۷ بهمن ۱۳۸۶

کامیابی



مرد ثروتمندی از یک پیشوای ذن خواهش کرد برای کامیابی آینده خانواده اش چیزی امیدوار کننده بنویسد ، چیزی که تسلی دهنده نسل اندر نسل خانواده اش باشد.


پیشوا روی یک تکه کاغذ بزرگ نوشت :پدر می میرد، پسر می میرد ، نوه می میرد .

مرد ثروتمند وقتی این کار پیشوا را دید، عصبانی شد.
"من از تو خواهش کردم که چیزی بنویسید که شادی و کامیابی برای خانواده ام بیاورد . چرا شما این نوشته ی ناراحت کننده را به من می دهید؟ "

پیشوا پاسخ داد:
" اگر پسر شما قبل از شما بمیرد، غمی تاب ناپذیربرای شما و خانواده تان به بار می آورد. اگر نوه ی شما پیش از پسرتان بمیرد ، این هم سبب سوگ بزرگی می شود. اگر خانواده ی شما نسل اندر نسل ، به ترتیبی که من شرح دادم از دنیا بروند، این یک سیر طبیعی زندگی خواهد بود و این است حقیقت شادی و کامیابی است."

A rich man asked a Zen master to write something down that could encourage the prosperity of his family for years to come. It would be something that the family could cherish for generations.
On a large piece of paper, the master wrote, "Father dies, son dies, grandson dies."
The rich man became angry when he saw the master's work. "I asked you to write something down that could bring happiness and prosperity to my family. Why do you give me something depressing like this?"
"If your son should die before you," the master answered, "this would bring unbearable grief to your family. If your grandson should die before your son, this also would bring great sorrow. If your family, generation after generation, disappears in the order I have described, it will be the natural course of life. This is true happiness and prosperity."

۱ نظر:

انتقال پیام ها گفت...

کامیابی

سلام به پروانه عزیز
داستانت خواندنی و قابل تعمق بود
ممنونم مشخصات نویسنده
مژده
http://www.mozhdehk.blogfa.com
چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386 ساعت 12:34 PM
سزای مرد ثروتمندی که برای سعادت آینده خانواده اش پیش پیشوای ذن می رود همین است .
راه است و چاه و دیده ی بینا وآشنا
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بی راهه می رود
بگذارتا بیفتد و بیند سزای خویش

مشخصات نویسنده
فریدون
دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386 ساعت 5:43 PM
یکی از رفیقام مدام به پسرش میگه، الهی پسر ببینمت که با دستای خودت خاکم کنی. الهی هر شب جمعه که نه -اون مال خودت- هر شب سه شنبه بیای سر قبرم. نیومدی هم نیومدی به چهنم.
بعدشم اگر شاهدی اون طرفا باشه میگه خوب عاق والدینش کردم نه؟
خیلی از آدما ندانسته مانند این پیشوای ذن فکر میکنند.
پاسخ:
ما که بچه بودیم اون موقع ها گداها تو کوچه راه می رفتن دستشونو دراز می کردن و با حالت ملتسمانه می گفتن: "یا علی .... در راه خدا کمک کنین"

تو خونه ما من همیشه مامور دادن سکه به اونا بودم همیشه به من می گفت:
"الهی پیر شی"

بعضی وقتا که با پدرم می دیدمشون در حالیکه پدرم بهش می گفت :" چرا نمی ری کار کنی " یه کمکی هم بهش می کرد اونوقت اون برای تشکر می گفت:

" داغ بچه هاتو نبینی"

مشخصات نویسنده
محسن
http://after23.blogsky.com/
دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386 ساعت 11:09 AM
کسی که از شنیدن خبر مرگ عصبی می شود معنای مرگ را درک نکرده است زیرا که معنی زندگی را درک نکرده است یعنی که رنج را درک نکرده است.
پاسخ:
بعضی وقتا معنی زندگی همین تلخی هاست . مشخصات نویسنده
پاتوق گورکن ها
دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386 ساعت 10:23 AM
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :