‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۲۹ تیر ۱۳۸۹

« نام من عشق است ، آیا می شناسیدم؟»
















نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟ / زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌ ‏کرده‌‏ام راه درازی را / خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ / تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است / من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر / اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را / همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید / در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق / رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود / عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من! / من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام / با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم آشنای سال‌‏های دور / رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

حسین منزوی
  غزل را می توانید با صدای شاعر از اینجا بشنوید. (نخستین پیوند صدا)

محمد نوری با ترانه ای حسین منزوی
     داریوش با ترانه ای از حسین  منزوی

 



۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

گمشده



طفلی به نام شادی ،دیریست گم شده است

با چشمهای روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هر کس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر


شفیعی کدکنی

عکس از فرناز



گفتارهای نیک شما

۶ اسفند ۱۳۸۸

کسی که مثل هیچ کس نیست


من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند
حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
فروغ

۹ دی ۱۳۸۸

از بودن و سرودن




صبح آمده ست برخیز
بانگ خروس گوید
وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن
مستان نیم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
با نعره ی سنگ بشکن
بار دگر به شادی
دروازه های شب را
رو بر سپیده
وا کن
بانگ خروس گوید
فریاد شوق بفکن
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
بر شاخه ی اقاقی
آیینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را
با نغمه ای در آمیز
و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
با من بخوان به فریاد
ور مرد خواب و خفتی
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

شفیعی کدکنی
پیوند ها:
صبح با صدای سالار عقیلی

۱ آذر ۱۳۸۸

خزان

عکس از فرناز



«خیزید و خز آرید که هنگام خزان است»... ادامه


منوچهری دامغانی



الف) - آرایه های لفظی :
١- واج آرایی :
به تکرار یک واج (حرف صامت یا مصوت ) در یک بیت یا عبارت گفته می شود که پدید آورنده ی موسیقی درونی شعر است. واج آرایی یا نغمه ی حروف، تکراری آگاهانه است که موجب آن می گردد که تاثیر موسیقی کلام و القای معنی مورد نظر شاعر بیش ترگردد. مانند:


خیزید و خز آرید که هنگام خزان است ( تکرارصامت های خ و ز ) از منوچهری که تداعی کننده ی صدای ریزش و خرد شدن برگ ها درفصل خزان است.


از سایت سارا شعر

۱۲ آبان ۱۳۸۸

سلام!



سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!




سید علی صالحی


۵ مهر ۱۳۸۸

"چرايي"


سي سال بس نبود

براي جوانه نشستن ناگزير ِ بغض‌های نشسته در گلوي ِ اين همه آتشفشان منتظر؟

از بستر سخيف كدامين شب سترون نازل شده‌ايد

كه آتش بازي اين همه گدازه را گُل ِ آتش ِ قليان ِ نابكاران مي‌خوانيد؟

آيا اينان تكرار دوباره‌ي تاريخ‌اند

يا حكايت غريب تولدی ديگر را براي شمع بي‌فروغ‌تان ترانه مي‌خوانند؟

دستان هذيان و دل‌مرگي‌تان را بگيريد و گرد شهر بگردانيد و

بنگريد نگاه برزخ نشسته‌ی مادراني را كه

يكايك سردخانه‌های شهر را

در جستجوی هويت مشت‌هاي يخ‌زده دور باطل مي‌زنند...

بگوييد...

اين بار تابوت عصيان شما جنازه‌ی تطهير شده‌ي كدامين روح جاودانه را

تا گورستان خاطره‌ها بدرقه مي‌كند؟

و چند آتشفشان تا بهار باور باغ يخ زده فاصله داريم؟ا


شعر از :شهرزاد
عکس از : شهرزاد

۲۷ مرداد ۱۳۸۸

در..

عکس از شهرزاد


در هزار توي مايا

وقتي نتوانستي حكومت كني
گناهش را گردن روسپيان بينداز
كه ديوارشان كوتاه است
حالا دوباره ديواري بلند بساز.


