‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدی. نمایش همه پست‌ها

۲۱ شهریور ۱۳۸۸

جدال مدعی با سعدی

گلستان باب هفتم - جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی [1] در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده، سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته.

کریمان را به دست اندر درم نیست خداوندان نعمت را کرم نیست
مرا که پرورده ی نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد، گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره ی گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل [2] بار گران بهر راحت دگران.

دست تناول آنگه به طعام بَرَند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل [3] و پیران و اقارب و جیران [4] رسیده

توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکات و فطره و اعتاق [5] و هدی و قربانی
تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی جز این دور کعت و آن هم به صد پریشانی
اگر قدرت جود است و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکـّا [6] دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوتِ نظیف پیداست که از معده ی خالی چه قوّت آید و ز دست تهی چه مروّت و ز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه [7] چه خیر

شب پراکنده خسبد آن که پدید نبود وجه بامدادانش
مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بوَد زمستانش
فراغت به افاقه نپیوندد و جمعیت در تنگدستی صورت نبندد، یکی تحرمه ی [8] عشا بسته و یکی منتظر عشا [9] نشسته، هرگز این بدان کی ماند

خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزی پراکنده دل
پس عبادت اینان به قبول اولی تر است که جمع اند و حاضر، نه پریشان و پراکنده، خاطرْ اسباب معیشت ساخته و به اوراد [10] عبادت پرداخته؛ عرب گوید اَعوذ بالله مِنَ الفقر المُکـِّبِ و جوارِ من لا یُحَبّ [11] وَ در خبر است الفقرُ سوادُ الوجهِ فی الدّارین [12]. گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقرُ فخری. گفتم خاموش که اشارت خواجه [13] علیه السلام به فقر طایفه ای است که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا، نه اینان که خرقه ی ابرار [14] پوشند و لقمه ی ادرار [15] فروشند.

ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ بی توشته چه تدبیر کنی وقت بسیج [16]
روی طمع از خلق بپیچ ار مردی تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ
درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد؛ کادَ الفقرُ اَنْ یَکونَ کفراً [17] که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ی ایشان که رساند ؟ و ید علیا [18] به ید سفلی [19] چه ماند ؟ نبینی که حق جلّ و علا در محکم تنزیل [20] از نعیم اهل بهشت خبر می دهد که اولئکَ لَهم رزقٌ معلوم ٌ[21] تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و مُلک فراغت زیر نگین رزق معلوم.

تشنگان را نماید اندر خواب همه عالم به چشم، چشمه ی آب
حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقتِ درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ی ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور [22] مشتغل مال و نعمت مفتتن [23] جاه و ثروت که سخن نگویند الاّ به سفاهت و نظر نکنند الاّ به کراهت. علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزّت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کم است و به نعمت بیش، به صورت توانگر است و به معنی درویش.

گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست [24]
گفتم مذمت اینان روا مدار که خداوند کرم اند، گفت غلط گفتی که بنده ی دِرَمند چه فایده چون ابر آذار اند و نمی بارند و چشمه ی آفتاب اند و بر کس نمی تابند، بر مرکب استطاعت سوارانند و نمی رانند، قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و أذیٰ ندهند، مالی به مشقت فراهم آرند و به خسّت نگه دارند و به حسرت بگذارند، چنان که حکیمان گویند : سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود

به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بردارد
گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای الا به علت گدایی، وگر نه هر که طمع یک سو نهد کریم و بخیلش یکی نماید، محک [25] داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست، گفتا به تجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید بر گمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه ی صاحب تمیزان نهند و گویند کس این جا در نیست و راست گفته باشند.

آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست خوش گفت پرده دار که کس در سرای نیست
گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه ی گدایان به فغان و محال عقل است اگر ریگ بیابان دُر شود که چشم گدایان پُر شود

دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا پر نشود همچنان که چاه به شبنم
هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را به شره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد

سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کین استخوانیست
وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لئیم الطبع پندارد که خوانیست
اما صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ؛ من همانا که تقریر این سخن نکردم و برهان بیان نیاوردم، انصاف از تو توقع دارم؛ هرگز دیده ای دست دعایی بر کتف بسته یا بی نوایی به زندان در نشسته یا پرده ی معصومی دریده یا کفی از معصم [26] بریده الا به علّت درویشی؛ شیرمردان را به حکم ضرورت در نقب ها گرفته اند و کعب ها [27] سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس امّاره طلب کند چو قوّت احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توام اند، یعنی فرزند یک شکم اند، مادام که این یکی بر جای است آن دگر بر پای است.

شنیدم که درویشی را با حدثی [28] بر خبثی گرفتند با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت : ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاِسلام [29] وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می شود یکی آن که هر شب صنمی در برگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد، صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل

به خون عزیزان فرو برده چنگ ز انگشت ها کرده عناب رنگ
محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.

دلی که حور بهشتی ربود و یغما [30] کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی
مَن کانَ بینَ یدیهِ ما اشتهیٰ رُطب یُغنی ذلکَ ان رجم العَناقید [31]

اغلب تهی دستان دامن عصمت به معصیا آلایند و گرسنگان نان ربایند

چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کین شتر صالح است یا خر دجّال
چه مایه مستوران به علت درویشی در عین فساد افتاده اند و عرض گرامی به باد زشت نامی بر داده

با گرسنگی قوّت پرهیز نماند افلاس [32] عنان از کف تقویٰ بستاند
حاتم طایی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره کردندی گفتا نه که من بر حال ایشان رحمت می برم، نه که بر مال ایشان حسرت می خوری؛ ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار؛ هر بیدقی [33] که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین [34] بپوشیدمی تا نقد کیسه ی همت درباخت و تیر جعبه ی حجت همه بیانداخت

هان تا سپر نیافکنی از حمله ی فصیح کو را جز آن مبالغه مستعار نیست
دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست
تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله ی خصومت بجنبانند. چون آزر [35] بت تراش که به حجت با پسر برنیامد به جنگش برخاست که لئنَ لَم تَنتهِ لاَرْجُمنَّکَ [36]. دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم.

