‏نمایش پست‌ها با برچسب شاهنامه خوانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شاهنامه خوانی. نمایش همه پست‌ها

۲۰ بهمن ۱۳۸۸

روزگار تلخ و وفای به پیمان


این روزها با خواندن خبرهایی جانگداز ، خود را به جای آن کَس که سختی بر او وارد شده می گذارم و بیت هایی از فردوسی به یادم می آید:

« نزادی مرا کاشکی مادرم / وُ گر زاد، مرگ آمدی بر سرم

که چندین بلاها بباید کشید / ز گیتی همه زهر باید چشید
درختیست این برکشیده بلند / که بارش همه زهر و برگش گزند »

این بیت ها از داستان سیاوش ( نماد «پیمان») است . سیاوش هنگامی که همراه رستم سپاه افراسیاب را در بلخ شکست می دهد به درخواست افراسیاب با گرفتن سد گروگان پیمان دوستی با او می بندد. به کاوس نامه ای می نویسد که دستور چیست ؟ پاسخ پدر ،دستور پیمان شکنی و فرستادن آن سد گروگان به نزد کاوس بود.سیاوش می داند که اگر آنها را به دربار بفرستد به فرمان شاه همه به دار آویخته می شوند، از این روی غمین می شود .در اینجا فردوسی با ابیات بالا به بیان حال و روز سیاوش می پردازد و در ادامه می فرماید:

« برین گونه پیمان که من کرده‌ام / به یزدان و سوگندها خورده‌ام

اگر سر بگردانم از راستی / فراز آید از هر سُوی کاستی »


سیاوش سر از راستی نمی گرداند و پیمان نمی شکند و ....

۱۰ آذر ۱۳۸۸

راز واژه«رنج» در نیم بیت «بر آسوده از رنج روی زمین»




در نشست های شاهنامه شناسی دکتر حسین وحیدی سخنرانی می کنند. استاد دکتر حسین وحیدی بسیار افتاده و شیرین بیان هستند. در نشست پیشین در باره ی نیم بیتی از شاهنامه از روی یک متن خواندند در پایان یک کپی از آنچه ایشان در دست داشتند، گرفتم و هم اکنون اینجا می نویسم. در یادداشت های دیگر بیشتر از ایشان خواهم نوشت.

***
راز جشن نوروز در شاهنامهدکتر حسین وحیدی
دریای جاودانه و بیکران شاهنامه از دیدگاههای گوناگون ارزشمند و در خور بررسی است که یکی از این دیدگاهها رازهای نهفته در شاهنامه است که دراین نوشتار برای نمونه راز جشن نوروز در شاهنامه بررسی می شود.
فردوسی بزرگ در باره چگونگی برپایی جشن نوروز در زمان جمشید می فرماید:
سر سال نو هرمز فروردین / بر آسوده از رنج تن دل ز کین
در برخی از نسک های (متن) شاهنامه نوشته شده است:
سر سال نو هرمز فروردین / بر آسوده از رنج روی زمین

راز نهفته در این سروده فردوسی همین واژه (رنج) است. در زمان جمشید چه رنج بزرگی تن ها را در ایران و یا سراسر زمین فرا گرفته بود که با پایان آن و بر آسودن تن ها در ایران و یا سراسر زمین از رنج در روز هرمزد، روز یکم فروردین جشن بزرگی برپا شد. بفرموده فردوسی جشنی این چنین:
سر سال نو هرمز فروردین / بر آسود از رنج دل زکین
به نوروز شاه گیتی فروز / بر آن تخت بنشست فیروز روز
بزرگان به شادی بیاراستند / می و رود و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار / بمانده از آن خسروان یادگار

برای شناخت و دریافت راز برپایی این جشن بزرگ، جشن نوروز، روز نو،... دیدگاه دانشمندان امروز را بررسی می کنیم و سپس نوشته هایی را از زبان پهلوی و اوستایی می آوریم:

امروز دانشمندان ستاره شناسان با وهانهای(دلائل) دانشی دریافته اند که در زمانی نزدیک به هشت هزار سال پیش یک ستاره دنباله دار به زمین نزدیک می شود که با این رویداد سرما و یخبندان سخت سرزمین های سرد و توفان سرزمین ها و دریاهای گرم را فرا می گیرد.

در باره این رویداد در نوشته های پهلوی و اوستایی کهن در ایران می خوانیم:«در ماه فرودین ، روز هرمزد ، به نیمروز که روز و شب برابر بود، پتیاره تاخت و چون شب در رسید به زمانی که گوزَهَر چون ماری ایستاده بود، سر به دو پیکر و دم به نیمسب که میان سر و دمب هر گاه شش اختر بود، موش پری دمب دار پر دار برجست و بر خورشید و ماه و ستارگان آمد و مینوهای دیوی بر مینو های ایزدی چیره شدند».
«در گیتی،تیرگی بر آسمان،شوری برآب ، پلیدی و خرفستر و وزغ بر زمین، کرم بر گیاه، گرسنگی و تشنگی بر گوسفندان، مرگ و سیژ و تنگسالی و درد گونه گون بر مردمان آمد».
20. اهورامزدا، خدای آفریننده همراه ایزدان آسمانی برای گفت و گو در آریاویچ که از رود ونگوهی دائی تی سیراب می شود جای دیدار نهاد، جمشید، شبان نیکوروی، برای گفت و گو با بهترین مردان در ایرانویچ جای دیدار نهاد.

...
ادامه را با کلیک روی عکس ها بخوانید تا در فرصتی دیگر تایپ آن را به پایان برم و به یادگار در شبکه اینترنت به جای ماند


21. اهورامزدا، با ایزدان مینویی به دیدارگاه به ایرانویج که از رود ونگوهی دائی تی سیراب می شود به دیدار جمشید خوب رمه با بهترین مردمان ایرانویج بر آمد.

22.اهورمزدا به جمشید گفت: ای جم نیک دار، پیر ویونگهان، تو را آگاه می سازم که بر جهان اُستومند زمستان های بد و سخت و مرگ آور با سرمای سخت خواهد آمد و برف سنگین و دانه درشت خواهد بارید که در بلندترین گریوه ها به بلندی یک آردوی خواهد رسید.

23. در این هنگام همه چار پایان و ستوران از بالای کوهها و از جاهای دور افتاده و از ژرفای دره هابه پناهگاههای زیرزمینی پناهنده خواهند شد.
24.پیش از زمستان آن دهیو دارای چراگاههای پر و انبوه بود، اما پس از آب شدن یخبندان جای پای گوسفند نیز دیده نخواهد شد.

25. تو باید ای جم ، یک باروی بزرگ بسازی که درازای آن از هر چهار سو یک آسپریس باشد، در آن بارو باید از تخمه چارپایان ریز و درشت و از نژاد مردمان، سگ ها پرندگان و آتش سرخ و سوزان جای دهی . بارویی که از هر سو به درازای یک آسپریس برای مانش مردم و جای گاوان و ستوران باشد.

26.در این بارو باید آب را در یک بستر به درازای یک هاسر روان سازی و پرندگان را در کنار بارو و در یک چمنزار همیشه سبز و خرم بایستانی و کده و مانهای فراز اشکوب با تالار و ایوان بسازی.

27. تو باید در این بارو از مرد و زن و از گونه های جانوران نرینه و مادینه بهترین و نیکوترین ها را جای دهی.

۲۰ آبان ۱۳۸۸

آغاز داستان بیژن و منیژه

___________________________________________________________________________
.

____________________________________________________________________________________
عکس ها از کتاب «نامه باستان» دکتر کزازی
با کلیک روی عکسها می توانید در اندازه بزرگتر ببینید





داستان بیژن و منیژه
شبی چون شبه روی شسته به قیر / نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه / بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ / میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شد لاژورد / سپرده هوا را به زنگار ِ گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ/ یکی فرش گسترده از پرٌ زاغ
چو پولاد زنگار خورده سپهر /تو گفتی به قیراندر اندود چهر
نموده ز هر سو به چهر اهرمن / چو مار سیه باز کرده دهن
هر آنگه که برزد یکی باد سرد / چو زنگی بر انگیخت ز انگشت گرد
چنان کرد باغ و لب جویبار / کجا موج خیزد زدریای قار
فرو مانده گردون گردان به جای / شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادر قیر گون / تو گفتی شده ستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پر هراس / جرس بر کشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد / زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز / دلم تنگ شد زآن درنگ دراز
بدان تنگی اندر بجستم زجای / یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ / بیاورد شمع و بیامد به باغ
می آورد و نار و ترنج و بهی / زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت شمعت چه باید همی؟ / شب تیره خوابت نیاید همی؟
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ / همه از در مرد فرهنگ و سنگ
بدان سرو بن گفتم: ای ماه روی / مرا امشب این داستان باز گوی
مرا گفت: گر چون زمن بشنوی / به شعر آری از دفتر پهلوی،
همت گویم و هم پذیرم سپاس / کنون بشنو ای یار نیکی شناس:
....


از شاهنامه دکتر خالقی مطلق


________ ______

تصاویرآغاز داستان از شاهنامه دکتر خالقی مطلق -شاهنامه ژول مل _شاهنامه مسکو

از زنان شاهنامه بسیار سخن گفته شده و کمتر به "مهربان یار" فردوسی، پرداخته شده است. همان گونه که در آغاز ِ بسیار تیره و تار داستان بیژن و منیژه، فردوسی نوشته است در شبی تیره و بسیار نا خوشایند، خواب به چشمانش نمی آمده و با ناراحتی از همسرش می خواهد برایش چراغ بیاورد . همسر با مهربانی برایش چراغ و می و چنگ می آورد و داستان بیژن و منیژه را برای "یار نیکی شناس" چنگ می نوازد و داستان بیژن و منیژه را می خواند و از فردوسی می خواهد تا آن را به شعر در آورد.
تیرگی شب تار در آغاز داستان ذهن خواننده را برای چاهی که بیژن در آن گرفتار می شود ، آماده می کند...

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

بیچاره اسفندیار 4- شباهت های تیر اسفندیار وتیر رستم

پس از آن، با این که کتایون، مادر ِخردمندِ اسفندیار، با التماس و زاری از اسفندیار خواهش می کند که با پای خود به قربانگاه نرود ( به پاسخ اسفندیار در زمانی دیگر خواهم پرداخت) قهرمان منحرف گوش نمی دهد به سوی زابلستان حرکت می کند.
شتر پیشرو کاروان بر دو راه ی تردید می نشیند! یک راه به گنبدان دژ(همان دژی که باید در گوشه ای در حسرت تاج و تخت بماند) و راه دیگر نبرد با آزاده ی گوشه نشین!
و این شتر کنایه از چیست؟ کنایه از وجدانی است که جز با سرکوفتن و درهم شکستن نمی توان مرتکب جنایت شد؟...هر چه باشد این است سرنوشت نصحیت گران خیر خواهی که می کوشند با قیمت جانشان مستان غرور و دلبستگان منصب را از انحراف ها باز دارند و به راه صواب برند.
باری، اسفندیار دستور بریدن سر شتر را می دهد.
اسفندیار به هیرمند می رسد و بهمن را برای رساندن پیام نزد رستم می فرستد. برخورد زال با بهمن مغرور ، و تماشای برخورد رستم از دید بهمن هم، خواندنی است. داستان ، دارای بسیاری رفتارها و گفت و شنودهای پند آمیز و تماشایی است(شاهنامه نمایشنامه ای بزرگ و با شکوه است )... به صحنه ی نبرد رستم و اسفندیار می رسیم:
... بنگرید به پرده ی خون آلود بدیعی را که صورتگر چیره دست طوس پیش چشمتان گسترده است.
کمان بر گرفتند و تیر خدنگ / ببردند از روی خورشید رنگ
ز پیکان همی آتش افروختند/ به بر بر زره را همی دوختند
دل شاه ایران بدان تنگ شد*1 / بروها و چهرش پر آژنگ شد
چو او دست بردی به سوی کمان / نرستی کَس از تیر او بی گمان
به رنگ طبر خون شدی این جهان*2 / شدی آفتاب ا ز نهیبش نهان
یکی چرخ را برکشید از شگاع / تو گفتی که خورشید شد در شراع *3
به تیری که پیکانش الماس بود / زره پیش او همچو قرطاس بود
چو او از کمان تیر بگشاد شست / تن رستم و رخش جنگی بخست
بر ِ رخش از آن تیره گشت سست / نبُد باره و مرد و جنگی درست
همی تاخت بر گردش اسفندیار / نیامد بر او تیر رستم به کار
با هر تیر ِ اسفندیار، خون از تن رستم و رخش فواره می زند و پهلوان را قدمی به کام اجل نزدیک تر می کند، اما تیر رستم بر بدن اسفندیار کارگر نیست،که پهلوان، رویین تن است.
چه شباهتی دارد تیر اسفندیار با نیش قلمی که در دست صاحب قدرتان زمانه است، و تیر رستم با ناله ی به ظاهر بی اثر مظلومان از جان گذشته و آزادگان قلم شکسته.....
*
1-تنگ شدن دل : سر رفتن حوصله
2-غرق خون می گشت
3-کمان را برداشت و شروع به تیر اندازی کرد با چنان قدرت شست و بازویی که خورشید از ترس اصابت تیر او در سایبان (ابر) پنهان شد
4-قرطاس: کاغذ

۱۰ مرداد ۱۳۸۸

بیچاره اسفندیار-3

اسفندیار پس از چیره شدن بر دژ، سر ِ ارجاسب را بر بالای دروازه ی دژ می آویزد و سپاه ترکانِ شکست خورده، با دیدن سر شاه، زنهار می خواهند. ولی اسفندیار جوان مغرور و خواهانِ تاج، چنین می کند:

سپهدار خون ریز و بیداد بود / سپاهش به بیدادگر شاد بود
کسی را نداد از یلان زینهار / بکشتند زان خستگان بی شمار
به توران زمین شهریاری نماند / ز ترکان چین نامداری نماند

و سپس در ادامه ی خشونت ها، دو سردار دیگر تورانی را بر دار می زند و فرمان کشتن همه کَس، و سوزاندن همه جا را می دهد.