سنباد نجفی

۱۴ آبان ۱۳۸۷

..و رفت

عکس از مهاجرت پرندگان به میانکاله استان گلستان
عکس های دیگر رامی توانید اینجا ببینید.

۱۵ تیر ۱۳۸۷

شعر امروز آلمان

عکس از بیشه سر

قلب خار پشت ها

چگونه مي توانم جنگل ها را
بسرايم؟
چگونه مي توانم قلب خارپشت ها را
بستايم؟
در صورتي كه قلب يك زن، قلب يك مرد
ستودني تر است.
اما آن ها تمايلي ندارند
كه در شعر من ظاهر شوند.
از اين رو در آستانه در مي نشينم
و انتظار كسي را مي كشم
كه وارد خانه شود.
و در اين ميان
جنگل ها را مي سرايم
و قلب خارپشت ها را

"کورت مارتی"

نقل از وبلاگ کتاب نوشت

قسمتی دیگری را از آن را انتخاب کرده ام:
شعر آلماني را به ويژه پس از جنگ جهاني ي دوم به چهار مقوله تقسيم مي كند:
1- شعر: دريچه اي به جهان درون
2- شعر: ابزاري براي بيان كاستي هاي اجتماعي
3- شعر: پنجره اي براي نگريستن به طبيعت
4- شعر: آزمايشگاهي براي شناخت

۲۲ خرداد ۱۳۸۷

تهران برای شعر شدن شهر کوچکی ست


همسرم برای دوستی گرامی که خارج از ایران زندگی می کند شعر ی از مجموعه تهران برای شعر شدن شهر کوچکی ست را نوشت.

پاسخ دوست این چنین بود:


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

دکتر خسرو فرشید ورد
اسپانیا مادرید



این شعر را برای چند دوست خواندم همه آفرین گفتند ولی یکی از دوستان بسیار گرامیم که تمام تلاشش این است تا فرزندانش را برای ادامه ی تحصیل به خارج از ایران بفرستد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وگفت این شعر را شاعر شکم سیری که خارج از ایران زندگی می کند،سروده است. شدت واکنش او چنان بود که با خود گفتم چقدر این سروده قوی است که واکنش های اینچنینی دارد. این بود که به دنبال سراینده ی آن رفتم. در اینجا گوشه ای از یافته های اینترنتیم را می آورم:


___________________________________________________
فرشيد ورد متولد ۱۳۰۸ ملاير دررشته زبان وادبيات فارسي دكترا گرفت وبه عنوان استاد در دانشگاه تهران تدريس مي كند. وي تاكنون نزديك به بيست عنوان كتاب چاپ و منتشر كرده كه در سه حوزه قابل مطالعه است. شعر، زبانشناسي ونقد ادبي، دستور زبان فارسي، «صداي سخن عشق» و «زميهن ات دفاع كن» ، نقش آفريني هاي حافظ، لغت سازي وفرهنگستان زبان، جمله و تحول آن در زبان فارسي وكتابي با عنوان« دستور مفصل امروز» كه توسط انتشارات سخن منتشر شد.ادامه
______________________________________________________
خسرو فرشیدورد - استاد دانشگاه و دیگر سخنران این همایش - درباره شخصیت‌های شاهنامه در ادب فارسی سخنرانی کرد و گفت: ادبیات فارسی بدون شخصیت‌های شاهنامه‌ چند چیز خود را از دست خواهد داد؛ شخصیت‌هایی که حافظ در شعرهایش از آن‌ها استفاده کرده است، از آن جمله‌اند.
وی با انتقاد به شیوه تدریس شاهنامه در دانشگاه‌ها افزود: در دانشگاه وقتی شاهنامه را تدریس می‌کنند، شخصیت‌های آن را معرفی نمی‌کنند، در حالی که اگر کنه شخصیت‌های شاهنامه را بشناسیم، فهمیدن آن مشکل نخواهد بود. به نظرم شناخت این امر، حتا رشته‌ای جداگانه می‌تواند باشد.
فرشیدورود فردوسی را اولین خردگرای بزرگ جهان دانست و توضیح داد: دکارت 300 سال قبل خردگرایی را مطرح کرد و پس از آن غرب به پیشرفت‌های بزرگی رسید؛ اما فردوسی که خیلی پیش‌تر، آن را مطرح کرده بود، در ایران به فراموشی سپرده شد. درواقع بعد از فردوسی، خردگرایی در ایران فراموش شد و این روند تا انقلاب مشروطه و ملک‌الشعرای بهار ادامه داشت؛ از بهار بود که شعر فارسی دوباره زنده شد.
وی در پایان فردوسی را یکی از بزرگ‌ترین داستان‌سرایان ما دانست و گفت: یکی از جنبه‌های هنری شاهنامه، داستان‌های آن است که بعضی از داستان‌ها، جنبه تراژدی دارند.نقل از


