۱۸ شهریور ۱۳۸۶

بی هیچ هراسی

داستان های ذن -12
دردوران فئودالی ژاپن ،در زمان جنگ های داخلی، یک سپاه مهاجم منطقه ای را با حمله ای برق آسا تسخیرکرد و کنترل آن را به دست گرفت . فقط دریک دهکده ، قبل از اینکه سپاه برسد همه بجز یک استاد بودایی فرار کردند. ژنرال در مورد این پیرفرتوت تا آنجا کنجکاو شد که خودش برای دیدن او به معبد رفت . وقتی ژنرال بر خلاف همیشه با رفتاری تسلیمانه روبرو نشد، از شدت عصبانیت و در حالی که دست به شمشیرش می برد با خشم فریاد زد: "تو یک احمقی" " تو نمی فهمی درمقابل کسی هستی که می تواندبی چشم به هم زدنی تورا با شمشیربکُشد؟!". علیرغم این تهدید، استاد بی هیچ هراسی و به آرامی پاسخ داد:" تو نمی فهمی مقابل کسی هستی که می تواند بی چشم به هم زدنی با شمشیر کشته شود؟"ـ
During the civil wars in feudal Japan, an invading army would quickly sweep into a town and take control. In one particular village, everyone fled just before the army arrived - everyone except the Zen master. Curious about this old fellow, the general went to the temple to see for himself what kind of man this master was. When he wasn't treated with the deference and submissiveness to which he was accustomed, the general burst into anger. "You fool," he shouted as he reached for his sword, "don't you realize you are standing before a man who could run you through without blinking an eye!" But despite the threat, the master seemed unmoved. "And do you realize," the master replied calmly, "that you are standing before a man who can be run through without blinking an eye?"

۱ نظر:

الهه گفت...

سلام. مرسی که به ما سر زدید. امیدوارم که موفق باشید