به جایی دگر نامداری نماند / به چین و به توران سواری نماند
تو گفتی که ابری برآمد سیاه / ببارید آتش بر آن رزمگاه

پس از آن ، شهزاده ی از خود بیخود شده ی مغرور ،به جشن و سرور میگساری می پردازد

انگیزه ی شهزاده ی ایرانی در این خون ریزی ها چیست؟... هر چه هست مرد سفاک در شیوه ی کار خود عیبی نمی بیند. حق همان است که او می گوید و عدالت همان که او می کند.

خبر کشتار تورانیان به گوش گشتاسب می رسد و او با نامه ای نیش دار اسفندیار را فرا می خواند. اسفندیار اموال مردم رویین دژ را بین سپاهیان تقسیم و خزانه ی ارجاسب را همراه کنیزکان خوبروی سوار بر هزار و سیصد شتر کرده و به سوی ایران به راه می افتد.
این بار باز هم گشتاسب از دادن تاج شاهی به اسفندیار سر باز می زند و از او می خواهد که رستم را دست بسته نزد شاه بیاورد. برای اسفندیار دلیل می آورد که رستم این چنین است :

به مردی همی ز آسمان بگذرد / همی خویشتن کهتری نشمرد
که بر پیش کاوس کی بنده بود / ز کی خسرو اندر جهان زنده بود
به شاهی زگشتاسب نارد سخن / که: او تاج نودارد و ما کهن!


رستم روحش از این بهتان ها بی خبر است. ... رستم در نظر گشتاسب گنه کار است، اما گناهی که در اختیار او نیست، این مردم ایران زمینند که به حکم گذشته ی پاک و تابناک تهمتن بدو حرمت می نهند، ودر مردانگی و جوانمردی بدو مثل می زنند، غافل از اینکه نام رستم شرنگ حسد در کام شاه قدرت پرست می چکاند.
در جهان شاهنامه رستم مظهر ملت ایران است، مظهر فرهنگ ایرانی است. اصلا خود ملت است ، با همه ی خوبی ها و بدی هایش، با همه قدرتها و ضعف هایش. واین گشتاسب شاه است که می خواهد فرزند خود را به جنگ با ملت بفرستد، از او می خواهد برود و مردی را دست بسته به حضورش آورد که تاج و تخت او و پدرانش محصول جانفشانی ها و تاج بخشی های اوست.
بار دیگر با یکی از صحنه های تکراری تاریخ روبروییم ، صحنه یی با مضمونی واحد و جلوه هایی مختلف، که تا بوده چنین بوده است. همه گشتاسب های مسند نشین قدرت از سادگی ها و جاه طلبی ها و روح اطاعت اسفندیارهای خوش باور برای سرکوب ملتشان استفاده کرده اند. آن سردار و سرباز جوانی که به فرمان فرمانروای جبار رگبار مسلسل بر سینه ی برهنه ی مردم می پاشد، آن جوان از جهان بی خبر ساده دلی که به اشارت دستگاه ستم، روشنفکران و آزادی خواهان مملکتش را به زجر و شکنجه می کشد، آن نویسنده ی استادی که به هوای مال و منصبی قلم و بیانش را برای سرکوب آزادگان در خدمت غاصبان قدرت می نهد، آن مامور معذوری که برای حفظ امنیت دزدان و غارتگران حیثیت و آبرویش را فدا می کند،... همه و همه اسفندیارانی فریب خورده اند که به سودای نام و کامی، قدم در مهلکه نهاده اند و با رستمی به نام ملت روبرو ایستاده اند. جوهر قضیه در همه ی این صحنه ها یکی است ، جلوه ها متفاوت است ، اجراهای گوناگونی از نمایشنامه ای واحد در زمان ها و مکانهای مختلف و هنرپیشگانی با صورتک های رنگارنگ

اسفندیار با بر شمردن گذشته ی رستم از این کار سر باز می زند . اما گشتاسپ پاسخی آماده در آستین دارد:

چنین داد پاسخ به اسفندیار / که «ای شیر دل پر هنر نامدار
هر آن کس که از راه یزدان بگشت / همان عهد او گشت چون باد دشت»

امان از این راه یزدان که که منحصر است به اطاعت محض و بی چون و چرا از حکومت مطلقه ی گشتاسب. هر کس از این خط ظریف قدمی این ور آن ور بگذارد مرتد است و مهدورالدم.

*متن کج و بیت ها از کتاب آورده شده است

گفتارهای نیک خود را اینجا بنویسید

۴ مرداد ۱۳۸۸

بیچاره اسفندیار -2

اسفندیار پس از اینکه هفت خوان را می گذارند و به دژ ارجاسب می رسد برای وارد شدن دست به نیرنگ می زند ، لباس بازرگانان را بر تن می کند یکصد هشتاد تن از جنگاوران را بر می گزیند و دستو ر می دهد بر هشتاد نفر شتر ،درون دو صندق پنهان شده بار شترها شوند و به سوی دروازه ی دژ حرکت می کند. اسفندیار با هزار نیرنگ خود را به ارجاسب می رساند و هدایای گرانبهایی به او می دهد . ارجاسب گول می خورد و دستور ورود و میزبانی او را می دهد.

ادامه را از کتاب " بیچاره اسفندیار" نوشته ی سعیدی سیرجانی می خوانیم:

دروازه ی قلعه به فرمان شاه به روی اسفندیار گشوده می شود. مردم دژ با پای خود می آیند و صندوقهای محتوی اجل معلّق- یعنی جنگاوران ایران- را بر دوش می گیرند و به داخل رویین دژ می برند.

برفتند و صندوق ها را به پشت / کشیدند و ماهار شتر به مشت

یکی مرد بخرد بپرسید و گفت / که «صندوق را چیست اندر نهفت»

کشنده بدو گفت«ما هوش خویش / نهادیم بر دوش خویش»
*هوش:اجل ، مرگ
پاسخی که بر زبان مرد صندوق کش می گذرد قابل توجه است. مرد با قامت زیر فشار صندوق خمیده ،در حالی که از باریکه ی دشوار گذر کوهستانی نفس زنان می گذرد و صندوقی را که در آن جز شمشیر زن سپاه اسفندیار نیست ، بر پشت خود نهاده و به داخل قلعه می برد، در پاسخ کسی که می پرسد : در صندوق چیست؟ می گوید: اجل ما . و چه پاسخ درست و بجایی . مرد بارکش غیبگو نیست، منظورش آن است که این بار دارد مرا از پای در می آورد، آری منظوری جز این ندارد. اما در میان سران رویین دژ، اشارت شناسی نمانده است، تا در پاسخش تاملی کند. بزرگان شهر بدین دل خوشند که تاجر دست و دلبازی آمده است و کالای فراوانی آورده است و به زودی هر یک به نوایی می رسند. چه غم اگر مردم بینوایی که همه فشار تحمیلات بیگانه ای بر دوش و گردنشان سنگینی میکند، از پای در آیند. به هر حال طبقه بارکش محکوم است به بار بردن و جان دادن، خواه بار تورم اقتصادی باشد برای تامین اهداف دیگران، خواه بار غرور باشد برای حفظ سبکباری از ما بهتران. باری که به هر مایه ی ادبار است ، خواه جنگاوری در صندوق نهفته باشد ، خواه پیشوایی از راه رسیده بر دوش ملت جهیده.
چه عاملی باعث گشودن دروازه ی رویین دژ به روی کاروان ناشناس است؟ همان عاملی که دروازه هند را به روی تاجران خوش برخورد و پر بذل و بخشش انگلیسی می گشاید، همان عاملی که حصار بهشت و آرامش و صفای سرخپوستان را مقابل قیافه معصوم نمای کشیشان و بازیچه های رنگین اروپاییان فرو می ریزد، همان عاملی که هزاران مستشار و نظامی امریکایی را را به محدوده ایران می خواند تا ارکان فرهنگ و سنتش را در هم ریزند. امان از حرص سیری ناپذیری فرمانروایان فاسد.
*ادبار:سیه روزی-پشت ریش کردن
برگرفته ازکتاب : بیچاره اسفندیار نوشته: سعیدی سیرجانی

۲۵ تیر ۱۳۸۸

بیچاره اسفندیار






هجوم ترکان و خرابی ایران و در هم پاشیدن خانمان ها و به خون غلطیدن جوانان ، همه محصول مستقیم بیداد گری گشتاسپ است و رفتار جفا کارانه اش با اسفندیار.

اسفندیار پس از رها شدن از بند وقتی به گُرَزم می رسد:

با مشاهده پیکر به خاک افتاده گرزم بد نیتی که او را موجب زجر و گرفتاری خود می پنداشت به یاد توطئه ها و بلند پروازی هایش افتاد.

چنین گفت با کشته اسفندیار//که« ای مرد نادان بد روزگار

نگه کن که دانای ایران چه گفت// بدانگه که بگشاد راز از نهفت

که دشمن که دانا بود به زدوست// ابا دشمن و دوست دانش نکوست

بر اندیشید آن کس که دانا بود// به کاری که بر وی توانا بود

ز چیزی که افتد بر او ناتوان// به جستنش رنجه ندارد روان

از ایران همی جای من خواستی//بر افکندی اندر جهان کاستی

ببردی ازین پادشاهی فروغ//همی چاره جستی به گفتِ دروغ

بدین رزم خونی که شد ریخته// تو باشی بدان گیتی آویخته »




۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

25 اردیبهشت روز فردوسی



یکم-ایران برای بزرگ داشت روز ملی فردوسی آماده شده است از روزنامه خراسان

دو دیگر: چهارمين همايش جهاني بزرگداشت فردوسي با سخنراني جلال خالقي مطلق، قدمعلي سرامي، محمدحسين طوسي‌وند، شهين سراج و شعرخواني شاعر ملي افغانستان عبدالكريم تمنا در مشهد برگزار مي‌شود. ياسر موحدفرد، دبيركل بنياد فردوسي به مهر گفت: به مناسبت هزاره شاهنامه، چهارمين همايش جهاني بزرگداشت فردوسي با نام پاژ و به همت بنياد فردوسي در مجتمع فرهنگي هنري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان خراسان رضوي برگزار مي‌شود.
وي افزود: در اين همايش جلال خالقي مطلق استاد ايراني دانشگاه هامبورگ، قدمعلي سرامي استاد دانشگاه آزاد اسلامي زنجان، محمدحسين طوسي‌وند رئيس بنياد فردوسي، عباس خيرآبادي استاد دانشگاه آزاد اسلامي مشهد، عفت شريعتي نايب رئيس كميسيون اجتماعي مجلس شوراي اسلامي، شهين سراج رئيس بنياد ملك‌الشعراي بهار در فرانسه و زهرا فرخي مدرس مراكز آموزشي مشهد سخنراني خواهند كرد.



سه دیگر: سومین کنگره فردوسی در کاخ نیاوران
سومین کنگره بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی 25 اردیبهشت در مجموعه کاخ نیاوران برگزار می‌شود. این مراسم به همت بنیاد فردوسی و با همکاری مجموعه فرهنگی تاریخی نیاوران و شهرداری تهران، و با حضور فردوسی‌‌شناسان ساعت 17 روز 25 اردیبهشت در تالار اجتماعات مجموعه کاخ نیاوران برگزار خواهد شد.
در سالروز گرامی‌داشت فردوسی، این کنگره میزبان استادان شاهنامه‌پژوهی چون، میرجلال‌الدین کزازی، محمدحسین طوسی‌وند، حسن انوشه، جمیله اخیانی و عبدالکریم تمنا است. ...


چهارم: شاهنامه خوانی استاد ترابی در فرهنگسرای آسمان 23 اردیبهشت

پنجم: خواندم که شاهنامه ی دکتر جنیدی هم در اصفهان رو نمایی شده است

ششم: برگزاری بزرگداشت فردوسی 23 اریبهشت در سالن آموزش پرورش منطقه یک با سخنرانی دکتر کزازی
هفتم: برگزاری بزرگداشت فردوسی با شرکت دکتر کزاز جمعه ساعت 12 در نمایشگاه

1

۲۶ فروردین ۱۳۸۸

بیهوش شدن رودابه در سوگ رستم

چنین گفت رودابه روزی به زال / که از زاغ و سوگ تهمتن بنال

همانا که تا هست گیتی فروز / ازین تیره‌تر کس ندیدست روز

بدو گفت زال ای زن کم خرد / غم ناچریدن بدین بگذرد

برآشفت رودابه سوگند خورد / که هرگز نیابد تنم خواب و خورد

روانم روان گو پیلتن / مگر باز بیند بران انجمن

ز خوردن یکی هفته تن باز داشت / که با جان رستم به دل راز داشت

ز ناخوردنش چشم تاریک شد / تن نازکش نیز باریک شد

ز هر سو که رفتی پرستنده چند / همی رفت با او ز بیم گزند

سر هفته را زو خرد دور شد / ز بیچارگی ماتمش سور شد

بیامد به بستان به هنگام خواب / یکی مرده ماری بدید اندر آب

بزد دست و بگرفت پیچان سرش / همی خواست کز مار سازد خورش

پرستنده از دست رودابه مار / ربود و گرفتندش اندر کنار

کشیدند از جای ناپاک دست / به ایوانش بردند و جای نشست

به جایی که بودیش بشناختند / ببردند خوان و خورش ساختند

همی خورد هرچیز تا گشت سیر / فگندند پس جامه‌ی نرم زیر

چو باز آمدش هوش با زال گفت / که گفتار تو با خرد بود جفت

هر آنکس که او را خور و خواب نیست / غم مرگ با جشن و سورش یکیست

برفت او و ما از پس او رویم / به داد جهان ‌آفرین بگرویم

به درویش داد آنچ بودش نهان / همی گفت با کردگار جهان

که ای برتر از نام و از جایگاه / روانِ تهمتن، بشوی از گناه

بدان گیتیش جای دِه در بهشت / برش ده ز تخمی که ایدر بکشت


1

۲۸ اسفند ۱۳۸۷

نوروز خجسته باد



فرهنگ ایران بر بینش زایندگی بنیان دارد، هر زمان پدیده ای از پدیده ای دیگر آفریده شده، بهار از زمستان و تابستان از بهار.
بر پایه همین نگرش زایمان هر پدیده با جشن و سرور همراه است. خرسندی از شادمانی ِ شادمانان آفریده می شود و آنها را با مهر به یکدیگر پیوند می دهد.

