‏نمایش پست‌ها با برچسب گوشه هایی از زندگی مردم ما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گوشه هایی از زندگی مردم ما. نمایش همه پست‌ها

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

مشکلات رفتاری کودکان - کودک و دزدی کردن

 چند روزی با نویسنده ی این نامه در خانه ای زندگی کردیم. کودک دختری ده ساله است . بسیار مهربان و دوست داشتنی و از اینکه با هم بودیم بسیار خوشحال بود چشمانش برق عجیبی می زد حتی از گوشه ی ذهنم نمی گذشت که شاید دست به دزدی زده باشد. زندگی اش را می دانستم و به تربیتش آفرین می گفتم تا اینکه یک روز به ناگهان رفتاری از او دیدم که غیر قابل پیش بینی بود. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و کودک دچار کاستی هایی بود که گاهی با رفتارهایی از خود، آنها را نشان می داد.
از مادرش پرسیدم باورم نمی شود که او دزدی کند . مادر آن کودک با نگرانی گفت من همه چیز برایش می خرم نمی دانم چرا گاهی سر کلاس چیزهای بی ارزش مثل پاک کن و خودکار و...همکلاسی اش را برمی دارد ؟!

وقتی  مجموعه کتاب های «مشکلات رفتاری کودکان» کاری ارزنده، از دوست گرامی ام نیره حسینی ، را هدیه گرفتم ، بی درنگ به سراغ  «کودک و دزدی » رفته تا شاید راه حلی پیدا کنم و  بررسی بسیار منطقی در آنجا یافتم که گوشه ای از آن را اینجا می نویسم:

با او منطقی برخورد کنید مثلا به جای اینکه بگویید :«چشمم روشن! از چه کسی این کارهای زشت را یاد گرفته ای؟» می توانید بگویید:«این دفتر چه که توی کیف توست مال دوستت است. باید به برگردانی!» و هنگام ادای این جمله لحنی جدی و قاطع اما بدون سرزنش داشته باشید...»

خواندن این مجموعه را به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم .

۲۲ تیر ۱۳۸۹

به پای هم پیر شن






این روزها سخن از جشن عروسی که به میان می آید زرق و برق لباس عروس ، آرایش عروس ، ماشین عروس و سالن و فیلمبرداری ، ارکستر و.. میزان مهریه و سفره ی عقد و... همه از ذهن ما می گذرد، این بار در مجموعه تار نگار دل نوشته های مهار بیابان زایی به جشنی بسیار تماشایی و دلنشین می نشینیم.



به پای هم پیر شن

۵ خرداد ۱۳۸۹

راهنمای نمودار شاهنامه ی فردوسی- فرانک دوانلو


فرانک دوانلو از پژوهشگران نیک شاهنامه است ،کتابی انتشار داده اند که با یاری آن می توان از دیدگاهی دیگر به شاهنامه پرداخت. برای همه ی کسانی که این کتاب را دیدند گیرایی خوبی داشت، هریک به شکلی شوق خود را نشان دادند، یکی از دوستان که تا کنون شاهنامه نداشت بی درنگ شاهنامه ای خرید و... همه به جز رییس کتابخانه ای که به آن می روم. روز پیش که به کتابخانه رفتم کتاب را با خود بردم و در بین راه به خود می گفتم چقدر رییس از دیدن چنین کتابی خوشحال می شود ابتدا به کتابدار نشانش دادم و گفتم اگر خواستید می توانم برایتان از نویسنده بگیرم ، سپس او به اتاق رییس رفت ،واکنش او را می دیدم، گونه ای برخورد می کرد که گویا ویزیتوری کتابی آورده است می خواهد کتابش را به فروش برساند. کتابدار پس از کمتر از یک دقیقه بازگشت و گفت: ما اخیرن کتاب خریدیم. سرگرم نگاه کردن نام کتابها روی کامپیوتر بودم ، فکرهای گوناگون از مغزم می گذشت: خوب تو که این رییس رو می شناسی مثلن تو خودت از اعضای فعال کتابخانه ای او فقط از روی تعداد کتاب هایی که برده ای تو را به عنوان عضو فعال می شناسد و هیچوقت برایش مطرح نبوده تو به چه می اندیشی همیشه منتظر سلام و احترام تو هست که البته تو هم کوتاهی نمی کنی و همیشه احترام می گذاری و او با خوشرویی پاسخ می دهد،.. مگر از یادت رفته که چه کتابی به عنوان جایزه به اعضای فعال می داد: «راز»! آخر مگرچه میشد یک گلستان می داد که همیشه به یادگار در کتابهای خانه بماند. آخر چرا فکر می کند ما باید برویم از دیگران روش زندگی کردن یاد بگیریم در حالی که خودمان این همه آثار کلاسیک داریم که خواندنشان، درمان بسیاری دردهاست...همانطور که رییس را در ذهنم بسته بندی می کردم حرکات کتابدار از دیدم پنهان نبود، چنان غرق کتاب شده بود که انگار رفته بود درون کتاب هی ورق میزد و می خواند و هر آن چیز تازه ای در آن پیدا می کرد .... دو کتاب گرفتم و از کتابخانه بیرون آمدم...






در باره ی کتاب می توانید اینجا بخوانید


با کلیک کردن روی عکس پاره ای از نمودار پیوست کتاب را تماشا کنید.




۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

...و رفت




... و رفت

مثل رنجوری یک درخت قدیمی،
با شاخه هایی پر از لانه های پرندگان ،
و برگ هایی به رنگ خاک ،
همیشه غریب بود .
و خانه اش بوی هجرت داشت .
*‌*‌*‌*‌*
پاییز بود که از سفر آمد ،
آشفته و تلخ .
اما با مهربانی باران .
گفت که خسته است .
. . .
گویی کسی بود که نمی خواست باشد .
... و رفت

شعر از: علی آریا وعکس از : فرناز

۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

کتابخانه ای کوچک


گرگان زندگی می کند به اروپا و امریکا سفر کرده است. سالهای نوجوانیش را به جای کلاس درس،در آباد کردن زمینهای شرق گرگان گذرانده است. با دستان خالی همراه پدر و برادرانش کار کرد و صاحب زمین شد. حالا که سنی از او گذشته همچنان دستانی قوی دارد و همیشه در حسرت نرفتن به مدرسه ! گاهی به تلخی و با بغضی از دستهایشان در آن سالها می گوید که همیشه زخم بودند. جوانی آنقدر کار می کرد که شب و روز نمی شناخت.دوران پس از جنگ جهانی دوم روزگار سختی بر مردم ایران گذشت.
مشغول رانندگی در اتوبان بودم و کنارم نشسته بود، با دقت به ساختمان ها و خیابان ها نگاه می کرد گویی اولین بار است که به تهران آمده، هر آن منتظر بودم ببینم چه خواهد گفت .. بد جوری نگاه می کرد! از پل چمران که گذشتیم سکوت سنگین را شکست و با تندی گفت: این پل رو می بینی! می تونه یکی از این دهاتا رو آباد کنه! آخه چه معنی داره این همه آدم جمع کردن تو تهران و دهاتیا دهشون میذارن و میان اینجا !
اون ساختمونا رو نگاه کن .. هی گفت و گفت .. انگار می خواست همه ی انرژیشو فریاد بزنه، چهره ش سرخ سرخ شده بود. خوب شد که زود رسیدیم...چون هیچ پاسخی برای آن همه فریاد نداشتم.






.
قباد یاری هموطن گرامی در تارنگار ده دهیاری از کوشش هایش برای آبادانی روستای تاج آباد می گوید
کتابخانه ی کوچکی به راه انداخته که موجب شده تا فرزندان آن گوشه از سرزمین مان دوباره به کلاس درس و تحصیل علم باز گردند.
در یکی از یادداشت هایش نوشته است:
به قول عطار:
گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره نه و هیچ مپرس / خود راه گویدت که چون باید رفت


برایش نوشتم:
بیشتر چه کتاب هایی مورد نیاز هست.درسی، کمک درسی و یا داستان و..فرزندانم که بزرگتر می شوند کتاب های خواندنی و کمک درسیشان را به دوستان و فامیل می دهم و از آنها می خواهم فرزندانشان که خواندند به دیگران بدهند.آیا فکر می کنید این کتابها به کار شما بیاید.چگونه می توانیم به شما کتاب برسانیم.

در پاسخم نوشت:

در پستهای قبلی نوشته ام که در حال تشویق بانوان به ادامه ی تحصیل هستیم و به کتابهای درسی و کمک درسی و حتی سی دی کمک درسی و ... نیاز آنی داریم. به علاوه بسته به توان دوستانی همچون شما دارد. برای کتابخانه ی روستا هم اگر کتاب بتوانید بفرستید کار نیکویی انجام خواهید داد. کتاب کودک, رمان, شعر, ... گاهی اوقات پرتوقع می شوم و لیست می دهم اما این بار از شما می خواهم هر آنچه را که دوست دارید ب
هآدرس همدان - شهرستان بهار - روستای تاج آباد (رسول آباد) سفلی دفتر دهیاری -ارسال بفرمایید.
ای کاش می توانستم هزینه پست اش را می دادم تا شرمسار هموطنان عزیزام نشوم.