او در من و من در او فتاده خلق از پی ما دوان و خندان
انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان
القصه مرافعه ی این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی بجوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید، قاضی چو حیلت [37] ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت : ای آن که توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی، بدان که هر جا که گل است خار است و با خمر خمار است و بر سر گنج مار است و آن جا که دُرّ شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه ی [38] اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.

جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند
نظر نکنی در بوستان که بید مشک است و چوب خشک همچنین در زمره ی توانگران شاکرند و کفور و در حلقه ی درویشان صابرند و ضجور [39]

اگر ژاله هر قطره ای دُر شدی چو خر مهره بازار از او پُر شدی
مقرّبان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مَهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد و من یَتوکل علی اللهِ فهوَ حَسبُهُ [40].

پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت : ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی [41] و مست ملاهی [42] نَعَم طایفه ای هستند بر این صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزّوجل نترسند و گویند :

گر از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست، بط [43] را ز طوفان چه باک
وَر اکباتُ نیاق ِفی هوادجها لم یلتفتنَ الا من غاصَ فی الکثب [44]
دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند چه غم گر همه عالم مُردند
قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت، چون بندگان حضرت پادشاهِ عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازّمه [45] انام حامی ثغور [46] اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفرالدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامهُ و نصر اعلامه

پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد
خدای خواست که بر عالمی ببخشاید تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد
قاضی چون سخن بدین غایت رسانید وز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید به مقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی [47] درگذشتیم و بعد از مجارا [48] طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن بر این بود

مکن ز گردش گیتی شکایت، ای درویش که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی
توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی


--------------------------------------------------------------------------------


پانوشت ها :
1. طعنه زدن، زشتی کسی را گفتن، سرزنش کردن
2. حمل کننده
3. مستمندان
4. همسایگان
5. بنده آزاد کردن
6. زکات داده شده
7. آدم گرسنه
8. گفتن تکبیرة الاحرام
9. غذای شب
10. ذکرها
11. به خدا پناه می برم از فقری که شخص را بر او می اندازد و همسایگی کسی که وی را دوست ندارم.
12. فقر، سیاه رویی دو جهان است.
13. پیغمبر
14. نیکان
15. وظیفه و مستمرّی
16. حرکت
17. نزدیک است فقر که کفر باشد.
18. دست بخشنده
19. دست عطا گیرنده
20. قرآن
21. ایشان را روزی معیّن است.
22. نفرت کننده از مردم
23. شیفته
24. گاوی که تولید کننده ی عنبر است.
25. مأمورین درشت و سخت
26. مچ و بند دست
27. قاپ پا
28. جوان
29. ترک دنیا و کناره گیری از مردم در اسلام نیست.
30. غارت
31. آن که در پیش وی هر چه خرمای تازه دلش بخواهد هست این کار وی را بی نیاز می کند از این که سنگ به خوشه ها بیاندازد.
32. تنگدستی
33. مهره ی پیاده در شطرنج
34. مهره ی وزیر در شطرنج
35. عموی ابراهیم پیامبر
36. اگر از کار خود باز نایستی تو را سنگسار کنم.
37. ظاهر و هیأت
38. گزیدن
39. دلتنگ
40. و آن که بر خدا توکل کند خدا وی را کفایت کننده است.
41. فراموش کار
42. بازی ها و کارهای مشغول کننده
43. مرغابی
44. زمانی که در کجاوه ها بر شتران ماده سوارند هیچ توجهی ندارند به کسی که در توده های ریگ فرو رفته است.
45. مهارها
46. سرحدها
47. آن چه گذشت.
48. مجاورت


قسمتی از کتاب هشت بهشت از دکتر حسن ذوالفقاری را در اینجا می آورم:


علی دشتی:« به نظر سعدی هیچگاه به آن شکل مطلق و قطعی طرفداری از توانگران نکرده است چنان که به طور قطعی و مطلق از درویشان بد نمی گوید. فکر سعدی ،خلق سعدی ،نظر بلند و شامل سعدی ،روح انصاف و عدالتی که در سعدی هست در تمام سخن او می تابد ،او را بالاتر و بسی دورتر از این مرحله قراد می دهد که جدال کند و .... محققن آن وقتی که قلم جادوگر سعدی گلستان را رقم می زده است ، سعدی بزرگ، متین ، موقر ، با انصاف و دور از این مرحله بوده است که بتواند بدی توانگران حریص و خود خواه را باز یابد. البته ترجیح داشت این مناظره را میان دو نفر قرار دهد و این شبهه را در باره ی شخصیت بزرگ خود در ذهن خواننده راه ندهد.»
قلمرو سعدی - علی دشتی صفحه ی 249

دکتر زرین کوب:« حتی با آن که خود او در یک جدالی با مدعی است توانگری را بر فقر برتری داد، باز در موعظه ی او هر گز گریز از فقر تو صیه نمی شد.اگر چه توانگری را مانع نیل به ملکوت آسمانی نمی دید، خود با فقیران و درد مندان بیشتر همدلی داشت. »
حدیث خوش سعدی - صفحه 152
دکتر محمد مهدی ناصح:«طرح موضوع جوی مردمی دارد با طرحی ساده، جاندار، پر آب و رنگ که در آن یقینا سعدی منظوری خاص اراده کرده است و تلقی ویژه ای داشته . در این داستان، آزادی بیان صراحت ، قوت موضوع ، اصالت و صمیمیت احساس، رنگارنگی مطالب ، انتقاد و نکته یابی هایی شده است که از جهات مختلف قابل بحٍث به نظر می رسد .....سعدی به تلویح مدافع راستین طبقه ی محروم است و قاضی مصلحت جو هم خود اوست»
ذکر جمیل سعدی ، دکنر محمد مهدی ناصح، سعدی و فرهنگ مردم، صفحه 265

