۶ دی ۱۳۸۶

گذر از تونل - داستان کوتاهی از دوریس لسینگ

کودکان همانند فیلسوف ها به دنیا نگاه می کنند . هنوز در مغز کوچکشان آن چه دیگران آموخته و تجربه کرده اند ،جای نمی گیرد باید زندگی را خود تجربه کنند و به گونه ی که خود می خواهند به دنیا نگاه کنند. به چهره ی کودکی که تازه راه رفتن را یاد گرفته است خوب نگاه کنید ...ا
داستان "'گذر از تونل" دوریس لسینگ در مورد پسری یازده ساله است که می خواهد از تونلی در زیر آب گذر کند .
این داستان را
سایت دیباچه بخوانید
لینک این داستان از فریدون گرامی

۵ دی ۱۳۸۶

دوریس لسینگ


:عباس معروفی
خانم دوریس لسینگ، سه دوره کتاب داشته‌است. تم دوره اول آثارش (1944-1956) کمونیستی بوده‌است. دوره دوم آثار او (1956-1964) روانشناختی بوده‌، اما از 1964 به بعد، دوره سوم آثار وی شروع می‌شود که گرایش عمیقی به عرفان و تصوف دارد. من فکر می‌کنم این موضوع به دوران کودکی وی باز می‌گردد و به تربیت وی و این یک نوع بازگشت به خویشتن محسوب می شود
سایت رسمی دوریس لسینگ
خانم لسینگ هنگام اعلام این خبر مهم ، منزل نبود و همراه پسرش بیرون رفته بود و تا ‏چند ساعت نمی‌دانست که برنده چنین جایزه مهمی شده ، وقتی به خونه برگشت مشاهده کرد که ‏گروهی از خبرنگاران جلوی پله‌های خانه‌اش ، تجمع کرده‌اند.

ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر بود که برنده‌ جایزه‌ نوبل در خانه را باز کرد و به ‏باغچه کوچک بیرون خانه‌اش در حاشیه‌ خیابان گام گذارد. دوریس لسینگ دامن ‏جین، بلوز مشکی، پیراهن چهارخانه و جلیقه‌ پنبه‌دوزی به ‌تن داشت و موهای سفیدش را ‏مطابق معمول پشت سرش گره‌ زده بود.‏
خانوم لسینگ بعد از این که در جریان خبر قرار گرفت گفت که از شنیدن این خبر غافلگیر ‏شده‌، اما تعجب نمی‌کند که سرانجام نوبت او رسیده. وی گفت:‏ ‏«چهل ساله که حرفشو می‌زنن. پس دیگه نمی‌شه غافلگیر شد. می‌دونی، آدم که ‏نمی‌تونه چهل سال همینطور هی بچرخه و هی غافلگیر بشه ، بالاخره یه مرزی هست.‏»
و در پاسخ به اینکه چرا فرهنگستان سوئد سرانجام او را برگزیده، می‌گوید:‏ «حتماً نشستن و فکر کردن که این زنه داره پیر می‌شه، بهتره جایزه رو بهش بدیم، وگرنه ‏می‌افته و می‌میره. » و می‌زند زیر خنده.‏
فرهنگستان سوئد دلیل اعطای جایزه را با اون اینطور اعلام کرد :‏ «برای گرامی‌داشت تجربه زنانه او که با شکاکیت ، حرارت و نیروی تخیل ، انسانیت دوپاره ‏شده را مورد مداقه قرار می‌دهد.»
او توضیح فرهنگستان سوئد برای دادن جایزه ،نمی‌پسندد و می‌گوید:‏«من نمی‌فهمم منظورشون از "تجربه‌ زنانه" چیه. چرا نمی‌گن "تجربه‌ انسانی"، چرا ‏فقط "تجربه‌ زنانه"؟ من هرگز معتقد نبودم که زن‌ها و مردها رو باید به دو گروه تقسیم ‏کرد. این‌جوری اینها به دو گروه دشمن همدیگه تقسیم می‌شن.‏»
تلفن مدام زنگ می‌زند ، اما دوریس لسینگ منتظر تلفن شخص معینی ا‌ست. شنیده که ‏نویسنده‌ دیگری ، که اون هم جایگاه بلندی پیش فرهنگستان سوئد دارد ، می‌خواهد ‏به او تبریک بگوید، و او کسی نیست جز گابریل گارسیا مارکز. می‌گوید:‏ «قراره همین الآن زنگ بزنه که بهم تبریک بگه. هیچ چیز نمی‌تونست بیشتر از این من رو ‏توی دنیا خوشحال کنه. من به این مرد احترام می‌ذارم. نویسنده‌ی بزرگیه.‏»
می‌پرسم: «می‌آیید استکهلم که جایزه‌تون رو بگیرید؟»می‌گوید:‏ «هنوز اصلاً وقت نکردم که بهش فکر کنم.‏»
سال 2006 و 2005 ، آکادمی نوبل اورهان پاموک و هارولد پینتر را برنده جایزه نوبل ‏ادبیات کرده بود ، انتخاب این دو نفر که هر دو حاشیه‌های سیاسی فراوانی داشتند ، باعث ‏شده بود بعضی‌ها معتقد بشوند که آکادمی نوبل با انگیزه‌های سیاسی و با دلایلی غیر از ‏ارزش ادبی ، برندگان را برمی‌گزیند.
.
دوریس لسینگ

آشنایی با دوریس لسینگ؛ نوبل ادبیات برای نویسنده ای که از مدرسه گریزان بود
خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب: جایزه نوبل ادبیات امسال به یک نویسنده انگلیسی تعلق گرفت. دوریس لسینگ 22 اکتبر 1919 در کرمانشاه ایران متولد شد.
به گزارش خبرگزاری مهر، پدر و مادر او انگلیسی بودند. پدر دوریس که در جنگ جهانی دوم مجروح و معلول جسمی شده بود به عنوان کارمند بانک در ایران کار می کرد. مادر وی نیز پرستار بود. او بعد از ایران به همراه خانواده اش به زیمباوه مهاجرت کردند. دوریس در این مدت زندگی سختی را گذراند. مادرش همواره نسبت به او سخت گیری می کرد. دوریس که تحصیلات رسمی خود را در 13 سالگی ترک کرد، پس از آن در خانه به یادگیری و مطالعه پرداخت.
او خودش در این باره گفته است: "عموما بچه هایی که به سختی بزرگ می شوند، نویسنده خوبی از آب درمی آیند. من هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز نویسنده شوم. درس که می خواندم همه فکر و ذکرم این بود که از مدرسه فرار کنم."
لسینگ مطالعات ادبی اش را با خواندن آثار دیکنز، اسکات و کیپلینگ آغاز کرد و بعدها به خواندن رمان های دی اچ لارنس، تولستوی و داستایوفسکی روی آورد. درحالی که خاطرات تلخ پدرش از جنگ جهانی اول او را می آزرد، با این حال دوریس آنها را که چون "سم" می دانست در حافظه خود به خاطر می سپرد.
دوریس نوشته است: "همه ما را جنگ ساخته است. جنگ ما را زیر و رو و منهدم کرده است و ما فقط در ظاهر آن را فراموش کردیم."
وی 15 ساله بود که از خانه فرار کرد و به عنوان پرستار مشغول به کار شد. صاحبخانه اش کتاب های سیاسی و جامعه شناسی به او می داد تا مطالعه کند. در همان دوران فرصتی یافت تا نوشتن داستان را شروع کند. این کار را انجام داد و دو داستانش را به مجلاتی در آفریقای جنوبی فروخت.
دوریس در سال 1937 به سالیزبری انگلیس رفت و به عنوان اپراتور تلفن به مدت یک سال در آنجا مشغول به کار شد. در سن 19 سالگی با فرانک ویزدم ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد. چند سال بعد خانواده اش را ترک کرد و عضو یک گروه کمونیستی شد. او دوباره با یکی از اعضای آن گروه ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد.
لسینگ بعد از جنگ جهانی دوم سرخورده از حزب کمونیست، آن را ترک کرد. او با پسرش به لندن رفت و اولین رمان خود را با نام "سبزه ها آواز می خوانند" منتشر کرد تا کار نویسندگی را به طور حرفه ای آغاز کند. برخورد تمدن ها، بی عدالتی های اجتماعی و نابرابری های نژادی و کشمکش درونی افراد، مضامین رمان های او را تشکیل می داد. او پس از نوشتن مجموعه های "کودکان خشم" ژانر جدیدی از نگارش را در رمان "دفترچه طلایی" آغاز کرد. طبیعت ایرانی بودن او نیز در رمان "ادریس شاه" نمایان شد که گرایش او را در مورد صوفی گری نشان می داد.
سایر رمان های دوریس لسینگ عبارتند از: "تروریست خوب"، "فرزند پنجم"، "خاطرات یک همسایه خوب"، "مارا و دان" و... او علاوه بر رمان چندین نمایشنامه، داستان کوتاه و کتاب غیرداستانی هم نوشته است.
لسینگ تاکنون جوایز و افتخارات زیادی کسب کرده است که از جمله آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد: جایزه رمان سامرست موام ، جایزه رمان فرانسوی مدیسی، جایزه شکسپیر آلمان، جایزه ادبی دابل اچ اسمیت و جایزه موندلو در ایتالیا ، جایزه رمان گرینزان کاوو ایتالیا، جایزه تیت بلک ، دکترای افتخاری دانشگاه هاروارد، کسب عنوان افتخاری "مونس" از سوی ملکه الیزابت دوم، جایزه ادبیات اسپانیا و جایزه ادبیات انگلیسی دیوید کوهن. دوریس لسینگ چند بار نیز نامزد بوکر بوده است.

