوشت:
"پسرم، فکر نمی کنم تو مرید بودا بشوی، چون تو میل داری برای دیگران فرهنگنامه ای متحرک باشی . برای اطلاعات و نطریه ها٬ برای شکوه و جلال پایانی نیست. کاش تو ازین شغل تدریس دست بر می داشتی و با ساکت کردن خودت در معبدی کوچک و دورافتاده در کوهستان همه ی وقتت رابه اندیشیدن بپردازی، تا با این روش به درکِ درستی برسی."
_________________________________________________________________________
پانوشت:
***در قرن هفدهم شوگن ها که عبارت بودند از سران نظامی ژاپن از بیگانگان غربی متنفر و آنها را از کشور خارج نموده بودند . به سال 1853 کمودور پیری با تعدادی کشتی های جنگی وارد آب های ژاپن شد و ژاپونیها را وادار کرد که درها را بر روی بیگانگان بگشایند . شوگن ها متوجه خطر بزرگی که ژاپن را تهدید می کرد ، بودند به مخالفت خود ادامه دادند تا اینکه در نتیجه دخالت های خارجیان قدرت از شوگن ها گرفته شد و امپراطور ژاپن « مئجی » که تا آن زمان فقط سمبول وحدت ملت بود ، تبدیل به یک دیکتاتور گردید . « مئجی » ژاپونیها را غرب زده کرد ولی این غرب زدگی بر خلاف آنچه غریبان انتظار داشتند ، به نابودی ژاپن منتهی نگردید ، بلکه آن را به یک ملت قدرتمند تبدیل کرد چنانکه در عرض فقط صد سال آنها راهی را طی کردند که برای اروپاییان هزار سال لازم بود تا آن را طی کنند
Tokugawa= رژیم فئودالی ژاپن ( مراجعه شود به تاریخ ژاپن ۱۶۰۳ -۱۸۰۸)


A Mother's Advice
Jiun, a Shogun master, was a well-known Sanskrit scholar of the Tokugawa era. When he was young he used to deliver lectures to his brother students.
His mother heard about this and wrote him a letter.:
"Son, I do not think you became a devotee of the Buddha because you desired to turn into a walking dictionary for others. There is no end to information and commentation, glory and honor. I wish you would stop this lecture business. Shut yourself up in a little temple in a remote part of the mountain. Devote your time to meditation and in this way attain true realization."

۱۱ شهریور ۱۳۸۷

اگر عاشقی...



بیست رهرو مرد و یک رهرو زن به نام ای شون، نزد یک استاد ذن مراقبه می کردند.ای شون با اینکه موهای سرش را تراشیده و لباس ساده ای به تن داشت، بسیار زیبا بود. چند تن از رهروها در نهان عاشق او بودند. یکی از آنها نامه ای عاشقانه برایش نوشت و بر ای یک ملاقات پنهانی پافشاری داشت. ای شون پاسخش را نداد. روز بعد، پس از سخنرانی استاد برای گروه ، ای شون از جا برخاست و در حالی که به نویسنده ی نامه اشاره می کرد گفت:" اگر به راستی اینقدر عاشق من هستی ،اینک بیا و مرا در آغوش بگیر."



If You Love, Love Openly
Twenty monks and one nun, who was named Eshun, were practicing meditation with a certain Zen master.
Eshun was very pretty even though her head was shaved and her dress plain. Several monks secretly fell in love with her. One of them wrote her a love letter, insisting upon a private meeting.
Eshun did not reply. The following day the master gave a lecture to the group, and when it was over, Eshun arose. Addressing the one who had written her, she said: "If you really love me so much, come and embrace me now."

۵ شهریور ۱۳۸۷

صدای شادی


مدتها پس از اینکه بنکای از دنیا رفته بود، مردی نابینا که در نزدیکی معبدِ استاد زندگی می کرد، به دوستش گفت:" چون نابينا هستم، قادر به دیدن چهره ی آدم ها نیستم، بنا براین باید سیرت آنها را ازتُن صدایشان تمیز دهم". معمولن وقتی به صدای شخصی گوش می دهم که به دیگری برای پیروزی یا شادی به دست آمده اش ، تبریک می گوید ، در تُن صدایش حسادت را نهفته می بینم،و هنگام گوش کردن به ابراز هم دردی جهت شور بختی ِ دیگری ،در تن صدایش خوشی و خرسندی می شنوم مثل این که شوربختی ِ دیگری، برای او بهره ای به بار می آورد.
در تمامی تجربه هایم، اما،در تن صداي بنكاي هميشه بي ريايي بود. هنگامی که ابراز خوشحالی می کرد، چیزی به جز صدای شادی نمی شنیدم،و هنگام بیان همدردی ، فقط صدای غم را می شنیدم.

