پرواز پروانه

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

آغاز داستان بیژن و منیژه

___________________________________________________________________________
.

____________________________________________________________________________________
عکس ها از کتاب «نامه باستان» دکتر کزازی
با کلیک روی عکسها می توانید در اندازه بزرگتر ببینید





داستان بیژن و منیژه
شبی چون شبه روی شسته به قیر / نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه / بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ / میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شد لاژورد / سپرده هوا را به زنگار ِ گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ/ یکی فرش گسترده از پرٌ زاغ
چو پولاد زنگار خورده سپهر /تو گفتی به قیراندر اندود چهر
نموده ز هر سو به چهر اهرمن / چو مار سیه باز کرده دهن
هر آنگه که برزد یکی باد سرد / چو زنگی بر انگیخت ز انگشت گرد
چنان کرد باغ و لب جویبار / کجا موج خیزد زدریای قار
فرو مانده گردون گردان به جای / شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادر قیر گون / تو گفتی شده ستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پر هراس / جرس بر کشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد / زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز / دلم تنگ شد زآن درنگ دراز
بدان تنگی اندر بجستم زجای / یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ / بیاورد شمع و بیامد به باغ
می آورد و نار و ترنج و بهی / زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت شمعت چه باید همی؟ / شب تیره خوابت نیاید همی؟
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ / همه از در مرد فرهنگ و سنگ
بدان سرو بن گفتم: ای ماه روی / مرا امشب این داستان باز گوی
مرا گفت: گر چون زمن بشنوی / به شعر آری از دفتر پهلوی،
همت گویم و هم پذیرم سپاس / کنون بشنو ای یار نیکی شناس:
....


از شاهنامه دکتر خالقی مطلق


________ ______

تصاویرآغاز داستان از شاهنامه دکتر خالقی مطلق -شاهنامه ژول مل _شاهنامه مسکو

از زنان شاهنامه بسیار سخن گفته شده و کمتر به "مهربان یار" فردوسی، پرداخته شده است. همان گونه که در آغاز ِ بسیار تیره و تار داستان بیژن و منیژه، فردوسی نوشته است در شبی تیره و بسیار نا خوشایند، خواب به چشمانش نمی آمده و با ناراحتی از همسرش می خواهد برایش چراغ بیاورد . همسر با مهربانی برایش چراغ و می و چنگ می آورد و داستان بیژن و منیژه را برای "یار نیکی شناس" چنگ می نوازد و داستان بیژن و منیژه را می خواند و از فردوسی می خواهد تا آن را به شعر در آورد.
تیرگی شب تار در آغاز داستان ذهن خواننده را برای چاهی که بیژن در آن گرفتار می شود ، آماده می کند...