گام هایش استوار


عکس از فرناز

۱۱ اسفند ۱۳۸۸

با هم تماشا کنیم

یه روز بعداز ظهر با دوستان تو پیاده رو بلوار کشاورز می رفتیم تا به ایستگاه تاکسی برسیم موضوع برای حرف زیاد داشتیم و وقت کم ..
اون روز از روزایی بود که خیابون پر از نیروی های ضدشورش بود، جوری که وحشت وجودتو می گرفت. بالاپوش سبز تیره پشمالویی پوشیده بودم .داریوش حسابی ترسیده بود گفت: براتون تاکسی بگیرم ..
گفتم: اینا که با ما کار ندارن شما جوونا رو می پان. تو همراه ما بیا تا در امان باشی.
گفت: شما کت سبز تنتونه
گفتم: با اینکه این از دید تو سبزه ولی اونا رو نگاشون کن(اشاره کردم به اون نیروهای موتور سوار)اصلن به من نگاه نمی کنن چششون دنبال توهست، همچین نگات می کنن! تازه من که نگاشون می کنم نگاشونو از من می دزدن. من با نگاهم بهشون می گم: چه کار می کنید؟!
داریوش نگاهشون نکرد!
بدون اینکه متوجه باشیم ، من و فریبا از سیما و داریوش جدا شدیم و با هم می گفتیم و می رفتیم. یه بار برگشتم دیدم از بقیه خیلی فاصله گرفتیم، ایستادیم تا از لابلای آدما دیده شدند، یکی هم سن و سال داریوش با اونا داشت می اومد. .چهره ی تازه وارد برام جالب بود، تو اون اوضاع خونسرد و آروم به نظر می آمد انگاری تو اون خیابون نبود .

داریوش دوستش علی رو معرفی کرد. یه چیزایی شنیدم که داریوش داشت به علی در باره ی من و شاهنامه می گفت .او هم تا اینو شنید از اون گوشه سرشو چرخوند و لبخندی زد و گفت اینجا چه کار داری! الان باید میدون انقلاب باشی وسط گازای اشک آور و شعرای حماسی بخونی و همونجا شروع کرد به صورت حماسی شعر ساختن و گفتن در باره میدان انقلاب . نگاش کردم گفتم شما شاعری؟...صحبتای بین ما، دیگه ما رو از حال و هوای خیابون بیرون آورد . گفت سه تا وبلاگ داشته و بلاگفا اونا رو بسته . دانشجوی دکترا ست. صحبت از شعر نو و کلاسیک شد و کتابی از تو کیفش در آورد گفت این متن رو بخون گفتم عینک باید بزنم بدیم فریبا بخونه که خیلی صداش و خوندش قشنگه. کتاب کهنه ای بود از ابراهیم گلستان. وقتی فریبا متن رو خوند، کتاب رو ازش گرفت و خودش جور دیگه ای خوند مثل اینکه داره شعر می خونه آخرش گفت این نثره ولی احساس نمی کنید دارید شعر فروغ می خونید یا دارید شاملو می خونید... بعد در باره ی اثر ِ ابراهیم گلستان روی فروغ و شاملو و... حرف زد گاهی هم شعرهای خودشو اون وسطا می خوند. بحث بین ما در باره ی شعر نو کلاسیک بالا گرفت...
گفت که رفته بود عراق اونجا یه فیلم ساخته .داخل ایران ازش نخریدن ولی با قیمت خوب داره به عربستان می فروشه...اون روز قرار شد مقاله ای که باعث شده بود بلاگفا وبلاگشو ببنده برام بفرسته ....


به خیابون کارگر رسیدیم یه دسته صد نفری موتورسوار با اسلحه به شکل ترسناکی وسط خیابون ظاهر شدند علی گرم صحبت با داریوش بود، اصلن نگاهش و آهنگ صداش تغییر نکرد همینطوری به حرفاش ادامه می داد. به سیما و فریبا گفتم عجب تمرکزی داره! وجود اینا اصلن روش اثر نذاشته و تمرکزشو به هم نزده. حرف علی و داریوش که تموم شد به علی گفتم پشت سر شما داشتم حرف می زدم که ما در فکر بودیم چه بکنیم اما شما اصلن وجود اینا برات مهم نبود گفت: من نمی ذارم محیط منو تحت تاثیر قرار بده همین نیم ساعت پیش میدون انقلاب بودم و یه عده ای میزدن و یه عده ای می خوردن من داشتم آب میوه و کیک مو می خوردم آخه ناهار نخوردم، گاز اشک آور که زدن مجبور شدم یک کمی تندتر حرکت کنم چون چشام می سوخت...

از اون روز دو ماهی می گذره تا دیشب در مراسم نکو داشتی بودیم اونجا دیدمش اومد صندلی کنارم نشست .چهره ش همیجوری خونسرد و آروم بود انگار که سال هاست منو می شناسه.

گفتم: شما قرار بود برای من ایمیل بزنی و اون مطلبی که بلاگفا وبلاگتو بست برام بفرستی
گفت: سرگرم پایان نامه بودم
- خوب دکتر جوون چند سال دارند؟
مکثی کرد و لبخندی زد و آروم و شمرده گفت: شکوفه های آلبالو که در اومد میرم تو شونزده سال
من هم با همون آرومی و لبخند گفتم: به به چه دکتر جوونی!
خندید و گفت: 28 سال.
- پس یه ضرب بیست ساله که داری درس می خونی.حالا میخوای ادامه بدی ؟
این دفعه به نظر می آمد کمی صداش تغییر کرده بود احساس کردم خیلی حرف نگفته داره ولی باز هم آروم گفت: کجا ؟!!دیگه اینجا ادامه نداره...
صحبت به ابراهیم پورداوود کشید.
گفت :کتاباش دیگه چاپ نمیشه ولی یک دی وی دی دارم که یکی از کتابخونه ملی کِش رفته و تونستم ازش کپی بگیرم.
گفتم :اگه تو این فایل ها رو داری، تو اینترنت هم هست.
- یک میلیون کتاب به صورت پی دی اف دارم چند ساله کارم اینه هر چی هست جمع می کنم .
- کتاب صوتی هم داری
- نه...
- کتاباتو بذار اینترنت دیگران هم استفاده کنن
- حالا که وقتم آزاد شده این کار رو می کنم...
..
یه آخوند وارد سالن شد با احترام اون ردیف جلو وسطا جاش دادن..از اون به بعد سخنرانا هی می گفتن صلواه بفرستین و علی هم صلواه های غلیظی می فرستاد.
سخنران ها یکی یکی می اومدن سهیل محمودی که اومد سخنرانی کنه یک خودکار سبز بیک تو جیب روی سینه ش به چشم می زد. سخنرانیش دلنشین بود از باستانی پاریزی و.. واز دلتنگی هاش گفت و رفت...
بهاءالدین خرمشاهی هم چند دقیقه ای سخنرانی کرد لابه لای حرفاش شوخ طبعی شو نشون می داد،چهره ش هم درد داشت و همواره لبخندی تمام چهره شو می پوشوند جوری که چشاش تنگ می شد. نمی دونم انگاز زهر خند بود! آخرش گفت: یه موقعی کارمند بودم هر روز دیر به اداره می رسیدم بهم می گفتن چرا دیر میایی من هم جواب می دادم من اگر دیر میام زود هم میرم...حالا منظورم اینه که دیر اومدم ولی باید زود برم.
و رفت.

سخنران ها وقتشون کم بود و شرکت کننده ها سنشون کمی بالا بود،یکی روانشانس بود یکی شاعر بود ویکی نشان فروهر به سینه ش زده بود یکی استاد دانشگاه و یکی کراوات زده بود و....از انجمن محلی هم آمده بودند. بیشترشون جاهای دیگه کار داشتند می اومدند و می رفتند بعضیاشون معلوم بود کسالت دارند و نشستن براشون سخت بود، این بود که اون سالن مثل یه مهمونی شده بود و صدای بلندگوها اونقدر بلند بود که اگر می خواستی می تونستی با بغل دستیت آروم حرف بزنی و یا گوش بدی و چون رفت و آمد هم زیاد بود می تونستی اون وسطا بلند شی بری و برگردی ... یک ساعتی که گذشت یه دفعه علی بلند شد رفت دیدم حرکتش تند شده انکار میخواد شکار کنه. رفت دنبال یه جوون مو بلند،جوونه موهای لخت شو پشت بسته و چهره ش آروم و گشاده بود و لبخندی می زد. چقدر هم دوست و آشنا داشت ! راه می رفت تا آشنایی می دید، دو تا دستشو میذاشت زیر چونه ش ،پاهاشو جفت می کرد کمی خم می شد و با فروتنی خیلی زیبا یکی یکی سلام بودایی می داد ..یکی یکی همه رو نگاه می کرد تا مبادا آشنایی رو از دست بده، دستش که زیر چونش بود چشمشم به من افتاد با نگاهش انگار از من می پرسید آشنا هستی؟ من هم لبخندی زدم و با نگاه گفتم نمی شناسمت..
آخر وقت علی ، همچین به آرومی، انگار که یه منبع جدید گیرش اومده، داشت از اون جوون مو بلند شماره تلفن می گرفت. به خودم گفتم علی حالا سوژه جدیدِ کشف نشده گیرش اومده حالا میره ببینه دنیای بودایی ها چه خبره...
دیگه حسابی دیرم شده بود، دوستام پیشنهاد دادند با بعضی حاضرین عکس بگیریم. گفتم وقتم تموم شده دیگه باید برم خونه به کارام برسم، فردا صبح میخوام برم سر کار و فردا شب هم سالار مسابقه فینال داره اینو باید بریم برای همین باید برم. بدون هیچ حرف دیگه ای تندی اونجا رو ترک کردم.

پیش از این هم، از این جوونا دیده بودم مغزشون مخزن اطلاعاته و با سرعت همه رو می گیرن و حافظه خوبی هم دارند... نمی دونم آینده ای که در دست این جووناست و آیا بازم بیداد میتونه به دنیا بتازه...ما که نتونستیم دنیا رو تکون بدیم این دنیا بود که ما رو تکون داد...




۲۷ دی ۱۳۸۸

نیروانا آموزگار من است

عکس از اینجا


نیروانا خیلی بازیگوشه! لحظه ای آروم نداره، با خواهر ش سر این که تو بازی ،کی شاهزاده سیندرلا بشه دعواشون شده بود و اونقد شلوغ کرد که مادر به شدت عصبانی اومد سراغش. مادر برافروخته و خسته است آخه نیروانا صبح زود که پدرش می خواد از خونه بزنه بیرون، از خواب بیدار میشه و مشغول جستجو و کند و کاو در دنیای دورش میشه.

مادر با فریاد: نیروانا خیلی شیطونی! چرا اینقدر سر و صدا می کنی!دیگه دوستت ندارم!

نیرونا با اون چشای بازش در حالی که آروم شده به مادرش نگاه ناز آلودی می کنه و با لبخند به آرامی میگه: ولی من تو رو خیلی دوست دارم!


مادر چاره ای جز در آغوش کشیدن او ندارد.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

رفت

عکس از سالار



سالی یک بار، نوروز،خانوادگی به دیدنش می رفتیم . تا همین چند سال پیش همیشه کت و شلوار پوشیده و کراوات زده از ما استقبال می کرد ، چند سالی بود که کت و شلوار نو نمی پوشید و کراوات هم نمی زد. نسبت به سال گذشته خیلی تغییر کرده بود .در سکوت کامل نشسته و بیشتر مراقب خودش بود تا اطرافش.

همه مشغول حرف زدن با هم دیگه و پس از یک سال که دیدارها تازه شده بود هر کسی یه چیزی می گفت. همهمه ای بود! همش یه چِشَم به آقاجان بود که چکار می کنه؟ دیگه بیش از اندازه هر ساله ساکت بود! هر سال بسیار حساب شده ومرتب حرف می زد خوب گوش می کرد و گاهی از بچه ها سئوالاتی می کرد و لابلای حرفاش یه درسهایی هم به اونا می داد. انگار هنوز بعد از سی سال باز نشستگی، پشت میز ریاست حسابداری دارایی نشسته، صاف ومرتب و اتو کشیده .
-آقاجان .. چرا شما چیزی نمی گید؟
همه ساکت شدند چشاشون به آقا جان بود ولی نشنید چی گفتم! کناریش بلند کنار گوشش میگه با شما هستن. به من هم اشاره ای میکنه که بلند حرف بزنم.
با صدای بلند میگم:
-آقاجان شما هم یه حرفی بزنید. خیلی ساکت هستید.
- چی بگم؟
- شما بزرگتر هستید، برای ما حرف بزنید تا ما و بچه ها از تجربیات شما استفاده کنیم.
همه در سکوت چشمشان به آقاجان بود.
-چی بگم! گوشهام که شنوایی شان را از دست داده اند. چشمهام که خوب نمی بینند!
- خوب، ما بلند حرف می زنیم تا شما بشنوید.
بلند و محکم و شمرده پاسخ می دهد:
-آخه چی بگم؟ گذشته های دور که یادم نیست الان هم اینجا با شما نشستم نیم ساعت دیگه یادم میره چی گفتم! دوستهای هم سن من، بیشترشان رفته ان. اونهایی هم که هستن، وضعشان خیلی بهتر از من نیست.
در ادامه محکم و بلندمی گوید :
من دیگه حرفی برای گفتن ندارم!
و سکوت...

....
چند روز ی می گذرد...
صدای آقاجان را بیمارستان از پشت تلفن می شنوم:
بـهار آمد و، شد جهان چون بهشت/ ز خاک سيه، بر فلک لاله کِشـت
....
در میان عطر بهار نارنج ،در یک روز بارانی بهاری ،همراه طبیعت رفت.
یادش گرامی .
**********
از میان پیام ها :
یک پنجره ی قدیمی .. باز رو به کوچه ای قدیمی تر و شیروانی های سفالی که از دیدنشان سیر نمی شوم . لبه ی پنجره لبریز است از علف های هرزی که شاخ و برگهای ریز و قرمزی دارد و در نور آفتابی که می تابد برق میزند .به چشم من مثل گیاهی جادوئیست . نگاهم را از پنجره به داخل میکشم .. صدای پنکه ای سقفی با صدای آرام گفتگوی آدمها در گوشه و کنار .. زنها پیر و جوان و گاه با کودکی در بغل با لباسهای سیاه کنار هم نشسته اند .. گاه قطره اشکی و آهی .. گاه سکوت و گاه زمزمه ای یا فاتحه ای ... دو کودک بازیگوش با ماسک هائی که از اعلامیه های تسلیت ساخته و به صورت زده اند شمشیر زنان در نقش زورو وارد میشوند .. دختر جوانی زوروهای تقلبی را به بیرون هدایت می کند .. بعد از ظهر آرام و پررخوت بهاری با سایه روشنی از نور و سایه روی دیوارهای قدیمی روی عکس هائی از امامان و روی چادرهای مشکی پیش میرود .. صدای مردی که وظیفه دارد آدمها را بگریاند آرامشم را می گیرد .. قرار است از خوبیهای آن که رفته بگوید اما دروغ هائی که به هم می بافد در مورد آدمهائیست که بیش از ۱۴۰۰ سال پیش رفته اند .. برای من حالا تصویر مردی که نمی شناختم در کت و شلواری شق و رق یکی میشود با تصویر گیاهانی نورانی و جادوئی در لبه ی پنجره ای قدیمی وقتی که آنجا نشسته بودم و او روح آرامش را با خود می برد .
روحش شاد . یادش خوب .

۱۶ فروردین ۱۳۸۸

نوروز خود را چگونه گذراندند؟

سیزده به در سوئد عکس از سعید

امروز موضوع انشای قدیمی به یادم آمدتعطیلات خود را چگونه گذراندید؟خوب به یاد آن روزها می نویسم:

دکتری را دیدم که از نخستین روز پس از تعطیلات شدید کار می کرد دکتر خوبی هم هست وقتی مطبش زنگ می زدی منشی تندی پاسخ می داد: شنبه زنگ بزنید . انگاری واژه هاش محکم می خورد تو صورتت! هر چه پافشاری می کردی منشی عصبانی تر میشد.
خانم ِ دکتر زایمان داشت رفته بود تا پاریس بزاد! برا همین تند تند کار می کرد تا موقع زایمان پاشه بره

پ_ چه طور دلشون میاد فرزندشان شناسنامه غیر ایرانی داشته باشه!! اینم شد افتخار! اینم شد پٌز و ژست. اینم شد حرفی که فامیلش با فیس و افاده بگن رفته پاریس بزاد...

*
- رفته بودن دبی با همه ی فامیل کنسرت ابی و کامران و هومن اونجا. بلیط کنسرت هشتاد دلار بود.دو بار کامیار و زن و بچه هاشو تو دبی دیده بودن. یکیشون از واکنش مرد عربی که پاسشونو نگاه کرده بود خیلی بدش اومده بود آخه عربه وقتی فهمیده بود ایرانین چهره شو به شکل چندش آوری در آورده و با حالت بی ادبانه ای اشاره کرده که برو...

پ- چی فکر می کنن که میرن پولاشونو میریزن تو جیب این عربا ! تازه توهین هم می شنون!
*
همه خانوادگی رفته بودن حج عمره .

رفته بودن سوریه..

پ- خوش به حال عربا اینقدر از ایرانیا درمیارن
«ای قوم به حج رفته کجایید کجایید....»

*
زن و شوهری را دیدم که سر این که خونه پدرم نمیای منم خونه پدرت نمیام روز اول عید دعواشون شد شوهره زد و رفت خونه مامانش هنوز هم برنگشته

پ- نوروز همینه دوستی ها بیشتر میشه بهترین موقع نشون دادن کینه شتری ها هم هست!
*

رفته بودن سفر یاد همه ی دوستان بودن خیلی بهشون خوش گذشت.

پ- همیشه به شادی


*
پ- مریض داشتیم از اینکه کنارش بودیم لذت بردیم.