The Voice of Happiness
After Bankei had passed away, a blind man who lived near the master's temple told a friend: "Since I am blind, I cannot watch a person's face, so I must judge his character by the sound of his voice. Ordinarily when I hear someone congratulate another upon his happiness or success, I also hear a secret tone of envy. When condolence is expressed for the misfortune of another, I hear pleasure and satisfaction, as if the one condoling was really glad there was something left to gain in his own world.
"In all my experience, however, Bankei's voice was always sincere. Whenever he expressed happiness, I heard nothing but happiness, and whenever he expressed sorrow, sorrow was all I heard."

۲ شهریور ۱۳۸۷

دوستان واقعی


زمان ها پیش در چین دو دوست بودند که یکی نوازنده ای چیره دست چنگ و دیگری شنونده ای پراحساس بود.

نوازنده وقتی در وصف کوه می نواخت و یا می خواند دوستش می گفت :" کوه را در مقابلمان می بینم!"

و یا وقتی دیگر که در وصف آب می نواخت، دوست اش با شگفتی فراوان می گفت:"اینجا جویباری روان است!"

عاقبت دوست شنونده بر اثر بیماری از دنیا رفت ، دوست نوازنده سیمهای چنگ اش را پاره کرد، و دیگر هرگز ننواخت.

ازآن پس پاره نمودن سیم های ساز ، نشانگر وجود یک دوستی عمیق بوده است.



True Friends
A long time ago in China there were two friends, one who played the harp skilfully and one who listen skillfully.
When the one played or sang about a mountain, the other would say: "I can see the mountain before us."
When the one played about water, the listener would exclaim: "Here is the running stream!"
But the listener fell sick and died. The first friend cut the strings of his harp and never played again. Since that time the cutting of harp strings has always been a sign of intimate friendship.

۲۲ فروردین ۱۳۸۷

سنگتراش

سنگتراشی بود که از خودش و وضع زندگیش ناراضی بود.
یک روز از کنار خانه ی یک بازرگان ثروتمند گذشت از میان دروازه ی باز ، متعلقات گرانبها و مهمانان مهم بازرگان را دید.با خودش فکر کرد" این بازرگان باید خیلی مقتدر باشد!".
او به حال بازرگان خیلی رشک بردو آرزو کرد بتواند همانند او شود .
به یکباره او بازرگان شد، از تجمٌلات و داشتن قدرتی که حتی هیچ گاه تصوٌرش را هم نکرده بود،لذٌت می برد، اما مورد حسرت و نفرت کسانی که از او ثروت کمتری داشتند، قرار گرفت.
به زودی یک مقام عالی رتبه را دید که سوار بر صندلی روان حمل می شدو همراهان و خدمتکاران و سربازان با صدای گام های منظٌم او را اسکورت می کردند. همه مردم بدون در نظر گرفتن میزان دارایی شان باید در مقابل آن صف کمی تعظیم می کردند. او با خودش فکر کرد "چقدر این مقام عالی رتبه قدرتمند است! کاش می توانستم جای او باشم" .
سپس او به یک مقام عالی رتبه تبدیل شد و با صندلی آراسته شده به همه جا حمل می شد و هر جا می رفت مردم همگی از او وحشت و نفرت داشتند. تابستان گرمی بود و او روی آن صندلی چسبناک خیلی احساس ناراحتی کرد.
به بالا، به خورشید نگاه کرد که با غرور وبی توجٌه به حضور او، در آسمان می درخشید . با خودش فکر کرد "خورشید عجب قدرتی دارد! کاش من هم یک خورشید بودم".
سپس او خورشید شد و با شدٌت بر همه می تابید و در حالی که مزارع را می سوزاند، کشاورزان و کارگران به او لعنت می فرستادند. اما یک ابر بزرگ و سیاه حرکت کرد و بین او و زمین قرار گرفت ، و از تابش نور او به هر چیزی که زیر آن بود، جلو گیری کرد . با خود اندیشید" چقدر این ابر طوفان زا قدرتمند است! کاش می توانستم یک چنین ابری باشم!" .