دکتر یوسفی:«در جدال سعدی با مدعی می توان دید که هر یک از دو طبقه ی توانگران و درویشان چگونه می اندیشیده اند و با یکدیگر و طرز تلقی شان از مسائل حیات و حدود وظایف و توقعاتی که داشته اند چگونه بوده است.»
دیداری با اهل قلم ،جلد یک، صفحه 253

ملک الشعرا:« در جدال سعدی با مدعی را پیش آورده و خود را حامی اغنیا و خداوندان نعمت می شمارد و هواداران فقر و درویشی را جواب می دهد و مجاب می کند.»
سبک شناسی جلد 3 صفحه 126

یان ریپکا:« لحن این اثر چند بعدی است ، جد با هزل ، اوج با حضیض در آمیخته است ... بهترین نمونه ی جدال سعدی با مدعی در باره ی اغنیا ست که بی تفاوتی آنها را در قبال فقرا و فلک زده ها به انتقاد می نشیند. در نظر اول چنین می نماید که سعدی در مورد دفاع از اغنیاست . لیکن با یک نگاه عمیق به طنز فحیم و گزنده ای ، جهت گیری اصلی وی مشخص می شود.»
تاریخ ادبیات ایران، صفحه 101 و 111

ایرج پزشکزاد: سعدی به عنوان دفاع، با طنزی ظریف از معایب و مفاسد اهل نعمت و ثروت انتقاد کرده است. »

طنز فاحر سعدی ، صفحه 189

لینک های مفید:


تحلیل ساختاری حکایت سعدی با مدعی pdf

ورپریده pdf

حکایت را در کتاب درسی بخوانید- درس ششم


۱۹ مرداد ۱۳۸۸

طنز سعدی - عمران صلاحی



ادبیات فارسی سرشار از طنز است. سعدی هم به طور حرفه ای و هم به طور غیر حرفه ای طنز را به کار گرفته است..
چند توضیح مختصر. قدما ما برای «مضاحک» سه اصطلاح داشتن: «هجو»،«هزل» و «مطایبه».
«هجو» ضد مدح است یعنی اگر مدح به فضایل انسان می پردازد، هجو از رذایل او سخن می گوید. هجو توام با حمله و هجوم است که بیشتر جنبه ی شخصی دارد.
هزل اما هدفش تفریح است و انبساط خاطر، منتها با لحنی رکیک و زننده و بی پرده.
مطایبه، هزلی است معتدل که در پرده سخن می گوید. هدف مطایبه نیز بیشتر تفریح و نشاط است.

طنز اصطلاحی است امروزی. قدما اگر چه آن را در شعر و نثر به معنی نیش و کنایه آورده اند، از آن به عنوان یک اصطلاح ادبی یا بی ادبی! یاد نکرده اند.

به عبارت امروزی، طنز را می توان هجوی دانست که از جنبه ی فردی خارج شده و جنبه ی اجتماعی گرفته است.
سعدی طنز را بهترین راه گفتن حرق حق می داند. طنز مثل کپسولی است که با آن هر داروی تلخی را می توان به خورد بیمار داد، بدون آن که قیافه اش توی هم برود و عکس العمل ناجوری نشان دهد:

چه خوش گفت یک روز دارو فروش / شفا بایدت ، داروی تلخ نوش
اگر شربتی بایدت سودمند / ز سعدی ستان تلخ داروی پند
به پرویزن معرفت بیخته / به شهد ظرافت بر آمیخته

نمونه ای از تغزل طنز آمیز سعدی:
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست / تا ندانند حریفان که تو منظور منی

هزلیات و مطایبات سعدی سه بخش دارد:
1. خبثیات که منظوم است
2. مجالس هزل که منثور است
3. مضحکات که منثور و مجموعه ای از لطایف است یکی از این لطیفه ها را بخوانیم که خالی از حکمت هم نیست:
«شخصي با شير جنگ مي كرد، شير نعره مي زد و تيز مي داد و دم مي جنبانيد.
پرسيدند: چرا نعره مي زني؟
گفت : تا آدمي بترسد.
گفتند :چرا تيز مي دهي؟
گفت: من مي ترسم.
گفتند: دنباله چرا مي جنباني؟
گفت: ميانجي مي طلبم»