جشن تنها بی کار بودن و تن آسایی نیست. فردوسی نیز از خود بیگانه شدن ما را نکوهش می کند:

نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام / به کوشش ز هرگونه سازند دام

نباشــــد بـــهار از زمســـتان پــــدید / ننوشــــند هنـــــگام رامش نَبید

نیاکان ما روز پیش از زایش بهار به نیایش می پرداختند و آرزوهای خود را بر زبان می راندند، من نیز به اندازه ی خودم برای زاد روز بهار نیایش می کنم:

روزگارا،
دل ها را پُر ز ِ مهر،
رنج ها را آسان،
ابرها را بارور،
زمین را پُر بار، بگردان


به ما چشمانی نیک بین ده
دروغ را
پلیدی و کج اندیشی را
از سرزمین مان دور گردان.


با آرزوی بهترین ها برای زندگی زمینی.

پروانه بیست و هشت اسفند 1387
عکس ها از شهرزاد از سفرش به کویر

۲۷ اسفند ۱۳۸۷

زردی من از تو ، سرخی تو از من



از کهن ترین متن هایی که برگزاری جشن چهارشنبه سوری به آن اشاره شده است شاهنامه فردوسی است.

در داستان بهرام چوبینه با «پَـرموده» پسر ساوه ‌شاه آمده است که هنگامی که هر دو سپاه آماده رزم بودند، ستاره‌بینی بهرام را پند می‌دهد که:
ستاره‌شمر گفت بهرام را
که در «چارشنبه» مزن کام را
اگر زین بپیچی گزند آیدت
همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بُـد در میان سپاه
از این روی و زان روی بُـد رزم‌گاه
بشد «چارشنبه» هم از بامداد
بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی
می و رود و رامشگر و خوردنی
. . .
ز جیحون همی آتش افروختند
زمین و هوا را همی سوختند .


در سراسر شاهنامه به جز یکشنبه و چارشنبه، روز دیگری از هفته نام برده نشده است و تنها باری که از چارشنبه یاد شده، در همین داستان و همین جشنی است که در زمان بهرام چوبین انجام شده و این کهن‌ترین یادکرد جشن چارشنبه در متون است.

برگرفته از پژوهش های ایرانی
___________
«مردم ایران در روزگار باستان و پیش از اسلام بیش از 70 روز از سال را بنا به علل و انگیزه های گوناگون دینی اما بنا به یک دستور اصلی دینی یعنی "ایجاد مقاومت در خود برای تاب آوردن رنج های ناشی از دوره ی آمیختگی نیکی و بدی "به شادی و جشن می گذراندند.. ادامه
___________
پیوندی به رنگین کمان ایران در باره ی چارشنبه سوری

۲۵ اسفند ۱۳۸۷

شاهی، در شاهنامه ارزش شمرده نمی شود

در زبان و ادب پهلوی کتابهایی که در باره ی سرگذشت ایران نوشته می شده «خوتای نامک» می نامیدند. که «خوتای» در زبان پارسی دری «خدای» و سپس «خدا» شده است که « خدا» در معنی سرور و شاه نیز بوده است. به پیروی از این نام در زمان یزد گرد آخرین پادشاه ساسانی ، کارنامه ایران در کتابی به نام «خوتای نامک » گرد آوری شده است، افسوس که متن پهلوی و تازی آن از میان رفته است. به پیروی از این در پارسی دری «خدای نامه» ، «شاهنامه» نامیده شده است.
فردوسی خود در شاهنامه، نامه های باستان را «نامه ی خسروان» یا «نامه ی باستان» خوانده است. دیگرانی مانند فرخی سیستانی «نامه ایران» را «شاهنامه» خوانده اند.
بنا بر آنچه گفته شد، این نام ، نشانه ای از ارزش شاهان در شاهنامه نیست.
اگر در شاهنامه شاهی ستوده شده است برای شایستگی هایی که داشته و اگر شاهی مانند کیکاووس سبکسر باشد، او را بی خرد و دیوانه و... می خواند.
در داستان رستم و سهراب نامداران ایرانی به گودرز می گویند:
به نزدیک این شاه دیوانه رو
وز این در سخن یاد کن ، نو به نو
گودرز کاووس را «کم خرد» می خواند:
کسی را که جنگی چو رستم بود
بیازارد او را کم خرد بود
درجای دیگر رستم کاووس را «مشتی خاک» می داند:
چرا دارم از خشم کاووس باک
چه کاووس پیشم، چه یک مشت خاک
پادشاهی در شاهنامه در برابر پهلوانی بی رنگ می نماید. اگر شاهنامه به نام کسانی باشد ، بهتر است آن را «نامه ی پهلوانان» بنامند.
در داستان سیاوش رستم در برابر چشمان کاووس، سودابه را، که سیاوش را به سوی مرگ فرستاده است از شبستان شاه گیسو کشان بیرون می آورد و به دو نیم می کند.
تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی خان سودابه بنهاد روی
زپرده به گیسوش بیرون کشید
زتخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر به دو نیم کردش به راه
نجنبید بر جای کاووس شاه
فردوسی همواره کیخسرو را ستوده است.کیخسرو نشانه ی راز آلودِ انسان پاک و رهاست، او نماد «مرگ در زندگی» و نشانه ی « پاکی در آلودگی» است. کیخسرو به شیوه ای شگفت انگیز ، زنده به مینو می رود.
اگر فردوسی ستایش کننده شاهان بود کاووس را نیز باید می ستود.


متن کامل سخنان دکتر کزازی

۱۰ اسفند ۱۳۸۷

داستان رستم و اسفندیار -دکتر کزازی- نشست چهارم

به نام روشن کـَردگار واپسین دیدار و گفتارخویش را در زمینه ی بررسی داستان رستم و اسفندیار آغاز می کنیم از بُن جان امید می بریم که این رشته از گفتارها سودمند افتاده باشد پاره ای از شگرفی های و نغزی ها و نکته های نهفته ی شاهنامه را بر شما آشکار گردانیده باشم. من، داستان را به کوتاهی پِی خواهم گرفت به فرجام خواهم رساند، سپس به آن نکته ی بنیادینی که زبان داده بودم در فرجام این گفتارها بدان بپردازم باز خواهم گشت، آن نکته هم آن است که چرا رستم در هماوردی و روبارویی با اسفندیار به فریب و فسون دست میازد. این رفتار زیبنده ی جهان پهلوان ِ شاهنامه که می توانیم گفت آرمان ِ انسان ایرانی است ، نیست .اما داستان بدانجا رسیده بود که لابه های رستم در اسفندیار کارگر نیفتاد او به ناچار تیرِ گزین ِ دو شاخ را در کمان نهاد و مرگ و زمان ِاسفندیار را بدینسان به چشمان او گسیل داشت. اسفندیار از اسب به زیر افتاد و، اندکی پس از آن جان باخت. اما پیش ازمرگ با استاد سخن گفت، به گونه ای پذیرفت که آن سرنوشت را، وی خود برای خویش پایه ریخته بوده است،و رستم بر آنچه بر او رفته است به راستی گناهی نداشته است. سپس اسفندیار به کاری شگفت آور دست یازید، آن کار این بود که پورِ مِهین خویش بهمن را، به رستم سپرد تا او را در زابلستان بِپرورد و، بیاموزد و، مردی شایسته ی فرمان راندن بر ایران از او بسازد. این رفتار ِاسفندیارآشکارا نشان می دهد که او به راستی کینی از رستم در دل نداشته است .مانند هر ایرانی دیگر، رستم را چونان پهلوانی بزرگ ، یا بدانسان که اختر شماران و پیشگویان هنگامی که زال و رودابه با یکدیگر پیوند می خواستند گرفت، باد دیدن زایچه و اختر رستم گفتند امید ایرانیان می شمرده است .انگیزه ای دیگر جز باور و دل استواری بر رستم، شاید آن است که اسفندیار امیدی به پدر خویش گشتاسب نداشته است که او را به مرگجای سیستان فرستاده بوده است، تا او بهمن را به شایستگی بپرورد و ببالاند. پشوتن، که گفتیم خردِ گسسته ی اسفندیار شمرده میشده است این کار اورا استوار می دارد اما بزرگان ِ زابلستان همداستان نبوده اند که رستم بهمن را بپرورد و نزد خود نگاه بدارد، به او می گفتند که به هر روی بهمن کین ِ پدر را در دل همواره نِهُفته خواهد داشت، هر زمان بتواند این کین را خواهد توخت. خون پدر را از کُشَندگان او که با زابلیان است، خواهد ستاند اما رستم بر پایه ی خوی و خیم ِ پهلوانی خویش در پاسخ می گوید که من آنچه را هم اکنون شایسته می دانم به انجام خواهم رساند، از آینده هیچ کس آگاه نیست هر چه بودنی باشد و سرنوشت، به انجام خواهد رسید اما آن نگرانی و بیم که زُواره و دیگر بزرگان سیستان داشته اند، بیراه نبوده است آینده آشکار می دارد که بهمن به کین خواهی پدر به سیستان می تازد. زمانی که رستم در چاه برادر نابکار خویش شَغاد در افتاده بوده است و از جهان رفته. بهمن سرزمین پهلوانان را برمی آشوبد، نخست بر آن سر افتاد که زال را پیری دیرینه سال و زمان فرسود بوده است، از پای در آورد اما پیران و اندرزگران او را ازین کار باز می دارند. به ناچار بر پایه ی سوگندی که بهمن یاد کرده بوده است میفرماید که قفسی آهنین بسازند و زال را در آن قفس بیافکنند و همواره بیاویزند تا پای او هرگز خاک را درنساید تا سوگندِ بهمن راست و درست برآید و بشود. به هر روی نمی خواهم به این نکته به فراخی بپردازم اما همچنان در دو کمانه می گویم که اگر در پیکره ی داستان بهمن زال را نمی کشد، چندان به بخشایندگی و بزرگواری او باز نمی گردد. زال در شاهنامه نامیراست، زیرا که در نماد شناسی شاهنامه زال نشانه ی راز آلود زمان است . من بر آنم که زال باز تابی است از خدای باستانی ِ زمان در فرهنگ و باورشناسی ایرانی که زَروان یا زُوروان نامیده می شده است حتی می توان بر آن بود که، نام ِ زال با نام ِ این خدا در پیوند است. سِتاک یا ریشه ی باستانی و تاریخی هر دو نام یکی ست. آن زر که ما در زَروان می بینیم، نامی شده است برای پهلوان ِ پیر سر شاهنامه. زال ،زَر هم نامیده شده است. ریختی دیگر از زال. آنچنان که گاه رستم ِ زال رستم ِ زر، گفته شده است نمونه را در چامه ی بلند و بی مانند فرخی سیستانی که به چامه ی سومَنات نام برآورده است این آمیغ رستم و زر به کار رفته است .زر می تواند ریختی دیگر بیابد مُصّوت کوتاه به مصوّت بلند دگرگون بشود، آن ریخت زار است. در زبان های ایرانی هم می دانید «ر»و« ل» یا لام، جای یکدیگر را می گیرند. پس زار به ریخت زال در آمده است. از دید زبانشناسی ِ تاریخی ِ سنجشی این دو نام را در سِتاک می توانیم با نام ِ خدای زمان در اسطوره های یونانی بسنجیم که، کِرِنوس بوده است. ستاک آن نام هم سنجیدنی است با ستاکی که زَروان و زال از آن برآمده است. هم از این روست که ما در شاهنامه هیچ سخنی از مرگ و فرجام زال نمی بینیم. می توان بر این پایه ویژگی ِشگفتی انگیز زال را که پیرسری ِ اوست نیز، باز نمود و راز گشود. زال نوزادی بود که پیر به جهان آمد. این پیری در نوزادی می تواند بازگردد به پیوندِ زال با زمان، فرجامی بود در آغاز یا آغازی در فرجام . به هر روی، بهمن نزد رستم می ماند، برنایی برازنده و برومند می شود . زمانی گشتاسب پیکی به سیستان می فرستد و، ازرستم می خواهد که بهمن را به نزد او گُسیل دارد . رستم چنین می کند، این فرجامی فرخنده بر داستان رستم و اسفندیار می سزد که این بیتهای پایانی داستان را من برای شما برخوانم.
با پادشاهی بهمن بخش پهلوانی شاهنامه به فرجام می آید، بخش تاریخی آن آغاز می گیرد. زیرا بهمن ِ اسفندیار با اردشیر دراز دست پادشاه هخامنشی یکی دانسته اند.
شنیدم من بر پا ایستاده رسیدی تا به زانو دستِ بهمن
بیتی از چامه ی پرآوازه ی شب از منوچهری. در این بیتها از شاهنامه نیز بر دراز دستی بهمن یا اردشیر انگشت بَرنهاده شده است:
چو گشتاسب روی نبیره بدید /شد از آبِ مژگان رخش ناپدید
بدو گفت:«
اسفندیاری تو، بَس /نمانی جز او را، به گیتی، به کَـَس.»
وُرا یافت روشن دل و یادگیر/وز آن پس همی خواندش اردشیر