آکادمی نوبل درباره خانم لسینگ گفت: "حماسه سرایی از تجربیات زنانه که با نگرشی نقادانه، شوریدگی و قدرت ژرف اندیشی، تمدنی غیرمنسجم را موشکافی کرده است." ـ
نقل از بی بی سی فارسی
بسیاری از منتقدان آثار وی معتقدند گرچه لسینگ در آثارش در طلب فمینیسم و کمونیسم است اما با این حال وی تلاش داشته است که برچسب یک جریان یا ایدئولوژی به وی نخورد. لسینگ در آثارش از دادن پاسخ های قالبی و ساده به پرسش ها پرهیز می کند و واهمه ای ندارد که بدعت بگذارد و سنت شکنی کند. ـ
در دهه 1970 لسینگ به صحنه رمان های علمی-تخیلی وارد شد تا در این وادی نیز طبع آزمایی کند. لسینگ در "ایجاد نماینده برای سیاره 8" خوش درخشید. این رمان داستان فاجعه زیست -محیطی در سیاره ای دور است. ـ
......
در حال حاضر و در 81 سالگی، به «ایسم» یا ایدئولوژی خاصی اعتقاد دارید؟

به تنها چیزی که اعتقاد دارم این است که آدم‌ها باید قبل از سردادن شعارها، فکر کنند.

هر شعاری؟

بله. شاید فکر کنید عدم تحقق این مساله، آسیب عمیقی به جامعه وارد نمی‌کند. اما اینطور نیست. چون حالا می‌توانید ببینید که مردم چقدر ساده فریاد کشیدن شعارها را آغاز کرده‌اند.

شما همینطور پیرتر می‌شوید و فرض بر این است که پیرها، عاقل‌ترند.

نه چنین فرضی نکن.

نه؟ اینطور نیست؟

نه. نه.

بردباری در مقابل نادانی و خامی جوانان، در پیری سخت‌تر می‌شود؟

نه، سخت‌تر نیست. قضیه فقط این است که کاری را که خودتان انجام داده‌اید به خوبی می‌فهمید و خجالت‌آور است که آنها حماقت‌های ما را تکرار کنند. اما ظاهراً رسم زندگی همین است
.
.......
تاریخ اصلی پست10/12/07

۲۹ آذر ۱۳۸۶

فریاد مورچه ها



هفت دریا را طی کردم
از هفت قله صعود کردم
از همه دره ها پایین رفتم
به همه عمق ها فرو رفتم
از همه فصل ها گذشتم
به دور دنیا سفر کردم
ووقتی به خانه برگشتم
شرم کردن از دیدن
همه دنیا بر شبنمی ریز
....بر برگ گل باغچه ام

از فیلمنامه فریاد مورچه ها

امروز این فیلم را دیدم. تا کنون نقدها ی زیادی خوانده و عکس های زیادی دیده بودم ولی هیچ یک مانند دیدن فیلم نمی شود.مخملباف در این فیلم نگاهی انتقادی به گاندی و جامعه ی هندوستان دارد. ـ

۲۴ آذر ۱۳۸۶

از توس تا قونیه همسفر سعید -6

علم در دیوان مثنوی مولوی
-
الف:زمین و نیروی جاذبه
-
چون حکیمک اعتقادی کره است ---- کسمان بیضه زمین چون زرده است

گفت سایل چون بماند این خاکدان ---- در میان این محیط آسمان ؟

همچو قندیلی معلق در هوا ---- نی به اسفل می‌رود نی بر علا

آن حکیمش گفت کز جذب سما ---- از جهات شش بماند اندر هوا

همچو مغناطیس قبّه‌ ریخته ---- درمیان ماند آهنی آویخته
در ابیات فوق کرویت زمین و در حالت تعادل ماندن آن توسط شش نیرو(در فضای سه بعدی شش مولفه نیرو برای این تعادل به کار میرود)وفضای اطراف زمین به قبّه مغناطیسی تشبیه شده است که زمین را مانند آهنی در میان خود آویخته نگه دارد
-
ب-انرژی و انفجار اتمی
-
آفتابي در يكي ذره نهان ----ناگهان آن ذره بگشايد دهان

ذره ذره گردد افلاك و زمين ----پيش آن خورشيد چون جست از كمين
امکان استخلاص انرژی(ناگهان آن ذره بگشاید دهان) همچنین در عظمت و قدرت تخریب ناشی از تبدیل این انرژی بالقوه به بالفعل اظهار می دارد که ذره ذره گردد افلاک و زمین پیش آن خورشید چون جست از کمین
-
ج- ذرات بنیادی
-
این یکی ذره همی برد به چپ ---- و آن دگر سوی یمین اندر طلب
ذره ای بالا وان دگر ، نگون ---- جنگ فعلی شان ببین اندر سکون
این جهان جنگ است چون کل بنگری ---- ذره ذره همچو دین با کافری
-
د- عدم قطعیت
-
کاشکی هستی زبانی داشتی ----تا ز هستان پرده ها برداشتی
هرچه گوئی ای دم هستی از آن---- پرده دیگر براو بستی بدان
هر گونه پرده برداری و بیان توصیفی از هستی را موجب حجاب و بسته شدن پرده ای دیگر بر سایر جنبه های واقعیت هستی می داند
-
ه- تکامل و انبساط عالم
-
این جهان زاید جهان دیگری---- این حشر را وانماید محشری
-
و-گرانش و جاذبه
-
ذره ذره گاندر این ارض و سماست----جنس خود را همچو کاه و کهرباست
-
ز-فرآیند نوشوندگی
-
هر نفس نو می‌شود دنیا و ما----بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نونو می‌رسد----مستمری می‌نماید در جسد
-
نقل از کتاب علم در دیوان مثنوی مولوی
نویسنده:دکتر نظام الدین فقیه
-