*
تازه دامادش و دخترش چار روزی اومدن پیششون و حسابی مهمونی دادن و مهمونی دعوت شدن.

پ- همیشه به خوشی

*
پدرش چند تایی زن عقدی و صیغه ای داشت .همسری نداشت سی و هشت سالش بود و به دنبال زندگی همه چیز را دنبال کرده بوده در تنهایی در کنار خانواده به آینده اش فکر می کرد و دیگران را تماشا می کرد.

پ: برایش آرزوی آرامش همیشگی دارم

*
دانشجو هست و حسابی استراحت کرد و در فکر پروژه های درسیش بود که باید داده هایی رو آماده می کرد.


پ: براش هم فال بود و هم تماشا

*
روزهای پیش از سال نو و دو سه روزی پس از سال نو را دور از خانواده در کنار مادر پیرش بود.انگاری از اینکه پیش خانواد ه ش نبود یه چیزی گم کرده بود

پ: یکی از عادت های کهن این است که زمان آغاز سال نو همه ی خانواده دور هم در خانه ی خودشان باشند و با آغاز سال نو دید و بازدید همراه خانواده شروع کنند . خوب گاهی هم روزگار اینجوریه..
*
-خانوادگی رفته بود ن سفر دیدن آثار تاریخی از شوق نمی دونست چی بگه

پ: این پُز داره که پُزی نمی اومد. با تمام وجودش جوری تعریف می کرد که تو هم همراش میرفتی اونجا.

....

۲۱ اسفند ۱۳۸۷

زنی که سالهاست می شناسمش


Tue, Mar 10, 2009 at 9:44 PM


salam
man makhsosan dir javab dadam ta befami che mazehi midahad.
R... shance avard va yek kar gir avard. dar Fry's Electronic Corporation. mesle yek mojezeh boud. Baray shrou khob hast har hafteh 40 saat kar mikonad. Baray khodash 2 mah digar gozashteh ta bebinad kar asliyash ra (Service Engin.) be ou midahand? dar ghair in sourat be Iran barmigardad.
economy situation is very bad here that you can not believe that. Hameh bi kar hastand va be zodi hameh chiz khod ra az dast midahand. Dolat in ja dozdtarin dolat donya hast. 47% of people have no health insurance man nemidanam behdasht dar in keshvar chetour mitavanad vojoud dashteh bashad??????Parvaneh America digar taman shod va digar nemitavan mesle ghable bashad. Khoda aghebat hame ra be khair konad.
bacheh har ra bebous. va ghadr zendgi khodat ra bedan.
Dost tou va be omid didar.
Be hamkaran salam garm mar ra beresan.
n..
بیش از بیست سال پیش که در این شرکت شروع به کار کردم با این زن آشنا شدم.رییس دفتر بود لیسانس زبان انگلیسی داشت و بسیار به کارش تسلط داشت. خیلی سختگیر و بد اخلاق بود. من هم مانند همیشه سرم به کارم بود و نگاهش می کردم. کارمنداش مثل موش ازش می ترسیدند. معاون شرکت از دستش در امان نبود آخه نمی تونست وقتی مدیر عامل کارخونه است و یا در سفرهای خارجیه از شرکت جیم بشه. به نظر من آدم بدی نبود تو کارش درست بود .همین. اون سال ها سخت کار می کردم تا شبکه کامپیوتری دفتر و کارخونه رو راه بندازم هر چی روزنامه آگهی می زدیم و به دانشگاهها نامه می نوشتیم فارغ التحصیلای کامپیوتر برای استخدام نمی اومدن.البته چند سال بعد وضع فرق کرد.خیلی تو نخ من بود گاهی هم میومد و یه چیزی رو بهانه میکرد تا داد وبیدادی راه بندازه ببینه چه خبره، اینم یه روش مدیریتیه قدیمیه دیگه، بیشتر از ده سال ازم بزرگتره، همیشه بهش احترام میذاشتم و با آرامش جوابشو میدادم از اونجایی که در نهایت آدم منطقی بود نگام میکرد(نگاشو هنوز یادمه نگاهش ،با اون خطوط در هم کشیده صورتش، باز هم زیبا بود) و انگار جواب دخواهشو گرفته بود و می رفت. ته دلم دوسش داشتم چون به نظرم خیلی زحمتکش و درستکار بود.
دو سه سال بعد دوستی عمیق ما شروع شد. همیشه حرفا و رفتاراشو برای خودم دوره می کنم.برام یک زن نمونه است که خیلی دوسش دارم.جغد دانای داستان بهراد است.
همین پسرش که در این ایمیل از او یاد می کنه سال های آخر دبیرستان بود و کنکور داشت شاهد تلاشش برای اینکه پسرش بتونه خوب کنکورشو بده، بودم. اصلن داشت مریض میشد با شوهرش سر هزینه معلم خصوصی دعواش میشد ولی، بیدی نبود به این بادا بلرزه، به شدت به پیش می تاخت و کاراشو می کرد . پسرش مهندس الکترونیک و دخترش مهندس کامپیوتر شد. دختر نازنینش پروژه لیسانسشو پیش من کار آموزی کرد. نتیجه ی این همه زحمتشو تو وجود فرزندش می دیدم.
تا جایی که یادمه دنبال کارش بود که گرین کارت بگیره . گاهی دو سه ماهی که میرفت دنبال کاراش اونجا کار هم می کرد، وقتی بر می گشت با خودش هزار تا خاطره میاورد. همیشه از سختی های کار در اونجا می گفت.بالاخره سیتیزن هم شد. ولی ایران زندگی میکنه. همسرش امریکا رو دوست نداره و بچه ها و نوه هاش هم اینجان. میگه کجا برم؟ وقتی خونوادم اینجان!. حالا چند ماهیه گرین کارت پسرش اومده اونو با خودش برداشته برده امریکا، تا پسرش ببینه اونجا میتونه بمونه یا نه؟ برام از وضع اونجا نوشت، دیدم بی مناسبت نیست این روزها که حرف زنان نمونه است ،بهانه ای با شه تا یادی از این نازنین کنم.

۱ اسفند ۱۳۸۷

دلتنگی های سهیلا

گاهی وقتها از پیش بینی اوضاع چنان عاجزی که بهتره از اولش بیشتر ناظر باشی تا دخیل. درسفری به مشهد سوار اتوبوس گرگان- نیشابور بودیم. سیمین هم بامن بود. در کنارصندلی ماکه روی چرخ اتوبوس بود پسر بچه ای روی زمین نشسته بود . من فقط موهاش ژولیده و سیخ سیخش رو می دیدم. با دستهای کبره بسته اش یک تخته آدامس را با مهارت می مالید،روی برآمدگی کف اتوبوس می گذاشت و با مشتهای کوچکش می کوفت تا صاف شود، بعدآن را پشت و رو می کرد و در نهایت گوشه ی لپ اش می انداخت و با دقت می جوید و بعد دوباره کارش رااز سر می گرفت . سرش را که بلند کرد من لپهای خون چکانش را دیدم ، و برق چشمانش را.
می دونم که اگر دخالت می کردیم فقط او را از لذت بی بدیل آشپزی محروم می کردیم . مطمئناً حالش از من وشما خیلی بهتر بود ، و هست .


