‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره گی من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره گی من. نمایش همه پست‌ها

۱۱ اسفند ۱۳۸۸

با هم تماشا کنیم

یه روز بعداز ظهر با دوستان تو پیاده رو بلوار کشاورز می رفتیم تا به ایستگاه تاکسی برسیم موضوع برای حرف زیاد داشتیم و وقت کم ..
اون روز از روزایی بود که خیابون پر از نیروی های ضدشورش بود، جوری که وحشت وجودتو می گرفت. بالاپوش سبز تیره پشمالویی پوشیده بودم .داریوش حسابی ترسیده بود گفت: براتون تاکسی بگیرم ..
گفتم: اینا که با ما کار ندارن شما جوونا رو می پان. تو همراه ما بیا تا در امان باشی.
گفت: شما کت سبز تنتونه
گفتم: با اینکه این از دید تو سبزه ولی اونا رو نگاشون کن(اشاره کردم به اون نیروهای موتور سوار)اصلن به من نگاه نمی کنن چششون دنبال توهست، همچین نگات می کنن! تازه من که نگاشون می کنم نگاشونو از من می دزدن. من با نگاهم بهشون می گم: چه کار می کنید؟!
داریوش نگاهشون نکرد!
بدون اینکه متوجه باشیم ، من و فریبا از سیما و داریوش جدا شدیم و با هم می گفتیم و می رفتیم. یه بار برگشتم دیدم از بقیه خیلی فاصله گرفتیم، ایستادیم تا از لابلای آدما دیده شدند، یکی هم سن و سال داریوش با اونا داشت می اومد. .چهره ی تازه وارد برام جالب بود، تو اون اوضاع خونسرد و آروم به نظر می آمد انگاری تو اون خیابون نبود .

داریوش دوستش علی رو معرفی کرد. یه چیزایی شنیدم که داریوش داشت به علی در باره ی من و شاهنامه می گفت .او هم تا اینو شنید از اون گوشه سرشو چرخوند و لبخندی زد و گفت اینجا چه کار داری! الان باید میدون انقلاب باشی وسط گازای اشک آور و شعرای حماسی بخونی و همونجا شروع کرد به صورت حماسی شعر ساختن و گفتن در باره میدان انقلاب . نگاش کردم گفتم شما شاعری؟...صحبتای بین ما، دیگه ما رو از حال و هوای خیابون بیرون آورد . گفت سه تا وبلاگ داشته و بلاگفا اونا رو بسته . دانشجوی دکترا ست. صحبت از شعر نو و کلاسیک شد و کتابی از تو کیفش در آورد گفت این متن رو بخون گفتم عینک باید بزنم بدیم فریبا بخونه که خیلی صداش و خوندش قشنگه. کتاب کهنه ای بود از ابراهیم گلستان. وقتی فریبا متن رو خوند، کتاب رو ازش گرفت و خودش جور دیگه ای خوند مثل اینکه داره شعر می خونه آخرش گفت این نثره ولی احساس نمی کنید دارید شعر فروغ می خونید یا دارید شاملو می خونید... بعد در باره ی اثر ِ ابراهیم گلستان روی فروغ و شاملو و... حرف زد گاهی هم شعرهای خودشو اون وسطا می خوند. بحث بین ما در باره ی شعر نو کلاسیک بالا گرفت...
گفت که رفته بود عراق اونجا یه فیلم ساخته .داخل ایران ازش نخریدن ولی با قیمت خوب داره به عربستان می فروشه...اون روز قرار شد مقاله ای که باعث شده بود بلاگفا وبلاگشو ببنده برام بفرسته ....


به خیابون کارگر رسیدیم یه دسته صد نفری موتورسوار با اسلحه به شکل ترسناکی وسط خیابون ظاهر شدند علی گرم صحبت با داریوش بود، اصلن نگاهش و آهنگ صداش تغییر نکرد همینطوری به حرفاش ادامه می داد. به سیما و فریبا گفتم عجب تمرکزی داره! وجود اینا اصلن روش اثر نذاشته و تمرکزشو به هم نزده. حرف علی و داریوش که تموم شد به علی گفتم پشت سر شما داشتم حرف می زدم که ما در فکر بودیم چه بکنیم اما شما اصلن وجود اینا برات مهم نبود گفت: من نمی ذارم محیط منو تحت تاثیر قرار بده همین نیم ساعت پیش میدون انقلاب بودم و یه عده ای میزدن و یه عده ای می خوردن من داشتم آب میوه و کیک مو می خوردم آخه ناهار نخوردم، گاز اشک آور که زدن مجبور شدم یک کمی تندتر حرکت کنم چون چشام می سوخت...