۲۲ آذر ۱۳۸۶

از توس تا قونیه همسفر سعید -5

:مصاحبه ی سعید با رادیوزمانه

می‌خواهم فریاد بزنم مولانا ایرانی‌ست
رکاب‌زدن از مسیر کشوری به کشور دیگر برای رساندن پیامی توسط دوچرخه‌سواران موضوع جدیدی نیست. ازهفتم آبان‌ماه گذشته یک دوچرخه‌سوار با ایده جدید و پیام تازه‌ای مسیر بین ایران تا ترکیه را رکاب زد تا در سالروز فوت مولانا خود را به شهر او برساند.
سعید سعیدی دوچرخه‌سواری است که سفرش را از کنار مقبره فردوسی در شهر توس شروع کرده و در حال رکاب زدن مسیری است که مولانا روزگاری تا قونیه طی کرده است. سعید تلاش فراوانی کرد تا در این مسیر مردم را با پیام صلح مولانا و اندیشه او آشنا کند و اعلام کند که "مولانا ایرانی"‌ست.
این سفر تا دهم دسامبر، یعنی سالگرد فوت مولانا در قونیه، ادامه پیدا کرد. سعید با چند نفر از دوستانش مسیر را شروع کرد ولی آنها از نیمه‌راه برگشتند و به دلایل مختلف مسائل مالی، نتوانستند با او همراه شوند اما سعید به تنهایی و با همراهی معنوی و مادی این دوستان، سفرش را ادامه داد.
از اینجا بشنوید.
او که قبلا برای مخالفت با آبگیری سد سیوند، برای حمایت از حقوق کودکان و اعتراض به تغییرنام خلیج فارس، سفرهای مشابهی را در داخل ایران داشته ، می‌گوید برای سفرهای این‌چنینی باید به هزینه روزی شش تا هشت دلار فکر کرد. اما موفق نشد برای چنین هزینه‌ای حامی پیدا کند.
از او می‌پرسم با وجود تجربه چندین سفر مشابه، چه نتیجه‌ای گرفته که باز هم به رکاب زدن ادامه می‌دهد برای بیان هدفش:" شاید این نوع کارها در حال حاضر نتیجه ندهد، اما با حداقل افرادی که مواجه می‌شوید امکان صحبت پیدا می‌شود. مثلا در یکی از سفرها با 5 هزار ایرانی صحبت کردم و توانستم به آنها بفهمانم چه اتفاقی برای خلیج فارس خواهد افتاد. لااقل توانستیم به خیلی‌ها بفهمانیم که ما هنوز زنده هستیم، هنوز ایرانی‌ها هستند که بخواهند کاری انجام دهند."
او می‌گوید:" سفرهای آهسته بهترین حالت ارتباط را دارد. اگر شما با ماشین یا هواپیما سفر ‌کنید، هیچ زمان نمی توانید با آن رمه‌دار یا چوپانی که کنار جاده هست، صحبت کنید. اما من با او صحبت می‌کنم." نظر مردم، زمانی که تو را با پرچم ایران می‌بینند روی دوچرخه و ایده‌هایت را اجرا می‌کنی، چیست؟
آرزوی دوچرخه سواری در تمام مردم هست و زمانی که مردم می‌بینند کسی این کار را انجام می‌دهد، دو گروه می‌شوند. گروهی می‌گویند که از روی شکم‌سیری این کار را انجام می‌دهد و گروه دیگر می گویند که واقعا برای هدفی این همه راه را رکاب می‌زند.
در این مسیر با دوستی ترک صحبت می‌کردم که می گفت: تو آنقدر در حسابت پول داری که راه افتادی و این کار را انجام می‌دهی. دیگری می‌گفت به تو چه ارتباطی دارد که مولانا شعرهایش را فارسی گفته یا ترکی.
جوابی برای این سوالات دارید؟بله...با آنها صحبت می‌کنم. می‌گویم زمانی که در شبکه سی‌ان‌ان، راهنمای ترک، خط شکسته نستعلیق فارسی را نشان می‌دهد و می‌گوید این یک خط ترکی است و خطی هست که از گذشته‌ها به ما رسیده و ترک‌های ترکیه نمی‌توانند بخوانند، ما باید بیاییم، باید یک نفر این فریاد را بزند که ثابت شود این خط ماست، این فرهنگ و تاریخ ماست. این فرهنگ را مال خود نکنید. در ترکیه مولانا را از آن خود می‌کنند. من فکرم این نیست. اندیشه مولانا، یک اندیشه جهانی است. مولانا به تمام دنیا تعلق دارد اما نباید از حق گذشت که مولانا ایرانی بوده وپارسی سروده است. نباید وقتی کتاب چاپ می‌شود، در ابتدای کتاب بنویسند: برگردان از زبان ترکی.
خانم چلپی بیست‌ودومین نواده مولاناست و بر سر این مسئله که مولانا ترک هست، ایستاده اند و مراسمش را برگزار می‌کنند و کسی هم نمی‌تواند به او که عضوی از خانواده مولاناست، بگوید ایرانی است. تو به این فرد چگونه این مسئله را می‌گویی؟واقعا برای ما تاسف برانگیز است. هفت هزار سال تمدن، فرهنگ و اندیشه‌مان را سر یک بازی که شاید بازی پول باشد، می‌بازیم. اصلا اطلاع نداشتم که اینطور فردی زنده است. ما قبول داریم که اندیشه مولانا یک اندیشه جهانی است. اما نباید اعلام کرد او از آن ترک‌هاست. نمی دانم چه باید گفت.
با همه این حرف‌ها، فرض کنید مزار مولانا در ایران بود. ما برای مولانا چه می‌کردیم؟ آیا ما هم مثل ترک‌ها می‌توانستیم به داشتنش افتخار کنیم؟نه. عملا نه.
پس به چه چیزی اعتراض می‌کنیم؟متاسفانه افراد هم ردیف مولانا زیاد داریم که شاید من اصلا نمی‌شناختمشان و در این سفر آنها را شناختم. متاسفانه یک سری افکار، جلوی معرفی این اندیشه‌ها را می‌گیرد. "فردوسی" را در خراسان داریم. متاسفانه با نصب چهار پنج دکل شرایط خاص او را به خطر انداخته‌ایم. نمی دانم چرا کسانی هستند که دوست ندارند اندیشه‌های بزرگ ایران زمین، ماندگاری‌شان را حفظ کنند. این حرف شما درست است. اگر مولانا در ایران بود شاید نمی‌توانستیم کار زیادی برایش بکنیم.
اما عملا این سفر برای شناساندن اندیشه مولانا به دوستان بیشتری بود. دوستانی هستند که درگیر این برنامه هستند. اما دوستانی که فرصت درگیری را نداشتند، شاید تلاش ما تلنگری برای ذهن‌های خسته‌ بودیم که شاید بدلیل غبار کار و مشکلات در ایران، فرصت اندیشیدن را نداشته باشد

۱۹ آذر ۱۳۸۶

از توس تا قونیه همسفر سعید -۴

عکس از سعید
سعید به قونیه رسید






من غلام قمرم غير قمر هيچ نگو

پيش من جز سخن شهد شكر هيچ نگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو

مولانا


۱۴ آذر ۱۳۸۶

از توس تا قونیه همسفر سعید -3



عکس های نیشابور سعید در وبلاگش باز نشد این عکس رابعد از سیواس برایم ارسال کرده بود انتخاب کردم




به دريايی در افتادم كه پايانش نمی بينم
به دردی مبتلا گشتم كه درمانش نمی دانم

چه جويم بيش از اين گنجی كه سر آن نمی دانم؟
چه پويم بيش از اين راهی كه پايانش نمی بينم؟

عطار نيشابوری









:عطارو مولانا



سلطان العلما(پدر مولانا) در نیشابور با شیخ عطار دیدار کرد، هنگامی که عطار ، جلال الدین را نگریست به یک نگاه دریافت که در کانون سینه وی آتش عشق فروزانست ، بی اختیار گفت: \"زود باشید که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند ، آنگاه کتاب اسرارنامه را به وی ارمغان داد\". مولانا درباره عطار فرمود :ـ

"عطار روح بود وسنايي دوچشم او ما از پي سنايي و عطار آمديم"







۱۲ آذر ۱۳۸۶

از توس تا قونیه همسفر سعید-2

عکس از: سعید
سعید در خرقان

وقتی سهروردی شهید(ف587) خرقانی و قصاب آملی و حلاج و بایزید را ادامه دهندگان حکمت خسروانی ایرانی می خواند سخنش به درستی بر ما معلوم نیست. اما تردیدی نیست که در نگاه سهروردی میان این چهار تن وجه اشتراکی بوده که در دیگر عارفان دیده نمی شده است
____

،بر همه چیز کتابت بُود
مگر
بر آب
،و اگر گذر کنی بر دریا
از خونِ خویش
بر آب
کتابت کن
تا آن کز پی تو در آید
داند که
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند.