پس از آن او ابر شد و در روستا ها و مزارع سیل به راه انداخت و فریاد همه بلند شد. ولی خیلی زود متوجٌه شدکه به وسیله نیرویی بزرگ از آنجا دور می شود، پی برد که آن باد بود.
با خودش گفت:" باد چقدر قدرتمند است ! کاش من می توانستم باد باشم!"


سپس او باد شد، در حالی که سقف خانه ها رامی کندو درختان را از ریشه در می آورد به وسیله آنهایی که صدمه می دیدند و وحشت می کردند مورد نفرت و نفرین قرار می گرفت. اما بعد از مدٌتی به چیزی برخورد کرد که نمی توانست حرکتش دهد هر چه او با قدرت به آن می وزید بی فایده بود.یک صخره ی بسیار بزرگ! با خودش فکر کرد "این صخره چقدر قدرتمند است! کاش یک چنین صخره ای بودم !"

سپس او به یک صخره تبدیل شد، قدرتمند تر از هر چیزی دیگری که روی زمین بود. اما همان طوری که او آنجا ایستاده بود صدای ضربه های اسکنه ای را شنید که به سطح سخت او زده می شد، و احساس کرد که دارد تغییر می کند. با خودش فکر کرد "چه چیزی می تواند قدرتش از من ِ صخره بیشتر باشد؟" .

او به پایین، آن دورترهای خودش نگاه کرد و هیبت یک سنگتراش را دید.


There was once a stone cutter who was dissatisfied with himself and with his position in life.

One day he passed a wealthy merchant's house. Through the open gateway, he saw many fine possessions and important visitors. "How powerful that merchant must be!" thought the stone cutter. He became very envious and wished that he could be like the merchant.

To his great surprise, he suddenly became the merchant, enjoying more luxuries and power than he had ever imagined, but envied and detested by those less wealthy than himself. Soon a high official passed by, carried in a sedan chair, accompanied by attendants and escorted by soldiers beating gongs. Everyone, no matter how wealthy, had to bow low before the procession. "How powerful that official is!" he thought. "I wish that I could be a high official!"

Then he became the high official, carried everywhere in his embroidered sedan chair, feared and hated by the people all around. It was a hot summer day, so the official felt very uncomfortable in the sticky sedan chair. He looked up at the sun. It shone proudly in the sky, unaffected by his presence. "How powerful the sun is!" he thought. "I wish that I could be the sun!"

Then he became the sun, shining fiercely down on everyone, scorching the fields, cursed by the farmers and laborers. But a huge black cloud moved between him and the earth, so that his light could no longer shine on everything below. "How powerful that storm cloud is!" he thought. "I wish that I could be a cloud!"

Then he became the cloud, flooding the fields and villages, shouted at by everyone. But soon he found that he was being pushed away by some great force, and realized that it was the wind. "How powerful it is!" he thought. "I wish that I could be the wind!"

Then he became the wind, blowing tiles off the roofs of houses, uprooting trees, feared and hated by all below him. But after a while, he ran up against something that would not move, no matter how forcefully he blew against it - a huge, towering rock. "How powerful that rock is!" he thought. "I wish that I could be a rock!"

Then he became the rock, more powerful than anything else on earth. But as he stood there, he heard the sound of a hammer pounding a chisel into the hard surface, and felt himself being changed. "What could be more powerful than I, the rock?" he thought.

He looked down and saw far below him the figure of a stone cutter.

۱۷ فروردین ۱۳۸۷

کتاب ها



روزگاری فیلسوف و پژوهشگری نامی بود که سال های زیادی از عمرش را فدای آموزش ذن کرده بود.
یک روز که بالاخره به حقیقت و روشنایی رسید ، کتاب هایش را به حیاط برد و همه ی آنها را به آتش کشید.
Once there was a well known philosopher and scholar who devoted himself to the study of Zen for many years. On the day that he finally attained enlightenment, he took all of his books out into the yard, and burned them all.

۲۰ اسفند ۱۳۸۶

پرواز پروانه

تائویست بزرگ، چانگ تزو یک بار در خواب دید، پروانه ایست که به این جا و آن جا بال می زند. در رویایش هیچ از اطلاعی ازهویت خود به عنوان یک آدم نداشت. او فقط یک پروانه بود. ناگهان بیدار شد و خودش را دید که در آنجا دراز کشیده است ، او دوباره یک آدم بود. آنگاه با خودش فکر کرد ،"قبلن انسانی بودم که خواب پروانه بودن را می دید ، یا الان پروانه ای هستم که خواب آدم بودن را می بیند".




The great Taoist master Chuang Tzu once dreamt that he was a butterfly fluttering here and there. In the dream he had no awareness of his individuality as a person. He was only a butterfly. Suddenly, he awoke and found himself laying there, a person once again. But then he thought to himself, "Was I before a man who dreamt about being a butterfly, or am I now a butterfly who dreams about being a man?"

۱۴ اسفند ۱۳۸۶

سرنوشت




در طول یک جنگ مهم، یک زنرال ژاپنی تصمیم گرفت که به دشمن یورش ببرد با وجود اینکه تعداد افراد سپاه دشمن خیلی بیشتر بود.
او به پیروزی سپاهش اطمینان داشت، اما سربازها دچار تردید بودند. در راه نبرد، آنها در یک معبد مذهبی توقف کردند. بعد از دعا همراه سربازان، ژنرال سکه ای بیرون آورد و گفت :"حالا شیر یا خط می کنیم،اگر شیر آمد ما پیروز می شویم . اگر خط آمد شکست خواهیم خورد". سرنوشت معلوم خواهد شد.
او سکه را به هوا پرتاب کرد و همه مشتاقانه تا به زمین برسد آن را نگاه می کردند. شیر آمد. سربازها خیلی خوشحال و سرشار ازاطمینان شدند ،چنان که با قوت تمام به دشمن یورش بردند و پیروز شدند
پس از جنگ یک ستوان به ژنرال اظهار کرد:" کسی قادر به تغییر سرنوشت نیست"
ژنرال گفت "کاملن درسته"در حالیکه سکه را به ستوان نشان می داد که هر دو رویش شیر بود.

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt. On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If tails, we shall lose. Destiny will now reveal itself."
He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious. After the battle, a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."
"Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.

۶ اسفند ۱۳۸۶

جانشین


سلامت پیشوای ذن رو به وخامت بود. او با آگاهی به اینکه مرگش نزدیک است ، به همه ی رهروها اعلان کرد که به زودی ردا و کاسه ی برنجش را به پیشوای منصوب بعدی معبد واگذار خواهد کرد. او گفت که انتخابش بر اساس یک رقابت خواهد بود.هر کسی که خواهان این مقام است باید برای نشان دادن خرد معنوی خود شعر ی ارائه دهد.

سرپرست رهروها که جانشین شدنش بسیار محرز بود ، شعری ارائه داد که دارای انشا و بینشی خوب بود. همه ی رهرو ها پیش بینی می کردند که او به عنوان پیشوای جدید انتخاب خواهد شد.
اما روز بعد شعر ی بر دیوار راهرو نمایان شدکه ظاهرا در طول ساعات تاریک شب نوشته شده بود. آن شعر با آن ظرافت و ژرفا همه را حیرت زده کرده بود اما کسی نمی دانست نویسنده اش چه کسی بود.
تصمیم بر آن شد که آن شخص را پیدا کنند، پیشوای پیر از همه ی رهروها پرس و جو را شروع کرد.
در کمال تعجب در این رسیدگی دریافت که نویسنده یک کارگر آرام و ساکت آشپزخانه است ، که کارش کوبیدن برنج وعده های غذایی بود .
به محض شنیدن اخبار ، سرپرست حسود رهروها و رفیق هایش طرح کشتن رقیب را ریختند.
پیشوای پیر لباس و کاسه ی خود را در خفا، به آن کوبنده ی برنج واگذار کرد، که او هم سریعا از معبد گریخت. بعدها آن کارگر پیشوای بسیار مشهور ذن شد.