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

چراغ ها را من خاموش می کنم




Gnome
I was really prostrated by Tom's behaviour, and did not know how to escape that terrible situation. Tears filled my eyes. Tom was extremely angry with me, and shouting to the top of his voice. In the morning when Tom went to work, I got up and thoroughly cleaned the house top to the bottom. I even washed and cleaned all skirting boards. Then I polished all shoes. Tom has a bad habit. Anything he takes leaves where he sits. It took me a while to shelve all books, sort out newspapers, and pile them by his computer desk. When I finished tidying up and cleaning, I made a cup of tea, and sat at the table in the veranda. The weather was sunny and the warmth of sunlight in the mid autumn in that afternoon was pleasing. After all, that hard work, sitting there, sipping that cup of tea and watching ripples on the swimming pool was like heaven. Autumn is a season of colours. Trees leaves and foliage were turning into multi colour and eye-catching. The gnomes around pool, throughout the years were getting aged and dingy. Hence they required some attention. I took tea cloth with soppy lukewarm water to clean them. Although when I completed cleaning, they looked better, but their Gray colour was not very appealing. I slipped into my gin trousers and put on my T-shirt shirt, dashed to the local paint shop, bought a tin of brilliant white paint. I found a painting brush in Tom's tool room and painted all gnomes. When I finished with my painting, sat at table in the veranda, looked at them again. The bright white suited them and I was very happy with the result. I thought Tom also would be pleased when he sees them. I thought it would be nice to have our super in veranda. I quickly went to the kitchen started to prepare a nice dish for our supper. Set the table nicely. Then I dressed up nicely, put on a mild make up and eagerly waited for Tom to come home. When Tom came dropped his brief case by the cloakroom and with his dirty shoes went to the living room without noticing tidiness and changed. I nicely asked him to remove his shoes and wear slippers. He took his shoes off in the living room, left them there, asked me to bring him slippers and picked up the evening newspaper from his desk which I had put there. I asked him how his day was. "As usual" he said, began to read the paper, dropped himself on the sofa and asked what we have for supper. I asked him let's have our dinner in veranda. He came sat at table and I served dinner nice hot dinner. While he was eating, continued to read the newspaper without looking at me or surrounding. "How was your day?" I asked again, hoping at least he would look at me and I could have his approval for my dressing and make up "It was Ok" he mumbled without looking up -"are you enjoying you dinner?" I asked quietly - "it's OK." He mumbled again without any emotion. After all that effort for cleaning, tidying up, cooking dinner, setting table, serving food, dressing up and make up, I did not get any appreciation. Even he failed notice any changes in the garden. Why men always take it for granted that women have to do everything without getting paid or at least being appreciated. Why they always think that they are the strongest vessel and the centre of the universe? What is wrong with them?
I was upset or angry a kind of resentment. Something within boiling and wanted to shout and say "look you bantered. I spend all the day and worked hard just for a moment of your attention and possibly a little bit appreciation. But past experience taught me I was no match for Tom's anger. "Darling can you see any changes around swimming pool" I asked him quietly, and hoped to get a sign of approval. He raised his face from paper and looked at swimming pool. "Where the hell did you get the idea to paint gnomes" All of sudden raised his voice "haven't you got anything to do woman?" "That grey colour wasn't very pleasant and most Gnomes are painted colourfully." I protested softly, trying to say it in such a way not provoke him and make him angrier. "Don't be so stupid" shouted Tom "Have you ever seen anyone to paint gnomes?" Although I was pretty sure, I had seen colourful Gnomes in the market, but at this stage I bottled up my emotion and kept quiet, because of past experience, I well knew I was no match for his hot temper. He kept on and on. I felt awfully helpless and regretted having painted Gnomes. My Tears were filing my eyes and bleared my vision. I felt so fragile and frail. I dragged myself upstairs and went to bedroom quietly sobbed. I wished I had never been born to face such tormenting.
Fridoun

این داستان گوشه ای از زندگی زن خانه دار داستان "چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد و بسیاری زنان دیگری که می شناسم، را به یادم می آورد. شما چه نظری دارید؟



سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

سلام!



سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!




سید علی صالحی


یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

سید علی صالحی و شعر گفتار

دوستان گرامی
آشنایی من با سید علی صالحی با یکی از مجموعه شعرهایش آغاز گشت. روانی و شیوایی گفتارش چنان بر دلم نشست که به تندی آن مجموعه را به پایان رساندم .
گاهی ویتامین شعر ذهنم چنان دچار کمبود می شود که سرگشته و پریشان به دنبال شعری می گردم تا به دادم برسد، چنان کتاب ها را به هم می ریزم که موجب به هم ریختگی خانه می شوم . پس از چنین حالتی به شعر "سلام" رسیدم و با نوشتنش در اینجا آرام شدم.

سیدعلی صالحی می گوید:بهشت همان دوران کودکی است
گفتگو در باره ی سبک آن شعر در ستون پیام های "سلام" موجب شد تا یافته های اینترنتی ام را در اینجا گرد آورم. امیدوارم سود مند باشد.

با سپاس از همدلی و همخوانی و هم فکری همه ی یاران مهربان

___________________________________________

پبوندها یی که یافته ام و گزیده ای از آنها:



زندگی نامه

______________________________________

...من مبدع شعر گفتار نيستم؛ شارح آن بوده‌ام و نظريه‌پرداز؛ وگرنه رگه‌هاي شعر گفتار از گات‌هاي اوستا آغاز مي‌شود. حضرت حافظ يكي از عالي‌ترين شاعران شعر گفتار - در همان راه و منش شعر كلاسيك - است و از اين عصر، فروغ فرخزاد، با آن نبوغ زنانه به آن رسيد؛ اما نرسيد كه مسير خود را آن‌گونه كه بايد براي جامعه‌ي ادبي توضيح دهد، و شايد زمان پردازش فني اين فهم تاريخي فرانرسيده بود. نيما چند شعر آخر حياتش در همين حوزه قابل تحقيق است. به شعرهاي نيما از تاريخ 1330 تا 1338 رجوع كنيد. خود او بود كه پيش‌تر گفت، شعر بايد به زبان طبيعي برسد. اين طبيعت زبان و زبان طبيعي كه رازش به سادگي فاهمه بازمي‌گردد و نه اطوار غامض، همين شعر گفتار است. ادامه
______________________________________