_________________

پرسیدند که بعضی مردم سخن پیران نمی دانند.گفت:«نوری به نوری بتوان دید. این رازی است از رازهای حق، درین راز هر کس محرم نباشد، چنان که مَلٍکی دختری دارد پیش ٍ هر کس نه بنشاند»ـ
_________________
و گفت: عشق سه است یکی سوزنده یکی افروزنده و یکی سازنده

ابوالحسن خرقانی
نقل از کتاب :نوشته بر دریا
محمدرضاشفیعی کدکنی

لینکها:


۱۰ آذر ۱۳۸۶

از توس تا قونیه همسفر سعید-1








!هنوز ما را ،«اهلّیت گفـت»، نیست
کاشکی،«اهلّیت شنودن» ،ـ
!بودی
،ـ«تمام – گفتن» می باید



و «تمام – شنودن»!ـ
،بر دل ها ، مُهر است
،بر زبان ها ، مُهر است
،و بر گوش ها
!مُهر است

شمس
-------
نقل از کتاب خط سوم
دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی



.



وبلاگ سعید:مهتاب شب



پیام های خود را اینجا بنویسید

۷ آذر ۱۳۸۶

این نیز بگذرد


یک شاگرد نزد معلم مراقبه اش رفت و به او گفت: "مراقبه برای من خیلی مشکله! خیلی احساس پریشانی می کنم ،یا از درد پاها ،یا دائما خوابم میبرد.خیلی وحشتناکه !"ـ
معلم خیلی رک و در کمال آرامش گفت: "این نیز بگذرد"ـ

یک هفته بعد ، شاگرد نزد معلمش بازگشت و گفت:" مراقبه برای من خیلی عالیه ! من احساس می کنم آگاه ، دارای آرامش و خیلی سرزنده ام ! فوق العاده ست !ـ

معلم خیلی رک و در کمال آرامش گفت: "این نیز بگذرد"ـ
.
It Will Pass
A student went to his meditation teacher and said, "My meditation is horrible! I feel so distracted, or my legs ache, or I'm constantly falling asleep. It's just horrible!"
"It will pass," the teacher said matter-of-factly.
A week later, the student came back to his teacher. "My meditation is wonderful! I feel so aware, so peaceful, so alive! It's just wonderful!'
"It will pass," the teacher replied matter-of-factly.
.
.

۴ آذر ۱۳۸۶

حرکت ذهن



دو نفر در مورد پرچمی که با وزش باد در حال حرکت بود با هم بحث می کردند اولی می گفت: در واقع این باد است که در حال حرکت است
دومی با او مخالفت کرد و گفت:خیر، این پرچم است که حرکت می کند. یک پیشوای ذن که اتفاقا آنجا قدم می زد بحث آنها را قطع کرد و گفت :"نه پرچم نه باد هیچکدام حرکت نمی کنند این ذهن شماست که حرکت می کند"ا


این داستان به این شکل هم گفته می شود:پیشوا می گوید این قلب شماست که می تپد
ـ
ـ
Two men were arguing about a flag flapping in the wind. "It's the wind that is really moving," stated the first one. "No, it is the flag that is moving," contended the second. A Zen master, who happened to be walking by, overheard the debate and interrupted them. "Neither the flag nor the wind is moving," he said, "It is MIND that moves."
(In other versions of this story,the master says it is the HEARTthat flaps)
ـ

۱ آذر ۱۳۸۶

! چه عرض كنم


یک دختر زیبا در دهکده ای باردار شد.والدین عصبانیش می خواستند بدانند که پدر بچه کیست؟ دختر ابتدا در مقابل اعتراف مقاومت می کرد، بالاخره دختر خجالت زده و مضطرب از هاكويين نام برد. پيشواي ذن که تا قبل از آن به دلیل زندگی پاکی که داشت ، مورد احترام همگان بود. وقتی که والدین بی حرمت شده ، هاکویین را با اتهام دخترشان روبرو کردند ، او به سادگی پاسخ داد: چه عرض كنم!ا
وقتی بچه به دنیا آمد، والدین او را برای هاکویین بردند، او که هم اکنون در چشم همه ی مردم روستا منفور و پست می آمد. از آنجایی که مسئولیت آن کودک با او بود، والدین دختر از او خواستند که از بچه نگهداری کند
! هاکویین در حالی که کودک را می گرفت به آرامی گفت: چه عرض كنم
برای چند ماه او به خوبی از کودک مراقبت کرد تا وقتی که دختر مقابل دروغی که گفته بود نتوانست طاقت بیاورد. او اعتراف کرد که پدر واقعی، مرد جوانی در دهکده بود که او سعی کرده بود بدینوسیله از او محافظت کند. والدین دختر فورن نزد هاکویین رفتند ببیند تمایل به پس دادن بچه دارد.آنها با پوزش فراوان آن چه را که رخ داد ه بود توضیح دادند.
!هاکویین در حالیکه کودک را به آنها می داد گفت: چه عرض كنم



Is That So?
A beautiful girl in the village was pregnant. Her angry parents demanded to know who was the father. At first resistant to confess, the anxious and embarrassed girl finally pointed to Hakuin, the Zen master whom everyone previously revered for living such a pure life. When the outraged parents confronted Hakuin with their daughter's accusation, he simply replied "Is that so?"
When the child was born, the parents brought it to the Hakuin, who now was viewed as a pariah by the whole village. They demanded that he take care of the child since it was his responsibility. "Is that so?" Hakuin said calmly as he accepted the child.
For many months he took very good care of the child until the daughter could no longer withstand the lie she had told. She confessed that the real father was a young man in the village whom she had tried to protect. The parents immediately went to Hakuin to see if he would return the baby. With profuse apologies they explained what had happened. "Is that so?" Hakuin said as he handed them the child.

۲۵ آبان ۱۳۸۶

درک ماهی ها



یک روز چوانگ-تزو همراه با دوستش هویی-تزو بر فراز رودخانه ی هائو گردش می کردند. چوانگ گفت:ببین این ماهی ها چقدر قشنگ از آب بیرون می پرند. این نشانه ی شادی آنهاست.ـ
هویی گفت: تو که ماهی نیستی. چگونه می توانی از شادی آنها خبر داشته باشی؟
چانگ گفت : تو هم که من نیستی. چگونه می توانی بدانی که من از شادی آنها خبر ندارم؟
Knowing Fish
One day Chuang Tzu and a friend were walking by a river. "Look at the fish swimming about," said Chuang Tzu, "They are really enjoying themselves."
"You are not a fish," replied the friend, "So you can't truly know that they are enjoying themselves."
"You are not me," said Chuang Tzu. "So how do you know that I do not know that the fish are enjoying themselves?"


۲۲ آبان ۱۳۸۶

طبیعت هر چیز

تقدیم به رهروی آشتی و دوستی وبلاگ پرستو

دو رهرودر حالی که کاسه های خود را در رودخانه می شستند متوجه یک عقرب شدند که در حال غرق شد ن بود.یک رهرو فورا با ملاقه اش او را گرفت وروی صخره ی ساحل گذاشت در حین انجام این کار نیش زده شد. او به کار شستن کاسه اش بازگشت و عقرب دوباره در آب افتاد و رهرو عقرب را نجات دا د و دوباره نیش زده شد. دیگر رهرو از او پرسید" ای دوست ،چرا باز هم او را نجات می دهی در صورتی که می دانی نیش زدن طبیعت اوست؟
رهرو پاسخ داد:زیرا نجات دادن او نیز طبیعت من است


The Nature of Things

Two monks were washing their bowls in the river when they noticed a scorpion that was drowning. One monk immediately scooped it up and set it upon the bank. In the process he was stung. He went back to washing his bowl and again the scorpion fell in. The monk saved the scorpion and was again stung. The other monk asked him, "Friend, why do you continue to save the scorpion when you know it's nature is to sting?"
"Because," the monk replied, "to save it is my nature."