__________________________________________

ازمیان پیام ها:





ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

با خبر باش که سر می شکند دیوارش

حافظ
حرفی نیست که این معشوقه ( ایران ) به خاطر هزینه های سرسام آور ش و مشکلات دیگرش سر می شکند دیوارش.

اما یک حال و هوایی در کوچه باغ های خودمان است که من سالهاست در دیار های غربت ندیده ام
...
فریدون


_______________________________________________________



استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی و یکی از مفاخر فرهنگی این روزگار ، یعنی دکتر خسرو فرشیدورد ، ده روز قبل(جمعه ۸ دی ماه) در گوشه تنهایی و بیماری در "سرای سالمندان نیکان" به دیار باقی شتافته اند. ادامه




۱۰ شهریور ۱۳۸۶

نوشته ی سنگ قبر یک مادر جوان






زنده ای مثل درخت






مثل پرواز پرستو در باد


مثل آواز قناری در باغ

نفس از پنجره ی باد صبا می گیری


چه کسی گفت که تو میمیری؟

.

شاعرش را نمی شناسم

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

شاملو و روز جهانی کارگر



گفته می‌شود تا امروز و در عصر ما دو ترانه ـ سرود وجود دارد که بیش از هر آهنگ و سرود دیگری در جهان خوانده و شنیده شده. اول آن بخش از سمفونی شماره 9 بتهوون است که سروده‌ای از «شیلر» شاعر آلمانی به نام «انسان‌ها» به صورت آواز جمعی یا کر می‌خوانند، و دوم سرود «انترناسیونال» است که با روز جهانی کارگر در اولین روز ماه می عجین شده.

ترجمه سرود انترناسیونال شاملو
برخیزید، دوزخیان زمین!
برخیزید، زنجیریان گرسنگی!
عقل از دهانۀ آتشفشان خویش تندر وار می‌غرد
اینک! فورانِ نهائی‌ست این.
بساط گذشته بروبیم،
به‌پا خیزید! خیل بردگان، به‌پا خیزید!
جهان از بنیاد دیگرگون می‌شود
هیچیم کنون، «همه» گردیم!
نبرد نهائی‌ست این.
به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
رهانندۀ برتری در کار نیست،
نه آسمان، نه قیصر، نه خطیب.
خود به رهائی خویش برخیزیم، ای تولید گران!
رستگاری مشترک را برپا داریم!
....
..
انتخاب این مطلب و سرود در واقع جهت نشان دادن ریشه ی روز کارگر است.
..گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم
فردوسی

۲۴ فروردین ۱۳۸۶

هست شب

عکس از سالار

هست شب
یک شبِ دم کرده و خاک
.رنگِ رخ باخته است
باد، نو باوه ی ابر، از بَرٍِ کوه
.سویٍ من تاخته است
،هست شب
همچو ورم کرده تنی
گرم در استاده هوا
هم ازین روست
. نمی بیند اگر گمشده ای راهش را
.
با تن اش، گرم بیابان ِ دراز
مرده را ماند در گورَش تنگ
به دل ِ سوخته ی من مانَد
به تَنم خسته که می سوزد از هیبت ِ تب
هست شب
آری، شب
.
نیما
1334