گَوَی بود با زور و گسترده دست /خردمند و دانا و یزدان پرست.
چو بر پای بودی سرانگشتِ اوی / ز زانو فروتر بُدی مشت اوی.
همی آزمودش، به یک چند گاه / همی کرد بالای او را نگاه
به میدان و هنگام ِبزم و شکار/ گَوی بود مانندِ اسفندیار
از او هیچ گشتاسپ نشکیفتی / به مِی خوردن اَندرش بفریفتی
آنچنان گشتاسب بهمن را گرامی می داشت که بی او به سر، نمی توانست برد و شکیبا نمی توانست ماند. به هنگام نشستن ِبه بزم وباده نوشی هم ، بیش از پیش او را گرامی میداشت. زیرا که باده آنچنان را بدانسان که در آن داستان شنیده اید، آنچنان تر می کند.
به هر روی داستان بدینسان به فرجام می آید، اما جز آن نکته ی بنیادین، چند نکته ی دیگر نغزهم در این داستان هست که اندیشه ی ما را به خود در می کشد. نکته هایی که پُرسمان خیز و هنگامه ساز و پُرچند و چون است، مانند آن فریب و فسون که رستم در کار آورد. یک نکته این است که، چرا اسفندیار با رستم به نبرد بر می پردازد؟ چیستی و چرایی این نبرد راچگونه می توان یافت؟ پاسخی که من بدین پرسش می دهم این است : در رویارویی رستم و اسفندیار به راستی دو ویژگی ، دو پایگاه، با هم نبرد می آزمایند، پادشاهی و پهلوانی. هرگز پیش از این نبرد ما به این گونه رویارویی و هماوردی در شاهنامه باز نمی خوریم . پهلوانی و پادشاهی دو روی یک سکه اند، اگر یکی نباشد دیگری بهانه ی بُوِش یا علت وجودی خود را از دست خواهد داد.اگر پادشاه تاجدار است، پهلوان تاجبخش است. می توان گفت که پادشاهی بر پهلوانی استوار شده است. پس این دو نمی باید ،روباروی یک دیگر بایستند. در داستان رستم و اسفندیار چنین می شود. پادشاهی و پهلوانی از هم جدا یی می گیرند، با هم می ستیزند در می آویزند. درست است که پهلوانی بر پادشاهی چیره می شود، بدانسان که ما در سراسر شاهنامه می بینم. هر زمان نیاز هست که یکی ازاین دو بر دیگری برگزیده بشود، هر آینه پهلوانی است که بر پادشاهی برتری می یابد پهلوانان همواره از آن تن در می زنند، که پادشاهی را بپذیرند، زیرا پهلوانی کم از پادشاهی نیست در شاهنامه می توانیم گفت حتی برتر از آن است. اما به راستی رستم که نماد پهلوانی است با کشتن اسفندیار که نماد پادشاهی است خود را نیز می کشد. همان پیشگویی است که آن را به زرتشت باز خوانده اند. زرتشت پیش گفته بود که هر کس اسفندیار را بکشد به خواری کشته خواهد شد. کیفر کشتن اسفندیار مرگ زبونانه ی رستم است، مرگی که به هیچ روی سزاوار پهلوانی بزرگ چون او نیست. رستم و رخش در آن چاه سارکه نابرادری ِ نابکار ِ رستم در کابلستان بر سر راه وی کنده بوده است، می افتند و می میرند. مرگی درخشان برای رستم نیست، مرگی است از سر ِناچاری. به هر روی یک نکته این است. نکته ی دیگر که همچنان جای درنگ و چند و چون دارد، در داستان رستم و اسفندیار، آن است که چرا اسفندیار که در فرهنگ آیینی ایران سِپند ترین چهره است، زیرا که گسترنده ی دین بِهی است. زیرا که این سپندی در نام او هم آنچنان که پیشتر از او یاد رفت ،آشکار است، آفریننده ی سپند و پاک است اسفندیار. چرا چهره ای چنین آیینی ،سپند، پاک در شاهنامه تا مرز ِچهره ای خودکامه، خشک اندیش، یک سو نگر فرود می آید! چهره ی اسفندیار به راستی در شاهنامه چهره ای فره مند و پر فروغ نیست، خواننده همواره رستم را می ستاید، گرامی می دارد، او را درکردار و رفتار درست و به آیین می شناسد نه اسفندیار را . این دوگانگی، ناسازی چیست، از کجاست؟ پرسشی است که به راستی پاسخی، روشن و بسنده برای آن نیست . پاسخی که من بدین پرسش می دهم این است :تو گویی دو روند، دو جویبار، در فرهنگ و تاریخ ایران که از یکدیگر جدا بوده اند، هر کدام به راه خویش می رفته است در این داستان به هم می رسد با یکدیگر در می آمیزند، می توانیم گفت، شاید، که یکی فرهنگ ِرسمی، فرهنگ دیوانی بوده است، یکی فرهنگِ مردمی. اسفندیار چهره ای ست از فرهنگ دیوانی، رستم چهره ای ست از فرهنگ مردمی. از آنجاست که اسفندیار در برابر شکوه و فـَرّّ رستم بی فروغ می ماند . حتا بهمن، فرزند اسفندیار که چهره ای نکوهیده تر از پدر، در شاهنامه دارد، در نوشته های پهلوی با ویژگی و بَر نام ِ کِشتَرکَـَیان ستوده آمده است و گرامی داشته شده است .پایگاه و ارج بهمن در میان کََیانیان به ارج و پایگاه ستاره ی تِشتَریا تیر در میان ستارگان می ماند. تِشتَر ستاره ای ست سپند . زیرا ستاره ی باران است، ستاره ای است که مایه ی فراخی و پر باری و تََرسانی ست. ایزدی که در این ستاره ، نمادینه شده است همواره با دیو خشکسالی در ستیز است .این است که نکته ای دیگر بنیادین در داستان رستم و اسفندیار این دیگر سانی و وارونگی چهره هاست. اما برگردیم به آن نکته ی دیگر که بیش از هر نکته ای در داستان رستم و اسفندیار ذهن خواننده را ، به خود در می پیچد. اما پیش از اینکه این نکته را بشکافم، خوش می دارم که از آسیب جای اسفندیار یاد کنم که چشم اوست . ما در حماسه هایی چند با پهلوان رویینه تن روبروییم. آشناترین این رویین تنان، پهلوانِ نامدار یونانی، اَخیلوس یا آشیل است . هر کدام از پهلوانان ِ رویین تن آسیب جایی داشتند، همان آسیب جای است که مایه ی مرگ آنان می شود. آسیب جای پهلوان یونانی ، پاشنه ی پای اوست . مام ِ آشیل از بَغ بانوان بود، از خدایان مادینه ،بَغ بانویی به نام تِتیس.هنگامی که آشیل را زاد، او را از فراز نای اُلَمپ به جهان زیر زمین برد، به جهان مردگان. رودی سپند آیینی بود به نام استیکس ،جهان مردگان را از جهان زندگان جدا می داشت روانهای مردگان می بایست از این رود می گذشتند تا به جهان زیر زمین به هادِس راه می بردند بر پایه باورهای یونانیان کهن اگر برای جنگاوری، پادشاهی آیین سوگمرگ برپای داشته نمی شد ،روان او بر کرانه ی این رود سرگردان می ماند. آن زورق بان دوزخی که شاروُن نام داشت، مردی چهره درهم کشیده، دُژم روی، هراس انگیز ،مرده را بر زورق خود بَرنمی نشانید و از این رود نمی گذرانید و به کرانه ی دیگر نمی برد آبهای این رود، آبهایی از گونه ای دیگر بود. تتیس آشیلِ نوزاد را ، برهنه تن در این رود فرو برد. تن نوزاد با این آبِ سپند پیوند گرفت، مگر در آنجا که تتیس با دو انگشت خود پشت پای آشیل را گرفته بود، آب رود بدان بخش از تنِ نوزاد نرسید. آن بخش آسیب پذیر ماند. یا پهلوان ژرمنی، زیگفرید که همچنان رویینه تن است، آسیب جایی در پشت خود داشت هنگامی که تن در خون اژدها می شست تا رویینه بشود برگی از درخت افتاد و بر پشت او جای گرفت و خون به اون بخش از پشت وی نرسید. از دید اسطوره شناسی ِ سنجشی اگر ما آسیب جای این پهلوانان رویینه تن را با آسیب جای پهلوان ایرانی بسنجیم، آشکارا برتری و مایه وری و ژرفای اندیشه و فرهنگ ِایرانی را خواهید دید .اوش یا پاشنه معنایی راز آلود، نهانی در خود نهفته نمی دارد، اما آسیب جای اسفندیار چشم ِ اوست این نکته ی نغزِ نهان را بر ما آشکار می دارد، آنچه به آدمی گزند می رساند ، حتی می تواند مایه ی مرگ و نابودی او بشود، چشم اوست، نگاه اوست ،اندیشه ی اوست، ازآنجاست که ما آسیب می پذیریم. چشم ما می توانم گفت برترین ِاندام ماست ، چشم ماست که اندیشه و خرد و ذهن ما را می سازد. ساختار ذهن ِ ما دیداری ست. ما از بینایی بیشترین بهره را می بریم برای همین است که در بسیاری از زبان های جهان واژه ی دیدن برابر می افتد با اندیشیدن. در پارسی نیز چنین است. می گوییم در این باره چه می بینی؟ چه می اندیشی؟ بینش تو، دیدگاه تو، نگاه تو چیست؟ این معنای ژرف که در آسیب جای اسفندیار هست، نه در پشت زیگفرید نهفته است، نه در پاشنه ی آشیل. به هر روی، بر گردیم به آن نکته ی ناب ِ بنیادین. چرا رستم در نبرد با اسفندیار به فریب و فسون دست میازد؟ پاسخ این است: چون اسفندیار پهلوانی ست رویینه تن. پیشترهم گفتم رویینگی اسفندیار چندان در شاهنامه باز نتافته است، چند جا از آن سخن رفته است، آن هم به شیوه ای نمونش وار، به اشارت. استاد هرگز در رویینگی درنگ نورزیده است، آن را به فراخی در داستان نیاورده است. اما به هر روی اسفندیار رویینه تن است، پس پهلوانی است فراسویی، از گونه ای دیگر . تیر ِگـَزین، چاره ی که سیمرغ می یابد ،همسنگ وهمتراز رویینگی است در اسفندیار. با این چاره با این ترفند، آن بخش مینوی و فراسویی که در اسفندیار هست، رویینگی وی، کارکرد و اثر خود را از دست می دهد. اسفندیار فرو می افتد تا پهلوانی مانند دیگر پهلوانان، پهلوانی که از گوشت و پوست و خون ساخته شده است. چنین پهلوانی هرگز هماورد رستم نیست. پس نمی توان گفت که به راستی رستم به فریب و فسون، به ترفند ونیرنگ دست یازیده است. همواره در حماسه، ما در برابر هر نماد، به نمادی وارونه باز می خوریم، که من آن را پاد نماد می نامم. چون جهان ِ حماسه آنچنان که پیشتر هم گفته شد جهان روبارویی و ستیز و کشاکش و هماوردی است. پس هر نمادی همتایی، همسنگی، وارونه ی خویش دارد که پاد نماد آن است، چون اگر چنین نباشد آن کشاکش و ستیز در نخواهد گرفت، حماسه ای پدید نخواهد آمد. هر کدام از این دو را اگر ما نماد بنامیم رویینگی یا تیر گزین، آن دیگری پاد نمادِ آن یک خواهد شد. هنگامی که نماد و پاد نماد در داستان پدید می آیند، یکدیگر را از کارآیی و اثر می اندازند، دو پهلوان هم سنگ و همتراز می شوند در چنین چگونگی و حالی، هیچ پهلوانی تاب ایستادگی در برابر رستم را ندارد. از این روست که اسفندیار به دست رستم از پای درمی آید. پادشاهی بَرخی ِ (قربانی) پهلوانی می شود، اما پهلوانی هم پایگاه خود را از دست می دهد. رستم با کشتن اسفندیار به راستی خود را می کشد هم از این روست که با مرگ رستم بخش پهلوانی در شاهنامه به پایان می رسد، بخش تاریخی آغاز می گیرد. به هر روی هر کدام از داستان های شاهنامه را ما بکاویم، بررسیم، به ژرفی در آن بنگریم ، با نکته های نغز و نهفته ی بسیار روبه رو خواهیم شد، یافتن این نکته ها باز بسته است به توان کاوش و ژرف نگری ما در شاهنامه. شاهنامه، بارها گفته ام نامه ی فرهنگ و منش ایرانی است، نامه ی هزاره هاست، هزاره های تاریخ و فرهنگ ایرانی در شاهنامه به یادگار مانده اند، برای ایرانیان. همه ی ایرانیان هر زمان می توانند بر پایه ی شناختی که از شاهنامه دارند راهی به مازهای راز، به هزار تویی که شاهنامه را می سازد، ببرند. پاره ای،بخشی، نمودی، بازتابی، نکته ای از فرهنگ و منش ایرانی را از میانه این مازها و هزارتوها به در بکشند و بشناسند و بشناسانند. من آگاهانه واژه ی تاریخ را به کار نمی برم چون شاهنامه فراتر و فزون تر و مِهین مایه تر و بَرین پایه تر از آن است که کتابی تاریخی باشد. ما در شاهنامه تاریخ را به شیوه ای نهانی و نِهادین باز می یابیم. بدان شیوه ای که ایرانیان آن را در درازنای زندگانی خود آزموده اند. بازتابِ رخدادهای تاریخی را در ژرفای ِ نهاد ایرانی می بینیم. به ویژه ، نهاد ِ فراگیر ما ایرانیان،آن چه من آن را ناخودآگاهی ِتباری ِ ایرانی می نامم . فسون ِ فسانه رنگ شاهنامه نیز از همین ویژگی مایه می گیرد .اگر کتابی تاریخی می بود مانند، هر کتابی دیگر از این دست، دّژَم بود و خشک و بی بهره از گیرایی و فسون. حتی هنگامی که شما بخش تاریخی شاهنامه را می خوانید با اینکه این بخش تاریخی نامیده شده است در سنجش با بخشهای دیگر، با تاریخ به راستی روبه رو نیستید، هر چند چهره ها در بخش تاریخی نمادینه نیستند. زمان و جایگاهشان بر ما روشن است. اما، این چهره های تاریخی در جهانی رازناک و مه آلوده، بر ما آشکار می شود. تاریخ است اما در باز گفتِ مردمی آن. شما در بخش تاریخی می خوانید که چگونه اردشیر بابکان بنیاد گذارجهانشاهی ساسانی با کِرم هَفتواد می جنگد. این نبرد، نبردی نمادینه و اسطوره شناختی است نه تاریخی. در هنگامی که داستان های بهرام چوبینه یا بهرام گور را می خوانید همچنان باز می گردید به جهان َحَماسه و اسطوره. با پتیارگان و دیوان و جاندارانی نبرد می آزمایند این دو بهرام، که هیچ نمونه ای در جهان ِ برون ندارند، این است که آنچه من در باره ی شاهنامه می گویم از سر شیفتگی من به این نامه ی نامبردار نیست، از باور من بر می خیزد. شاهنامه نامه ای است زنده ، تپنده، همواره به روز. پیام هایی که ما در شاهنامه می یابیم هرگز زمان بر نیست ، چون کتابی تاریخی شمرده نمی شود. از آنجاست که ما امروزیان هم که در جهانی دیگر سان به سر می بریم، بدان نازانیم که دروازه های کیهان را به روی خود گشوده ایم، یا تا ژرفاهای ماده را شکافته ایم، می خواهیم به فن آوری ریزنگر، ریزکاو بپردازیم. در روزگار رسانه ها و گسترش آگاهی ها هستیم، شاید کسانی بیانگارند که نامه ای باستانی مانند شاهنامه در روزگاری چنین دیگرسان، به کار ما نمی آید، اما من به آواز بلند میگویم که ما در این روزگار بیش از هر زمانی دیگر به شاهنامه نیازمندیم. درست از آن روی که، به اون شگفتی ها دست یافته ایم . ما اگر می خواهیم در جهانی چنین پیچیده همچنان ایرانی بمانیم،خود را بشناسیم ، بدانیم که کیستیم، در پهنه ی جهان و تاریخ چه جایگاهی داریم باید خود رو بشناسیم ، برای شناختن خود ناچاریم با شاهنامه آشنا بشویم، پیوند بگیریم. به هر روی من دامان گفتار را در می چیینم ،برای یکایک شما از درگاه دادار آرزوی بهروزی و پیروزی و بی گزندی و سربلندی و کامگاری و بخت یاری دارم . ایدون باد.



۲ اسفند ۱۳۸۷

داستان رستم و اسفندیار - دکتر کزازی- نشست سوم

عکس های گیاه «هوم» از سایت پژوهش های ایرانی



سخن در داستان رستم و اسفنديار بود. برنهاده بوديم كه نخست داستان را كوتاه بازگوييم، هر جا نكته‌اي هم بود، نغز شايسته‌ي درنگ و كاوش و بررسي،‌ از آن درنگذريم، سرانجام بدين پرسش بنيادين پاسخ بدهيم كه چرا رستم در روبارويي با اسفنديار به نيرنگ و فريب و ترفند دست يازيد. دو ديگر اين كه چرا برآنيم كه اين داستان حماسي‌ترين داستان ايران و يا شايد بتوان گفت جهان است. در اين باره تاكنون چندبار سخن گفته شده است.
رستم خشمناك از آن كه اسفنديار پيكي به نزد او نفرستاده است و وي را به خرگاه و خوان خويش فرانخوانده است، پگاهان فردا به نزد اسفنديار مي‌رود و از او گلايه مي‌كند كه آيا اين آيين مردانگي است كه پيمان به سر نبرند؟ اسفنديار پوزش مي‌خواهد، مي‌گويد كه راه دراز بود و روز گرم. نخواستم كه تو را بيازارم و رنجه بدارم، اگر خواهان آني كه با من به بزم بنشيني، هم اكنون مي‌توانيم اين بزم را سامان بدهيم. در كشاكش اين گفتگو همچنان آن هماوردي و ستيز را بازمي‌يابيم. با آن كه نخستين ديدار رستم و اسفنديار، ديداري مهرآميز و دوستانه است، هر دو يكديگر را مي‌ستايند،‌ از اين كه هر كدام بخت آن را يافته است كه ديگري را ديدار كند، خداي را سپاس مي‌گزارند، اما اين مهر و دوستي ديري نمي‌پايد كه به ستيز در سخن مي‌انجامد. اسفنديار، رستم را مي‌نكوهد كه از دودماني نامدار و نژاده نيست. پدر او زال است كه مرغ پرورده است و از لاشه‌هايي كه سيمرغ به جوجه‌گان خود مي‌داده است، توشه برگرفته است. خوب اين خوارداشتي است بزرگ زيرا لاشه در بسياري از آيين‌هاي جهان سخت پلشت و پليد است، از آن ميان در آيين‌هاي ايراني، مردارخوار كسي است كه از پليدي توشه مي‌ستاند. رستم در برابر به ستايش نياكان خود مي‌پردازد و از كردارهاي شگفت پهلواني خويش ياد مي‌آورد، سرانجام مي‌گويد كه اگر او به مازندران نمي‌رفت و كاووس را از چنگ ديو سپيد نمي‌رهانيد، او در مازندران كشته مي‌شد، كيخسروِي پديد نمي‌آمد كه لهراسب را به پادشاهي برساند و فرزند او گشتاسب پس از وي بر اورنگ فرمانروايي ايران برنشيند و اسفندياري پديد بيايد كه در آن روز در برابر رستم لاف بزند و خود را بستايد.
مي‌بينيم كه در پيوند رستم و اسفنديار همواره مهر و كين، آشتي و ستيز، در كنار يكديگرند. از اين گفتگو، اين ناسازي آشكارا ديده مي‌شود اما هنگامي كه سرانجام بزم آراسته مي‌شود، رستم بدان فراخوانده مي‌آيد، رنجشي ديگر مايه‌ي آزار او مي‌شود، اسفنديار گفته بوده است كه جايگاه رستم را در سوي چپ او بيارايند، رستم اين رفتار را ناپسند مي‌شمارد، خوارداشت خود را در آن مي‌بيند زيرا در باورشناسي ايراني، سوي چپ، سوي گجسته و بي‌شگون و اهريمني است،‌ وارونه‌ي سوي راست كه سويي است همايون و بشگون و اهورايي، هم از اين روست كه هنگامي كه سهراب هژير را بر خاك فرومي‌كوبد، هژير پيش از آن كه از سهراب زنهار بجويد، به سوي راست خود اندكي مي‌غلتد، مي‌توان گفت اين رفتار، رفتاري بوده است از سر فال نيك. هنوز هم پدران و مادران ما به ما اندرز مي‌گويند كه هنگامي كه نخست بار به خانه‌اي نو در مي‌آييم، پاي راست را در آن خانه بنهيم يا نمونه‌اي ديگر، اگر ما پگاهان به كسي بازخوريم، بدخوي، ترش‌روي، ستيزه‌جوي، به او مي‌گوييم مگر از دنده‌ي چپ برخاسته‌اي؟ به هر شيوه سوي راست، سويي است خجسته.
در ديگر سامانه‌هاي اسطوره‌اي و باورشناختي جهان هم ما اين ويژگي را مي‌بينيم،‌راست هم سوي را نشان مي‌دهد هم آن چه را به آيين و درست است، در زبان پارسي. واژه‌اي كه با اين واژه‌ي ايراني هم ريشه است، براي نمونه در زبان انگليسي "Right" است كه هر دو كاربرد و معنا را در آن زبان دارد يا در زبان آلماني "Recht" آنجا هم داستان همان است. در زبان فرانسوي واژه‌ي "Droite" بكار برده مي‌شود كه هم سوي خجسته را نشان مي‌دهد، هم در معناي داد و قانون و از اين گونه است، پس بر پايه‌ي اين باور مي‌سزيد كه رستم بر اسفنديار خشم بگيرد كه او را در سوي چپ خود نشانيده بوده است. رستم آن چنان برمي‌آشوبد كه پرهيز و پرواي ميهمانانه را به كناري مي‌نهد، بر بهمن بانگ برمي‌زند آن چنان كه گويي چاكر و فرمان‌بردار اوست كه جايي شايسته‌ي وي براي او بيارايد. من اين بيت‌ها را از شاهنامه براي شما مي‌خوانم زيرا مي‌خواهم به نكته‌اي برسم كه از ديد داستان شناسي نكته‌اي است بسيار نغز و بنيادين، نمونه‌اي است گمان زداي، برهاني است برا در اين كه فردوسي داستان‌سرايي است بزرگ حتي مي‌توانم گفت بي‌مانند؛ پيشتر در شگردهاي داستان‌شناختي در همين داستان رستم و اسفنديار اندكي سخن گفته شد، اين نمونه‌اي است ديگر:
به دست چپ ِ خويش بر، جاي كرد/ ز رستم همي مجلس آراي كرد *
جهان‌ديده گفت اين نه جاي من است/به جايي نشينم كه راي من است

* آن بزم را به پاس رستم آراست

ديگر بار به واژه‌ي جهان‌ديده بازمي‌خوريم، پيشتر هم بود، شيرخون رهنمون بهمن به شكارگاه رستم هم جهان‌ديده خوانده شد. خواست استاد از كاربرد اين واژه آن است كه نشان بدهد چگونه رستم سخت خيره به كردار و رفتار اسفنديار مي‌نگرد به پاس آن هماوردي و كشاكشي كه در ميانه‌ي اين دو پهلوان هست:
به بهمن بفرمود كز دست راست/نشستي بياراي چنان كِت هواست
آن چه من می خواهم، آن است که در سوی راست نشستی برای من بیارایی، به هر شیوه که خود می پسندی:
چنین گفت با شاه زاده* به خشم/که آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرم/که از تخمه ی سام گُنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژاد/کفی راد باید دلی پر زداد
سزاوار من گر تو را نیست جای/مرا هست پیروزی و فر و رای
وزان پس بفرمود فرزند شاه/که کرسی زرین نهد پیش گاه **

* مقصود اسفندیار است
** اسفندیار فرمان داد به بهمن که کرسی در جایی که رستم می خواهد، پیش تخت او بنهد.

آن کاربرد درخشان، از دید هنر داستان سرایی در لخت دوم این بیت است:
بیامد بر آن کرسی زر نشست/پر از خشم، بویا تُرُنجی به دست

شاید کسی بپرسد چرا یک باره سخن از ترنجی بویا و خوشبوی گفته شده است و رستم هنگامی که بر آن کرسی زرین می نشیند، آن را در دست می گیرد؟ این همان شگرد داستان سرایی است، صحنه آرایی فردوسی است به هنگام بازگفتن و سرودن داستان؛ رستم سخت خشمناک است از رفتار اسفندیار، از آن روی که می خواهد بر خشم خود لگام بر زند، خویشتن دار و آرام بماند، ترنجی را برمی گیرد و با آن بازی می کند. روان شناسانه هم می توان این رفتار رستم را بر رسید؛ ما هنگامی که برافروخته و خشگمین هستیم، می کوشیم سر خود را با چیزی گرم بداریم تا بتوانیم خشم خود را لگام برزنیم. نکته هایی چنین نغز، کنارین که شاید در نگاه نخستین برخواننده ی شاهنامه آشکار نمی شود، هنر والای فردوسی را در سرودن داستان آشکار می دارد.
به هر روی بزم به پایان می رسد، رستم همچنان خشمناک است، هنگامی که از سراپرده ی اسفندیار بیرون می آید، با سراپرده به تلخ کامی سخن می گوید، می گوید که روزگاری بزرگانی مانند جمشید در تو می آرمیدند، دریغا بر تو که امروز دیگر کسان را در خود جای می دهی، این گفته ها را اسفندیار می شنود، همچنان ستیزه ای در سخن در میانه ی این دو پهلوان در می گیرد، اسفندیار می گوید می سزد که دانشی، زابلستان را غُلغُلسِتان بنامد چون زابلیان همه مرد هنگامه و هیاهوی و غل غل و چند و چون و گفت و گویند. دستانی را به کار می گیرد که چون میهمان از میزبان خشمگین است اما نمی تواند خشم خود را آشکارا بر او نشان بدهد، این خشم را بر پالیزبان – باغبانِ سرای – می ریزد، آن چنان که پیشتر هم گفته آمد، دم به دم ما این ستیز ناسازها را در داستان رستم و اسفندیار به شیوه های گوناگون می بینیم.
پگاهان فردا برمی نهند که با یکدیگر به نبرد بپردازند زیرا نه اسفندیار از خواست خود در می گذرد، نه رستم خواست او را که تن در دادن به بند است، می پذیرد.
نبرد آغاز می گیرد از پگاهان تا شامگاهان اما اسفندیار رویین تن است، هیچ جنگ ابزاری بر او کارگر نیست. یک نکته ی نغز در داستان رستم و اسفندیار این است که رویینه گی اسفندیار در این داستان بسیار کم فروغ آورده شده است، به نمونش یعنی اشارت تنها یک بار رستم آشکارا از رویین تنی اسفندیار یاد می کند، در همان ستیزه های در سخن می گوید: اگر تو خودکامه ای، به بیداد می کوشی، از آن روست که در شهر خود شنیده ای که هیچ سلاحی بر تو کارگر نیست.
این که چرا رویینه گی اسفندیار بازتابی گسترده در شاهنامه ندارد، نکته ای است که اگر نیاز بود در جای خود بدان بازخواهیم گشت. رستم ده ها تیر به اسفندیار می زند بی آن که آسیبی به او برسد اما پیداست تیرهای اسفندیار، رستم را می خلند، بر تن او فرو می روند، خونی بسیار از زخم جای این تیرها روان می شود به گونه ای که رستم نخستین بار در نبرد و آورد به سستی و بی توشی دچار می آید. از سوی دیگر شامگاهان هم فرا می رسیده است، به اسفندیار می گوید نبرد را وانهیم به پگاهان فردا، اسفندیار می پذیرد، می گوید: من تو را زنهار می دهم اما پیمان ببند که خواست مرا برآوری وگرنه می دانی که جان به در نخواهی برد در نبرد با من.
به همان سان نخست بار رخش - یار همواره ی رستم - از زخم هایی بسیار که برمی دارد، بی خداوند خویش به سرای باز می رود، تنها در این نبرد است که رخش رستم را در آوردگاه فرو می گذارد زیرا رخش هم توش و توان خود را از دست داده است:
ببینیم تا اسب اسفندیار/سوی آخور آید همی بی سوار
وگر باره ی رستم جنگجوی/به ایوان نهد بی خداوند روی