***
نمی دانم حالا حکایت کیست؟!

بر گرفته از :سعدی شناسی دفتر دهم-طنز سعدی :عمران صلاحی

۱۷ مرداد ۱۳۸۸

بلاغت در زبان سعدی- دکتر ناصر قلی سارلی

ما می خواهیم به این بپردازیم اغراض ثانویه که در علم معانی مطرح هستند، منظور از آن مبناهایی هست که گوینده از آن جمله ارائه کرده است ، حالا این گوینده چطور می تواند این معنا ها را ارائه کند، چه چیزهایی دارد به او کمک می کند تا یک جمله را از معنی صوری خودش خارج کند و آن را در معنای خاصی به کار ببرد.
چند عامل وجود دارند که در شکل گیری غرض های ثانویه شکل می گیرند. یکیش بافت هست. به عنوان مثال ، من و شما در این بافت حضور داریم در واقع اینجا می توانم جمله ای بگویم و نقش آن را هم ارائه بکنم، مثلا بگویم که من یک مهندسم و بعد با حرکت سر یا دست نشان بدهم که شما متوجه بشوید من مهندس نیستم. یعنی جمله ای عکس خودش را معنی بدهد. هنر سعدی همین جاست یعنی این بافت ها که بیشتر در گفتار مهیاست ، در نوشتار کار دشواری است . در نوشته ها مخاطب و گوینده با هم فاصله دارند، فاصله ی زمانی، فاصله ی مکانی و یا هر دو فاصله را دارند، در واقع ابزارهای دست نویسنده برای القای غرض های ثانویه خیلی کمتر از گوینده ای است که مخاطبش حضور دارد.
نکته ی دیگری هم که باید قبل از گفتن نمونه های نوشته های سعدی بگویم این است، در علم معانی سخن به دو دسته تقسیم می شود یک دسته خبر و دسته ی دیگر انشا.
منظور از خبر ، گزاره ای است که صدق و کذب دارد. منظور از انشا سخنی است که صدق و کذب در آن راه ندارد. جمله های امری،نهی، ندا، پرسشی جزء انشا هستند.
علمای نحو برای هر یک از این ها یک غرض اصلی در نظر می گیرند . می گویند خبر موضوعً له اش اطلاع رسانی است، یعنی جمله ی خبری ساخته شده که اطلاع برساند. اما اگر در کنار اطلاع رسانی کار دیگری هم انجام دهد، یا اصلا اطلاع رسانی نکند و به جای آن کار دیگری انجام دهد، می گوییم خبر از غرض اصل خودش خارج است، غرض ثانویه دارد، دلالت ثانوی پیدا کرده است. همین طور در باره ی امر و نهی .
در کتاب های معتبر مثلا گفته اند یک جمله ی پرسشی می تواند غیر از غرض اصلی ، هشت غرض داشته باشد. اما در شعر سعدی اگر بگردید می بینید غیر از هشت تا غرضی که در کتاب های بلاغی پیدا می شود، می توانید ده غرض جدید پیدا کنید که این در واقع در کتاب های معتبر نیامده است. یعنی در کتاب های معروف و درسی بلاغت ، غرض اصلی پرسش ، درخواست اطلاع هست، شما چیزی را که نمی دانید می پرسید، غرض های ثانویه دیگری هم می تواند داشته باشد مثلا چیزی که به آن می گویند«استفهام انکاری». یعنی پرسش به قصد انکار به کار رفته مثلا:
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟
یعنی هیچ چیزی نمی توان گفت. حالا در شعر سعدی شما می توانید معناهایی را پیدا کنید که در هیچ کتاب بلاغی نیامده است. البته یک بخش از این امر که در کتاب بلاغت نیامده به خاطر این است که ما کتاب های علم معانی ویژه زبان فارسی نداشتیم. یعنی چه؟ یعنی همانطور که گفتم علم معانی با نظم و دستور ارتباط خیلی نزدیکی دارد، این علم معانی که داریم برای ساخت زبان عربی شکل گرفته است و این طبیعیه که ما در زبان فارسی که ساخت آن متفاوت با عربی است، ویژگی هایی داشته باشیم در همین مقولات که در زبان عربی نباشد ، یا در عربی باشد و در فارسی نباشد. یک مقدارش به خاطر این است و یک مقدارش به خاطر این هست که سعدی توانسته آن زمینه ها را آماده کند. حالا یک نمونه:
«که گفت در رخ زیبا ، نظر خطا باشد؟ »
این صورتش پرسشی است. اما غرض از این چه هست؟ مثلا سعدی می خواهد بداند چه کسی این حرف را زده؟ ما که به زبان فارسی آشنا هستیم و به زبان فارسی حرف می زنیم ، متوجه می شویم که منظور سعدی یعنی یک سرزنش، یک نوع توبیخ ، یک نوع ارشاد. یعنی غیر از این است که می خواهداز ما بپرسد، سئوال ندارد، در واقع چیز دیگری را بیان می کند، غیر مستقیم.
«خطا بود که نبینند روی زیبا را»

یا مثلا شما این گفتارهای روز مره را ببینید. به کسی می گویید فلان کار را انجام ندهد ، به حرف شما گوش نمی دهد و دچار خسارتی می شود . شما به او می گویید: نگفتم؟.
«نگفتم؟» پرسشی است ، اما منظور شما از این نگفتن به شکل و آهنگ پرسشی، پرسش نیست بلکه می خواهید یک نوع سرزنش کنید.
«نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی / چون دل به عاشق دهی دلبران یغما را »
یعنی تاکید می کند و به وسیله پرسش از آن معنی صوری خودش خارج شده و جایی دیگر به کار می رود. همین چیزی که ما در گفتارها داریم.
در واقع شاعران زیادی نیستند که بتوانند با این کثرت از ظرفیت پرسش استفاده کنند. کاربرد بلاغت گفتار در غزل سعدی، به گونه ای است که مخاطب خود را حاضر می بیند.
ادامه دارد

۱۶ خرداد ۱۳۸۸

گفتگوی ادیان در گلستان

گلستان - باب هشتم - بیست و نه


همه کس را ،عقل خود به کمال نماید و، فرزند خود به جمال


يکي جهود و مسلمان، نزاع مي کردند
چنان که، خنده گرفت، از نزاع ايشانم

به تيره گفت مسلمان: که گر قبالهء من
درست نيست، خدايا جهود ميرانم

جهود گفت: به تورات مي خورم سوگند
که گر دروغ زنم، همچو تو مسلمانم

گر از بسيط زمين، عقل منعدم گردد
بخود گمان نبرد هيچکس، که نادانم

۱۴ خرداد ۱۳۸۸

در سیرت پادشاهان

هارون الرشيد را چون ملک ديار مصر، مسلم شد گفت :به خلاف آن طاغي که به غرور ملک مصر دعوى خدايى كرد نبخشم اين مملکت را مگر به خسيس‌ترين بندگان.
سياهي داشت نام او خصيب در غايت جهل ملک مصر بوي ارزاني داشت و گويند عقل و درايت او تا به جايي بود که طايفه‌اي حراث مصر شکايت آوردندش که: پنبه کاشته بوديم باران بي‌وقت آمد و تلف شد.
گفت پشم بايستي کاشتن.