The old Zen master's health was fading. Knowing his death was near, he announced to all the monks that he soon would be passing down his robe and rice bowl to appoint the next master of the monastery. His choice, he said, would be based on a contest. Anyone seeking the appointment was required to demonstrate his spiritual wisdom by submitting a poem. The head monk, the most obvious successor, presented a poem that was well composed and insightful. All the monks anticipated his selection as their new leader. However, the next morning another poem appeared on the wall in the hallway, apparently written during the dark hours of the night. It stunned everyone with it's elegance and profundity but no one knew who the author was. Determined to find this person, the old master began questioning all the monks. To his surprise, the investigation led to the rather quiet kitchen worker who pounded rice for the meals. Upon hearing the news, the jealous head monk and his comrades plotted to kill their rival. In secret, the old master passed down his robe and bowl to the rice pounder, who quickly fled from the monastery, later to become a widely renowned Zen teacher.

۲۶ بهمن ۱۳۸۶

ماه دزدیده نمی شود



یک پیشوای ذن به ساده ترین صورت ممکن در یک کلبه ای کوچک در پای کوه زندگی می کرد . یک سَر ِ شب که در کلبه اش نبود ، دزدی پنهانی وارد کلبه شد و فقط این را یافت که چیزی برای دزدیدن در آنجا وجود ندارد.

پیشوای ذن در بازگشت او را دید و به آن ولگرد گفت: تو راهی طولانی برای ملاقات من آمده ای نباید دست خالی برگردی لطفا لباسهای مرا به عنوان پیشکش بردار.

دزد متحیر لباسها را برداشت و از آنجا دور شد

پیشوا برهنه نشست ودر حالی که ماه را تماشا می کرد،با خود فکر می کرد: بیچاره مردک ، کاش می توانستم این ماه زیبا را به او بدهم . "



A Zen Master lived the simplest kind of life in a little hut at the foot of a mountain.
One evening, while he was away, a thief sneaked into the hut only to find there was nothing in it to steal.
The Zen Master returned and found him. "You have come a long way to visit me," he told the prowler, "and you should not return empty handed. Please take my clothes as a gift."
The thief was bewildered, but he took the clothes and ran away.
The Master sat naked, watching the moon. "Poor fellow," he mused, " I wish I could give him this beautiful moon."


۲۲ بهمن ۱۳۸۶

فقط دو کلمه


معبدی بود که قوانین بسیار سختی داشت. پیرو یک پیمانِ سکوت،هیچ کس، به هیچ وجه اجازه ی حرف زدن نداشت . اما یک استثنا در این قانون وجود داشت . هر ده سال یک بار رهروان اجازه ی حرف زدن، آن هم فقط دو کلمه را داشتند. پس از گذشتن نخستین ده سال سکوت در معبد ، یک رهرو نزد سرپرست رهرو ها رفت و رهروی بالاتر گفت: "ده سالی گذشت، خواسته ی تو در دو کلمه چیست؟"
رهرو گفت: " تخت .. سفت...."
سرپرست رهرو ها گفت: " که اینطور،"
ده سال بعد، رهرو به دفتر کار ِ سرپرست رهروها رفت و سرپرست گفت: "بیش از ده سالی گذشت، خواسته ی تو در دو کلمه چیست؟"

رهرو پاسخ داد:" غذا...متعفن...."

سرپرست رهروها پاسخ داد: "که اینطور،"

ده سال دیگر هم گذشت و رهرو بار دیگر نزد ِ سرپرست رهرو ها رفت که پرسید: " پس از گذشتن ِ این ده سال دو کلمه ای که می خواهی بگویی چیست؟"

رهرو گفت:" من ... تسلیم"

رهروی بالاتر پاسخ داد: " من می دانم چرا. تو تنها کاری که همیشه انجام میدهی شکایت کردن است."

There once was a monastery that was very strict. Following a vow of silence, no one was allowed to speak at all. But there was one exception to this rule. Every ten years, the monks were permitted to speak just two words. After spending his first ten years at the monastery, one monk went to the head monk. "It has been ten years," said the head monk. "What are the two words you would like to speak?"
"Bed... hard..." said the monk.

"I see," replied the head monk.

Ten years later, the monk returned to the head monk's office. "It has been ten more years," said the head monk. "What are the two words you would like to speak?"
"Food... stinks..." said the monk.

"I see," replied the head monk.

Yet another ten years passed and the monk once again met with the head monk who asked, "What are your two words now, after these ten years?"

"I... quit!" said the monk.

"Well, I can see why," replied the head monk. "All you ever do is complain."

