۹ مرداد ۱۳۸۷

2-برادرکشی

کشیش در سکوت به چهره ی خدا خیره شد...:
-"پدر یاناروس، شرم نمی کنی؟چرا از من راهنمایی می خواهی؟ تو آزادی، من تو را آزاد آفریده ام، پس چراباز به من می چسبی؟ دست از این عجز و لابه ات بردار، بلند شو پدر یاناروس، خودت مسئولیت را قبول کن و از هیچ کس هم نصیحت مخواه، مگر تو آزاد نیستی؟ خودت تصمیم بگیر!"

- "خدای من ، آزادی بار بزرگی است ، بیش از اندازه سنگین است پدر، انسان چگونه می تواند آن را به دوش بکشد؟"

نقل از کتاب برادر کشی
نیکوس کازانتزاکیس

۸ مرداد ۱۳۸۷

برادر کشی!

....
زندگی اهل آبادی سراسر مبارزه بود. مبارزه ای بی امان با خدا با طوفان، با برف و با مرگ.
به همین سبب ،کشتار که شروع شد و برادر رو در روی برادر ایستاد مردم کاستلو تعجب نکردند، هراسان نشدند و در راه و رسم زندگی خویش تغییری ندادند. اما چیزی که تا آ ن وقت در درونشان به آرامی جوشیده بود و تا آن وقت مستور و خاموش مانده بود، اکنون لگام کسیخته سرباز می کرد و رها می شد. شهوت ازلی آدمیزاد به قتل نفس در درونشان موج می زد. هر کس همسایه ای ، دوستی و برادری داشت که سالها بی دلیل و اغلب بدون آن که خود بداند ، مورد تنفرش بود. نفرت بی آن که راه فراری داشته باشد در درونشان جوشیده بود و حالا ، به یکباره، پرچم های با شکوه بر فراز سرشان به اهتزاز در آمده بود و به دست ایشان تفنگ و نارنجک داده بودند. روحانیت ، ارتش و مطبوعات آنان را وادار می ساختند که دوست و برادرو همسایه خود را بکشند و سرشان داد می زدند که تنها از این طریق است که دین و وطن نجات خواهد یافت!
جنایت ، این کهن ترین نیاز بشر، معنای مرموزی به خود گرفت و آنگاه تعقیب و گریز آغاز گردید و برادر به شکار برادر پرداخت.
گروهی از مردمان با شلق های سرخ بر سر گذاشتند به کوهستان زدند، دیگران در دهکده سنگر گرفتند و در آنسوی جاده به قله "اتورکی" که مخفیگاه چریک ها بود چشم دوختند. بانگ فریاد و هلهله به آسمان بر میخاست و به دنبال آن کلاه سرخ ها به سان طوان سرازیر می شدند و یا سیاه سرها از پایین به آنان یورش می بردند. برق آسا بر سر یکدیگر فرو می آمدند، گوشت در برابر گوشت قرار می گرفت و برادر کشی شیرینی آغاز می گشت. زنان با موهای ژولیده از حیاط می کندند و خود را به ایوان می رساندند و با داد و فریاد به تحریک مردها می ایستادند. سگ های آبادی زوزه کشان و نفس زنان از پی اربابان خود می دویدند و با زبان های آویخته در شکار شرکت می جستند. روز بدین منوال می گذشت تا اینکه شب فرا می رسید و مردم را می بلعید.
در میان آنها تنها یک مرد بود که گرفتار این فریب نشده بود و با دست خالی و بی سلاح در میانه ی میدان آغوش می گشود و می ایستاد و او پدر یاناروس کشیش آبادی بود. تنها می ایستاد، چپ و راست را نگاه می کرد بی آن که بداند به کدام سمت باید رو کند. و دائما سئوال عذاب دهنده ای را تکرار می کرد:
" اگر مسیح امروز به زمین می آمد جانب کدام گروه را می گرفت؟ آیا به سوی سیاه ها می رفت یا سرخ ها؟ و یا اینکه او هم در میانه می ایستاد ، آغوش می گشود و بانگ می زد: برادران متحد شوید! برادران متحد شوید!"
پدر یاناروس، نماینده خدا در کاستلو درست به همین گونه می ایستاد و مردم را فرا می خواند. او فریاد می زد و مردم از سرخ و سیاه بر او می گذشتند و با طعنه و ریشخند فریاد می زدند،" بلغاری! خائن! بلشویک!" ، "ولگرد! فاشیست! بی همه چیز! "
و پدر یاتاروس سر تکان می داد و گیج و مبهوت به راه می افتاد و زیر لب می گفت "شکر، خدای من، تو را شکر می گویم که برای چنین ماموریت خطیری مرا انتخاب کرده ای. من آن را تحمل می کنم، گو اینکه در دل این مردم مهری نسبت به من وجود ندارد. خداوندا، فقط از تو می خواهم که ریسمان را زیاد محکم نکشی. من بشرم نه فرشته و نه ورزا. من فقط یک انسانم، مگر تا کی می توانم دوام بیاورم؟ همین روزها است که از پا بیفتم و خرد و خمیر بشوم. خدای من، مرا ببخش که این حرف را می زنم ولی گویا بعضی وقت ها به فراموشی می افتی و از بندگانت بیش از ملائکت متوقع می شوی".