اگر دانش به روزى در فزودى
ز نادان تنگ روزى‌تر نبودى

به نادانان چنان روزى رساند
كه دانا اندر آن عاجز بماند

بخت و دولت به كاردانى نيست
جز بتاييد آسمانى نيست

اوفتاده است در جهان بسيار
بى تميز ارجمند و عاقل خوار

كيمياگر به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه يافته گنج

سعدی

۱۲ خرداد ۱۳۸۸

در سیرت پادشاهان



باب نخست گلستان در سیرت پادشاهان، ۴۷ حکایت دارد.شخصیت های این باب پادشاه و مشاور، وزیر ، رعیت ، غلام ، انوشیروان و بزرجمهرو.... هستند.
این انتخاب سعدی، در نخستین باب، اندیشه بر انگیز است. سعدی نگاهی یکسو ، آرمانی و انتزاعی ندارد. سعدی اخلاق و رفتار را بر اساس واقعیت ها می بیند، راه رسم کشور داری و آیین با یکدیگر زیستن را که آمیخته با فرهنگ و تار و پود ماست، در گلستان و بوستان می آموزد. درس های اخلاق را ازلی و ابدی نمی بیند. سعدی وجود پادشاهان و امیران و حکمرانان را همراه با مشاوران و همراهان آنها می بیند و در فکر شکافتن سقف فلک و زهد نشینی و یا به قول امروزی ها قهر انقلابی و ترور و اتحاد اتحاد ... نیست.


این روزها که نزدیک انتخابات هستیم و شور انتخابات چهره ی شهر، خبرهاو...ایمیل های فورواردی، وبلاگ ها، پیامک هاو ... را تحت تاثیر قرار داده است، به تماشای آنان می نشینم: جوانانی که بر اتومبیل های خود پوستر تبلیغاتی نصب کرده و با شال و مچ بند و نوار رنگی بر برف پاک کن و... شکل زنده ای به کوچه و خیابان می بخشند ، خواندن خبرها و تماشای سخنرانی کاندیداها، یک به یک حکایت های این باب برایم دوره می شود که رییس جمهور چه کرده ای! که بسیاری رای شان بر این است که تو دوباره انتخاب نشوی! و یا مردم چه کرده اید که حالا مجبور به این واکنش ها شده اید....

تا پایان انتخابات با چند حکایت از گلستان خواهم بود.

خواب سبکتگین
یکی از ملوکِ خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه می‌گردید و نظر می‌کرد سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت:« هنوز نگران است که مُلکش با دگرانست.»


بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند
کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند
وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر
گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند
«گلستان سعدی باب نخست در سیرت پادشاهان »
عکس ها:محمد علي شاه و وزراي او در باغ شاه بعد از به توپ بستن مجلس در دوم تیر 1287




۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

سعدی ستیزی و شکستن سعدی در پای حافظ

سخنرانی سعید حمیدیان در نشست دوم درس گفتار های سعدی



در باره ی سعدی سخن بسیار است و دامن سخن فراخ. مسائلی که در باره ی سعدی وجود دارد فزون از شمار، به خصوص که سوء برداشت بسیار زیاد است.
آب دریا گر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید
طبعا نظر افکندن به شعر شاعر بدون در نظر گرفتن شخصیت و روحیات شاعر یک کار انتزاعی است.
در این جلسه بی مهری هایی که به سعدی شده و قیاس مختصری هم با طرز عمل قدما می کنیم.
تصور می کنم که عصری که ما آن را عصر بیداری می نامیم، بدون اینکه منکر فواید عظیم و تاثیر شگرف بیداری بشویم از یک جهاتی آن را می توان عصر خواب رفتگی نامید. ما در تاثیر عظیم لذت بیداری تردیدی نداریم. در زمینه سیاسی ، اجتماعی، فرهنگی تاثیرات شگرفی داریم. کسانی که دلسوز این مملکت بودند، تردیدی در دلسوزی آنها نداریم. این بزرگواران در حالی مقوله ی سعدی ستیزی را باز کردند که مثل ارشمیدس که یکباره از ان وان حمام بیرون پرید و لخت و عور فریاد زد یافتم ، یافتم، آنها هم به دنبال علت عقب ماندگی بودند که به یکباره گفتند: یافتم، یافتم.
مثل فتحعلی شاه که فکر می کرد پادشاهی به نام پادشاه فرنگ وجود داردو آنجا نشسته با کبکبه و دبدبه! کسانی را فرستاد ببیند چه خبره. آنچنان خواب رفته بود که ... ما حدیث این خواب رفته ها را می دانیم.
ما نسلی را که به نام روشنفکران و مصلحان سیاسی و اجتماعی می دانیم از میرزا فتحعلی آخوندزاده شروع می شود و میرزا آقاخان کرمانی و احمد کسروی که فرزند خلف این ایام هست. اینها به یکباره یافتند! این ها یافتند که دلیل عقب ماندگی ما وجود کسانی مانند مولاناو سعدی و حافظ است. به هر حال روح انقلابیگری بر آنها غلبه داشت،روح شعار و شعار دادن بر آنها غلبه داشت.آنها دلسوز این مملکت بودند، اندیشه سیاسی ، قانون اساسی، حکومت پارلمانی را نخستین بار برای مردم ایران معرفی کردند. در هر حال این نسل انقلابی به همان اندازه که انقلابی بودند شتاب زده نیز بودند. مثلا در مورد کسی مانند احمد کسروی تحقیقاتش بسیار معتبر است ما در حقیقت از خوان فعالیتهای او بهره می گیریم«مشروطیت» او تالی پیدا نکرد، «تاریخ هیجده ساله آذربایجان»،«شهریاران گمنام» ،«مقالات فرهنگ باستان» همه پژوهش های خوبی است. «معقولات زبانشناسی» ! هنگامی که سخنی از زبانشناسی نبود این آدم پیشگام بود، اما عجبا ! موقع تحلیل به یک آدم تند مزاج که دوغ و دوشاب و نیک و بد را در هم می امیخت، خلط می کند و می تازد بدون دقت در مسائل. باری اینها شروع به نشانه گرفتن آثار قدیم کردند، بوستان و گلستان و حتی غزلیات شور انگیزش از این انتقادات جدا نبود. گفتند سعدی موجودی است واپس گرا،مرتجع، اپورتونیست، ابن الوقت، گلستانش برترین تجلی ماکیاولیسم در زبان فارسی است(این قول از علی دشتی است که بعد از اینها آمد)
اینها می گفتند این ادبیات جوابگوی نیاز نسل جدید نیست، شعر سعدی پاسخگوی این نیازها نیست، امروز کسی از گلستان درس اخلاق نمی گیرد، ملت ما نیاز به الگوهای تازه دارد .
میرزا فتحعلی آخوند زاده می گفت چیزی در فرنگ است به نام قریتقا که همان اولین کسی بود که نقد ادبی یا به قول خودش قریتکا یا همان Critic ، که پیشگام شدند و بسیاری از افکار را تغییر دادند به جا
ی خودش. این نهضت بیداری با یک خواب رفتگی همراه بود. این خواب رفتگی را در این صد سال بررسی می کنیم. ما نمک خوردیم و اینها نمکدان شکستند! اینها در صدر این خواب رفتگی بودند تا رسید به نیما، نیما هم در حقیقت دنباله رو آنها بود. شان و نو گرایی نیما را پاس می دارم ، ما هم شعر نو هم شعر قدیم را پاس می داریم ولی می بینیم متاسفانه نیما هم از جهاتی ژرف نگری در آثار سعدی نکرده بود. تمام حرف های آنها را بفشاریم می گویند سخنان سعدی به درد امروز نمی خورد.
در کنار جریان سعدی سنیزی جریان شکستن سعدی رشد کردن . "شکستن سعدی در پای حافظ" در صحبت های این بزرگواران هست
علی دشتی با متون کهن آشنا بود و سعدی و حافظ را مطالعه می‌کرد و شاعران نوپرداز مانند نیما و شاملو نیز شخصیت عمیقی در شعر دارند؛ ولی گمان نمی‌کنم که در آثار سعدی با آن ژرفی و تعمق کار کرده باشند. نیما، شاملو، خویی و نصرت رحمانی، حافظ را شاعر می‌دانستند؛ ولی سعدی را ناظم و این دو را در برابر هم قرار می‌دادند. ما می‌دانیم اگر هر قاعده‌ای بر چهار پایه استوار باشد شعر ما نیز
بر فردوسی، مولانا، سعدی و حافظ استوار است.
قدما سلیقه خاص خودشان را داشتند، بعضی سعدی را می پسندیدند بعضی حافظ را می پسندیدند تا جایی پیش می رفتند که حرمت هر کدام محفوظ بماند بسیار متفاوت است با کارهایی که در قرن حاضر کردند واقعا اهانت به سعدی یعنی "یکی بر سر شاخ بن میبرید" .حافظ با این گونه کارها بزرگ نخواهد شد .

دو شاعر را در برابر هم قرار دادن بزرگترین اهانت به شعر و شاعری است. شاملو بر این باور بود که سعدی بزرگترین ناظم در ادبیات است، یعنی می‌گوید سعدی شاعر نیست. به گمان من دو شاعر را مقابل هم قرار دادن جریانی بسیار خطرناک و مبتذل است و حکایت از خواب‌رفتگی می‌کند. هیچ کدام از این شاعران که معرکه‌ها را گرم می‌کنند یک‌بار با تعمق آثار سعدی را نخوانده‌اند. باید دریابیم که عقیده نیما، شاملو و دیگران در پیروانشان اثر می‌گذارد و یک فکر و اندیشه را از شاعر اشاعه می‌دهد.
«علی شریعتی» که در انقلاب اسلامی تأثیر بسیاری بر اقشار وسیعی از مردم جامعه داشت و میلیون‌ها جمعیت را به دنبال خود می‌کشید در کتاب «هبوط در کویر» که در سال ۱۳۷۰ به چاپ چهارم رسیده بود بیتی از سعدی نقل می‌کند که:

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند/جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند.

این مطلع غزلی در وصف بهاریه است ولی شریعتی به زبان محاوره‌ای می‌گوید: «خدا مرگت بده که در قرن ۷ هستی. قرنی که مغول از شرق و صلیبی‌ها از غرب این سرزمین را حمام خون کرده‌اند. در این
ایامی که میلیون‌ها انسان به دست وحشیانه مغول و تاتار سرنگون شدند سعدی نباید چنین بیتی در وصف بهار می‌گفت!»
شاعران بسیاری در دوره ایلخانان و حمله مغول مدیحه‌سرایی کردند و سعدی نیز در وصف بهار از سرسبزی طبیعت سرایید ولی تنها سعدی مورد حمله قرار گرفت. شریعتی بر این باور بود که چون واقعه هول‌انگیز مغول صورت گرفته همه باید زانوی غم به بغل گیرند و با آمدن بهار خبر از سرسبزی درخت و عطر شکوفه‌ها ندهند.

هیچ کدام از بزرگان به صورت جزیی درباره سعدی صحبت نکردند و تنها شعار دادند و کلی‌گویی کردند، آن‌ها نیامدند نمونه‌هایی از شعر سعدی را بیاورند و بگویند به این دلیل سعدی ناظم است و شاعر محسوب نمی‌شود و در این بخش از گلستان دارای اندیشه ماکیاولی است و در بخش دیگر نشانه‌ای از تحجر را به همراه دارد. باید دریابیم عصر و اصل صحبت‌های عصر بیداری با پاره‌ای از خواب‌رفتگی‌ها همراه شد.
وی به زمان اکنون نیز اشاره کرد و گفت: امروزه تصور نمی‌کنیم که از گلستان نمی‌توان درس اخلاق و زندگی گرفت؛ بلکه به متن گلستان سعدی به عنوان اثری نفیس و هنری می‌نگریم که محتوای اخلاقی در آن به روشنی آشکار است و مردم جامعه آن را درک می‌کنند -- زیرا گلستان یک شاهکار بی‌نظ
یر در ادبیات جهان و در ادب فارسی است.

حمیدیان در پایان سخنانش گفت: اخلاق سعدی شگفت‌انگیز است و اعتدال و تعادل ویژه‌ای در اشعار و شخصیت سعدی مشاهده می‌شود. کسانی که تمایل دارند خشم و خروش شاعر را ببینند کمتر با سعدی سازگاری دارند؛ زیرا سعدی مظهر و نهایت اعتدال است و تعادل معجزه‌آسا در شعر و کلام او به روشنی آشکار است.