۲۰ آبان ۱۳۸۶

در جستجوی بودا

یک رهرو برای یافتن بودا عازم سفری طولانی شد. او سال های زیادی را در این جستجوی خویش فدا کرد، تا به سرزمینی رسید که گفته می شد بودا در آنجا زندگی می کند. وقتی در حال عبور از عرض رودخانه ای برای رسیدن به آن دیار بود، در حالی که قایقران پارو می زد، او به اطراف نگاه می کرد.توجه او به چیزی که به سوی آنها شناور بود جلب شد. وقتی آن جسم نزدیکتر شد، او دریافت که، آن جسم ِشناور یک جسد است. وقتی آنقدر نزدیک شد که او بتواند آن را لمس کند، ناگهان متوجه شد آن بدن مرده یِ خودش است! کنترلش را از دست داد و ناله ای از دیدن منظره ی جسدخویش سر داد،ساکت وبی جان، شناور و بی هدف همراه جریان های رود خانه. آن لحظه آغاز رهایی او بود

A monk set off on a long pilgrimage to find the Buddha. He devoted many years to his search until he finally reached the land where the Buddha was said to live. While crossing the river to this country, the monk looked around as the boatman rowed. He noticed something floating towards them. As it got closer, he realized that it was the corpse of a person. When it drifted so close that he could almost touch it, he suddenly recognized the dead body - it was his own! He lost all control and wailed at the sight of himself, still and lifeless, drifting along the river's currents. That moment was the beginning of his liberation.


اگر کامنتیگ بلاگر باز نمی شودمی توانید پیام های خود را اینجا بنویسید

۱۴ آبان ۱۳۸۶

باغ

دو نفر که در یک کویر گم شده واز گرسنگی و تشنگی در حال مردن هستند. بالاخره آنها به یک دیوار بلند می رسند. از آن طرف دیوار آنها صدای آبشار و آواز پرندگان را می شنوند. در بالای دیوار شاخه های درختان میوه دیده می شوند. میوه ها خیلی خوشمزه به نظر می آیند.یکی از آنها از دیوار بالا می رود و آن سوی دیوار ناپدید می شود، در عوض دیگری به کویر بر می گردد و به دیگر مسافرانی که راهشان را گم کرده اند کمک می کند تا راه آن باغ میان کویر را پیدا کنند



Two people are lost in the desert. They are dying from hunger and thirst. Finally, they come to a high wall. On the other side they can hear the sound of a waterfall and birds singing. Above, they can see the branches of a lush tree extending over the top of the wall. Its fruit look delicious.
One of them manages to climb over the wall and disappears down the other side. The other, instead, returns to the desert to help other lost travelers find their way to the oasis.

۱۲ آبان ۱۳۸۶

آموزش سخت


پسر یک دزد چیره دست از پدرش خواست که رموز دزدی را به او یاد دهد. دزد پیر قبول کرد و آن شب برای یک سرقت یک خانه بزرگ پسرش راهمراه خود برد.هنگامی که اعضای آن خانواده خواب بودند او بی صدا کار آموز جوانش را به اتاقی برد که گنجه لباسها بود. پدر به پسرش گفت که به داخل اتاق برود و و چند لباس سوا کند. وقتی پسر برای انجام آن رفت پدر باسرعت در را بست و قفل کرد و سپس از آنجا بیرون رفت . محکم کوبیدن در همانا و بیدار شدن صاحبخانه همان، و به تندی قبل از آنکه کسی اورا ببیند از آنجا گریخت. ساعت ها بعد، پسرش خسته و کوفته و کثیف به خانه بازگشت و با عصبانیت فریاد زد "پدر چرا مرا در آن گنجه حبس کردید ؟اگر من به خاطر هراس بیش از حدم نبود هیچ وقت فرار نمی کردم . من همه هوش و قوه ی ابتکارم را به کار بردم تا بتوانم بیرون بیایم" دزد پیر لبخندی زد و گفت" پسرم این اولین درس دزدی شبانه ی تو بود"ـ




The son of a master thief asked his father to teach him the secrets of the trade. The old thief agreed and that night took his son to burglarize a large house. While the family was asleep, he silently led his young apprentice into a room that contained a clothes closet. The father told his son to go into the closet to pick out some clothes. When he did, his father quickly shut the door and locked him in. Then he went back outside, knocked loudly on the front door, thereby waking the family, and quickly slipped away before anyone saw him. Hours later, his son returned home, bedraggled and exhausted. "Father," he cried angrily, "Why did you lock me in that closet? If I hadn't been made desperate by my fear of getting caught, I never would have escaped. It took all my ingenuity to get out!" The old thief smiled. "Son, you have had your first lesson in the art of burglary."




۷ آبان ۱۳۸۶

اساسی ترین درس


یک استاد نامور ذن اظهار داشت که اساسی ترین آموزش او این بود که: بودا متعلق به ذهن شماست
این ایده چنان تاثیر ژرفی داشت که یکی از رهروها برای تمرکز روی این امر مهم تصمیم گرفت که معبد را ترک کند و به جنگلی دور از هر سکنه برود. او در آنجا بیست سال در انزوا به تفحص روی آن آموخته اساسی پرداخت.ـ
روزی به رهرو دیگری که از آن جنگل می گذشت برخورد. دیری نپایید که رهرو گوشه گیر دریافت که رهگذر نیز زیر نظر همان استاد بودایی تعلیم دیده است. ـ

لطفن به من بگو در باره بزرگترین تعلیم استاد چه می دانی؟
چشمان رهگذر برقی زد و گفت نظر استاد بسیار واضح است. او میگوید بزرگترین تعلیم او اینست که " بودا متعلق به ذهن شما نیست


The Most Important Teaching

A renowned Zen master said that his greatest teaching was this: Buddha is your own mind. So impressed by how profound this idea was, one monk decided to leave the monastery and retreat to the wilderness to meditate on this insight. There he spent 20 years as a hermit probing the great teaching. One day he met another monk who was traveling through the forest. Quickly the hermit monk learned that the traveler also had studied under the same Zen master. "Please, tell me what you know of the master's greatest teaching." The traveler's eyes lit up, "Ah, the master has been very clear about this. He says that his greatest teaching is this: Buddha is NOT your own mind."


۲ آبان ۱۳۸۶

پروفسور حسابی

تصویری از آخرین لحظات پروفسور حسابی
سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت, با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان, توسط مادر فداكار, متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) , تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند.
استاد, قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي, شاهنامه فردوسي, مثنوي مولوي, منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند.
شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول, و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو, پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات, در سن نوزده سالگي, ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي, به امرار معاش خانواده كمك مي كردند. استاد همچنين در رشته هاي پزشكي, رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند. شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند, به پاس قدرداني از زحماتشان, ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند.
همزمان با تحصيل در رشته معدن, در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي, به تحصيل و تحقيق, در دانشگاه سوربن, در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را , با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", با درجه عالي دريافت كردند. استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند وايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود.
پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد, به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد.
پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي, دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران, نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين, ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد.
حدود هفتاد سال خدمت علمي ايشان در گسترش علوم روز و واژه گزيني علمي در برابر هجوم لغات خارجي و نيز پايه گذاري مراكز آموزشي, پژوهشي, تخصصي, علمي و ..., از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار مي رود كه براي نمونه به مواردي اشاره مي كنيم:
اولين نقشه برداري فني و تخصصي كشور (راه بندرلنگه به بوشهر) ا
اولين راهسازي مدرن و علمي ايران (راه تهران به شمشك) ا
پايه گذاري اولين مدارس عشايري كشور
پايه گذاري دارالمعلمين عالي
پايه گذاري دانشسراي عالي
ساخت اولين راديو در كشور
راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور
راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور
راه اندازي اولين رآكتور اتمي سازمان انرژي اتمي كشور
راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران
تعيين ساعت ايران
پايه گذاري اولين بيمارستان خصوصي در ايران, به نام بيمارستان "گوهرشاد" ا
شركت در پايه گذاري فرهنگستان ايران و ايجاد انجمن زبان فارسي
تدوين اساسنامه طرح تاسيس دانشگاه تهران
پايه گذاري دانشكده فني دانشگاه تهران
پايه گذاري دانشكده علوم دانشگاه تهران
پايه گذاري شوراي عالي معارف
پايه گذاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران
پايه گذاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام هاي موسيقي ايراني به روش علمي
پايه گذاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني
پايه گذاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران
پايه گذاري مركز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران
پايه گذاري اولين رصدخانه نوين در ايران
پايه گذاري مركز مدرن تعقيب ماهواره ها در شيراز
پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان
پايه گذاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش هاي موسيقي
پايه گذاري كميته پژوهشي فضاي ايران
تدوين اساسنامه و تاسيس موسسه ملي ستاندارد
تدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت
پايه گذاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك, فيزيك, فيزيك اپتيك, هوش مصنوعي) ا
راه اندازي اولين آسياب آبي توليد برق (ژنراتور) در كشور
ايجاد اولين كارگاه هاي تجربي در علوم كاربردي در ايران
ايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در كشور
یکی از افتخارات زندگی من دیدن...ا
بیش از بیست سال پیش وقتی به دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهران رفتم مرد بسیار پیری را دیدم که ازاتومبیل جیپ آهو پیاده شدو مرد جوانی او را همراهی می کرد. تماشای آن دو نفر احساس عجیبی در من به وجود آورده بود حرکاتشان را که سرشار از عشق ، دوستی و زندگی بود تا به آخر دنبال کردم وقتی فیروز آمد موضوع را از او پرسیدم گفت که دکتر حسابی و نوه اش بودند. پرسیدم مگر می تواند درس بدهد که گفت نه کلاس ندارد اینجا در دفترش کار و تحقیق می کند . آن روزها تهران موشک باران بود.
پس از آن بارها و بارها فیروز خاطراتش را از دکتر حسابی تعریف کرده است(این عادتش است وقتی از یک خاطره ای خوشش بیاید همیشه طی سالها با لذت تمام آن را تکرار می کند.من هم با همان ذوق اولیه به آن گوش می کنم)ا
چند سال پیش یکی از این شرکت ها ی کامپیوتری برایم یک جلد کتاب از زندگی دکتر حسابی را همراه کارت تبریک سال نو فرستاد . در آن کتاب سختی های زندگی پروفسور را خواندم.کتابش را دوستی از من گرفت و دیگر پس نیاورد

۳۰ مهر ۱۳۸۶

آقای امیدی


با قانون جدید باز نشستگی با بیست و پنج سال کار هر روز می شنویم که یکی از همکاران قدیمی باز نشسته می شود. گفتگوی خود را با یکی از همکاران قدیمی ام می نویسم
آقای سعیدی: آقای امیدی از کارخونه زنگ زد و خداحافظی کرد.
ـچرا؟ مگه کجا رفت؟


ـ بازنشست شد
نگاهی کردم و به یاد سالها کار با او افتادم و گفتم:ـ
- بیش از بیست سال است که می شناسمش، در این مدت یک نکته منفی از او ندیدم. رییس انبارها بود در آن سالها که سیستم های انبارها را کامپیوتری می کردیم یک بار سنگ انداز ی نکرد و خرده نگرفت همیشه مثبت بود . فقط کافی بود بهش زنگ می زدم و می گفتم فلان مسئله در سکوت گوش می کرد و فقط پاسخش این بود: "چشم پیگیری می کنم ." و بلافاصله نتیجه پیگیری مثبتش را می دیدم. به واسطه رفتار خوب او با هیچ یک از رییس های انبارها مشکل نداشتم و سیستم ها با همکاری خوب آنها مکانیزه شد. یک بار که رفته بودم کارخانه دیدم در جلسه حاضر نشد .گفتند رفته مسابقات شطرنج . دوباره که دیدمش گفتم شما شطرنجباز هم هستید و باید با شما یک بار شطرنج بازی کنم.پاسخی به من نداد و فقط سرشو انداخته بود پایین و گوش می کرد ،سبیلای بلندی داشت نفهمیدم زیر لب چی گفت. آیا لبخند زد؟ خلاصه نفهمیدم عکس العملش چی بود. .
ـ میدونی سر دسته دراویش شهر بود .مرید داره
ـ جدی میگی نمی دونستم. حالا که میگی معنی حرکاتشو می فهمم
ـ ولی من یه بار حالشو حسابی گرفتم
ـ سر چی؟
ـ فقط بگم که زنگ زدم و حسابی داد وبیداد کردم
نگاش کردم دیدم رفته تو فکر کمی مکث کردم پرسیدم:ـ
ـ اون چی گفت؟
ـ هیچی...ـ
باز نگاش کردم دیدم هنوز تو فکره گفتم:ـ
ـ تو چی گفتی؟


ـ هیچی . بعدش پشیمون شدم و چند روز بعد بهش زنگ زدم و ازش معذرت خواهی کردم


۲۷ مهر ۱۳۸۶

بایزید بسطامی



سلطان العارفين بايزيد بسطامي در یکی از حجهایش بر بالای عرفات ایستاده بود که نفس اش او را گفت: ای بایزید ، کیست که مانند تو چهل پنج بار حج کرده و ده هزار بار قرآن را ختم نموده باشد. ـ
شیخ در همانجا صدا زد : کیست که صواب چهل پنج حج را به گرده نانی بخرد؟
مردی جواب داد : من می خرم. ـ
گرده نان را به بایزید داد و شیخ بسطام آن نان را جلوی سگی انداخت و گفت: بخور ای نفس که من حجی نمی خواهم چون اوست که گرد من می گردد.ـ

بایزید بسطامی

۲۵ مهر ۱۳۸۶

فنجانت را خالی کن


یک پروفسور دانشگاه به ملاقات استاد ذن مشهوری رفت. در حالیکه استاد به آرامی مشغول پذیرایی با چای بود ، پروفسور در مورد آیین ذن صحبت می کرد. استاد فنجان مهمانش را لبریز از چای کرد و همانطور به ریختن ادامه داد . پروفسور سرریز شدن فنجان را تماشا می کرد تا جایی که بیشتر از آن نتوانست جلوی خود را بگیرد با عجله گفت :" بسه ! سرریز شد!"ـ
استاد پاسخ داد:" چگونه می توانم به شما ذن را نشان دهم ؟مگر اینکه شما ابتدا فنجان خود را خالی کنید"ـ


Empty Your Cup
A university professor went to visit a famous Zen master. While the master quietly served tea, the professor talked about Zen. The master poured the visitor's cup to the brim, and then kept pouring. The professor watched the overflowing cup until he could no longer restrain himself. "It's overfull! No more will go in!" the professor blurted. "You are like this cup," the master replied, "How can I show you Zen unless you first empty your cup."

می توانید پیام های خود را اینجا بنویسید

۲۳ مهر ۱۳۸۶

سئوالی نیست


روانشناسی در یک جمع، به محض اینکه با استاد ذن برخورد کرد تصمیم گرفت سئوالی را از او بپرسد که قبلا در ذهنش بود

او پرسید: کلا َشما چگونه به مردم کمک می کنید؟
استاد پاسخ داد: من آنها را به جایی می رسانم که سئوالی برای پرسیدن نداشته باشند


No More Questions

Upon meeting a Zen master at a social event, a psychiatrist decided to ask him a question that had been on his mind.

"Exactly how do you help people?" he inquired.

"I get them where they can't ask any more questions," the Master answered.

