۲۵ شهریور ۱۳۸۶




تمرکز ذهن

داستان های ذن 14

قهرمان جوان لاف زنی بعد از چندین بار برنده شدن در مسابقه تیر اندازی، استاد ذنی را که به فن تیر اندازی شهرت داشت به مبارزه طلبید.

مرد جوان هنگامی که با یک تیر به قلب هدفی در فاصله دور زد و با تیر دومش ، تیر اول را به دو نیم ساخت چیره دستی خود را به نمایش گذاشت . در حال به مرد پیر گفت " ببین میتوانی این کار را بکنی"ـ

استاد بی آن که مشوش شود تیری در کمانش ننهاد، ولی به تیر انداز جوان پیشنهاد کرد که دنبالش به کوه برود.

قهرمان به خاطر کنچکاوی در باره قصد مرد پیر به دنبال او از کوه بالا رفت، تا به دره عمیقی رسیدند که به وسیله ی کنده چوبی سست و لرزان روی آن پلی زده شده بود.

استاد پیر به آرامی و با اطمینان خاطر به وسط آن پل معلق و خطر ناک رفت ، درختی را در فاصله ی دوری بعنوان هدف در نظر گرفت ، کمانش را کشید و تیرش مستقیم به هدف خورد. هنگامی که موقرانه به محل امنی برگشت گفت : حالا نوبت توست.ـ

جوانک در حالی که وحشت زده به عمق آن دره، که بی انتها به نظر می رسید خیره شده بود نتو.انست خود را وادار کند که قدم روی آن پل بگذارد تا چه رسد که بخواهد تیری به هدف بزند.

استاد متوجه مخمصه ی حریف اش شد گفت : تو در تیر اندازی مهارت فراوانی داری اما عدم تسلطت بر ذهن، باعث شد که تیر اندازی را ببازی


Concentration
After winning several archery contests, the young and rather boastful champion challenged a Zen master who was renowned for his skill as an archer. The young man demonstrated remarkable technical proficiency when he hit a distant bull's eye on his first try, and then split that arrow with his second shot. "There," he said to the old man, "see if you can match that!" Undisturbed, the master did not draw his bow, but rather motioned for the young archer to follow him up the mountain. Curious about the old fellow's intentions, the champion followed him high into the mountain until they reached a deep chasm spanned by a rather flimsy and shaky log. Calmly stepping out onto the middle of the unsteady and certainly perilous bridge, the old master picked a far away tree as a target, drew his bow, and fired a clean, direct hit. "Now it is your turn," he said as he gracefully stepped back onto the safe ground. Staring with terror into the seemingly bottomless and beckoning abyss, the young man could not force himself to step out onto the log, no less shoot at a target. "You have much skill with your bow," the master said, sensing his challenger's predicament, "but you have little skill with the mind that lets loose the shot."

۲ نظر:

حميـرا گفت...

سلام عزیزم
این روزها با آوردن حکایت های زیبا ذهن های در حال خلاقیت را خلاق تر و محکم تر می کنی. باید باور کنیم که می توانیم. باید سنگها را از جلو اراده برداشت و چون موجی کوبید و رفت. تا روح ما آواز می خواند زندگی و امید در جریان است. چه اهمیتی دارد حضور چروکهای چرک اختناق بر پوست اندیشه ما.
روی ماهت را می بوسم

fridoun گفت...

We’ll see…

There is a Taoist story of an old farmer who had worked his crops for many years.

One day his horse ran away. Upon hearing the news, his neighbors came to visit.

“Such bad luck,” they said sympathetically.

“We’ll see,” the farmer replied.

The next morning the horse returned, bringing with it three other wild horses.
“How wonderful,” the neighbors exclaimed.
“We’ll see,” replied the old man.

The following day, his son tried to ride one of the untamed horses, was thrown, and broke his leg. The neighbors again came to offer their sympathy on his misfortune.

“We’ll see,” answered the farmer.

The day after, military officials came to the village to draft young men into the army. Seeing that the son’s leg was broken, they passed him by. The neighbors congratulated the farmer on how well things had turned out.

“We’ll see” said the farmer.