بخش پایانی بر گرفته از خبرگزاری کتاب ایران

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

سعید حمیدیان

درس گفتارهای سعدی با سخنان دکتر سعید حمیدیان تحت عنوان« سعدی: از پندار تا واقعیت» ادامه دارد.در نشست گذشته ایشان در تاریخچه «سعدی ستیزی » که از نود تا صد سال پیش در ایران به دست روشنفکران آغاز گردیده و ادامه یافته است سخن راندند و به نقد و تحلیل برخي از قضاوت‌هاي نادرست در اين باب پرداختند، که قسمت هایی از آن را در اینجاخواهم نوشت. ابتدا شناخت کوتاهی از استاد داشته باشیم:


- سعید حمیدیان، مترجم، مصحح و فارسی پژوه، متولد 1224 تهران
- دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران
- استاد ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی
- مدرس ادبیات تطبیقی و ادبیات قدیم و ادبیات معاصر در دانشگاه
- بیش از 20 سال تدریس در دانشگاههای ایران
- برخی از تألیفات او عبارتند از: در آمدی بر اندیشه و هنر فردوسی، آرمان شهر زیبایی، داستان دگردیسی و تصحیح دیوان امیرشاهی سبزواری، تصحیح فرهنگ جعفری، ...
- برخی از تصحیحات او عبارتند از: ویرایش شاهنامه چاپ مسکو و ...
- برخی از ترجمه های او عبارتند از، سه خواهر (چخوف)، ایوانف (چخوف)، دنیای قشنگ تو (آلدوس هاکسلی)، و اصول نقد ادبی (ریچاردز)، تاریخ (گوران چایلد) و ...

۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

اخلاق در بوستان سعدی - دکتر دینانی

__________________________________________________________________


کوتاه نوشته ای از سخنرانی دکتر دینانی استاد فلسفه دانشگاه تهران در نشست شهر کتاب:


سعدی می گوید:
به چه كار آيدت ز گل طبقي/ از گلستان من ببر ورقي
گل همين پنج روز و شش باشد/ وين گلستان هميشه خوش باشد
مانند فردوسی که می گوید:
پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند

هر دو آگاهانه گفتند . حرف آنها بلف روانشناسانه نبوده است. سعدی استاد مسلم سخن است قصایدش ،غزلیات و... همه فصیح هستند. اهمیت لفظ به معنی است و این ترکیب در شعر سعدی خوب به قالب در آمده است. سعدی ملا بود سعدی خود را معلم اخلاق می داند. سعدی دو زبانه است هم عربی خوب شعر گفته است هم به فارسی حتی در ادبیات عرب هم هیچ شاعری به سعدی نمی رسد.
در اینجا آقای دینانی پرسشی را بیان می کنند: اخلاق چیست؟ و ادمه می دهند که فلسفه یعنی نظر محض و و حکمت یعنی نظر توام با عمل . سعدی حکیم است ،فیلسوفی است تا حدی ضد فلسفه.
سعدی در نظامیه عراق درس خوانده است که در آنجا فقه شافعی ، کلام اشعری و سیاست خواجه نظام الملک تدریس می شده. سعدی می گوید جایی که تلقین و تکرار باشد همانند ادرار است:
مرا در نظامیه ادرار بود/ شب و روز تلقین و تکرار بود (سعدی بوستان باب هفتم در علم تربیت)

در هزار و چهارصد سال پس از اسلام پنج یا شش کتاب اخلاقی نوشته شده است. اخلاق ناصری از خواجه نصیرالدین طوسی، تهذیب الاخلاق ابن مسکویه و اخلاق جلالی و.... همه ی این کتابها برای اخلاق چهار فضیلت قائلند:شجاعت ، حکمت،عفت و عدالت. سه تای اولی در خلق و خوی آدمی هست و در همه ی آنها می گویند باید حد اعتدال را رعایت کرد. شجاعت یعنی نه کله خرابی و تهور نه بز دلی.حکمت یعنی نه کودنی نه خیلی کنجکاو بودن. در اینجا استاد فلسفه از حاضرین می پرسد آیا کنجکاوی بیش از حد خوب نیست؟!(حالتی بیان می کند که به نظر می آید این بند را قبول ندارد و از آن تعجب می کند). عفت یعنی نه شهوترانی نه امساک. و اما عدالت، عدالت که که افراط و تفریط ندارد یا هست یا نیست. پس عدالت در ردیف آن سه تای دیگر نیست. دینانی گفت که همه کتاب های اخلاقی مبانی خود را از کتاب نیکوماخوس ارسطو گرفته اند.
در اینجا استاد پرسش دیگری از حاضرین دارد:اگر مردی هر شب یک دختر را به عقد خود در آورد و فردای آن روز با مهریه ای به مبلغ بالا او را طلاق دهد آیا از نظر فقهی کار درستی انجام داده است؟از نظر اخلاقی چه؟ آیا این کار اخلاقی است؟ پایگاه اخلاق کجاست! دینانی در ادامه می گوید پاسخ این سئوال که اخلاق چیست در دو کتاب بوستان و گلستان آورده شده است.

دینانی به بیان یک به یک از ده باب بوستان نمونه هایی را می آورد و به توضیح آنها می پردازد.




____________________________________________________________________

۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

سخنان دکتر کزازی در باره ی سعدی

"سعدی" فرزانه ای آموزگار است و یگانه روزگار
تهران- حیات
میرجلال الدین کزازی گفت: "سعدی "فرزانه ای است اندرزگر که می کوشد در سروده های اندرزین خود شیوه درست زندگی و آیین زیستن را به خوانندگان و خواستاران بیاموزد.
میرجلال الدین کزازی چهره ماندگار ادبیات فارسی ضمن بیان مطلب فوق افزود: بنیادی ترین ویژگی شعر"سعدی" روایی، روشی و بی پیرایگی آن است،"سعدی" بدان سان شعرمی سراید که گویی با دوستان یک دل سخن می گوید اما ازسوی دیگر، بدان شیوه سخن گفتن کاری بسیار دشوار است چرا که آنچنان پخته ، پرورده و استوار شعر می سراید که کمتر کسی می تواند به این آفرینش ادبی دست یابد.