از اون روز دو ماهی می گذره تا دیشب در مراسم نکو داشتی بودیم اونجا دیدمش اومد صندلی کنارم نشست .چهره ش همیجوری خونسرد و آروم بود انگار که سال هاست منو می شناسه.

گفتم: شما قرار بود برای من ایمیل بزنی و اون مطلبی که بلاگفا وبلاگتو بست برام بفرستی
گفت: سرگرم پایان نامه بودم
- خوب دکتر جوون چند سال دارند؟
مکثی کرد و لبخندی زد و آروم و شمرده گفت: شکوفه های آلبالو که در اومد میرم تو شونزده سال
من هم با همون آرومی و لبخند گفتم: به به چه دکتر جوونی!
خندید و گفت: 28 سال.
- پس یه ضرب بیست ساله که داری درس می خونی.حالا میخوای ادامه بدی ؟
این دفعه به نظر می آمد کمی صداش تغییر کرده بود احساس کردم خیلی حرف نگفته داره ولی باز هم آروم گفت: کجا ؟!!دیگه اینجا ادامه نداره...
صحبت به ابراهیم پورداوود کشید.
گفت :کتاباش دیگه چاپ نمیشه ولی یک دی وی دی دارم که یکی از کتابخونه ملی کِش رفته و تونستم ازش کپی بگیرم.
گفتم :اگه تو این فایل ها رو داری، تو اینترنت هم هست.
- یک میلیون کتاب به صورت پی دی اف دارم چند ساله کارم اینه هر چی هست جمع می کنم .
- کتاب صوتی هم داری
- نه...
- کتاباتو بذار اینترنت دیگران هم استفاده کنن
- حالا که وقتم آزاد شده این کار رو می کنم...
..
یه آخوند وارد سالن شد با احترام اون ردیف جلو وسطا جاش دادن..از اون به بعد سخنرانا هی می گفتن صلواه بفرستین و علی هم صلواه های غلیظی می فرستاد.
سخنران ها یکی یکی می اومدن سهیل محمودی که اومد سخنرانی کنه یک خودکار سبز بیک تو جیب روی سینه ش به چشم می زد. سخنرانیش دلنشین بود از باستانی پاریزی و.. واز دلتنگی هاش گفت و رفت...
بهاءالدین خرمشاهی هم چند دقیقه ای سخنرانی کرد لابه لای حرفاش شوخ طبعی شو نشون می داد،چهره ش هم درد داشت و همواره لبخندی تمام چهره شو می پوشوند جوری که چشاش تنگ می شد. نمی دونم انگاز زهر خند بود! آخرش گفت: یه موقعی کارمند بودم هر روز دیر به اداره می رسیدم بهم می گفتن چرا دیر میایی من هم جواب می دادم من اگر دیر میام زود هم میرم...حالا منظورم اینه که دیر اومدم ولی باید زود برم.
و رفت.

سخنران ها وقتشون کم بود و شرکت کننده ها سنشون کمی بالا بود،یکی روانشانس بود یکی شاعر بود ویکی نشان فروهر به سینه ش زده بود یکی استاد دانشگاه و یکی کراوات زده بود و....از انجمن محلی هم آمده بودند. بیشترشون جاهای دیگه کار داشتند می اومدند و می رفتند بعضیاشون معلوم بود کسالت دارند و نشستن براشون سخت بود، این بود که اون سالن مثل یه مهمونی شده بود و صدای بلندگوها اونقدر بلند بود که اگر می خواستی می تونستی با بغل دستیت آروم حرف بزنی و یا گوش بدی و چون رفت و آمد هم زیاد بود می تونستی اون وسطا بلند شی بری و برگردی ... یک ساعتی که گذشت یه دفعه علی بلند شد رفت دیدم حرکتش تند شده انکار میخواد شکار کنه. رفت دنبال یه جوون مو بلند،جوونه موهای لخت شو پشت بسته و چهره ش آروم و گشاده بود و لبخندی می زد. چقدر هم دوست و آشنا داشت ! راه می رفت تا آشنایی می دید، دو تا دستشو میذاشت زیر چونه ش ،پاهاشو جفت می کرد کمی خم می شد و با فروتنی خیلی زیبا یکی یکی سلام بودایی می داد ..یکی یکی همه رو نگاه می کرد تا مبادا آشنایی رو از دست بده، دستش که زیر چونش بود چشمشم به من افتاد با نگاهش انگار از من می پرسید آشنا هستی؟ من هم لبخندی زدم و با نگاه گفتم نمی شناسمت..
آخر وقت علی ، همچین به آرومی، انگار که یه منبع جدید گیرش اومده، داشت از اون جوون مو بلند شماره تلفن می گرفت. به خودم گفتم علی حالا سوژه جدیدِ کشف نشده گیرش اومده حالا میره ببینه دنیای بودایی ها چه خبره...
دیگه حسابی دیرم شده بود، دوستام پیشنهاد دادند با بعضی حاضرین عکس بگیریم. گفتم وقتم تموم شده دیگه باید برم خونه به کارام برسم، فردا صبح میخوام برم سر کار و فردا شب هم سالار مسابقه فینال داره اینو باید بریم برای همین باید برم. بدون هیچ حرف دیگه ای تندی اونجا رو ترک کردم.

پیش از این هم، از این جوونا دیده بودم مغزشون مخزن اطلاعاته و با سرعت همه رو می گیرن و حافظه خوبی هم دارند... نمی دونم آینده ای که در دست این جووناست و آیا بازم بیداد میتونه به دنیا بتازه...ما که نتونستیم دنیا رو تکون بدیم این دنیا بود که ما رو تکون داد...




۳ آبان ۱۳۸۸

تماشای تلخ



در شهر می گشتم این بار چهره ی شهر برایم به گونه ای دیگر بود، به دنبال کارگرانی می گشتم که چند ماه پیش از کارخانه اخراج شده بودند به چهره ی یکایکشان نگاه می کردم : تو همکارم بودی؟
نمی دانم ! هیچ یک را از نزدیک ندیده و نمی شناختم،ولی وجودشان در شهر احساس می شد.
فاصله ی مهمانسرا تا ساختمان اداری باید از فضای سبز ی می گذشتم درختهای چنار دو طرف خیابان محوطه، به سوی هم دست دراز کرده بودند ، به زودی شاخه هایشان در هم می رفت. درختها هم از نبود هشتصد کارگر با تو حرف می زدند.
سال ها ساختن و رشد و تولید کارخانه را با لذت فراوان به تماشا نشستم ، من هم گوشه ی کوچکی از این ساختن بودم، سا ل های جوانی را به کار زیاد برای راه اندازی و نگهداری سیستم های کامپیوتری اینجا پرداختم هم اکنون همه ی آنها در مقابل چشمانم در حال فرو پاشی است . نیمی از ماشین آلات خاموش شده اند و شغل هشتصد کارگر از دستشان رفت.... روح سرگردان کارگران بدون شغل در لابلای درختان سرو ، چنار و بید و.. در فضای سالن ها میان ماشین های خاموش می چرخید .پاره ای از روح سرگشته آنها را به همراه فکر پریشان همسرانشان همراه با اندیشیدن به فضای آینده فرزندانشان را همراه خود تحفه آورده ام...


۱۸ مهر ۱۳۸۸

طلسم جذب محبت




با خواندن طنز "طلسم جذب محبت ..." در وبلاگ بعد از بیست و سه ابتدا خندیدم ولی تلخی طنز ایشان ، چهره ی زنی 55 ساله را در ذهنم ، نقش زد. در یک روز سرد زمستان گذشته آمده بود و قدم می زد از دور به من نگاه می کرد کم کم نزدیک آمد کمی که صحبت کردیم خواست باهم قدم بزنیم ، بسیار ساده بود، چهره اش دلنشین بود.جذب خودمانی بودنش شده بودم همراهش رفتم. همسرش پس از 35 سال زندگی مشترک، زن جوانی اختیار کرده بود . بسیار کلافه بود نمی دانست چه کند. دیگر او را تا تابستان ندیدم. در آن روز ، شاد و سرحال آمد و از دور برایم دست تکان می داد و اشاره کرد که برویم روی یک نیمکت بنشینیم، چهره اش خیلی برایم آشنا بود،بی اختیار رفتم. صدایش را که شنیدم یاد آن روز زنده شد.
خبرهای انتخابات داغ بود و در مورد اوضاع روز کلی حرف زدیم خیلی سرحال بود. حرفها دوباره رفت به سراغ همان مشکل خانوادگی اش.
پرسیدم :چهره ت خندانه همسرت به خانه برگشته؟