شاهنامه پژوهی این دو بیت را از دیدگاهی نغز بر رسیده است و گزارده است. آن هم این است که زمینه سخن در هر دو بیت یکی است. سخن از بازگشت اسب پهلوان است بی سوار اما هنگامی که استاد از اسفندیار و اسب او یاد می کند، واژه ی اسب را به کار برده است، هیچ ویژگی برای اسفندیار نیاورده است. این اسب به سوی آخُر روان می شود، بی سوار، واژه ها، واژه های شکوه مند و درخشانی نیستند اما هنگامی که همین نکته را درباره ی رستم می گوید، واژه ی باره را به کار می برد، واژه ای است گرانمایه تر از اسب، رستم را جنگجوی می خواند، از او با واژه ی خداوند یاد می آورد، باره ی رستم جنگجوی به آخُر نمی رود، به ایوان می رود. این نمودی دیگر از هنر سخنوری فردوسی است. استاد چون رستم را گرامی می دارد، پهلوان پسندیده ی اوست، چنین بشکوه و گرانمایه از وی سخن می گوید.
رستم نالان، افتان و خیزان از جای برمی خیزد و از رود خروشان هیرمند می گذرد، به گونه ای که مایه ی شگفتی و سرگشتگی اسفندیار می شود که از پس بدو می نگریسته است:
چو اسفندیار از پسش بنگرید/ بر آن روی رودش به خشکی بدید
همی گفت کاین را مخوانید مرد/یکی ژنده پیل است با دار و برد
گذر کرد باخستگی ها بر آب/از آن زخم پیکان شده پرشتاب
شگفتی بمانده بُد اسفندیار/همی گفت کای داور کردگار
چنان آفریدی که خود خواستی/زمین و زمان را تو آراستی

در چشم اسفندیار، رستم پهلوانی است شگرف و بی همانند. هنگامی که رستم به ایوان می رسد و رخش پیش از وی، زال و رودابه و دیگر وابستگان، سخت بیمناک می شوند بر جان رستم اما رستم بیش از خویش، نگران رخش است و می گوید به رخش بپردازید و او را درمان کنید اما هیچ درمانی سودمند نمی افتد، سرانجام زال از سر ناچاری فرا یاد پرورنده ی خویش سیمرغ می آید، به شیوه ی آیینی بر کوهساری می رود و مجمری را پر از آتش می افروزد و پر سیمرغ را به آتش می کشد، سیمرغ پس از چندی پدید می آید مانند ابری سیاه و پهناور که آسمان را فرو می پوشد. زال داستان را با سیمرغ در میان می نهد، سیمرغ می فرماید به هر شیوه که هست رستم و رخش نالان و رنجور را نزد او بیاورند، چنین می کنند، او با منقار تیرها را از تن رستم و رخش بیرون می کشد، پر خود را بر زخم ها می مالد، زخم ها به هم می پیوندند و بهبود می یابند. زال می گوید که چه می بایدمان کرد، این داستان فردا هم در نبرد با اسفندیار روی خواهد داد. سیمرغ چاره ی کار را در چیرگی بر اسفندیار به رستم می آموزد اما چندین بار به درنگ می گوید که تو تنها زمانی که ناچار شدی، باید این چاره را به کار بگیری. او را راه می نماید که از درخت گز که در آبخُستی (جزیره ای) در میانه ی دریا رُسته است، چوبی را که سر آن ستبرتر از دنباله باشد، برگزیند، پیکانی کهن را برگیرد، آن را در آب رز (باده) بنهد، آن پیکان را بر این چوبه بنشاند، چوبه ای که دو شاخه بوده است و به چشم اسفندیار بزند.
ما در این بخش از داستان هم به دو بن مایه ی نمادشناختی می رسیم؛ یکی چوب گز است، گز درختی است که هنوز هم در ایران ارزش آیینی دارد و ایرانیان آن را گرامی می دارند، یک نمود این گرامی داشت آن است که پاره ای از شهرها و دهستان های ایران بدین نام نامیده شده است، در ریخت "گز" یا گاهی در ریخت تازی شده ی آن "جز"، دو دیگر آب رز است، باده است، باده در آیین های آریایی نوشابه ای گرامی بوده است، ایرانیان کهن گیاه "هوم" را می چیده اند، آن را در هاون می کوفته اند، از آن نوشابه ای آیینی می ساخته اند، این کار را هر موبدی نمی توانسته است انجام دهد، موبدان بلندپایه، راز آشنای که می توانیم آنان را "موبدان هوم" بنامیم، تنها می توانسته اند این نوشابه را پدید بیاورند و بپرورند. یکی از این موبدان، "آبتین" یا "آتبین" پدر فریدون است، دو دیگر "اَترَت" پدر گرشاسب، سه دیگر "پورشَسپ" پدر زرتشت، زرتشتیان نخستین نماز از نمازهای پنجگانه ی خویش را که بامدادان گزارده می شود، "هاون گاه" می نامند، زیرا در این زمان بانگ هاون ها از آتشکده ها برمی خاسته است، هنگامی که موبدان گیاه هوم را در هاون می کوفته اند.
این نوشابه را در دم های نیایش می نوشیده اند، باور آنان بر آن بوده است که با نوشیدن هوم می توانند با جهان نهان، با ایزدان پیوند بگیرند، در آیین های یونانی و رومی هم شما می دانید که باده ارزشمند بوده است، "دیونیزوس" خدای باده است در یونان، "باکوس" خدای باده است در روم، نکته ای هم در پیوند با باکوس با شما بگویم، نکته ای است نغز از همان نکته ها که به سزا ما را برمی انگیزد که به ایرانی بودن خود بنازیم و سربرافرازیم، به گمان بسیار باکوس ریخت لاتینی شده "بغ" است، "بغ" یا "بک" با پساوند "اوس" شده است باکوس. نکته ای بسیار نازک در آن میان این است که رومیان، کهن زادگاه باکوس را نسا می دانسته اند، بیشتر نام این شهر همراه با واژه ی سپند به کار برده شده است. نسای سپند و آیینی، نسا یکی از شهرهای بزرگ ایران بوده است در روزگار اشکانی.
به هر روی سپندی و ارجمندی باده نزد ایرانیان تا بدان پایه بوده است که در ایران پس از اسلام در ادب نهان گرایانه و رازآلود پارسی به ویژه در نمودی این ادب که گاهی آن را مغانه سرایی می نامیم، باده پرستی برابر می افتد با خداپرستی. واژه های "خرابات" که ریختی است از "خورآباد" در معنی پرستشگاه مهر، مهرابه، ساقی، ساغر، می فروش همه کاربردهایی رمزی یافته اند:
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب/که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

خواست من آن بود که روشن بدارم چرا آن پیکان را رستم به راهنمونی سیمرغ می بایست در آب رز بپرورد.
پگاهان روز سپسین، اسفندیار دل آسوده در خرگاه خود آرمیده است. کمترین بیم و گمانی ندارد که رستم بتواند به نبرد با او بیاید اما خروش رخش را می شنود و بانگ رستم را که می گوید چرا از سراپرده بیرون نمی آیی، مگر نمی خواهی بجنگی؟ اسفندیار سرگشته، شگفت زده، تن به جنگ ابزارها می پوشد و بیرون می آید و به رستم می گوید تو می بایست می مردی، اگر زنده و تندرست در برابر من ایستاده ای، بی گمان فریبی، فسونی در کار توست. سپس سخنی می گوید که همچنان شایسته ی درنگ است. اسفندیار می گوید:
شنیدم که دستان جادو پرست/به هنگام یازد به خورشید دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد/نکردم برابر پس این با خرد

چرا اسفنديار هنگامي كه مي‌خواهد از آن فسون ياد كند، مي‌گويد زال هر زمان ناچار باشد، از خورشيد ياري مي‌جويد؟ بر پايه‌ي اين سخن و گفته‌هايي ديگر از اين دست،‌مي‌توانيم بر آن بود كه از خورشيد، سيمرغ خواسته شده است.
سيمرغ نمادي مهري است. بازمي‌گردد به بزرگداشت خورشيد يا مهر اما اين نكته در اين جا كمابيش آشكارا پديدار شده است. يك انگاره درباره‌ي نام سيمرغ كه در آن چند و چون است اين است كه پاره‌اي از اين نام به معناي خورشيد است. سيمرغ از دو پاره‌ي "سي" با "مرغ" ساخته شده است. معناي مرغ روشن است اما آن سي به چه معناست؟ اين نام در اوستايي بوده است "مِر ِغو سَاِنا در پارسي ميانه شده است "سِنْمُورْوْ " آن مرغو در ريخت مرغ به پارسي دري رسيده است، واژه‌اي كه ما هنوز به كار مي‌بريم در معناي پرنده است نه ماكيان. كاربرد معناي كهن و نژاده‌ي آن پرنده است. اما "سَاِنَ" يا "سي" چيست؟ گمان اين است كه اين واژه به معناي خورشيد است و مي‌توان آن را با sun در انگليسي سنجيد، شاید واژه ی تازی سنه که در معنای سال خورشیدی است، همچنان از این واژه ی کهن برآمده باشد. ما این واژه را در ریخت هایی دیگر در نام ها و آمیغ هایی دیگر نیز می یابیم، نمونه را سیندخت که بر این پایه به معنای دختر خورشید است.
به هر روی رستم همچنان به لابه و با فروتنی بسیار از اسفندیار درمی خواهد که کین و دشمنی را فرو بنهد، به سرای او برود، میهمان او بشود حتی می پذیرد که دوشادوش وی به نزد گشتاسب برود، از او بپرسد که چرا چنین رفتاری می بایست با چون اویی بشود؟ اما اسفندیار نمی پذیرد، رستم به ناچار تیر گزین را بر کمان می نهد و به چشم اسفندیار می افکند:
بدانست رستم که لابه به کار/نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز/که پیکانش را داده بد آب رز
چو آن تیر گز راند اندر کمان/ سر خویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور/فزاینده ی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا/توان مرا هم زیان مرا
که چندین بکوشم که اسفندیار/مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بی داد کوشد همی/همه جنگ و مردی فروشد همی
به پادافره این گناهم مگیر/تو ای آفریننده ی ماه و تیر

۲۴ بهمن ۱۳۸۷

ستیز میان تاجدار و تاجبخش


گزیده ی کوچکی از واپسین نشست داستان رستم و اسفندیار را در اینجا می نویسم :

ستیز ِ رستم و اسفندیار ستیز میان دو جریان است ، میان تاجدار و تاجبخش.
تاجدار: اسفندیار که برای گرفتن تاج به جنگ با رستم می رود نماینده ی جریان پادشاهان است.
تاجبخش: چه کسی تاج به شاهان می بخشند؟ مردم. رستم پهلوان و نماینده ی مردم در این داستان می باشد .
وقتی تاجدار به ستیز ِ با تاجبخش می رود! به یقین تاجبخش پیروز می شود. اگر تاجبخش نباشد تاجدار چگونه تاج داشته باشد!


۱۲ بهمن ۱۳۸۷

رستم و اسفندیار - دکتر کزازی - 3




رستم و اسفندیار به روایت کزازی و گردآفریددکتر میرجلال‌الدین کزازی در روز چهارشنبه ۱۶ بهمن ساعت ۱۶:۳۰ شرح و تفسیر داستان رستم و اسفندیار را در مجموعه درس‌گفتارهایی دربار‌ه‌ی فردوسی پی می‌گیرد. در این جلسه ناهید حبیبی‌زاد (گردآفرید)، نقال زن ایرانی، نیز بخشی از این داستان را نقل می‌کند.حضور در جلسه‌های درس‌گفتارها برای همگان آزاد است.




نشست دوم:
داستان بدانجا رسیده بود که اسفندیار به انگیزش پدر، بلخ را وانهاد و اندرزهای مهربانانه‌ی مام را به هیچ گرفت، به زابلستان روی آورد. در یک سوی رود هیرمند اردوگاهی برافراخت، سپس بهمن پور ِ مِهین خود را به آن سوی رود زابلستان فرستاد تا به زابلیان که در اين داستان بیشتر آنان را سَگزیان نامیده‌اند، بگوید که رستم می‌باید تن به بند در بدهد و با اسفندیار به دربار گشتاسب برود. اسفندیار شاهزاده‌ای است خویشتن رای، خودکامه با اندیشه ای تنگ؛ یکی از نمودهای این تنگ اندیشی و خودکامه‌گی آن است که بهمن را چونان پیک و پیغامبر به زابلستان گسیل می‌دارد، بهمنی که هنوز کار ناآزموده است، سرد و گرم ناچشیده است، جوانی است نوخاسته. این پیام گزاری به ویژه اگر بدان بیندیشیم که اسفندیار آمده است تا جهان پهلوان ایران را به خواری در بند بیفکند و به بلخ ببرد، کاری است بسیار باریک و دشوار. بهمن به هیچ روی مرد کاری چنین نیست، خام‌کاری و ناآزمودگی بهمن آن گسل و دشواری و ناسازی را در میانه‌ی بلخیان و سگزیان بسیار ژرفا می‌بخشد اما اسفندیار می‌انگاشته است که اگر پور خود را به نزد زابلیان بفرستد، شکوه پادشاهی خود را بیش از پیش به چشم آنان خواهد آورد. از این روی می‌فرماید که بهمن بر باره‌ای تیره‌فام بنشیند که اسب نامدار اسفندیار بوده است. در جهانِ پهلوانان، اسب دارای ارزش بنیادین است حتی می‌توان گفت که اَرج و اَرز اسب کم از پهلوان سوار نیست، هم از این روی به همان سان که ما پهلوانان بزرگ و یگانه و نامدار در حماسه‌ی ایران می‌شناسیم، به اسبانی نام‌آور و بی همتا نیز بازمی‌خوریم، برترین و پرآوازه‌ترین این اسبان، رخش است. باره‌ای شگفت که تو گویی برای آن که برنشستِ رستم دستان باشد، پدید آمده است. هیچ اسبی تاب بردن رستم را نمی‌داشته است، رستم دست بر پشت هر سُتوری می‌فشرده است، آن ستور از پای در می‌آمده، تنها رخش بوده که زور و گرانی بسیار رستم را تاب می‌آورده است. اسفندیار هم باره ای دارد نامدار، شبرنگی که باره ی سیاوش را در یاد ما برمی انگیزد که آن نیز شبرنگی بوده است بهزاد نام، این باره به شیوه‌ای شگفت از سیاوش به کیخسرو می رسد. کیخسرو برنشسته بر این باره‌ی شگفت انگیز بوده است که همراه با گیو و فری‌گیس از توران به ایران می‌آید، از رود خروشان و باره‌افکن آمودریا (جيحون) می‌گذرد و به ایران زمین گام درمی‌نهد تا بر اورنگ فرمانروایی ایران برنشیند. به هر روی در روزگاران تاریخی، ما به اسبانی از این گونه نامدار بازمی‌خوریم که یکی از نامورترین‌شان اسبی است همچنان تیره فام به نام شبدیز، باره‌ی شگفتی انگیز خسرو پرویز.
اسفندیار اسب ویژه‌ی خود را به بهمن می‌دهد تا او به شیوه‌ای شاه‌وار و شکوه‌مند به نزد زابلیان برود. ده موبد هم با او همراه می‌گردند. بهمن از رود می‌گذرد، دیده بان او را می بیند، زال را می‌آگاهاند، زال به برج دیده بانی فرا می‌رود تا این بیگانه‌ی گام نهاده بر خاک زابلستان را ببیند، او را نمی‌شناسد چون بهمن را تا آن زمان ندیده بوده اما از جامه و آرایش و ویژگی‌های دیگرِ دودمانی، گمان می‌زند که بهمن از گشتاسبیان است. در جهان باستان دودمان‌ها نشانه‌هایی ویژه داشته‌اند که به یاری آن‌ها از دیگر دودمان‌ها بازشناخته می شده‌اند، این نشانه ها بر جامه‌ها و جنگ‌افزارها و درفش‌هایشان نگاشته می‌شده است. هنوز هم به گونه‌ای دودمان‌های ریشه‌دار کهن، نشانه‌هایی دارند که آن‌ها را پاس می‌دارند و بدانها می‌نازند. بهمن به نزد زال می‌رسد، او هم از جامه و آرایش و شکوه پیرانه‌ی زال در می یابد که با یکی از بزرگان زابلستان روبرو است اما رفتار بهمن بسیار خام و سبکسارانه و گستاخانه است؛ به هنگام دیدار زال، زال از او می‌پرسد که کیست، به چه کار آمده است؟ بهمن می‌گوید "که من بهمنم، نبیره ی جهاندار رویین تنم" نبیره در این بیت به معنای فرزند بکار رفته است. هنگامی که زال او را می‌شناسد، از اسب به زیر می‌آید به نشانه‌ی ادب و بزرگ داشت اما بهمن همچنان برنشسته با زال سخن می‌گوید، این رفتار، رفتاری است بسیار ناروا چون آیین آن است که هنگامی که یکی از دو بزرگ از اسب فرود می‌آید، آن بزرگ دیگر هم باید از اسب فرود بیاید، یکدیگر را در آغوش بگیرند اما بهمن یا از سر خودپسندی یا از سر خام‌اندیشی و نادانی، همچنان سواره با زال سخن می گوید:


هم اندر زمان بهمن آمد پدید/وز او رایت خسروی گسترید

ندانست مرد جوان زال را/بیفراخت آن خسروی یال را
چو نزدیک تر گشت آواز داد/چنین گفت کای مرد دهقان نژاد *
سر انجمن پور دستان کجاست/که دارد زمانه بدو پشت راست
که آمد به زاول یل اسفندیار/سراپرده زد بر لب جویبار
بدو گفت زال ای پسر کام جوی/فرود آی و می خواه و آرام جوی
کنون رستم آید ز نخچیرگاه/زواره و فرامرز و چندی سپاه
تو با این سواران بباش ارجمند/بیارای لب را به بگماز چند**
گزین کن یکی مرد جوینده راه/که با من بیاید به نخچیرگاه
چنین داد پاسخ که نام تو چیست/همی بگذری تیز، کام تو چیست
بر آنم که تو خویش گشتاسبی/گر از تخمه‌ی شاه لهراسبی
بدو گفت بهمن که من بهمنم/نبیره‌ی جهاندار رویین تنم
چنین داد پاسخ که اسفندیار/نفرمودمان رامش و می گسار



* دهقان نژاد: والا تبار، نژاده
** بگماز واژه‌ای است کهن به معنی پیاله یا باده، شاید می‌سزد اندکی درباره‌ی این واژه سخن بگوییم. بگماز به گمان بسیار، از دو پاره ی "بَگ" با "ماز" ساخته شده است. "بگ" ریختی است از بَغ ِ باستانی و اوستایی به معنی خدا، "ماز" به گمان بسیار ریختی است از مَیَزْد (Mayazd)، "مَیَزد" و "زور (Zowr)" دو گونه خورش بوده است که به آتشکده پیش‌کش می‌داشته اند، هنگامی که آن چه از خداوند می‌خواسته‌اند، به آنان داده می‌شده است. پیمانی می‌بسته اند، آن پیمان هنگامی که به انجام می‌رسیده است، این خورش‌ها را به آتشکده پیش‌کش می‌داشته اند. گونه‌ای خورش سخت بوده است، گونه ای خورش سست و آش گونه، هنگامی که آیین ایرانیان دیگرگون می شود، واژه‌های ویژه ی دینی هم در کاربرد و معنایی دیگر به کار برده می‌شوند، از این روی واژه‌ی "مَیَزد" در پارسی دری به معنی بزم و خوان و باده به کار رفته است، پس بگماز می تواند به معنی نوشیدنی بغانه و خدایانه باشد یا خوانی که خدایانه است. شاید واژه ی میز که ما هنوز به کار می بریم، بازمانده از همین واژه باشد.
بیت‌هایی که از این پس ‌خواهم خواند، از دیدی بیت‌هایی است بسیار روشن‌گر و ارزشمند. من چندین بار در این زمینه سخن گفته‌ام و در پاره‌ای از کتاب‌ها هم نوشته‌ام که شاهنامه یکی از نمایشی‌ترین شاهکارهای ادب ایران است. باور من این است که این داستان ها از دید نمایش و داستان شناختی آن چنان سنجیده، ستوار و به آیین است که مردان نمایش به آسانی می‌توانند این داستان‌ها را به صحنه ببرند یا به زبان سینما برگردانند. چندی پیش من در دانشکده‌ی هنر سپاهان، سخنی درباره‌ی شاهنامه می‌راندم، چون بیشینه‌ی شنوندگان دست اندر کار نمایش بودند، در این زمینه سخن گفتم. آنجا اندکی از سر مزه و مزاح گفتم آن چه در داستان‌های شاهنامه از فیلم نامه کم است، تنها این است که استاد جای نهادن دوربین را روشن نکرده است. آن چه ما آن را در هنر نمایش، صحنه آرایی و صحنه پردازی می‌نامیم، برای نمونه در شاهنامه بسیار برجسته است. استاد با کمترین واژگان صحنه را آن چنان می آراید که خواننده و شنونده خود را در دل و متن رویداد می‌یابد. یکی از نمونه های این هنر در این بیت هاست:


چو بشنید گفتار او سرفراز/فرود آمد از اسب و بردش نماز
بخندید بهمن پیاده ببود/بپرسید و او گفتِ بهمن شنود


این پیاده ببود خوش تر آن است که به زال بازگردد، هم چنان زال پیاده مانده بود، بهمن سواره با او سخن می گفت.


بسی خواهشش کرد کایدر بایست/چنین تیز رفتن تو را روی نیست
بدو گفـت پیـغام اسفــندیار/ نشاید گرفتن چنین سست و خوار
گزین کرد گردی که دانست راه/فرستاد با او به نخچیرگاه


زال از سر ناچاری گردی را که راه را می دانست، برگزید تا بهمن را به شکارگاه و به نزد رستم ببرد.


همی رفت پیش اندرون رهنمون/جهان دیده‌ای نام او شیرخون


چرا استاد این رهنمون، این راه دان را جهان دیده نامیده است؟ بیهوده سخن نمی‌گوید، ما نمود و نشان جهان دیدگی او را در بیت سِپَسین می بینیم:
به انگشت بنمود نخچیرگاه/ هم اندر زمان بازگشت او ز راه
چون زابلیان از رفتار بهمن رنجیده و دل آزرده‌اند، شیرخون هنگامی که به نخچیرگاه می‌رسد، با انگشت آنجا را نشان می‌دهد، می‌گوید: آن است برو. این پاسخ رفتار گستاخانه‌ی بهمن است. رسم و راه این بود که زال کسی را از پیش می‌فرستاد به نزد رستم، او را می‌آگاهانید که بهمن آمده است، رستم و همراهان به پیشواز بهمن می‌آمدند، او را بزرگ می‌داشتند و می‌بردند و می‌نشاندند و به شایستگی پذیره می‌شدند اما این رهنمون از دور شکارگاه را نشان می‌دهد و می‌گوید" آنجاست برو."
می‌بینید که استاد چگونه با کمترین واژه‌ها، آن نهاد و فضای عاطفی و داستان شناختی و دراماتیک شایسته را در داستانی که می‌سراید، پدید آورده است. به هر روی از رخدادهای کنارین در می‌گذریم، این که بهمن همچنان سَبک سارانه پیش از آن که به نزد رستم برود، هنگامی که آن یَل ِ یگانه و آن بالای بلند و برافراخته و تهم (Tahm) را دید، بر جان اسفندیار بیمناک شد، گفت بهتر آن است که من سنگی از کوه فرو بغلطانم، رستم را از میان بردارم زیرا اگر او با اسفندیار نبرد بیازماید، اسفندیار جان از آن نبرد به در نخواهد برد. سنگی گران را از کوه فروغلطاند، سنگ آن چنان سترگ و درشت بود که گَردی بسیار برانگیخت به گونه‌ای كه زواره و دیگران به شور آمدند، از جای برخاستند، بر رستم بانگ می‌زدند که هان سنگی در راه است اما رستم به همان سان که بر بزم نشسته بود، بی آن که از جای بجنبد و کمترین آشفتگی و نگرانی داشته باشد، با پاشنه‌ی پا کوبه ای به آن سنگ گران زد و آن را به گوشه‌ای درافکند.
بهمن به شکارگاه می‌رسد، خود را می‌شناساند، رستم و همراهان وی او را گرامی می‌دارند، بر خوان می‌نشانند، با آن که رستم چندی گرم خوردن بوده است و از آن پیش بر خوان نشسته، گوری بریان را فراپیش می‌نهد به پاس هم کاسه‌گی با مهمان نو آمده؛ در این اوان همچنان در میانه‌ی رستم و بهمن برخوردی دیگر پیش می‌آید. بهمن اندکی از خوراکی را که پیش او نهاده شده است، می‌خورد؛ رستم بر او خرده می‌گیرد و می‌گوید مگر نه آن است که تو پهلوانی؟ این خوان و خوراک زیبنده‌ی پهلوان نیست، تو لاف می‌زنی که از هفت خوان گذشته‌ای، چنین کرده‌ای و چنان، با این خوراک اندک آن کارهای شگفت را به انجام رسانیده‌ای که آوازه‌ی آن در جهان پیچیده است؟ کار پدر را رستم به پسر باز می‌خواند به یاری گونه‌ای مجاز که ترفندی ادبی است. بهمن از این سخن سرد رستم به خشم می‌آید، پاسخی درشت می‌دهد و می‌گوید که پهلوان نیازی نیست که پُرخواره باشد. به گونه‌ای رستم را لاف زن و بیهوده‌گوی می‌خواند:


بخندید رستم بدو گفت شاه/ز بهر خورش دارد این دستگاه

خورش چون بدین گونه داری به خوان/چه سان رفتی اندر دم هفت خوان
چگونه زدی نیزه در کارزار/ چو خوردن چنین داری ای شهریار
بدو گفت بهمن که خسرو نژاد/ سخن‌گوی و بسیار خواره مباد
خورش کم بود، کوشش و جنگ بیش/ به کف برنهیم آن زمان جان خویش