گزیده ای از:زایش شعر سیاسی اجتماعی
س: چرا هميشه در بحبوحه‌بحران‌هاي اجتماعي، شعر – لا‌اقل براي مدتي- به حاشيه مي‌رود؟
شعرناب ميزبان دوره آرامش است. كنار نمي‌رود، بلكه مي‌فهمد. وقتي كه قدم رويا را رقم مي‌زند، قلم از حضور باز مي‌ماند. اين خصيصه شعر است. صبور است و شفاست. براي قبل و بعد از دوره انفجار. اگر اين نوع شعر نباشد، در موسم رستاخيز، آن «همه‌گويگي مشترك» حتما چيزي كم دارد. شعر شورشي نيز يكي از رخسارهاي همين شعر ناب است. زيبايي شعر ناب، زره‌پوشي شعر اجتماعي را تضمين مي‌كند. شاعر چند‌وجهي هرگز به يك پيله معين بسنده نمي‌كند.
ادامه

______________________________________

گزیده ای از: بگذارید سخن بگوییم!

شما به عنوان يك شاعر روشنفكر، از يك سايت كه تقويت عرصه‌ي عمومي و گشودن فضاي گفت‌وگو بين جريان‌هاي فكري مختلف ايران را هدف قرار داده‌است، چه انتظاري داريد و به عقيده شما دانشجويان فعال در اين سايت چه نقشي مي‌توانند داشته‌باشند؟ صالحي: نخست به بخش پاياني پرسش شما جواب مي‌دهم. حقيقت اين است كه اگر از استثناء‌ها بگذريم، پير شدن يعني چراغ سبز نشان دادن به قطار محافظه‌كاري. من وقتي جواني را مي‌بينم كه از شور تهي است، درد مي‌كشم و زماني كه پيري را مي‌بينم هنوز در پي آرمان‌هاي عقيدتي خود مي‌دود، حيرت مي‌كنم. آرمان‌هاي سياسي- عقيدتي را مي‌گويم. طبيعي است كه جوانان صف مقدم هر انقلابي را تشكيل دهند. حتي جنگ‌ها قربانيان كلي خود را از ميان جوانان انتخاب مي‌كند و دانشجو يعني شور، يعني همان شباب، همان ميل شديد به تغيير -از خود تا جهان- و امروز، يعني سرآغاز هزاره‌ي سوم، اگر دانشجويان سربازان خرد و دلاوران دانايي در همه‌ي زمينه‌هاي علمي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي، تحول‌خواه و پيشرو و فاعل نباشند، تنها به" انبار دانش تخصصي" تبديل خواهند شد، كه البته هر كامپيوتري بهتر از او قادر به ذخيره‌سازي است. روشن است كه پاسخ من مثبت است در اين مورد از پايگاهي كه "تقويت عرصه‌ي عمومي و گشودن فضاي گفتگو" را ميان همه‌ي نيروهاي فكري جامعه، هدف قرار داده‌است، جز اجرايي كردن اين آرزو توسط بانيان آن، چه انتظار ديگري مي‌توان داشت؟ هر دستاورد عملي، نخست يك "رويا" بوده‌است. آدمي اولاد روياهاست. براي رسيدن به فردايي روشن، بهتر آن كه اين روياهاي انساني به سوي فعليت هدايت شوند، البته به شرط وجود حداقل مصداق‌هاي عيني و واقعي، كه اگر جز اين باشد، ركود روياها به "توهم" تبديل مي‌شود ادامه

______________________________________

کتاب :شعر در هر شرایطی، گفت وگو با سیدعلی صالحی، پیرامون جنبش شعر گفتار


______________________________________

گزیده ای از نامه ای از سید علی صالحی به یدالله رویایی پیرامون شعر حجم :

شعر حجم آنگونه كه من ذره به ذره مي شناسمش ، نمي تواند " آينده اي باشد براي آنها كه منتظر آينده اند. " تنها اهل ياس همواره چشم به راه آينده اند، چرا كه تنبلي خويش را بر گردن تاريخ مي اندازند. آينده همين امروز است. " آينده + انتظار " هر دو از قماش ِ اقوالي به شمار مي روند كه تنها قباله هاي خطي ( ضد حجم ) را امضاء مي كنند. پس نمي توانند در ادبيات ويژه ي شعر حجم جايي داشته باشند. " ما منتظر آينده ايم !؟"، اشتباه نمي كنيد ؟ من يقين دارم كه آينده منتظر ماست
ادامه در وبلاگ مجید ضرغامی

______________________________________
در پایان شعر دیگری از سید علی صالحی:

با آن‌ها که بالای ديوار نشسته‌اند


نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!

ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست.

ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد؟

ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريه‌اند،
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.

حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!؟


یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

تماشای تلخ



در شهر می گشتم این بار چهره ی شهر برایم به گونه ای دیگر بود، به دنبال کارگرانی می گشتم که چند ماه پیش از کارخانه اخراج شده بودند به چهره ی یکایکشان نگاه می کردم : تو همکارم بودی؟
نمی دانم ! هیچ یک را از نزدیک ندیده و نمی شناختم،ولی وجودشان در شهر احساس می شد.
فاصله ی مهمانسرا تا ساختمان اداری باید از فضای سبز ی می گذشتم درختهای چنار دو طرف خیابان محوطه، به سوی هم دست دراز کرده بودند ، به زودی شاخه هایشان در هم می رفت. درختها هم از نبود هشتصد کارگر با تو حرف می زدند.
سال ها ساختن و رشد و تولید کارخانه را با لذت فراوان به تماشا نشستم ، من هم گوشه ی کوچکی از این ساختن بودم، سا ل های جوانی را به کار زیاد برای راه اندازی و نگهداری سیستم های کامپیوتری اینجا پرداختم هم اکنون همه ی آنها در مقابل چشمانم در حال فرو پاشی است . نیمی از ماشین آلات خاموش شده اند و شغل هشتصد کارگر از دستشان رفت.... روح سرگردان کارگران بدون شغل در لابلای درختان سرو ، چنار و بید و.. در فضای سالن ها میان ماشین های خاموش می چرخید .پاره ای از روح سرگشته آنها را به همراه فکر پریشان همسرانشان همراه با اندیشیدن به فضای آینده فرزندانشان را همراه خود تحفه آورده ام...


پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹

بانگ نای

عکس از محمدرضا دهقان پور

توضیح عکاس:
عنوان بر گرفته شده از اشعار مولوی


شنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۹

طلسم جذب محبت




با خواندن طنز "طلسم جذب محبت ..." در وبلاگ بعد از بیست و سه ابتدا خندیدم ولی تلخی طنز ایشان ، چهره ی زنی 55 ساله را در ذهنم ، نقش زد. در یک روز سرد زمستان گذشته آمده بود و قدم می زد از دور به من نگاه می کرد کم کم نزدیک آمد کمی که صحبت کردیم خواست باهم قدم بزنیم ، بسیار ساده بود، چهره اش دلنشین بود.جذب خودمانی بودنش شده بودم همراهش رفتم. همسرش پس از 35 سال زندگی مشترک، زن جوانی اختیار کرده بود . بسیار کلافه بود نمی دانست چه کند. دیگر او را تا تابستان ندیدم. در آن روز ، شاد و سرحال آمد و از دور برایم دست تکان می داد و اشاره کرد که برویم روی یک نیمکت بنشینیم، چهره اش خیلی برایم آشنا بود،بی اختیار رفتم. صدایش را که شنیدم یاد آن روز زنده شد.
خبرهای انتخابات داغ بود و در مورد اوضاع روز کلی حرف زدیم خیلی سرحال بود. حرفها دوباره رفت به سراغ همان مشکل خانوادگی اش.
پرسیدم :چهره ت خندانه همسرت به خانه برگشته؟


گفت: من خیلی دنبال طلسم و جادو و... بودم نمی دونی تا چه شهرهایی برای گرفتن طلسم محبت رفتم و چه شهرهای زیارتی که نرفتم هیچ کدوم به درد نخوردکه هیچ ،روز به روز هم بدتر شدم. چند وقتیه میرم یه جایی که یه مسیحی حرف میزنه اون همه ش میگه دلاتونو پر عشق کنید و دوست بدارید تا دوستتان داشته باشند. راستی همه ش تقصیر این دین ماست که به مرد اجازه میده بره یه زن دیگه بگیره اگر مسیحی بودیم که همون اول سر عقد می گفت شما یک روح هستید در دو جسم در غم و شادی و بدی و خوبی داشتن و نداشتن با هم و برای هم هستید نه اینکه بگه اینقدر مهرت بفرما برو خونه شوهر. نمی دونی چقدر خانومای با چادر و مقنعه و.. میان تو اون جلسه ها! برای اینکه حاجتشون اونجا گرفتن ...
....
ادامه ی داستان را در جامعه بخوانید...




چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹

هنر همیشه بر حق بودن - آرتور شوپنهاور2


در ادامه ی یادداشت های از کتاب «هنر همیشه بر حق بودن» اثر شوپنهاور و ادامه تایید سخن فریدون گرامی بر یکی از راهها، که "...، شگردی است که اکثر سیاستمداران کهنه کار و رهبران دیکتاتور برای بقای خود در این دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه به کار می برند. و جهانی این چنین پر از معضلات فردی و اجتماعی بوجود آورده اند. " قسمت هایی از کتاب را در ادامه می خوانیم:


«.. جدل چندان ربطی به حقیقت ندارد، درست همانطور که وقتی منازعه ای به دوئل می آنجامد، استاد شمشیر بازی چندان کاری ندارد که حق با کیست . دوئل چیزی نیست جز حمله و دفاع . هنر شمشیربازی فکری نیز همین است...»

در ادامه سه راه دیگر پیشنهادی از 38 راه :

1-به جای دلیل به مرجع متوسل شو

این ترفند عبارت است از توسل به مرجع به جای دلیل ، با استفاده از مرجعی در خور میزان خصم.

.. اگر موضع تو موُ یٌد به نظر مرجعی باشد که خصمت به او احترام می گذارد، به کار گیری این ترفند آسان است، اگر....(در اینجا شوپنهاور انواع مرجع شناسی خصم را بر می شمرد و آن را بسته یه درجه ی دانش خصم می داند که فکر می کنم آوردن همین یک بند برای ما ایرانی ها کافی باشد) در ادامه می نویسد:

بی سوادها برای لفاظی با کلمات یونانی یا لاتین احترام خاصی قائلند....

2-به رغم شکست مدعی پیروزی شو

2-حرفش را قطع کن،توی حرفش بدو،بحث را منحرف کن

این دو راه نیازی به آوردن جمله های شوپنهاور ندارد، خودمان به خوبی با آن آشنا هستیم.


گفتارهای نیک خود را اینجا بنویسید

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

هنر همیشه بر حق بودن - آرتور شوپنهاور

در میان کتاب های کامپیوتر کتابخانه، نام شوپنهاور را جستجو کردم تنها نام «هنر همیشه بر حق بودن » بر صفحه نمایان شد. کتاب را که می خوانم بیش ازهمه مناظره های انتخاباتی رییس جمهوری در ذهنم رژه می روند .
شوپنهاور می نویسد«هنر مجادله عبارت است از هنر مباحثه به گونه ای که شخص، فارغ از درستی یا نادرستی موضعش، از آن عقب نشینی نکند». پس از مقدمه ای بسیار خواندنی «38 راه برای پیروزی هنگامی که شکست خورده اید» را پیشنهادمی کند. با آوردن یکی از این راهها در اینجا ،سخن بیشتر در باره ی این کتاب را به چند یادداشت دیگر وا می گذارم .
.
.


حضار را متقاعد کن، نه خصم را
این ترفند به ویژه وقتی عملی است که دو عالِم در حضور عوام با یکدیگر بحث کنند. اگر هیچ دلیل ردی نداری، می توانی دلیل ردی سرهم کنی که خطاب به حضار باشد، به عبارت دیگر می توانی مخالفت بی ارزشی را مطرح کنی که فقط اهل فن به بی ارزشی آن پی می برد. گر چه خصمت اهل فن است ولی حضارت اهل فن نیستند و ، بنابراین، به نظر آن ها، خصمت مغلوب شده است، به خصوص اگر مخالفت تو او را در وضعیت مضحکی قرار دهد.



یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹

"چرايي"


سي سال بس نبود

براي جوانه نشستن ناگزير ِ بغض‌های نشسته در گلوي ِ اين همه آتشفشان منتظر؟

از بستر سخيف كدامين شب سترون نازل شده‌ايد

كه آتش بازي اين همه گدازه را گُل ِ آتش ِ قليان ِ نابكاران مي‌خوانيد؟

آيا اينان تكرار دوباره‌ي تاريخ‌اند

يا حكايت غريب تولدی ديگر را براي شمع بي‌فروغ‌تان ترانه مي‌خوانند؟

دستان هذيان و دل‌مرگي‌تان را بگيريد و گرد شهر بگردانيد و

بنگريد نگاه برزخ نشسته‌ی مادراني را كه

يكايك سردخانه‌های شهر را

در جستجوی هويت مشت‌هاي يخ‌زده دور باطل مي‌زنند...

بگوييد...

اين بار تابوت عصيان شما جنازه‌ی تطهير شده‌ي كدامين روح جاودانه را

تا گورستان خاطره‌ها بدرقه مي‌كند؟

و چند آتشفشان تا بهار باور باغ يخ زده فاصله داريم؟ا


شعر از :شهرزاد
عکس از : شهرزاد