کزازی ادامه داد: ویژگی بنیادین یادگارهای "سعدی" آن است که وی کما بیش درهمه زمینه ها و گونه های شعر فارسی چون غزل، مثنوی و نثرآهنگین، استادانه سخن گفته است و تنها زمینه ای که "سعدی" به آن نپرداخته "حماسه" است زیرا می دانسته اگر به آن بپردازد درآن ناکام خواهد ماند.

این پژوهشگر اضافه کرد: اگر"سعدی" "حماسه" می سراید دراین گونه ادبی ناکام می ماند چرا که وی در یکی از باب های بوستان خود کوشیده است طبعی در"حماسه سرایی" بیازماید، اما سروده او نه تنها رزمی، حماسی و پهلوانانه نشده است بلکه همچنان رانشی (غنایی) مانده است.

وی درباره جایگاه شعر"سعدی" درادبیات فارسی، افزود: "سعدی" بی گمان یکی ازاستادان بی چند و چون در پهنه ادب فارسی است و یکی ازسخنوران سترگ ایران است که آوازه جهانی یافته است و جهانیان ایران، ادب و فرهنگ آن را به پاس وی می شناسند.

کزازی ادامه داد: از سوی دیگر"سعدی" فرزانه ای است اندرزگر که می کوشد درسروده های اندرزین خود مانند"بوستان و گلستان" شیوه درست زندگی و آیین زیستن را به خوانندگان و خواستاران بیاموزد به همین دلیل می گویم "سعدی" فرزانه ای آموزگار است و یگانه روزگار.

این نویسنده گفت: "سعدی" هنگامی که درسخره پیری پند آموز برما آشکار می شود همان "سعدی" شیرین سخن است و آن طور که خود گفته است "آنچنان شیرین سخن می گوید که از انبوهی مگسان به ستوه می آید" چرا که مگس همواره به دنبال شیرینی است.

وی ادامه داد: منظورازمگس در شعر"سعدی" که بارها نیز به کار برده شده است مگس نحل یا زنبور عسل است.




۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

سعدی و سعدی کارنوهای فرانسوی

چنان قحط سالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمین شد بخیل / که لب تر نکردند زرع و نخیل

بخوشید سرچشمه‌های قدیم / نماند آب، جز آب چشم یتیم

نبودی بجز آه بیوه زنی / اگر برشدی دودی از روزنی

چو درویش، بی برگ دیدم درخت / قوی بازوان سست و درمانده سخت

نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ / ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
در آن حال پیش آمدم دوستی / از او مانده بر استخوان پوستی
وگرچه به مکنت قوی حال بود / خداوند جاه و زر و مال بود

بدو گفتم: ای یار پاکیزه خوی / چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی

بغرید بر من که عقلت کجاست؟ / چو دانی و پرسی سؤالت خطاست

نبینی که سختی به غایت رسید / مشقٌت به حد نهایت رسید؟

نه باران همی آید از آسمان / نه بر می‌رود دود فریاد خوان

بدو گفتم: آخر تو را باک نیست / کشد زَهر جایی که تریاک نیست

گر از نیستی دیگری شد هلاک / تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در من فقیه / نگه کردن عالم اندر سفیه

که مرد اَرچه بر ساحل است، ای رفیق / نیاساید و دوستانش غریق

من از بینوایی نیَم روی زرد / غم بینوایان رُخم زرد کرد

نخواهد که بیند خردمند، ریش / نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش

یکی اول از تندرستان منم / که ریشی ببینم بلرزد تنم

منغٌص بود عیش آن تندرست / که باشد به پهلوی رنجور سست
چو بینم که درویش مسکین نخورد / به کام اندرم لقمه زَهرَست و درد

یکی را به زندان درش، دوستان / کجا ماندش عیش در بوستان؟

بوستان سعدی باب اول- در عدل و تدبیر و رای

سفرهای شعر سعدی
شعر سعدی 40 سال پس از او به چین سفر کرده بود:
ابن بطوطه جهانگرد مراکشی شعری را که خنیا گران چینی در قایق ها می خواندند به شکل ناقص نوشته است ولی همان شعر زیر می باشد:

تا دل به مهرت داده ام
در بحر فکر افتاده‌‏ام

چون در نماز استاده‌‏ام
گویی به محراب اندری

اثر سعدی بر سیاستمداران:
_______________________

لازار کارنو ( 1753 تا 1823 )به سعدی عشق می ورزید او درس های اخلاق سعدی را درس هایی در سیرت پادشاهان و اخلاق درویشان در بر دارد خوانده بود . لازار کارنو به آزادیخواهان فرانسه می پیوندد و همراه روبسپیر و دانتون به مبارزه می پردازد که پنج سال پس از پیروزی انقلاب فرانسه در سرنگونی روبسپیر شرکت داشت. لازار کارنو فرزند میانی خود را سعدی نامید. سعدی کارنو فیزیکدان برجسته فرانسوی ، قانون دوم ترمو دینامیک را کشف کرد و چرخه کارنو در ماشین های گرمایی به نام اوست. او در سی و شش سالگی بر اثر بیماری وبا در گذشت. برادر سعدی آزادیخواه بود و پس از مرگ سعدی نام فرزندش را سعدی می نهد که به ریاست جمهوری فرانسه می رسد. سعدی کارنو(1887) از برجسته ترین رییس جمهورهای فرانسه است که به اقتصاد فرانسه سر و سامان داد و از او نام نیکی در بین فرانسویان بر جای مانده است . سال هاست در شهرهای فرانسه بسیاری خیابان ها سعدی کارنو نام گرفته است . او نیز نام فرزند خود را سعدی نهاد.





سعدی کارنو فیزیکدان
سعدی کارنو رییس جمهور