۱۷ بهمن ۱۳۸۶

نبرد چای


روزگاری در ژاپن قدیم یک استاد مراسم چای اتفاقی با بی اعتنایی از کنار یک نظامی رد شد . بلافاصله به خاطر این عمل خود پوزش خواست.اما نظامی نسبتن عجول خواستار شد که این موضوع را با دوئل شمشیر فیصله دهد . استاد چای که تجربه ا ی در شمشیر زنی نداشت ، از رفیق ذنی که در شمشیرزنی تبحر داشت ، راهنمایی خواست،شمشیر زن ذن نتوانست در حدی که دوست اش به او خدمت کرده بود به او کمک کند اما دیده بود که استاد چای هنگام اجرای مراسم دارای چه استعدادی در حفظ تمرکز و ارامش کامل است.لذا شمشیر زن ذن گفت فردا وقتی تو به دوئل آن نظامی می روی سلاحت را بالای سرت نگهدار به گونه ای که آماده ای برای حمله و با همان تمرکز و آرامشی با او روبرو شو که هنگام اجرای مراسم چای داری.روز بعد در زمان و مکان تعیین شده ی دوئل ، استاد این اندرز را بکار بست. نظامی خودش را آماده کرد که حمله کند. برای زمانی طولانی با تعجب به چهره آماده ولی آرام استاد چای خیره شد . سر انجام شمشیر ش را پائین آورد , از گستاخی خود پوزش خواست و بدون نبرد صحنه را ترک گفت.




A master of the tea ceremony in old Japan once accidentally slighted a soldier. He quickly apologized, but the rather impetuous soldier demanded that the matter be settled in a sword duel. The tea master, who had no experience with swords, asked the advice of a fellow Zen master who did possess such skill. As he was served by his friend, the Zen swordsman could not help but notice how the tea master performed his art with perfect concentration and tranquility. "Tomorrow," the Zen swordsman said, "when you duel the soldier, hold your weapon above your head, as if ready to strike, and face him with the same concentration and tranquility with which you perform the tea ceremony." The next day, at the appointed time and place for the duel, the tea master followed this advice. The soldier, readying himself to strike, stared for a long time into the fully attentive but calm face of the tea master. Finally, the soldier lowered his sword, apologized for his arrogance, and left without a blow being struck.




۱۳ بهمن ۱۳۸۶

هنگام خستگی


یک رهرو ذن از استاد پرسید:

استاد، روشن اندیشی چیست؟

استاد پاسخ داد:

"هنگام گرسنگی ،خوردن. هنگام خستگی ، خفتن."


A student once asked his teacher,

"Master, what is enlightenment?"

The master replied,
"When hungry, eat. When tired, sleep."


۷ بهمن ۱۳۸۶

کامیابی



مرد ثروتمندی از یک پیشوای ذن خواهش کرد برای کامیابی آینده خانواده اش چیزی امیدوار کننده بنویسد ، چیزی که تسلی دهنده نسل اندر نسل خانواده اش باشد.


پیشوا روی یک تکه کاغذ بزرگ نوشت :پدر می میرد، پسر می میرد ، نوه می میرد .

مرد ثروتمند وقتی این کار پیشوا را دید، عصبانی شد.
"من از تو خواهش کردم که چیزی بنویسید که شادی و کامیابی برای خانواده ام بیاورد . چرا شما این نوشته ی ناراحت کننده را به من می دهید؟ "

پیشوا پاسخ داد:
" اگر پسر شما قبل از شما بمیرد، غمی تاب ناپذیربرای شما و خانواده تان به بار می آورد. اگر نوه ی شما پیش از پسرتان بمیرد ، این هم سبب سوگ بزرگی می شود. اگر خانواده ی شما نسل اندر نسل ، به ترتیبی که من شرح دادم از دنیا بروند، این یک سیر طبیعی زندگی خواهد بود و این است حقیقت شادی و کامیابی است."

A rich man asked a Zen master to write something down that could encourage the prosperity of his family for years to come. It would be something that the family could cherish for generations.
On a large piece of paper, the master wrote, "Father dies, son dies, grandson dies."
The rich man became angry when he saw the master's work. "I asked you to write something down that could bring happiness and prosperity to my family. Why do you give me something depressing like this?"
"If your son should die before you," the master answered, "this would bring unbearable grief to your family. If your grandson should die before your son, this also would bring great sorrow. If your family, generation after generation, disappears in the order I have described, it will be the natural course of life. This is true happiness and prosperity."