نیشی نغز به رستم می‌زند و می‌گوید تو پرخواره و بسیارگوی و لاف زنی. پاسخ رستم نغزتر و درشت تر و دندان‌شکن‌تر است:
بخندید رستم به آواز گفت/که مردی ز مردان نشاید نهفت
اگر بدان‌ سان مردی که می‌گویی، باید در کردار و در آوردگاه آن مردی و گُردی را آشکار بداری. این برخورد هم برخوردی است مایه‌ی دلگیری و دُژَمی.
بهمن پیغام اسفندیار را به رستم می‌رساند. این که او می‌باید تن به بند بدهد و همراه با اسفندیار به نزد گشتاسب برود. بهمن به نزد پدر باز می‌گردد، پدر از او می‌پرسد که رستم را چگونه یافتی؟ چه سخنی در میانه‌ی شما گفته شد؟ بهمن زبان به ستایش رستم می‌گشاید، این ستایش اسفندیار را خوش نمی‌افتد، بهمن را بر سر انجمن خوار می‌گرداند، می‌گوید چون تو تا کنون در مُشکوی با زنان به سر برده‌ای، هرگز بیرون از شبستان شاهی، شبی را به روز نیاورده‌ای، حتی آواز روباهی را نشنیده‌ای، از رستم پهلوانی بزرگ می‌سازی، اینجا نکته‌ای هست، نکته‌ای پُرسمان خیز و هنگامه‌ساز، من ناچارم این نکته را اندکی بشکافم، چون بانوانی بسیار در این بزم هنبازند، شاید شما هم شنیده‌اید یا خوانده که کسانی برآنند که فردوسی با زنان بر سر ِ ستیز بوده است، هر زمان می توانسته است، آنان را می نکوهیده است، به راستی چنین نیست. من به آواز ِ بلند می گویم که به داده‌ترین، سنجیده‌ترین، به آیین ترین چهره ی زن را در پهنه‌ی ادب پارسی ما در شاهنامه مي‌یابیم. در شاهنامه زنان به هیچ روی فروتر از مردان نیستند، حتی گاه برتر از آنانند. اگر زنانی پلشت، نیرنگ‌باز، فریبکار ما در شاهنامه می‌یابیم، به مردانی چنین هم بازمی‌خوریم. اگر شما این گونه زنان را بر پایه‌ی شمار چهره‌های زن و مرد در شاهنامه بسنجید، شمار مردان بد بسیار بیشتر از زنان بد است. شمار زنان نیک هم از آن سوی بیش از مردان نیک به نسبت، اگر فردوسی زنان را خوار می‌داشت، ما زنانی با چهره‌هایی درخشان و بی‌مانند در شاهنامه نمی‌دیدیم و نمی‌شناختیم. زنی مانند سین‌دخت بانوی مهراب کابلی و مام رودابه این زن نماد چاره‌اندیشی و کاردانی و گره‌گشایی است، او گره‌ای کور را می‌گشاید که مردانی مانند سام، منوچهر، مهراب از گشودن آن در مانده‌اند. زال به رودابه دل باخته است، می‌خواهد او را به زنی بستاند، سام و منوچهر و مهراب با این پیوند، دمساز نیستند زیرا که رودابه تبار به ضحاک ماردوش می‌رساند - پلیدترین چهره در شاهنامه - منوچهر می‌گوید فرزندی که از این پیوند برخواهد آمد، بی‌گمان دشمن ما خواهد بود. گره‌ بسیار تنگ و کور و ناگشادنی است، سرانجام سین دخت است که با سرانگشت چاره‌گرانه‌ی خویش آن را می‌گشاید. به گمان بسیار چهره‌ای چنین زنانه در ادب جهان بی‌همتا است. ما مردان به این می‌نازیم که زورمند و جنگ آوریم. تازشگاه همواره نازشگاه ماست، سعدی در گلستان نمونه را گفته است که ای مردان بکوشید یا جامه‌ی زنان بپوشید. اگر نکوشید، نجنگید، مرد نیستید، زنید، بروید جامه‌ی زنان بر تن کنید. ما در شاهنامه با زنی روبه‌رو هستیم که این نازش را هم از مردان می‌ستاند. گردآفرید، دختری ایرانی که در آنجا که سالاری سترگ، پهلوانی بزرگ، کارآزموده یکی از گودرزیان، تبار پهلوانان ایران مانند هژیر در می‌ماند، بالا بر می‌افرازد. هژیر فرمانده‌ی دژ سپید، به رو با رویی سهراب می‌شتابد. سهراب آذرخش‌آسا در زمانی کمتر از آن که چشم بر هم بزنند یا بویی از بینی به مغز برسد، هژیر را زین درمی‌رباید و بر خاک فرو می‌افکند. گُردآفرید دیری در برابر پهلوانی چنین فرزند رستم دستان پایداری می‌ورزد، سهراب را به ستوه می‌آورد و به خشم. اگر فردسی زنان را خوار می‌داشت، به آسانی می‌توانست این چهره‌ها را از داستان‌های شاهنامه بِسُتُرَد و به کناری بنهد. این دید و داوری نادرست از کجاست؟ پاسخ این است، شاهنامه نامه‌ی هزاره‌هاست، نامه‌ی فرهنگ و منش ایران است، شناخت شاهنامه از این روی کاری خُرد و آسان نیست. کسی که می خواهد نکته‌ای را در شاهنامه بکاود و بر رسد و بر پایه‌ی آن داوری کند، باید به شناختی بنیادین از شاهنامه رسیده باشد، شتاب‌زدگی، خام‌کاری در شاهنامه‌پژوهی، همواره مایه‌ی لغزش و بیراهه‌گی است. دست کم ما در شاهنامه با سه قلمرو جداگانه روبرو هستیم. هنگامی که نکته‌ای را در شاهنامه برمی‌رسیم، باید مرزهای این سه قلمرو را پاس بداریم وگرنه از همان آغاز درخواهیم لغزید و به بیراهه خواهیم افتاد. یکی قلمرو فرهنگ ایران است. چون شاهنامه نامه‌ی هزاره‌هاست. یکی قلمرو پندارینه و زیباشناختی شاهنامه است. این قلمرو به نابی از آن ِ فردوسی است. سومین قلمروی است که پیکره‌ی داستان‌ها را می‌سازد. دیدگاه فردوسی تنها در آن قلمرو دوم است که می‌تواند بر ما آشکار شود. ما بر پایه‌ی نشانه‌هایی می‌دانیم که پیوند و برخورد فردوسی با داستان ایران، برخورد و پیوندی کمابیش آیینی است. چگونه باورمند با نامه‌ای مینوی و آیینی که بر آن باور دارد، برخورد می‌کند، روا نمی‌دارد که کمترین دگرگونی و فزود و کاست در آن نامه انجام بگیرد، استاد با سرگذشت ایران به همان سان برخورد کرده است.
من این نمونه را چندبار آورده‌ام، برای شما هم می‌آورم. بخشی دراز دامان از شاهنامه، گفتگوهای انوشروان و موبدان است با بزرگمهر، ساختار این گفتگوها خواه ناخواه دژم است، فسرده است. تهی از جان و جنب، تب و تاب، شور و شرار، پرسش‌هایی است که بزرگمهر پاسخ می‌دهد، اندرزهایی است که می‌گوید. اگر هر کس جز فردوسی این بخش را می‌سرود، سخن آن چنان می‌افسرد که خواننده آن را فرو می‌نهاد، توان شگفت فردوسی در سخن سرایی است که خواننده را بر می‌انگیزد که این بخش‌های دژم و دلگیر را نیز تا فرجام بخواند. بیتی هست در این بخش که بسیار از دید آن پیوند که فردوسی با آبشخورهای خویش دارد، گویاست:

سپاس خداوند خورشید و ماه/ که رَستَم ز بوزرجمهر و ز شاه

این واژه‌ی رَستن بسیار پر معنی است. فردوسی در بندی بوده است. در دامی، هنگامی که این بخش را می‌سروده است، هنگامی که این بخش را به پایان می‌برد، از این بند و دام می‌رهد. می‌توانستیم اندیشید که چرا این بخش را سروده است، به آسانی می‌توانست آن را به کناری بنهد یا فروبکاهد اما استاد بر خود بایسته می‌دانسته است که هیچ نکته‌ای را هر چند خُرد فرو نگذارد. یک نمونه دیگر بیاورم همچنان بازنمای، رازگشای. اسکندر که می‌تواند الکساندروس گجسته باشد، جهان‌گشایی است مقدونی، چندین سده پیش از سر برآوری عیسی مسیح که درودهای خدا بر او باد، در جهان می‌زیسته است، در شاهنامه این اسکندر ترسا کیش است، چلیپاپرست است، نغزتر از آن، این اسکندر چلیپاپرست، الله‌اکبر گویان به خانه‌ی کعبه می‌رود، فردوسی این ناسازی‌ها را نمي‌دانسته است؟ بی‌گمان می‌دانسته. درست است که در داستان رستم و اسفندیار سه بار زنان نکوهیده شده‌اند (یکی در گفتگوی اسفندیار با کتایون، یکی در خشمی که اسفندیار بر بهمن می‌گیرد و در جایی دیگر) اما این نه هنجاری است پایدار در فرهنگ و منش ایرانی نه دیدگاه فردوسی است درباره‌ی زن، دیدگاه اسفندیار است حتی نمی‌توان گفت دیدگاه همیشگی اوست، اسفندیار خشمگین است بر مام ِخویش، بر پور خود، به پاس آن خشم، زنان را می‌نکوهد، هنگامی که شما خشمگین‌اید سخنی بر زبان نمی‌رانید كه از آن پس از گفتن آن پشیمان بشوید؟، روا نیست که ما این نکته‌های خرد را در بگستریم به بینش فردوسی یا به پهنای فرهنگ و اندیشه‌ی ایرانی.من نمي‌خواهم بيش از اين در اين باره سخن بگويم، چون كاري ديگر را در اينجا گرد شده‌ايم اما سخني هست در داستان رستم و اسفنديار كه ارج و ارز والاي زن را در فرهنگ ايراني، در انديشه‌ي فردوسي به درخشان‌ترين و گمان زداي ترين شيوه آشكار مي‌دارد. در پيامي كه اسفنديار براي زابليان مي‌فرستد، از آنان مي خواهد كه انجمن برين فرمانروايي را سامان بدهد، خواست او را بر رسند،‌ اسفنديار مي‌داند كه خواست او (بستن دست رستم) كاري نيست كه به آساني انجام بپذيرد، پس مي‌خواهد آن انجمن او را بر رسد،‌به او پاسخ بدهد كه سرانجام رستم مي‌پذيرد بند را يا نه؟ يك نكته اين است كه انجمني بر سيستان فرمان مي‌راند نه تني تنها، خودكامه‌اي سياه‌نامه، درست است كه اين انجمن دودماني است اما به هر روي نمونه‌اي از مردم سالاري است. ما مي‌دانيم تنها آنچه ديري پايدار مانده است، ورزيده شده است،‌ بخت آن را مي‌يابد كه به جهان رازآلود اسطوره درآيد، هنجارهاي هزاران ساله، بن‌مايه‌هاي اسطوره‌اي را پديد مي‌آورند، نمونه‌اي از مردم سالاري است اما نغزتر از آن هموندان اين انجمن‌ است كه اسفنديار يك به يك آنان را نام مي‌برد؛ زواره و فرامرز و دستان سام، اين كسان گرد هم بيايند آن انجمن را بيارايند. زواره برادر رستم است، فرامرز پور او، دستان سام زال است، پدر او. چهارمين تن كيست؟ رودابه است، زني در انجمن برين فرمانروايي هنباز است،‌ سر رشته‌ها را در دست دارد. رستم هم در جرگه‌ي اين انجمن هست اما چون انجمن مي‌خواهد پرسماني را بكاود كه رستم در آن سود‌ور است، برپايه‌ي آيين رستم نمي‌بايد در اين انجمن هنباز باشد، اما آن نكته‌اي كه زنان ايراني به پاس آن مي‌سزد كه سر بر خورشيد بسايند،‌لخت دوم اين بيت است، استاد چگونه از رودابه سخن مي‌گويد؟ زواره و فرامرز و دستان سام، سه مرد را ياد مي‌كند بي هيچ ستايش، دستان سام هم پيداست به معناي دستان پور سام است، نامي است براي زال، ستايشي براي او نيست اما همه‌ي ارج و ارزش و والايي زن در فرهنگ و منش ايراني، در اين اما جاي گرفته است: "‌جهانديده رودابه‌ي نيك نام" هنگامي كه از رودابه سخن مي‌گويد، او را با دو ويژگي مي‌ستايد و بزرگ مي‌دارد، يكي جهان‌ديده است كه كنايه‌اي است از دانا، كاردان و ژرف‌انديش، دو ديگر نيك نام. همه‌ي شايستگي‌ها و والايي‌هاي آدمي در نيك‌نامي نهفته است. كسي نيك‌نام است،از او به نيكي نام‌ مي‌برند كه در دل‌ها جاي گرفته باشد، كسي در دل‌ها جاي مي‌گيرد و در يادها مي‌ماند كه از والايي‌ها و شايستگي‌هاي انساني بهره‌مند باشد. بازمي‌گرديم ديگربار به آن اندرز ارزنده‌ي خواجه‌ي شيراز:
هزار نكته‌ي باريك‌تر زمو اينجاست/نه هر كه سر بتراشد قلندري داند
نمي‌توان يك موي را گرفت و موي‌هاي ديگر را از ياد برد و بر پايه‌ي آن موي ديدي يافت و داوري كرد. از آيين موي شكافي در كار به دور است. به هر روي زنان در فرهنگ ايران، در جهان‌بيني و انديشه‌ي فردوسي كه ايراني‌ترين ايراني است كه من مي‌شناسم، جايگاه بسيار بلند دارد. شما اين ديد و داوري استاد را بسنجيد با آن چه براي نمونه سعدي در سروده‌ها و نوشته‌هاي خود درباره‌ي زن گفته است با اين كه سعدي اندرزگر است و آموزگار. زماني به سخن‌سالار نامدار و شيرين‌كار شرواني، خاقاني، خبر مي‌دهند كه دخترك او درگذشته است، خاقاني به جاي آن كه به سوگ بنشيد، در درد و دريغ دختر از دست رفته،‌ بمويد و بنالد، چامه‌اي شادمانه مي‌سرايد، خداي را سپاس مي‌گويد كه از آن ننگ رسته است. مي‌دانم شما اگر از اين پيش نبوده‌ايد،‌ هم اكنون با من هم راي و هم داستانيد كه به داده‌ترين، به‌آيين‌ترين، درخشان‌ترين چهره‌ي زن را ما در شاهنامه مي‌يابيم.
باز مي‌گرديم به داستان، رستم به بهمن مي‌گويد كه خود به ديدار اسفنديار خواهد رفت، از او خواهد پرسيد كه به چه كار آمده است؟ چرا مي‌خواهد بند بر وي برنهد، چه گناهي از او سر زده است كه سزاوار اين خواري و كيفر باشد، اما مي‌گويد كه نخست به سراي خود خواهد رفت تا جامه‌اي آراسته بپوشد، چندي است كه گور خورده است‌ نه بره، بدين معني كه در شكار بوده است و در بيابان و به دور از خانه، براي آن كه به بزم بنشيند، به جاي گور بره بخورد، بايد تني بشويد،‌ روي و مويي بيارايد، جامه‌اي شايسته بر تن كند. به زال و ديگران مي‌گويد كه اسفنديار آمده است، او به نزد وي خواهد رفت اما ديري مي‌گذرد و اسفنديار نُويد و خُرامي به نزد رستم نمي‌فرستند، نُويد و خُرام، پيكان و همراهاني بوده‌اند كه ميزبان به سراي ميهمان مي‌فرستاده است تا او را راه بنمايند و همراه باشند و به سراي ميزبان برانند. رستم از گرسنگي به ستوه مي‌آيد، مي‌فرمايد كه خواني بيارايند، سپس به خشم مي‌گويد كه من پگاهان به نزد اسفنديار خواهم رفت،‌ از او خواهم پرسيد كه چرا چنين رفتاري درست و ناسنجيده با من كرده است. همچنان رنجشي ديگر كه بر رنجش‌هاي پيشين افزوده مي‌آيد. داستان را در اين جا وامي‌نهيم دنباله‌ي آن را مي‌گذاريم به ديداري ديگر، به ياري خداوند مي‌كوشيم كه داستان را در آن ديدار به فرجام بياوريم تا در ديدار چهارمين به بررسي و كاوش در پيكره‌ي داستان بپردازيم و بدين پرسش بنيادين پاسخ بدهيم كه چرا رستم در نبرد با اسفنديار از ترفند چوب گزين بهره مي‌برد؟

نشست چهارشنبه 10/11/1387 شهر کتاب مرکزی
_______________

هنباز. [ هَم ْ ] انباز. شریک

با سپاس فراوان از شهرزاد گرامی که این فایل را برایم فرستاد.

این نشست را همراه شهرزاد گرامی بودم . روز بسیار خوبی بود.





گفتارهای نیک خود را اینجا بنویسید