۱۶ بهمن ۱۳۸۵

گور عشق

چه سخت است

خانه اي از عشق بنا كردن

به اميدي كه در آن ماوا بگيري

ولي نا گه بداني ، اي دل غافل

گوريست ، كه بي يار بايد

در آن تنها بميري

*******

:پیام فریدون
چگونه می شود در خانه ای که عشق است
تنهائی هم در آن باشد؟
چگونه میشود دلی سر شار از عشق داشت
و بتوان به مرگ اندیشید؟
ایا میشود در ذهنیت آدمی عشق بی یار هم باشد؟
عشق به خدا یا عشق به طبیعت عشق به یار
عشق به همسر عشق به دوستی
عشق به هنر و غیره می بینیم
عشق بصورت مجرد و تنها نمی تواند وجود داشته باشد
تا نظر شما درین مورد چه باشد
:پاسخ ایشان را با جمله ای از مارگارت آتوود می گویم
“اسکیموها برای‌ “برف” ۵۲ کلمه‌ی‌ مختلف‌ دارند. چون‌ برف‌ برایشان‌ مهم‌ است. فکر می‌کنم‌ عشق‌ هم‌ برای‌ ما باید چنین‌ باشد.” ا

:پیام سندباد

عشق چیز خوبی یست چون حقیقت شر را به توهم خیر تبدیل می کند
-----------------------------------------------------------
:با تشکر از توجه آقای صف سری به خانه ی حقیر

چراغ این خانه از عشق روشن است


چندی پیش در این خانه دل نوشته ای داشتم بنام "گورعشق " که صاحب خانه " پرواز با پروانه " از سر لطف با نشر آن در وبلاگ وزین خودبانی گشودن باب مبحثی شد که مرا به شوق نوشتن این نوشتار رساند .ا
اما قبل از هر چیز یاد آوری این مهم ضروریست که چراغ این خانه با سر زدن گاه به گاه مخاطبانش روشن است و همین اندک سو سو ، آن هم در " روزگار ما " ، مارا بس طرفه آنکه آنچه در این خانه به دل ، نوشته می شود حاصل تالمات لحظاتی ازعمر من است که در طی گذشت زمان به فرا خور حال و روزی که دارم به قلم می کشم که گاه از سر دلتنگی ، فریادی است پنهان در پستوی واژه ها ، و گاه از غمزه روزگار ، اشکی است در دامن کلام ، بی آنکه شاعربوده باشم که تنها چوپان رمه ی کلماتم .ا
و اما بعد ...بیادم هست در نیمه راه جوانی که بودم ، عشق را تجربه کردم و از سر شوق اولین عاشقانه ام را نوشتم که تا به امروز هنوز به یادگار در دفتر تنهائیم باقی است ( و بزودی بنام "دل نوشته ها " از سوی نشر" دادار" منتشر می شود ) ، و این گذشت تا اینکه در میانسالی بعد ازروشن کردن چراغ این خانه بار دیگر شوق نوشتن عاشقانه ها به جانم ریخت اما این بار نه برای ثبت یادگاری دردفتر تنهایی که میل پیشکش دارم ،به نسل بی عشقی که از عشق جز وصل نمی جوید و از حقیقت عشق غافل مانده است و او را نمی شناسد ، زیرا روزگاریست که دیگر نباید کلام عاشقانه را دلیل عشق دانست آنچنانکه آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن نیست، طرفه آنکه خلوص هم حالیا قصه ایست کهنه که در این ایام ، عشق بی خلوص را در هر بازار غیر مسقفی هم به شنیع ترین شکل ممکن می فروشند تا بدانجا که در خطه ی عاشقان هم دیگر خطی به یادگاراز عشق نمی نویسند چرا که به همت سر سختانه ی سازندگان سکه های قلب جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است و تحقیر عشق از همین جاست که گویی عشق عکس یادگاری ایست ، غافل از آنکه پیاله ای آب است ، خنک ، برای تشنه ی همیشه تشنه ، اما با این همه سیری از یک لقمه ی نان برای نفس گرسنه ، آغاز اندوه گندم است........نقل از :روزگارما

۱۳ دی ۱۳۸۵

با تو-شعری از بهرام

با تو


صخره در برابر موج

رویای چه دارد این چهره

وقتی که تخریب می شود!