برداشته شده از وبلاگ: دورن من

۱۵ دی ۱۳۸۷

خاله

خاله عاشق نوحه وسینه زنی و شام امام حسینه . دیشب بردمش مسجد میدون نزدیک خونه با اینکه تا خونه ما چند قدم بیشتر نیست رفتم دنبالش قرارمون ساعت هشت ونیم بود بهم گفته بود دیگه ساعت هشت و نیم روضه تمومه مگه میومد بیرون یک ساعت و نیم دم در مسجد ایستادم و لرزیدم و تو صورت تک تک زنا نگاه می کردم آخر سری بعضیا بهم می گفتن تو باید بری اون داخل تا بهت غذا بدن فهمیدم بعضیاشون که چندبار رفتن و اومدن و دیدن من عین این گداهای امام حسین دم در ایستادم دلشون به حالم سوخته . منم بهشون می گفتم من خاله رو می خوام غذا نمی خوام اونام یه جوری منو نیگا می کردن و فشار آدمایی که تو پله داشتن میومدن بالا اونا را با خودشون میبرد آخر دیدم بد جوری هوا سرده ممکنه دوباره زپرتم در بره برگشتم خونه یک بافتنی بلند زیر کت پوستیم پوشیدم کفش ورزشیمو که یه عالمه بند داشت عوض کردم دوباره رفتم بازم نبود این دفعه کفشامو در آوردم و رفتم داخل مسجد دیدم چند نفر جارو دستی به دست دارن مسجد رو جارو می کنن و تقریبن مسجد خالی شده یه دفعه چشمم به یکی از خانوما یی که تو پارک ورزش می کنن و خیلی با حاله افتاد تا چشش به من افتاد گفت غذا گرفتی؟ گفتم نه غذا نمی خوام من خاله شوهرمو می خوام اینجا غریبه، می ترسم گم شه پیر هم هست نمی دونم کجاست . از ش معذرت خواستم و داشتم با چشام دنبال خاله می گشتم گفتم چرا پارک نمیایی دلمون تنگ شده واست .گفت هوا سرده دیگه نمیام. با هاش روبوسی کردم و ازش جدا شدم نه نبود که نبود از اونایی که جارو می کردم پرسیدم زنا جای دیگه که نیستن گفت نه فقط همین جان دیگه خیالم راحت شد حالا شام دادن تموم شده بود و خیالا راحت و دیگه کسی اونجا نمی موند از یک گوشه شروع کردم یکی یکی همه رو نگاه کردم سی چهل نفری تا بالای پله ها زن بود به در که رسیدم دیدمش کنار پیاده رو ایستاده بود تو دلم گفتم ای نامرد یک ساعت و نیم این پایین چیکار می کردی حتمن صدبار رفتی تو صف غذا بگیری تا چشش به من افتاد با حالتی که مثلن خیلی خیلی ناراحته از اینکه منو اینقدر معطل کرده و انگاری خودش هم خوب می دونست چه بلایی سرم آورده گفت: الهی یه دانه بزاری و هزار دانه برداری الهی خدا بچه هات برات نگه داره الهی خدا مادرت بیامرزه...امون نمی داد یه ریز دعا می کرد بعدش شروع کرد نمی دونی چه خبر بود چقدر جمعیت بود و...رسیدیم خونه بچه ها شام دعوت خواهرزادم بودن که تنهاست و نزدیکی های ما خونه داره و همسرم هم رفته بود بیمارستان پیش مادرش.اصلن به رو خودش نمیاورد زیر چادرش غذا قایم کرده پایین پله ها که رسیدیم بهش گفتم چی تو دستته بده من یک کیسه از اونایی که زیر دست و پا پیش کفشا بود تو دسش بود و اردآشپز خونه که شدم دلم نیومد اون کیسه کثیفو بزارم رو میز دست کردم توش دو تا ظرف غذا بود یکیش تو کیسه پلاستیکی بود که موقع رفتن ازم گرفته بود یکیش هم همینجوری تو کیسه بود و ازشون روغن زده بیرون غذا پلو خورش کرفس با نعنا جعفری بود نشستیم رو میز آشپز خانه و بشقاب و ماست گذاشتم . چند قاشقی خوردم خوشمزه بود برنجش باید خارجی بود چون خیلی بلند و دان بود ولی مزه برنجای خودمونو نداشت خیل چرب و چیل بود. همون چند قاشق هم بعدش اذیتم کرد.خاله هم خیلی مذاقش به خورش کرفس عادت نداره اونم کم خورد و گفت غذا دیشبش قشنگ تر بود بقیه شو ریختم تو قابلمه کوچیک گذاشتم رو گاز گرم بمونه تا شاید همسرم بخوره.برا شام ماهی آب پز درست کرده بودم ماهیا موندن. حالا امروز برا ناهار ماهی آوردم.

۱۲ آذر ۱۳۸۷

غزل فروش


تو پیاده روی کنار خیابون دانشگاه تهران ایستاده بود. اومد طرفمون نگاش کردم حرکاتش نشون می داد تازه کاره .نگام تو صورتش موند ،به هم خیره شده بودیم با نگاه و بی هیچ کلمه ای حرفای زیادی به هم زدیم اون از زندگیش گفت و من گوش کردم حرفامون تمومی نداشت نگاه پرحرفشو از من برگردوند دیدم ترانه رو نگاه می کنه انگار من و ترانه یکی شده بودیم او هم مهربانانه و عاشقانه نگاش می کرد. حالا نوبت من و ترانه بود که بی کلام با هم حرف بزنیم با نگاه به هم می گفتیم بیا بغلش کنیم و با خودمون ببریمش شاید از این وضع نجاتش بدیم ،براش عروسک می خریم ، لباسای خوشگل تنش می کنیم براش کتاب می خونیم حمومش می کنیم میزاریمش کلاس نقاشی، بهش شطرنج یاد میدم ،مثل یک گل نازش می کنیم ، می بینی اصلن هوش و استعداد و هنر تو چشاش موج می زنه... دخترک همینجوری ایستاده بود و هیچی نمی گفت و ما رو با اون چشاش نگا می کرد باید یکی سکوت رو می شکست. زبان ها شروع به حرکت کرد ناگفته ها همانطور ناگفته موند ، نیم ساعتی که گذشت دیگه دیر شده بود باید می رفتیم...یه سالی میشه ازش جدا شدیم ولی یاد و نگاهش رو با این عکس و غزلی از حافظ برای خودم نگه داشتم.






۱۹ مهر ۱۳۸۷

گفتگویی با یک دوست در امارات



لورا بوش در جمع بازماندگان سرطان در جریان تور خاورمیانه ای وی برای مبارزه با سرطان– مجلس صورتی،امارات


عکس های سازندگان امارات را اینجا ببینید

-....
-ببخشید باید برم بهراد شیر می خواد
- برو حکم بچه حکم پادشاست من حالا پا کامپیوترم و دارم کارامو می کنم وقت کردی دوباره بیا
...
-اومدم
- (لبخند)
-اینجا گرفتن خدمتکار تمام وقت (کلفت)تقریبن راحته
مخصوصن عربا
از بس بچه دارن
- چه خوب
و بیشتر از فیلیپین ، سریلانکا ،اتیوپی
من خودم پرستار ندارم ولی ایرونی ها و اروپایی ها که دارن، خیلی رفتارشون با اینا خوبه
باهاشون مثل آدم رفتار می کنن
اما این عربا
-ببخشید من الان میام
- راحت باش
..
- آره این عربا هنوز همون خصلت برده داری(کنیز) رو حفظ کردن
- جالبه
- امروز با یکی از دوستام صحبت می کردم
گفت چند روز پیش رفته بوده تولد زن سفیر فیلیپین
بعد خود سفیر براشون صحبت کرده
گفته ما الان 150 تا فیلیپینی داریم که از شدت کتک خوردن و یا تجاوز فرار کردن
از دست عربا
- یاد فیلم فقر و فحشا افتادم این شیخای عرب از این نظر حیوون رو می مانن صد رحمت به حیوونا
- دیوانه ان
-چندش آورن
کثافتا
- میدونی همون قوانین کنیز رو دارن
یعنی جزو لوازم منزله
هر جوری خواستی می تونی باهاش رفتار کنی
مثل یه انسان بهشون نگاه نمی کنند
- کنیز یعنی همین دیگه
- آره از نظر اینا کاملن شرعیه
- من الان بر می گردم
- ....
- ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیدست کار که تاج کیانی کند آرز و تفو بر تو این چرخ گردون تفو
- آره خوب
- پارسال تو عربستان در ماه آگوست یعنی اوج گرما ، یه عرب کلفتشو بسته بود به یک درخت تو حیاط و
بچه هاش می رفتن بهش سنگ می زدن
- این حقوق بشریا کجان؟
-...
-ببخشید تل داشتم
- عجب جنایاتی! تو فیلم ده نمکی فقط یک گوشه ای از ولخرجیاشونو برای خصلت های حیوانیشون نشون میداد
فکرشم نمی کردم
- بابا اینا دیوان ان فقط چون دوست امریکا هستن تو هیچ خبری ازشون نمی شنوی نمی دونی چه جنایتکاراین
- اینجا ظاهر شهرو نگاه می کنی واقعن زیباست
ساختمونا
فروشگاهها
ولی کسانی که این کارا رومی کنن-ساختمون سازی- کارگرای هندی و پاکستانی هستن
-خب
- همشون دور از زن وبچه شون هستن و تو این گرما ی اینجا مثل سگ جون میکنن و چندر غاز گیرشون میاد، اون رو هم میفرستن برا خانوادشون
خودشون اینجا معمولن تو یه اتاق زندگی می کنن
-صرفه جویی میکنن
اتاقی که با 4-5 نفر دیکه شریک هستن
خیلی بدبختن
-چه وحشتناک . در مورد گارگرای دختر فیلیپینی تو هتلا شنیده بودم ماهی صد دلار حقوقشونه و از صب تا شب تو هتل عین تراکتور و در سکوت کار می کنن و شبا تو یه اتاق 4- 5 نفری با هم می خوابن و با همون غذای هتل می سازن و سعی میکنن صد دلارشون بفرستن برا خانواده هاشون
-آره جانم اینا روی دیگه سکه است اون روی دیگه سکه تمیزی رفاه ،آرامش، آزادی، رونق اقتصادیه
ولی همه قبول دارن که این روی زیبای سکه، فقط یک حبابه و به زودی میترکه
-دنیا همه جا همینجوریه ولی شدت و ضعف دارد و شکلش در هر جا با جای دیگه فرق داره
-خوب اینجا بدون پایه و اساسه و زیر بنایی داره رشد می کنه ، خیلی چیزای خوب هم داره، ولی ذات مردمشو نمیشه عوض کرد
- همون چادرنشینای 1400 سال پیش با زندگی مدرن
- دقیقن
..
-بازم باید برم بهراد رو بخوابونم
- خوش به حالت
-چرا؟
برا اینکه نمی تونم دو دقیقه بشینم؟
-برا اینکه بچه خوابوندن خیلی لذت داره . اینم یه دورانیه می گذره و اونم بزرگ میشه و تو رو میزاره و میره
- آره ...فعلن
...
___________________


هندی ها در امارات در وبلاگ آرزو



۲ مهر ۱۳۸۷

هم شاگردی درود

امروز صبح خیابانها شور دیگری داشت. دانش آموزان همه در حال رفتن به کلاس درس و اندیشه بودند. با ز هم ترافیک شروع شد ولی بسیار خوشحال بودم.
ولی امروز"بازم مدرسم دیر شد" و ساعت هشت هنوز در خیابان بودم اخبار آن ساعت پس از شروع سرود "همشاگردی سلام" را گذاشت.
زنده یاد مجتبی کاشانی سراینده و مدیر مدرسه ساز به یادم آمد.