۱۵ مهر ۱۳۸۶


من نمی دانم،ـ
داستان های ذن 18
امپراطور که پیرو آیین بودا بود ، یک استاد بزرگ بودایی را به قصردعوت کرد تا از او در مورد بودیسم بپرسد. ـ
امپراطور پرسید: "اساسی ترین هدف مقدس آیین بودا، چیست؟"ـ
استاد پاسخ داد:" هستی و نیستی مطلق، بدون هیچ تقدسی"ـ
امپراطور گفت:"اگر تقدسی نیست پس تو چه یا کی هستی؟
استاد پاسخ داد:"من نمی دانم،"ـ
The emperor, who was a devout Buddhist, invited a great Zen master to the Palace in order to ask him questions about Buddhism. "What is the highest truth of the holy Buddhist doctrine?" the emperor inquired.
"Vast emptiness... and not a trace of holiness," the master replied.
"If there is no holiness," the emperor said, "then who or what are you?"
"I do not know," the master replied.

۱۲ مهر ۱۳۸۶

گل ها




گربه و آیین مذهبی

داستان های ذن-17

وقتی یک استاد بودایی و پیروانش شروع به مراقبه عصر نمودند گربه ای که در آن معبد بود آنچنان سرو صدایی براه انداخت که آنها نتوانستند تمرکز کنند . لذا استاد دستور داد که گربه را هنگام مراقبه عصر حبس کنند .ـ
سالها بعد، وقتی استاد از دنیا رفت گربه همچنان در طول زمان مراقبه حبس می شد. سرانجام وقتی گربه مرد، گربه ی دیگری به معبد آورده شد و آن را هم هنگام مراقبه بعد از ظهر حبس می کردند.ـ
قرن ها بعد ، شاگردان تعلیم دیده ی آن معبد طی رسالات مذهبی در مورد اهمیت مناسک مذهبی حبس گربه در هنگام مراقبه بسیار قلم زدند.ـ


When the spiritual teacher and his disciples began their evening meditation, the cat who lived in the monastery made such noise that it distracted them. So the teacher ordered that the cat be tied up during the evening practice. Years later, when the teacher died, the cat continued to be tied up during the meditation session. And when the cat eventually died, another cat was brought to the monastery and tied up. Centuries later, learned descendants of the spiritual teacher wrote scholarly treatises about the religious significance of tying up a cat for meditation practice.

۱۰ مهر ۱۳۸۶

کادو ئی از توهین



روزگاری دلاور سالاری زندگی می کرد که با وجود سن زیاد هنوز قادر بود هر حریفی را شکست دهد. آوازه ی او در اقسا نقاط آن سر زمین پیچیده بود و شاگردان بسیاری برای آموزش تحت نظر او گرد آمده بودند.
روزی جنگجو ی نا شناخته ای به آن دهکده آمد و مصمم بود که اولین کسی باشد که استاد را شکست می دهد. او علاوه بر نیرو مندی اش، توان عجیبی در بهره برداری از نقاط ضعف حریف ،به نفع خود داشت. او منتظر اولین حرکت حریف می ماند تا نقطه ضعفی بدست آورد و سپس برق آسا و بیرحمانه با تمام نیرو حمله ور میشد. در نبرد با او هرگز کسی بیش از دور اول دوام نیاورده بود.ـ
استاد پیر بر خلاف نظر و نگرانی شاگردانش، نبرد با جنگجوی جوان را با گشاده رویی پذیرا شد.ـ
به محض اینکه هردو به میدان نبرد آمدند جنگجوی جوان شروع به توهین کردن به استاد پیر کرد. خاک و تُف به صورتش ریخت. ساعت ها با زخم زبان، هر آنچه اهانت و ناسزا در عالم بشریت وجود داشت به او گفت.ـ
اما دلاور پیر فقط خاموش و آرام ایستاد. سر انجام جنگجوی جوان با احساس شرمساری صحنه را ترک گفت.ـ

شاگردان که گرد استاد جمع شده بودند و تا حدودی مایوس از اینکه پاسخ گستاخی او داده نشده بود، از استاد پرسیدند چگونه توانسته چنین بی حرمتی را تحمل کند و او را وادارد که صحنه نبرد را ترک کند.ـ

استاد پاسخ داد: اگر کسی آمد هدیه ای به شما بدهد و شما دریافت نکنید آن هدیه از آن کیست؟



There once lived a great warrior. Though quite old, he still was able to defeat any challenger. His reputation extended far and wide throughout the land and many students gathered to study under him.
One day an infamous young warrior arrived at the village. He was determined to be the first man to defeat the great master. Along with his strength, he had an uncanny ability to spot and exploit any weakness in an opponent. He would wait for his opponent to make the first move, thus revealing a weakness, and then would strike with merciless force and lightning speed. No one had ever lasted with him in a match beyond the first move.
Much against the advice of his concerned students, the old master gladly accepted the young warrior's challenge. As the two squared off for battle, the young warrior began to hurl insults at the old master. He threw dirt and spit in his face. For hours he verbally assaulted him with every curse and insult known to mankind. But the old warrior merely stood there motionless and calm. Finally, the young warrior exhausted himself. Knowing he was defeated, he left feeling shamed.
Somewhat disappointed that he did not fight the insolent youth, the students gathered around the old master and questioned him. "How could you endure such an indignity? How did you drive him away?"
"If someone comes to give you a gift and you do not receive it," the master replied, "to whom does the gift belong?"

۳ مهر ۱۳۸۶

تا ببینیم...ـ
داستان های ذن -15

بر اساس یک داستان تائویستی ،برزگر پیر ی سال ها در مزرعه اش کار کرده بود. روزی اسبش فرار می کند.همسایه که خبر را می شنود به دیدن او می رود
از روی همدردی می گوید:" عجب بدشانسی ای"ـ
برزگر پاسخ داد: "تا ببینیم...."ـ
.صبح روز بعد اسب در حالی که سه اسب وحشی با خودش آورده بود، برمی گردد
همسایه با تعجب فریاد می زند:" چه عالی"ـ
مرد پیر پاسخ می دهد: " تا ببینیم..."ـ

روز بعد پسرش وقتی سعی می کند سوار یکی از اسبهای رام نشده شود،از روی اسب به زمین پرت می شود افتد و پایش می شکند. همسایه دوباره بر می گردد که برای این بد شانسی ابراز همدردی کند. ـ

برزگرپاسخ می دهد:" تا ببینیم..."ـ

روز بعد افسرهای ارتش برای سرباز گیری مردان جوان به آن روستا می روند، می بینند که پای پسرش شکسته است، آنها او را معاف می کنند. همسایه به او تبریک می گوید که چه خوب شد که پسرش را به ارتش نبردند

برزگر پاسخ داد:" تا ببینیم..."ـ


We’ll see…
There is a Taoist story of an old farmer who had worked his crops for many years.
One day his horse ran away. Upon hearing the news, his neighbors came to visit.
“Such bad luck,” they said sympathetically.
“We’ll see,” the farmer replied.
The next morning the horse returned, bringing with it three other wild horses.
“How wonderful,” the neighbors exclaimed.
“We’ll see,” replied the old man.
The following day, his son tried to ride one of the untamed horses, was thrown, and broke his leg. The neighbors again came to offer their sympathy on his misfortune.
“We’ll see,” answered the farmer.
The day after, military officials came to the village to draft young men into the army.
Seeing that the son’s leg was broken, they passed him by. The neighbors congratulated the farmer on how well things had turned out.
“We’ll see” said the farmer.

۲۵ شهریور ۱۳۸۶




تمرکز ذهن

داستان های ذن 14

قهرمان جوان لاف زنی بعد از چندین بار برنده شدن در مسابقه تیر اندازی، استاد ذنی را که به فن تیر اندازی شهرت داشت به مبارزه طلبید.

مرد جوان هنگامی که با یک تیر به قلب هدفی در فاصله دور زد و با تیر دومش ، تیر اول را به دو نیم ساخت چیره دستی خود را به نمایش گذاشت . در حال به مرد پیر گفت " ببین میتوانی این کار را بکنی"ـ

استاد بی آن که مشوش شود تیری در کمانش ننهاد، ولی به تیر انداز جوان پیشنهاد کرد که دنبالش به کوه برود.