.


درخت در برابر دارکوب

رویای چه دارد این سینه

!وقتی که مجروح می شود

.



نمی بینیم وُ

.می بینمت

نمی شناسیم وُ

.می شناسمت

.


رویای چه دارد این نگاه و ذهن؟

کودک امروز

!گل شکفته یا که نشکفتۀ فردا

.

«بهرام»


۱۹ آبان ۱۳۸۵

تک برگ پاییزی ام

تک برگ پاییزی ام-
می گردم بر سر شاخه های طوفان، سرگردان -

.
در این سوی زمان به تازیا نه های شقاوت -
تا خته و نیافته ام -
همدمی، همرهی و همگامی -
.
تک سرخ سرخ پوشم -
و دل به عبث می سایم -
برین کوهسار سنگ دل -
.
می پیچم به طوفان تنهاییها -
!و جدا خواهم رفت، جدا-
.
جدا از برگهای سبز سوزنی -
جدا از برگهای خشک سیاه -
جدا از برگهای پراکنده در هوا -
جدا از برگهای رسوب کرده در چاله های آب -
و جدا از پوسیدگی زمان -
.
خواهم رفت -
خواهم رفت -
با خود و بی شما -
با من و اندیشه های بهار
-
.
2001 از دفتر عطر پاییز، حمیرا طاری


.

:یادداشتهای دوستان
:اقبال گرامی با خواندن این شعر زیبای حمیرا چه به درستی به یاد این ترانه ی جاودان مرضیه افتاده است
ترانه سرا:بیژن ترقی

به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
ای برگِ ستمديدهء پاييزی
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شيدا
دلدادهء رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی
نی بوی وفايی
جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم
وين پيكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن
پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی
پژمرده و لرزان
به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود

۳ مرداد ۱۳۸۵

شعری از بیژن صف سری

اين دل بي يار ما را بس

خاتون من
براي دوست داشتنم ، نه ايثار ، و نه شيدايی
به صداقتت مهمانم کن ،ما را بس
بانوي من
براي دوست داشتنم ، نه گلداني ، و نه حتا شاخه ای گل
تنها تکلم ساده واژه دوستت دارم ......بس
خوب من
براي کشتنم ، نه دشنه ، و نه گلوله
که اشاره ي بي تکلم نگاهي نابهنگامم بس
اي نازنين
هزار فصل خزان گريه کردم
تا که امروز اين دل بي يار ما را بس
ما به آرزوی تو نمي کنجيم
آرزوي محال تو ، ما را بس
اين دل بي يار ما را بس

بیژن صف سری

۲۸ تیر ۱۳۸۵

دو بیت شعر از رهی معیری

بايد خريدارم شوي تا من خريــــــــدارت شو م
وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيســــــتم چون ديگران بازيچه بازيگران
اول به دام آرم ترا و آنــــــگه گرفتارت شوم

۲۵ تیر ۱۳۸۵

مامان

انگار تازه از راه رسیده ای
انگار تازه خوابیده ای
انگار تازه شعری گفته ای
انگار تازه شعاری داده ای
انگار تازه مرا زاییده ای
ای عشق
چگونه همه چیز از تو تازه است وخود
از همه چیز فرسوده تری؟ .
سنباد نجفی
------------------------------------------------------------
:شعری از رامین برای مادر
.....
لبانت بوسه زار عطر مستي ست
نگاهت هرم ناز مي پرستي ست
كلامت سوره سوره آيه آيه
حضور حاضر باران هستي ست