در دل دارم اميد،
بر لب دارم پيام،
همشاگردي سلام،
همشاگردي سلام...

خاطره های دوران مدرسه برای همه به یاد ماندنی هستند .
به سایت همکلاسی سلام بروید نمونه ای از آن را تماشا کنید. فقط همان صفحه ی اولش بسیار تماشایی و شنیدنی است. بلند گو روشن باشد و اگر فقط یک آرم دیدید کلیک راست و play را فشار دهید.
از بنیان گذاران همایش همکلاسی سلام نویسنده ی هنرمند وبلاگ هفت پرده می باشد.


دیدار با معلم بازنشسته ام . وسخن او . "بازی که نشسته است "
___________________________________________
بازی که نشسته است، دگر باز ِ نشسته است ____سازی که شکسته است، دگر ساز ِشکسته است.

پــرواز ، چه پــرواز ، مــرا بال ببستـند ____آواز ، چه آواز ، مرا تار گسسته است.

رستــم به زمیـن خورده ز دسـت ســتم دهـــر ____سیمرغ کُهِ قاف به غرقاب نشسته است .

از وعــــده کُــلاهــی به ســر مـــــا بنـهـادنــد ____کز وزنهء آن ، قامت ناساز شکسته است

چون چشــــم گشـــودیم به افســانه ببســتند ___بس گوش که پُرگشته زافسون خجسته است

مــن مـــنت دونــان نکــشیــدم همـهء عــمـر ___زان روست که این تار زپودم بِگُسَسته است

من باده ی صَـهبا نخورم ، جز به تـمـنٌا ____مخمری عالم اگرم راه ببسته است

ع مهارلویی.

آقای مهارلویی(نفر میانی ردیف یکم عکس) دبیربسیار خوب و بزرگواردرس های ریاضی دوره ی دبیرستانم بودند.



پیام های خود را اینجا بنویسید

۲۶ شهریور ۱۳۸۷

یادها

دیدار با خفتگان در خاک ازبرنامه های همیشگی سفرم به گرگان است. آرامش و پندهایی در آنجا وجود دارد که در هیچ جای دیگر نمی یابم
شب های جمعه آن جا حال و هوای دیگری دارد،زیرا می توانی دید و بازدید هم با دوستان و فامیل های زنده داشته باشی.
همه می آیند وقتی به دیدار فامیل بروی از روی گلهای مشابه روی قبرها می توانی حدس بزنی نفر قبلی چه کسی بوده و روستاییان اطراف بر روی سنگ قبرها سفره پهن می کنند و خوراکی های رنگارنگ مانند شیرینی و میوه و حلوا می گذارند شمعی روشن می کنند وبرخی هم در حالیکه سنگ قبر نزدیکانشان را نوازش می کنند نوحه سرایی های جانگدازی سر می دهند پس از پایان نوحه سایی شروع به خوردن می کنند.
از در ِ جنوبِ گورستان که وارد شوی ابتدا دستفروش هایِ گل به صف ایستاده اند، دسته گلی می خریم به سراغ پسرهای جوان از دست رفته ی فامیل در زمان انقلاب و جنگ می رویم از دور مرد پیری را می بینم که زیر آفتاب در حال غروب دراز کشیده ،به طرفش می روم .




به نزدیکش که می رسم نرم و آهسته راه می روم

سنگ نوشته ی را می خوانم:

ولادت:1342

شهادت:1362

محل شهادت:پاسگاهی در عراق

عکسی می گیرم و با خود می گویم: تاریخ عکس:1387

سعی می کنم سایه ام به روی او نیفتد تا مبادا از خواب خوش بیدار شود دور آنها می چرخم می خواهم از همه ی گوشه ها تماشایشان کنم ، پدر و پسر یکی خفته در زیر خاک و یکی در روی خاک! ولی وجودم را احساس می کند . نگاهش می کنم ،می بینم با آن چشمان آرامَش به من نگاه می کند... چشمانم پر اشک می شود و در سکوت می نشینم و دستی به سنگ می زنم و شاخه ای گل بر آن می نهم،خوشه ای انگور بر می دارم در حالی که انگور نشُسته را نگاه می کنم به آرامی از آنجا دور می شوم.. به دورترها که می رسم دوباره بر می گردم میبینم پیرمرد نشسته است ...وقتی دانه های انگور را به زور قورت می دهم دیگر اشکهایم سرازیر شده بود با خود می گویم چه انگور خوشمزه ای ...

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

مسابقات المپیاد ورزشی بانوان کشور- قایقرانی آب های آرام - رویینگ





روز جمعه ی گذشته به تماشای مسابقات قایقرانی رفته بودم .طی سه روزگذشته هر چه در اینترنت جستجو کردم خبری از آن نیافتم .برآن شدم خود درباره ی این مسابقات بنویسم.

ورزش در پارک مرا با ورزشکار جوانی آشنا کرد . هر از گاهی که برنامه تمریناتش مشخص نبود برای ادامه تمرین به پارک می آمد، نرمش های خوبی را که یادم داد ، در بهبود دردی که در ستون فقرات داشتم بسیار موثر افتاد. چگونه طولانی ورزش کردن و چگونه برای ورزش وقت گذاشتن را از او آموختم بسیار مهربان و فروتن ودارای طبعی بالا است.
چندی پیش مدتی از او خبری نبود،با او تماس گرفتم، گفت که تمریناتش فشرده و سخت شده روزی چهارو نیم تا پنج ساعت باید در ورزشگاه آزدای باشد و با وجود درسهای دانشگاه تمام وقتش پر شده است . دو ماه زمستان گذشته دریاچه یخ زده بود و آنها قادر به تمرین نبودندو این موضوع او را بسیار دلگیر کرده بود. از اینکه می دیدم دوباره به تمرینات عادیش برگشته بسیار خوشحال شدم.به خصوص که قایق های جدیدی هم جهت استفاده ی ورزشکاران وارد کرده بودند و با شادی خاصی گفت :"بهمون قایق دادن تا تمرین کنیم"
یک بار که زمان استراحتش بودبه پارک آمد، دیدارها تازه شد.شاد و پر انرژی و منتظر بود. یک ساعتی در کنارم بود و از کارهایش برایم می گفت در همان حال ایرادهای ورزشیم را یاد آوری می کرد.از این که جوانی این چنین پر تلاش می دیدم بسیار خوشحال بودم.
روز جمعه گذشته مسابقات المپیاد ورزشی بانوان کشور رشته ی رویینگ بود. همراه خانواده اش به ورزشگاه آزادی رفتیم از ورود ما جلو گیری شددلیل آن را هماهنگ نکردن با نگهبانی آوردند.با پیگیری و اصرار پدر و مادرش توانستیم به تماشا برویم .
دو هفته ای آخر را شبانه روز در اردو بود وزن کم کرده بود . همراه مادر مهربانش به اسکله ای که ورزشکارها بودند رفتیم . آقایون همراه هم به یک نقطه دورتر رفتند تا مشمول اخراج نشوند. سایر خانواده های ورزشکاران به داخل راه نیافتند و اعلام کردند مسابقات تماشاچی ندارد. کارکنان ورزشگاه همگی آقا بودند و در میان مربیان و داوران هم آقایون بودند ولی بر من روشن نشد چرا از ورود تماشاچی حتی خانواده ها جلوگیری کردند.مسابقه ها با تشویق سایر ورزشکا

ران انجام شد به گونه ای که آنقدر فریاد می زدند تا جای خالی تماشاچیان را پر کنند که صدایشان می گرفت.در حالی که باید تمام انرژیشان را برای مسابقات خود نگاه می داشتند.


آن روز تا ظهر آنجا بودم دوست گرامم با برتری بسیار بالا در مسابقات رویینگ دو نفره هزار متر ،مدال طلا برد. شب با من تماس گرفت و خبر بردن مدال طلا را در مسابقات رویینگ دو نفره در پانصد متر را برایم به ارمغان آورد. پرسیدم آیا جایزه ای هم دادند؟ گفت قرار بود به نفرات اول یک میلیون تومان بدهند که در میانه ی مسابقه اعلام کردن جایزه به پانصد هزار تومان کاهش پیدا کرده ولی پرداخت همان را هم به وقتی دیگر واگذار کرده اند .