نقل از کتاب برادرکشی - نیکوس کازانتزاکیس
مترجم محمد ابراهیم محجوب

۲ مرداد ۱۳۸۷

۳۰ تیر ۱۳۸۷

شب بيهوده گي ها

عکس از سالار



پيرمرد جهان ديده ء خوش سخني
قوز كرده ، نشسته بر چهار پايه ء رنگين
چسبيده با دو دست ، به ني قليان
با طنين قلقل آب تنباكو ،
دود غليظ نامطبوع،
در فضاي دم گرفته ء ساحل
در دكّه حقير "عمو كاظم"
به مشام خسته ء مان انبار مي شد.
زير لب ، آهسته - نامحسوس ،
زير چشمي با نگاهي خسته و گذرا
به همهء نشستگان در جمع
دُ رّ خاطره را
در ريسمان سخن چنين مي سفت :

ادامه شعر استاد رحیمی را اینجا بخوانید

۲۳ تیر ۱۳۸۷

فردوسی و زبان فارسی

عکس از آلبوم سالار



در ایران ملتی به نام ملت فارس وجود خارجی ندارد، در ایران یک زبان به نام زبان پارسی موجودیت دارد و نیز یک استان و یک خلیج به نام فارس وجود دارد که زبان و گویش بسیاری از ساکنان همین استان فارس با آنچه که به زبان فارسی شهرت یافته متفاوت است بسیاری از ساکنان این استان ترک زبانان قشقایی و ایرانیان عرب زبان می باشند . بنا بر این زبان فارسی دری که در سراسر ایران رایج است همواره وسیله ی درک متقابل و رشته ی پیوند روحی و عاطفی ، معنوی و و نیزوسیله ی رتق و فتق امور مادی و معیشتی همه ی اقوام و تیره های ایرانی بوده ، زبان مادری همه ی استان فارس نیست . این زبان حتی زبان مادری حافظ و سعدی هم نبوده است . اصولن خاستگاه زبان فارسی خراسان بزرگ و ماورا النهر است و سیستان که زادگاه یعقوب لیث صفاری ست ، نه شیراز و استان فارس. این زبان هرگز به واسطه فشار هیچ قومی بر هیچکس تحمیل نشده و ملک مطلق هیچ قومی نیست.

فردوسی در شاهنامه هرگز مرزی برای قوم ها منظور نکرده وهرگز ملیت متفاوتی از ایران زمین برای قوم های درگیر نیز ذکر نکرده است. همه جای ایران سرای من است.