گفت: من خیلی دنبال طلسم و جادو و... بودم نمی دونی تا چه شهرهایی برای گرفتن طلسم محبت رفتم و چه شهرهای زیارتی که نرفتم هیچ کدوم به درد نخوردکه هیچ ،روز به روز هم بدتر شدم. چند وقتیه میرم یه جایی که یه مسیحی حرف میزنه اون همه ش میگه دلاتونو پر عشق کنید و دوست بدارید تا دوستتان داشته باشند. راستی همه ش تقصیر این دین ماست که به مرد اجازه میده بره یه زن دیگه بگیره اگر مسیحی بودیم که همون اول سر عقد می گفت شما یک روح هستید در دو جسم در غم و شادی و بدی و خوبی داشتن و نداشتن با هم و برای هم هستید نه اینکه بگه اینقدر مهرت بفرما برو خونه شوهر. نمی دونی چقدر خانومای با چادر و مقنعه و.. میان تو اون جلسه ها! برای اینکه حاجتشون اونجا گرفتن ...
....
ادامه ی داستان را در جامعه بخوانید...




۲۴ مهر ۱۳۸۷

؟

شهریور ماه بود که معاون مالی شرکت یک نامه از وزارت دارایی دستش بود اومد اتاقم و گفت از ابتدای مهر باید سه درصد "مالیات بر ارزش افزوده" ازمشتری ها بگیریم ،این قانون ماهِ چهار تو مجلس تصویب شده بود ولی قرار بود به شرکتهای مشمول کتبن اعلام شه که ظاهرن شامل حال ما هم میشد. نامه رو بهم نشون داد دیدم باید در آدرس سازمان امور مالیاتی کشور طرح استقرار نظام مالیات بر ارزش افزوده فرمی پر شه .معاون تو فکر بود... من هم گفتم خوب بذارید نامه اینجا باشه تا بررسیش کنم وببینم چه کارهایی رو باید این قسمت انجام بده. به کلیه ی برنامه های سیستم فروش که در آن مجوز فروش و قراردادها و فاکتورها تغییر پیدا می کرد،فکر کردم، و رفتن به آن سایت هم کاری نداشت فقط با با حضور و نظر معاون شرکت فرم پر میشد. از معاون خواستم با توجه به دستور العمل صدور صورت حساب که در سایت بود، تغییرات لازم رو در فرمت های شرکت را زیر نظر مشاور مالی به این قسمت اعلام کنند.
این تازه ابتدای کار بود.
دو روز گذشت نتونستند فرم را در سایت پر کنند این بود که قرار شد برم ببینم چه خبره . هرساعتی از روز که می خواستم وارد آدرس رجیستری شوم به دلیل دسترسی زیاد به آن سایت ورود غیر ممکن بود نخستین بار که وارد سایت شدم همون صفحه ی اول گیر کردم و به معاون گفتم اینا برنامه ی فرمشون ایراد داره من این برنامه نویسا رو می شناسم بیشتریا روششون بنویس و برو هست و آزمایش های لازم رو با یوزرها انجام میدن مثل همین اتومبیلا که تحویل مردم میدن و یک سال گارانتی و بیمه بدنه داره برنامه نویسا هم همینطورین می نویسن و گارانتی میدن تا یوزرا خودشون دادشون در بیاد و اشکال برنامه شون بیرون بیاد.دو روز بعد دیدم برنامه ی ورود فرم تغییر کرده!

پس از اون هم میانه ی فرم که میرسیدی ماوس حرکتی نمی کرد! این بود که از معاون شرکت خواستم فرم را کاملن دستی پر کرده در اختیارم بگذاره تا نیمه شب یا صبح زود از خانه به اینترنت وصل شوم تا فرم رو پر کنم ولی باز هم موفق نشدم معاون گفت وقتتو تلف نکن ولش کن ما که مشکل داریم پس همه مشکل دارن! حتمن تمدید می کنن.
پیش بینی معاون درست در اومد و مهلت تمدید شد . در مدت تمدید شده هم همان وضع بود باز هم معاون گفت بازم تمدید می کنن حالا صبر کن. چند روزی گذشت و اعلام کردند اونهایی که موفق نشدند فرم رو تو اینترنت پر کنند دستی پر کرده وبا پست سفارشی به سازمان مالیاتی بفرستند.