روز شنبه صبح در مسیر محل کار به رادیو پیام گوش دادم و اخبار ساعت هفت و نیم فقط از فوتبال گفت!

هیچ کسی در هیچ اخباری از این مسابقات المپیاد ورزشی آبهای آرام رشته ی رویینگ نشنیده است!

با هنر نداشته ی عکاسی چند عکس با گوشی گرفتم که امیدوارم قبول افتد.




جایگاه تماشاچیان مسابقات قایقرانی یا جایگاه قایق ها؟!


توضیح:این پست تقدیم به دوستی گرامی که در ایمیلی نگران آشناییم با مادمازل شده بود . سپاس از ایشان که موجب شد تا از خاطرات خوب خود هم در اینجا بنویسم.

____________________________________________________________

این خبر را امروز در جستجوهایم یافتم:18/05/87

نقل از صداو سیما

تهران قهرمان روئینگ بانوان شد
11 مرداد 1387 19:40
مسابقات روئینگ المپیاد ورزشی ایرانیان در بخش بانوان امروز در دریاچه آزادی تهران با قهرمانی تیم میزبان پایان یافت .
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبكه خبر ، در این رقابت ها كه با شركت تیم های تهران ،زنجان ، گیلان ، كرمانشاه ، خراسان شمالی ، مازندران ، بوشهر و فارس انجام شد ، تیم های گیلان و زنجان هم دوم و سوم شدند. بر اساس این گزارش ، در مسابقات انفرادی وزن سبك با مسافت 1000 متر بهناز مرادخانی از زنجان اول شد ژابیز صدیقی از تهران به مقام دوم رسید و نازنین ملایی از گیلان در رده سوم جای گرفت . در وزن آزاد انفرادی 1000 متر هم بهاره علیمرادی از تهران نسیم بن یعقوب از گیلا ن و مینا امینی از خراسان شمالی به مقام های اول تا سوم دست یافتند. در سبك وزن دو نفره 1000 متر ژابیز صدیقی و نیلوفر موسوی از تهران اول نازنین ملا ئی و سارا ویسی خانی از گیلا ن دوم و منصوره اسدالهی و زهرا قاسمی از فارس سوم شدند. در وزن آزاد دو نفره هم در 1000 متر بهاره علیمرادی و فاطمه خلج هدایتی از تهران اول شدند نسیم بن یعقوب و شادی فرج پور از گیلا ن و رعنا بشكانی و صدیقه عبدالهی از بوشهر به ترتیب مقام های دوم و سوم را كسب كردند . در وزن سبك بخش انفرادی 500 متر هم بهناز مرادخانی از تهران ژابیز صدیقی از تهران و سارا ویسی خانی ازگیلا ن اول تا سوم شدند. در وزن آزاد انفرادی 500 متر شادی فرج پور از گیلان در صدر ایستاد فاطمه خلج هدایتی از تهران دوم شد و مینا امینی از خراسان شمالی در مكان سوم ایستاد. در سبك وزن دونفره 500 متر ژابیز صدیقی و نیلوفر موسوی از تهران نازنین مولایی و سارا ویسی خانی از گیلا ن زهرا قاسمی و منصوره اسداللهی از فارس مقام های اول تا سوم را از آن خودكردند . در وزن آزاد دو نفره 500 متر نسیم بن یعقوب و شادی فرج پور از گیلا ن اول شدند بهاره علیمرادی و فاطمه خلج هدایتی از تهران دوم و رعنا بشكانی و صدیقه عبدالهی از بوشهر سوم شدند. در رده بندی تیمی نیز تهران با 32 امتیاز قهرمان شد ، گیلان با 26 امتیاز مقام دوم را از آن خود كرد و زنجان با 10 امتیاز در مكان سوم جای گرفت .

پیام های خود را اینجا بنویسید

۸ تیر ۱۳۸۷

مادمازل

هوا سرد و همه جا یخ زده بود.مثل زمستان قبل اصلن یادم نمیاد!! پس از نزدیک نُه ماه درد ستون فقرات، دکتر بهم گفت بلند شو راه برو هر روز یه کم بیشتر از روز قبل. باید کمی درد بکشی ولی تحمل کن .البته نه خیلی زیاد . راه رفتن و ورزش هم فقط تو هوای آزاد می چسبه . این بود روزا که از سر کار برمی گشتم شال و کلاه حسابی می کردم و آروم آروم از پله ها که اون روزها برام هیولا بودند پایین می رفتم تا کمی در پارک قدم بزنم. توی این هوا پارک خیلی خلوت بود، گاهی آدم هایی دیده می شدند که به ندرت از آنجا می گذشتند با حدود بیست سی نفر جوون با موهای ژل زده و شلوارای جین. هر کدوم یه شکلی ، یکی ازشلوارش زنجیر بلندی آویزون بود یکی چند جای شلوارش پاره بود یکی دیگه انگار شلواره می خواست از پاش بیفته زمین . این جوونا دور هم جمع می شدن و سیگار دود می کردن .گاهی هم شاهد رد وبدل یه چیزایی بینشون بودم. از کنارشون که رد میشدی حرف های رکیک جزیی از مکالمات عادیشون بود . سال گذشته اولین بار که این حرفها رو از اینا شنیدم آنقدر برام چندش آور بود که چند وقتی پارک نرفتم ولی به خودم می گفتم این هم از زشتی های زندگی ماست تماشاشون کن و باور کن وجود دارند!! گاهی دخترا هم بین اونا بودن که میومدن و می رفتن. اونا هیچوقت با من کاری نداشتن مثل این بود که وجود ندارم.
یه روز خانمی خوش پوش و خوش ژست رو دیدم که روی نیکمت نشسته بود یه جورایی حرکاتش با بقیه فرق داشت . شال جیگری خوشرنگی سرش بود سفیدرو و صورتش کک مک داشت چشماش رنگی و رژلبش همرنگ شالش بود.از شدت سرما دستاشو بهم می مالید.لباساش به نظر کهنه می رسید شاید هم دست دو بود ولی خیلی مرتب و هماهنگ بود، من هم از ترس سُر خوردن روی یخ ها خیلی آروم و با احتیاط قدم می زدم. بهم گفت خوب خودتو پوشوندی ها ؟
ایستادم و نگاش کردم....اوه حالا شناختمش !

یه روز که می خواستم ازعرض خیابون رد شم اونجا ایستاده بود، او تندی راهو به ماشینا بست و من وبقیه هم راه افتادیم چند قدم بعد با کمال تعجب دیدم عقب موند وسط خیابون که رسیدم برگشتم یک نگاه سریع بهش انداختم تو چهره ش غرور بود و در حرکاتش سختی و کندی. از گوشه ی چشم مراقبش بودم بقیه پیاده ها رفتن و من ایستادم تا بهم رسید . جلوی ماشینا رو گرفتم شروع کردم آروم به اون طرف رفتن یه جا هم دستمو نگه داشتم و کاملن وسط خط عابر پیاده ایستادم تا اون بتونه بهم برسه ،ماشینای لعنتی اصلن عادت ندارن قانون خط پیاده رو رعایت کنند . اصلن به رو خودم نیاوردم که منتظرش هستم ، به راهم ادامه دادم این پروژه عبور از خیابان که تموم شد از پشت سرم با صدا و لحن قشنگی یه چیزی به انگلیسی گفت برگشتم ببینم با منه؟ گردنشو صاف گرفته بود و در حالی که به سختی راه می رفت لبخندی زد و گفت یعنی این به اون در ، اون طرف من جلوی ماشینا رو گرفتم این طرف شما ، لبخندی بهش زدم و تو چهره ش نگاه کردم به من نگاه نمی کرد سخت مراقب راه رفتنش بود که زمین نخوره، به راهم ادامه دادم مسیرمون جدا شد از پشت سر چند بار نگاهش کردم چقدر این خانم جذاب و مهربان بود چقدر به دل می نشست ...

آره خودش بود . بهش گفتم که مریضم و از ترس گرفتگی عضلاتم زیاد می پوشم. گفت خوب کاری می کنی. در حالی که سر جایم حرکت می کردم شروع کردیم به حرف زدن . بعد از چند دقیقه ای دو تا دختر اومدن و محکم بغلش کردن و باهاش روبوسی کردن دو تا دختر شیطون و بازیگوش از کلاس زبان می اومدن و داشتن می رفتن خونه و فبلن این خانمو تو ایستگاه اتوبوس دیده و با هم انگلیسی حرف زده بودن و خیلی خوشحال از اینکه خیلی خوب مکالمه باهاشون کار کرده. ازش شماره موبایلشو گرفتن وقتی اسمشو پرسیدن گفت: مادمازل

بعد از اینکه اونا رفتن گفت دو تا لیسانس زبان انگلیسی و فرانسه داره و به هر دو زبان مسلطه . در پایان بهش گفتم چقدر خوشحالم که باهاش آشنا شدم چون تو این پارک باید فقط این جوون معتادا رو تو این هوای یخ زده دید.