۴ بهمن ۱۳۸۶

سرای گذر



یک پیشوای ذن به مقابل درب قصر شاه رفت. هیچ یک از نگهبان ها از ورود او به قصر جلوگیری نکردند. او بطرف جایی رفت که شاه بر تخت شاهی اش نشسته بود.
شاه که بیدرنگ ملاقات کننده را شناخته بود، پرسید:شما چه می خواهید؟
پیشوا پاسخ داد: جایی در این مسافرخانه برای خوابیدن می خواهم.
شاه گفت: اما اینجا مسافرخانه نیست بلکه قصر من است
- می توانم بپرسم پیش از شما صاحب قصر چه کسی بود؟
- پدرم . او از دنیا رفته است .
- و پیش از او چه کسی صاحب قصر بود؟
- پدر بزرگم . او نیز از دنیا رفته است .
- و این جایی که مردم برای زمانی کوتاه در آن زندگی می کنند و سپس می روند، آیا درست شنیدم که شما گفتید؟"اینجا یک مسافر خانه نیست"
A famous spiritual teacher came to the front door of the
King's palace. None of the guards tried to stop him as he entered and made his way to where the King himself was sitting on his throne.

"What do you want?" asked the King, immediately recognizing the visitor.

"I would like a place to sleep in this inn," replied the teacher.

"But this is not an inn," said the King, "It is my palace."

"May I ask who owned this palace before you?"

"My father. He is dead."

"And who owned it before him?"

"My grandfather. He too is dead."

"And this place where people live for a short time and then move on - did I hear you say that it is NOT an inn?"

شعری از سندباد نجفی

کاروانسرا

کاشانه نیست

باید برویم

تا در خانه ی خویش خاک شویم.

اول کاسه ای آب راه را بدرقه کرد

آخر یک خروار خاک.

آنکه خود را ساکن کاروانسرا که نه

حاکم آن خواند

مورچگان در جمجمه اش سکونت که نه

حکومت دارند...

پیام های خود را اینجا بنویسید

۲۸ دی ۱۳۸۶

خود پسندی




نخست وزیر سلسله تانگ یک قهرمان ملی بود چون در هر دو زمینه ی سیاست و نظامی رهبر موفقی بود.
اما او باوجود شهرت، قدرت و ثروتش او خود را یک مرید متواضع بودایی به حساب می آورد .
اغلب او به ملاقات پیشوای ذن مورد علاقه اش می رفت و زیر نظر او آموزش می دید و به نظر می آمد خیلی خوب با هم سر می کردند. نخست وزیر بودن او ظاهرا تاثیری روی روابط آنها نداشت ،ارتباط آنها به سادگی یک استاد قابل احترام و یک شاگرد مودب به نظر می رسید .
یک روز در حین دیدار معمول آنها ، نخست وزیر از پیشوا پرسید ""پیشوا... ،از نظر آیین بودایی خودپسندی چیست؟"
صورت پیشوا سرخ شد، با لحن مهربانی ولی مسخره وتو هین کننده ای ،جمله ای پراند:"این دیگه چه
پرسش احمقانه ایه؟!"
این پاسخ غیر منتظره و این لحن توهین آمیز، نخست وزیر را تکانی داد و او کج خلق و عصبانی شد.

سپس پیشوای ذن لبخندی زد و گفت:" این،عالیجناب، خودپرستی است."
The Prime Minister of the Tang Dynasty was a national hero for his success as both a statesman and military leader. But despite his fame, power, and wealth, he considered himself a humble and devout Buddhist.
Often he visited his favorite Zen master to study under him, and they seemed to get along very well. The fact that he was prime minister apparently had no effect on their relationship, which seemed to be simply one of a revered master and respectful student.
One day, during his usual visit, the Prime Minister asked the master, "Your Reverence, what is egotism according to Buddhism?" The master's face turned red, and in a very condescending and insulting tone of voice, he shot back, "What kind of stupid question is that!?"
This unexpected response so shocked the Prime Minister that he became sullen and angry. The Zen master then smiled and said, "THIS, Your Excellency, is egotism."