اول مهر همه چیز آماده بود و چون مشتری های ما عمده هستند و دریافت چک ها همه مدت دار هستند زیاد عجله ای در کار نداریم تا اینکه بازار اصفهان وپس از اون بازار تهران اعتصاب می کنند و در یک حرکت ناگهانی جناب رییس قوه مجریه در نامه ای به وزیر اقتصاد دستور تعویق اجرای این قانون را به مدت دوماه می ده . شب پنج شنبه از اخبار شنیدم و صبح شنبه ساعت 8 به معاون زنگ زدم چه کار کنم برنامه ها به قبل برگشت شوند؟ گفت قوه مجریه که نمی تونه قانونی رو که مجلس وضع کرده ندید بگیره فعلن دست نگه دارید. من هم همه چیز را قفل کردم کسی نتونه با این سیستم کار کنه.رفتم تو سایت مجلس ببینم چه خبره ، اونجا هم انگار نه انگار رییس جمهور چه نامه ای به وزیر اقتصاد داده خبری از سه درصد نبود!


دو روز گذشت و مامورای خرید گفتند موقع خرید نقدی سه درصد رو ازش می گیرن. مشتری های عمده ما هم که همون بازاری ها هستند در قرارداداشون زیر بار سه در صد نمی رفتن .چکاشونو بدون محاسبه سه درصد می فرستادند.
تو خونه هم با همسرم فیروز هم دائم این بحث سه درصدرو می کردیم و او هم می گفت این طرح دست بازاریا رو می کنه ولی به ضرر مصرف کننده است از فردا ما که رفتیم شهروندخرید کنیم باید سه در صد

رو پرداخت کنیم .شهروند رو مثال می زد چون شهروند بقالی نیست و حساباش به روزه.

مشاور مالی که هفته ای یک روز میاد شرکت اومد اتاقم ازش در این مورد سئوال کردم. پرسیدم این طرح اصلن عملی هست؟ به سود مردم هست؟ چرا بازاریا اعتصاب کردن؟ اونا که از این فرصت های تورمی استفاده می کنند و فوری نرخ تورم رو روند بالا می کنند و یه مبلغی هم میذارن روش میشه قیمت تمام شده جدید ! او روی کاغذ مثل همیشه خیلی منطقی برام نشون داد که این مالیات به نفع بازاریا ست ولی از این کار خوششون نمیاد چون مال و اموالش رو میشه و باید مالیا ت بیشتر از این بدن. گفت من تو این بخش خصوصی می گردم و میبینم کوچیکشون ماهی صد میلیون درآمدشه! بزار به مردم فشاری بیاد و لی همه دارایی ها ی اینا هم مثل همه جای دنیا ثبت بشه تا از اونهایی که باید مالیات کم شه.
کامپیوتر و برنامه هاش که این حرفا حالیشون نمیشه یا باید سه درصد کم بشه یا نشه ، مذاکره ویا حالا بعدن ببینیم چی میشه و صبر کنیم ببینیم قوه مجریه و مقننه چی می گن ویا مشاورای مالیاتی چی میگن . این بود که کارهای ثبت حسابها متوقف شد طبق قانون هم که یکماه وقت داریم .
چند روز بعد دستور معاون حذف سه در صد بود و دوباره باید برنامه ها برمی گشت . سه درصد حذف شد و کارشناسای فروش دوباره مجوزهای فروش را تغییر دادند و برای امضای دوباره که رفت مدیر عامل امضا نکرد همه کارها متوقف شد .


از دو شرکتی هم که قرارداد مشاور کوچکی باهاشون دارم زنگ زدند ببینید ما چه کار کردیم اونا هم مونده بودن چه بکنند . بعضی دوستان ه می پرسیدن آیا روی مالیات حقوق هم تاثیر داره؟

امروز در سایتهای خبری خواندیم که جناب عرب مازار رییس سازمان امور مالیاتی گفتند اصلن این قانون مربوط با اصناف هست نه سایرین. خوب این وسط ما که به اصناف می فروشیم و تولید کننده هستیم باید چه کار کنیم
دستور جدید سه در صد رو به حساب مشتریا اضافه کنید...


عرب مازار تصريح كرد: بر اساس دستور رياست جمهوري، قانون ماليات بر ارزش افزوده تنها هنگامي در مورد صنوف به اجرا درخواهد آمد كه توافق كامل با آنها حاصل شده و آموزش‌هاي لازم در اين مورد به ايشان داده شده باشد.رييس كل سازمان امور مالياتي همچنين از تشكيل كارگروهي براي زمينه‌سازي اجراي قانون ماليات بر ارزش افزوده در مورد صنوف خبر داد كه در اين كارگروه، نمايندگان صنوف از تهران و شهرستان‌ها حضور خواهند داشت و پيشنهادات و ديدگاه‌هاي خود را براي اجراي هر چه بهتر اين قانون ارائه خواهند داد.
......