بعد از اون هر روز می رفتم و همدیگه رو می دیدم خیلی دوسش داشتم هر دفعه بغلش می کردم و با هم روبوسی میکردیم و کلی حرف می زدیم .خیلی خوش صحبت بود با اون چهره ی مهربونش میخکوبت می کرد. از خاطرات دانشگاه و کتابی که ترجمه کرده بود برام می گفت کم کم برام گفت که دوازده ساله به بیماری ام. اس مبتلا ست . حالا عضلاتش ضعیف بود و به سختی فندکشو روشن می کرد تا سیگارشو بکشه. ژست سیگارش هم خیلی تماشایی بود.وقتی فهمیده این بیماری رو داره به نامزدش که پزشک بوده گفته بره اونهم رفته بود.

بهش گفتم چرا کار ترجمه رو ادامه نمی دی گفت نمی تونم بنویسم. لرزشی تو همه ی حرکاتش بود حتی حرف زدنش.یه روز بهم گفت هر بار که می ره داروخانه ی مقداری پول اضافه با خودش میبره ولی اون روز با این وجود بازم پول کم آورده بود و فروشنده از دکتر داروخانه اجازه گرفته بود دارو رو بهش داده بود وبقیه شو به حساب بدهیش گذاشته بودن. گاهی می گفتم بلند شو یه کمی راه بریم از تکیه بهم اکراه داشت من هم کنارش راه می رفتم و بهش می گفتم ببین مراقب خودت باش من آدم سالمی نیستم و اگه سر بخوری نمی تونم کمکت کنم ولی اگه دیدی داری میفتی می تونی دست منو بگیری بعد از مدتی خودش از همون اول دستمو می گرفت قدمی می زدیم و در آخر می رسوندمش ایستگاه اتوبوس.

یه روز که مشغول پیاده رفتن بودم دیدم روی نیمکت با یک مرد سیبل استالینی و عینک تیره نشسته قیافه آقاهه منو یاد بچه چپی ها ی سالهای انقلاب انداخت . مشغول صحبت بود چند دوری که زدم رفتم نزدیک تا بهش سلامی بدم از رفتارش با اون آقا خیلی خوشم اومد. آقاهه بلند شد بهش گفت اگه میخوای بری برسونمت من هم مثل بقیه روزا کمکش کردم تا به ماشین اون آقا برسه حالا دیگه اون از اول دستمو می گرفت . یه دفعه مادمازل به یه پسر جوون که از کنار ما رد میشد گفت تو کجایی؟ و از من جدا شد با هم شروع به صحبت کردند راننده تاکسی هایی که اونجا ایستگاهشون بود به من گفتن شما برو. انگار یه خبرایی بود.

از فردای اون روز خودمو به مادمازل نشون نمی دادم و از دور مراقبش بودم می دیدم با همون جوون معتادا مشغول صحبت می شد. ساعت پارک رفتنمو عوض کردم تا با او روبرو نشم.کم کم هوا خوب شد و پارک روز به روز شلوغ تر.تقریبن همیشه مشغول صحبت با این و اون بود. یک روز از نگهبان پارک در مورد مادمازل پرسیدم گفت مریضه و دکترا بهش گفتن باید مصرف کنه چون نمی تونه سیگارشو بپیچه میده این پسرا بپیچن و می شینه اینجا می کشه و میره. گفتم خوب بده مادرش براش ببیچه چرا میاد پیش اینا. یه موقع اینا اذیتش نکنن گفت نه خودش زرنگه.

گاهی با هم روبرو میشدیم و یه جوری میذاشتمش و می رفتم ازش دل چرکین بودم. پارک هر روز شلوغ تر از روز پیش می شد. با لادن که قهرمان قایقرانیه آشنا شدم. نرمش های مخصوصی یادم داد در مورد مادمازل هم باهاش حرف زدم گفت که اینجا می بینش.

بعد از چند روز بهم گفت مادمازل رو دیده که کیسه های خیلی کوچیک دستش بود و داشت میداد به جوون معتادا .

حالا دیگه مانتوی شیک و نویی می پوشه عصای کنده کاری شده ی قشنگی هم دستشه در ضمن همه زنهای پارک اونو میشناسن و هیچکس محلش نمی ده یه روز یکی بهم گفت یکی از خانما حسابی باهاش دعوا گرفت. او همچنان در کمال استادی و خرامان خرامان از یک گوشه ی پارک وارد میشه و جوونا دورشو میگیرن و در تنهایی و با همون اعتماد به نفس از پارک خارج میشه.

ماه پیش وقتی از دکتر پرسیدم وقت بعدی رو کی بگیرم گفت برو دیگه اینجا نیا.





۲۶ خرداد ۱۳۸۷

کامپیوتر ساعتی هزار و دویست تومن

روز گذشته هر چی دویدم نتو نستم زودتر از ساعت شش و نیم بزنم بیرون باید ظرف هایی که آخر شب این طرف و اونطرف بود جمع می کردم و تو ماشین گذاشته و آشپز خونه رو یه دستی می کشیدم و یه غذایی برای ظهر میذاشتم. تا وارد پارک شدم از اون دور چشمم به آقای همسایه افتاد راهمو یه جوری انتخاب کردم که رو در رو نشیم چون پنج دقیقه ای حرف میزد. تا چشش به من افتاد تند تند وسط چمنا رو گرفت و میان بر زد و اومد طرف من و سراغ همسرمو گرفت گفتم خونه ست . گفت پس چرا تلفن جواب نمی دین؟ از روز جمعه من دارم زنگ می زنم! .فکری کردم و گفتم درست میگین دیشب صدای زنگ تلفن رو نشنیدم ! رفتم خونه چک می کنم .گفت دو شبه تنهام، زنگ زدم که بیاد پیشم . تعجب کردم (این فکرا تند تند از مغزم عبور کرد اینا که به تنهایی عادت دارن ! یا خودش یا خانومش دو ماه دو ماه میرن لندن و وین پیش بچه هاشون!) گفتم تنهایید؟! .مکثی کرد و ادامه داد خانومم حالش بد شد و بردنش سی سی یو . یکه خوردم گفتم دو سه شب پیش اینجا بود با هم ورزش کردیم. گفت نه دیگه کارش تمومه!
داشتم می رفتم سر کار دیدم تازه داره میره خونه ترمزی زدم و بهش گفتم که سیم دستگاه فرستنده تلفن از برق در اومده بود بیرون. گفت این چه شوهری تو داری به درد چی می خوره، چرا تلفنتون اینجوری بود بِدِش یه خروس قندی جاش بگیر. گفتم حتمن بهش میگم چی گفتین .نگاهی بهم کرد و گفت خوب بگو!
همسرم بهش زنگ زد و ازش پرسید اذیتش نکردی که؟ گفت نشسته بود پا کامپیوتر(شبا کار خانمش اینه میشینه پا کامپیوتر با یک دوربین و میکروفن و با فامیل خارج از کشورش تو چت مهمونی دارند) بهش گفتم این کامپیوتر منه و ساعتی هزار و دویست تومن قیمتشه ! اونم حالش بد شد و رفت سی سی یو!!

زنگ زدم به خانمش گفت از کجا با خبر شدی؟ اون که به همه میگه رفته زیارت! منم راضیم چون فامیل که نمی تونن بیان و از نزدیک ببین چیه و بیخودی دلواپس میشن.دکترا بهم گفتن یک استرس بهم وارد شده ولی بهشون گفتم که نه! ما نشسته بودیم داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم دیدم حالم بد شد رفتم نبضمو گرفتم دیدم صدو چهل شده و دیگه کم کم نای حرف زدن هم نداشتم و اورژانس اومد گفت باید برم بیمارستان.
هر دو حدود هشتاد سال دارند ولی همیشه مشغول بگو مگو هستند بیست ساله که همسایه ایم و شاهد قهر و آشتی گاهی طولانی این زوج قدیمی هستیم. هر دو رییس دبیرستان باز نشسته هستند.

امروز صبح که رفتم پارک تا دیدمش رفتم طرفش پیشدستی کرد و مثل همیشه بلند بلند شروع کرد به حرف زدن گفت حالا پشت سر من حرف در میاری؟ کجا دیروز خودم از وسط چمنا بدو بهت رسوندم تا بگم خانمم مریضه؟ گفتم مگه غیر از اینه؟ دیروز قیافه تونو باید تو آینه می دیدین انگار غم دنیا تو صورت شما بود اصلن نمی تونستین راه برین. دیروز که حالش خوب شده و رفته بخش حالا چهره تون خندونه .گفت نه بابا آدم زیاده که جاشو بگیره ! دیروز از فکر زحمتی که قراره بکشم و خرجی که باید بیفتم ناراحت بودم!
گفتم باشه! ولی من امروز بهش زنگ میزنم و میگم تو پارک که راه نمی رفت از خوشحالی داشت پرواز می کرد!.
تا اومد جوابمو بده گفتم ببخشید دیرم شده تندی ازش دور شدم..

۱۰ شهریور ۱۳۸۶

نوشته ی سنگ قبر یک مادر جوان






زنده ای مثل درخت






مثل پرواز پرستو در باد


مثل آواز قناری در باغ

نفس از پنجره ی باد صبا می گیری


چه کسی گفت که تو میمیری؟

.

شاعرش را نمی شناسم