قهرمان به خاطر کنچکاوی در باره قصد مرد پیر به دنبال او از کوه بالا رفت، تا به دره عمیقی رسیدند که به وسیله ی کنده چوبی سست و لرزان روی آن پلی زده شده بود.

استاد پیر به آرامی و با اطمینان خاطر به وسط آن پل معلق و خطر ناک رفت ، درختی را در فاصله ی دوری بعنوان هدف در نظر گرفت ، کمانش را کشید و تیرش مستقیم به هدف خورد. هنگامی که موقرانه به محل امنی برگشت گفت : حالا نوبت توست.ـ

جوانک در حالی که وحشت زده به عمق آن دره، که بی انتها به نظر می رسید خیره شده بود نتو.انست خود را وادار کند که قدم روی آن پل بگذارد تا چه رسد که بخواهد تیری به هدف بزند.

استاد متوجه مخمصه ی حریف اش شد گفت : تو در تیر اندازی مهارت فراوانی داری اما عدم تسلطت بر ذهن، باعث شد که تیر اندازی را ببازی


Concentration
After winning several archery contests, the young and rather boastful champion challenged a Zen master who was renowned for his skill as an archer. The young man demonstrated remarkable technical proficiency when he hit a distant bull's eye on his first try, and then split that arrow with his second shot. "There," he said to the old man, "see if you can match that!" Undisturbed, the master did not draw his bow, but rather motioned for the young archer to follow him up the mountain. Curious about the old fellow's intentions, the champion followed him high into the mountain until they reached a deep chasm spanned by a rather flimsy and shaky log. Calmly stepping out onto the middle of the unsteady and certainly perilous bridge, the old master picked a far away tree as a target, drew his bow, and fired a clean, direct hit. "Now it is your turn," he said as he gracefully stepped back onto the safe ground. Staring with terror into the seemingly bottomless and beckoning abyss, the young man could not force himself to step out onto the log, no less shoot at a target. "You have much skill with your bow," the master said, sensing his challenger's predicament, "but you have little skill with the mind that lets loose the shot."

۲۱ شهریور ۱۳۸۶


یک داستان معلق
داستان های ذن ۱۴

روزی مردی هنگام قدم زدن در بیابانی با ببر شریری مواجه شد. پا به فرار گذاشت. دیری نپایید که به پرتگاه بلندی رسید .ناچار برا ی نجات خود از درخت مو ی ( تاکی )که بطور خطرناکی از پرتگاه آویزان بود پایین رفت . در حالیکه در آنجا معلق بود دو موش از سوراخی از پرتگاه پیدایشان شد و شروع کردند به جویدن (تنه) درخت مو. او روی درخت مو یک تمشک وحشی درشتی را دید . آنرا کند و به دهان انداخت. عجیب خوشمزه بود



Cliffhanger
One day while walking through the wilderness a man stumbled upon a vicious tiger. He ran but soon came to the edge of a high cliff. Desperate to save himself, he climbed down a vine and dangled over the fatal precipice. As he hung there, two mice appeared from a hole in the cliff and began gnawing on the vine. Suddenly, he noticed on the vine a plump wild strawberry. He plucked it and popped it in his mouth. It was incredibly delicious!

۱۹ شهریور ۱۳۸۶


زمان حال
داستان های ذن 13

یک جنگجوی دلاور ژاپنی توسط نیروهای دشمن دستگیر شد و در زندان انداخته شد.او به خاطر وحشت از بازجوئی و شکنجه و اعدام در روز بعد آن شب خواب به چشمش نمی رفت
:سخنان استاد بودایی خود را به یاد آورد
.فردا واقعیت نیست ، بلکه تصور واهی است
.واقعیت زمان حال است
با یادآوری این سخنان جنگجو آرام شد و به خواب رفت. ـ
Present moment
A Japanese warrior was captured by his enemies and thrown into prison. That night he was unable to sleep because he feared that the next day he would be interrogated, tortured, and executed. Then the words of his Zen master came to him, "Tomorrow is not real. It is an illusion. The only reality is now." Heeding these words, the warrior became peaceful and fell asleep.

۱۸ شهریور ۱۳۸۶

بی هیچ هراسی

داستان های ذن -12
دردوران فئودالی ژاپن ،در زمان جنگ های داخلی، یک سپاه مهاجم منطقه ای را با حمله ای برق آسا تسخیرکرد و کنترل آن را به دست گرفت . فقط دریک دهکده ، قبل از اینکه سپاه برسد همه بجز یک استاد بودایی فرار کردند. ژنرال در مورد این پیرفرتوت تا آنجا کنجکاو شد که خودش برای دیدن او به معبد رفت . وقتی ژنرال بر خلاف همیشه با رفتاری تسلیمانه روبرو نشد، از شدت عصبانیت و در حالی که دست به شمشیرش می برد با خشم فریاد زد: "تو یک احمقی" " تو نمی فهمی درمقابل کسی هستی که می تواندبی چشم به هم زدنی تورا با شمشیربکُشد؟!". علیرغم این تهدید، استاد بی هیچ هراسی و به آرامی پاسخ داد:" تو نمی فهمی مقابل کسی هستی که می تواند بی چشم به هم زدنی با شمشیر کشته شود؟"ـ
During the civil wars in feudal Japan, an invading army would quickly sweep into a town and take control. In one particular village, everyone fled just before the army arrived - everyone except the Zen master. Curious about this old fellow, the general went to the temple to see for himself what kind of man this master was. When he wasn't treated with the deference and submissiveness to which he was accustomed, the general burst into anger. "You fool," he shouted as he reached for his sword, "don't you realize you are standing before a man who could run you through without blinking an eye!" But despite the threat, the master seemed unmoved. "And do you realize," the master replied calmly, "that you are standing before a man who can be run through without blinking an eye?"

۱۳ شهریور ۱۳۸۶

تسلط بر خود

یک روز زمین لرزه ای معبد بودایی را تکان داد و بعضی قسمت های آن خراب شد . شاگردان وحشت زده شدند. وقتی زمین لرزه تمام شد استاد گفت: هم اکنون شما فرصتی داشتید تا رفتار یک بودایی را در شرایط بحرانی مشاهده کنید. شما ممکن است توجه کرده باشید که من وحشت نکردم و کاملا آگاه بودم چه پیش خواهد آمد و چه باید کرد. همه ی شما را به آشپزخانه ، مستحکم ترین قسمت معبد، راهنمایی کردم . تصمیم خوبی بود، چون شما می بینید که همگی بدون هیچ گونه آسیبی نجات یافته اید. به هر حال با وجود کنترل خود و آرامشی که داشتم، کمی احساس هیجان به من دست داده بود ،شایدشما هم متوجه شدید، چون یک لیوان بزرگ آب نوشیدم، چیزی که هرگزدر حالت عادی انجام نمی دهم".ـ
یکی از رهرو ها لبخندی زد اما چیزی نگفت. معلم پرسید: " سبب خنده چیست؟"ـ
رهرو پاسخ داد:" آن آب نبود، یک لیوان چاشنی سویا بود"ـ

One day there was an earthquake that shook the entire Zen temple. Parts of it even collapsed. Many of the monks were terrified. When the earthquake stopped the teacher said, "Now you have had the opportunity to see how a Zen man behaves in a crisis situation. You may have noticed that I did not panic. I was quite aware of what was happening and what to do. I led you all to the kitchen, the strongest part of the temple. It was a good decision, because you see we have all survived without any injuries. However, despite my self-control and composure, I did feel a little bit tense - which you may have deduced from the fact that I drank a large glass of water, something I never do under ordinary circumstances."One of the monks smiled, but didn't say anything."What are you laughing at?" asked the teacher."That wasn't water," the monk replied, "it was a large glass of soy sauce."

۱۱ شهریور ۱۳۸۶

۱۰ شهریور ۱۳۸۶

نوشته ی سنگ قبر یک مادر جوان






زنده ای مثل درخت






مثل پرواز پرستو در باد


مثل آواز قناری در باغ

نفس از پنجره ی باد صبا می گیری


چه کسی گفت که تو میمیری؟

.

شاعرش را نمی شناسم