متن کامل را اینجا یا اینجا بخوانید



۱۹ تیر ۱۳۸۷

طنز چیست؟1

دوست گرامی این وبلاگ شهبارا در اخیرن دست به نوشتن طنز زده است. یک بار برایش نوشتم از مسخره دیگران خوشم نمی آید و او در پاسخم نوشت مگر طنز غیر از این است! با خودم گفتم راست می گوید پس اشکال کار کجاست؟ این بود به این فکر افتادم برای خودم طنز را تعریف کنم هر چه فکر می کردم می دیدم طنز باید یک لبخند، خنده یا قهقهه یا پوزخند یا اثری به کنایه در ذهن ایجاد کند .این بود به جستجو در این مورد پرداختم . نتایج را در چند پست خواهم نوشت:
با دن کیشوت شروع می کنیم:


دن کیشوت و سانچوپانزا،اثر پابلو پیکاسو، موزه مترو پولیتن

پیکاسو "دن کیشوت" را فقط در چند دقیقه طراحی کرد.این طرح به همراه اثر ادبی آن یکی از بی رقیب ترین آثار به جا مانده ی هنری جهان هستند.
امروزه این اثر پیکاسو نماد آن شاهکار ادبی است.
____________________________________
تا جوان بودم از خنده غافل بودم. بعدها که چشمانم باز تر شد و حقیقت را دیدم به خنده افتادم... و هنوز همچنان می خندم.
________________________
نظری کوتاه به بررسی فصل نخست کتاب نشانه شناسی مطایبه از احمد اخوت:
«پیر مُنارد نویسنده دن کیشوت»
خوزه اوئیس بورخس ، نویسنده ی بزرگ آرژانتینی،داستانی به نام"پیر مُنارد نویسنده ی دن کیشوت" نوشته است. این داستان از جنبه های مختلف تحلیل شده است از جمله ادوارد سعید ، زاک دریدا،ژرار ژانت این داستان را از جنبه های مختلف نقد کرده اند.
موضو ع داستان:
"این داستان در باره ی نویسنده ای(1918) است که می خواهد یک دن کیشوت (1605)دیگر بنویسد نه قصد رمان نویسی دارد چون رمان نویسی را کار پوچی می داند نه قصد دوباره نویسی آن را . بلکه می خواهد دست به تجربه ی جدیدی بزند و سه بخش از آن را سطر به سطر دوباره می نویسد .اتفاقا متن پیر منارد بهتر از سروانتس از کار درآمد"
لطیفه ی جالبی است ، نیست؟انگار سیر زمان تقویمی وارونه شده است .
شاید بورخس همانند الیوت معتقد بود"اثر دیروز را باید با چشم امروز خواند تا جلوه ی دیگری یابد".
متن منارد با اینکه درست همانند متن سروانتس است ،به قول راوی ،بهتر از آن می باشد!
شاید غریب بودن این داستان و منطق راوی و رگه ی شوخی ناپیدای آن به خاطر همین حقیقت باشد:
زمان، تقویمی وارونه یا بر هم خوردن منطق روزمره

۱۵ تیر ۱۳۸۷

شعر امروز آلمان

عکس از بیشه سر

قلب خار پشت ها

چگونه مي توانم جنگل ها را
بسرايم؟
چگونه مي توانم قلب خارپشت ها را
بستايم؟
در صورتي كه قلب يك زن، قلب يك مرد
ستودني تر است.
اما آن ها تمايلي ندارند
كه در شعر من ظاهر شوند.
از اين رو در آستانه در مي نشينم
و انتظار كسي را مي كشم
كه وارد خانه شود.
و در اين ميان
جنگل ها را مي سرايم
و قلب خارپشت ها را

"کورت مارتی"

نقل از وبلاگ کتاب نوشت

قسمتی دیگری را از آن را انتخاب کرده ام:
شعر آلماني را به ويژه پس از جنگ جهاني ي دوم به چهار مقوله تقسيم مي كند:
1- شعر: دريچه اي به جهان درون
2- شعر: ابزاري براي بيان كاستي هاي اجتماعي
3- شعر: پنجره اي براي نگريستن به طبيعت
4- شعر: آزمايشگاهي براي شناخت

۱۲ تیر ۱۳۸۷

انتر ِ صادق چوبک

عکس از وبلاگ عکسامون
این روزها همه از صادق چوبک می گویند. نامش را که می شنوی، چهره اش را که تماشا می کنی به یاد انتر ِ داستانش می افتی انتری که "جهان" اش مرده است. راستی که نام "لوطی" برای "جهان " چه برازنده است!