۳۱ خرداد ۱۳۸۵

نصرت رحمانی



.
همسرش می گوید : زندگی با شاعری مثل نصرت ، مثل نگهداری از یک شیشه ی عطر گرانبهاست

:رحمانی در مقدمه یکی از کتابهایش می نویسد

" شعر یا شعر است ، یا نیست. دنیای شعر و شاعری چون دنیای ورزشی نیست که به شعر درجه یک، نشان طلا ، به شعر درجه دو، نشان نقره و به شعر درجه سه، نشان برنز بدهند. شعر درجه نمی شناسد ، داور شعر یک شاعربازنشسته چون مربی ورزش نیست . داور شعر حتا منتقدان و شعر شناسان نمی توانند باشند. داور شعر یک ملت است ، نسل پشت نسل !"

از زندگی نامه نصرت رحمانی به قلم خودش
آنچه میدانم این است که سحر یکی از شب های اسپند ماه 1308 سپیده در چشم هایم ریخت و تهران مرا در لای چنگ های خویش گرفت
آن لحظه ی پرشکوه

سخن از شعر و شاعری و رجز خواندن برای حفظ و گسترش مرز هایی پهنه ی نام و نام آوری در میان نیست. آن دم شاعر خواهی بود که پا بر فرق تاج و تخت آوازه کوفته ای و از نکبت ننگ و نام فراغت یافته ای .
چرا که هیچ شاعری تمام لحظات زندگی اش شاعر نبوده است . تنها در لحظاتی شاعر خواهی بود بود. آن لحظه ی پر شکوه که قدرت این اعتراف را در خود احساس می کنی و اعتراف می کنی : من برای در خود زیستن آمدم دیگران در من زیستند
دوست دارم راه ها به گام ها و گام ها به راه ها هم آهنگ و هم گام با اندیشه هم راه طی کنیم
گرچه سر منزلی در نظر این جامه ی کاغذین نیست
بی گاه پیمودن ، بی هم راه پیمودن ، در اندیشه ی هم پیمودن چندان فاصله ای با هم ندارد . آن چه هست و نیست ، نفس پیمودن است ، تحرک است ، همین و بس

پایان
........
.در باره ی زنده یاد نصرت رحمانی دو کتاب زیر نیز به چاپ رسیده است
" از نقطه تا خط " مجموعه نقد و نظر درباره نصرت رحمانی \ بکوشش محمود نیکویه. ـ رشت : انتشارات طاعی ، 1378
" خدا غم را آفرید \ نصرت را آفرید" زندگی و شعر نصرت رحمانی به قلم مهدی اخوان لنگرودی . ـ تهران : نشر ثالث ، 1380


۱۳ نظر:

پـروانـه اسمـاعیـل زاده گفت...

خبرگزاري دانشجويان ايران - رشت
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات


مراسم ششمين سالگرد درگذشت نصرت رحماني، با همراهي جمعي از اهالي فرهنگ و دوستداران اين شاعر در مزار او واقع در سليمان‌داراب رشت برگزار شد.


به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در ابتداي اين مراسم، آرش رحماني - فرزند نصرت رحماني که پيش از اين کتابي را با عنوان «بيوه سياه» حاوي شعرهاي چاپ‌نشده شاعر منتشر کرده است -، درباره ويژگي‌هاي شعري او گفت: ما مي‌توانيم در دوره‌هاي متفاوت شعري نصرت رحماني ارتباطي را پيدا کنيم و آن را با هر چشم‌اندازي که مطلوب است، بررسي کنيم. ممکن است نگاه فردي به شعرهاي او عارفانه باشد و فرد ديگر با ديدي مادي‌گرا در مقابل شعرهايش قرار گيرد و يا ديدگاهي در حد واسط اين دو ديدگاه وجود داشته باشد. در شعر يک شاعر نخبه اين کثرت به وحدت تبديل مي‌شود، چرا که اختلافات موجود در جهان‌بيني‌هاي فردي را فراموش مي‌کنيم و آن‌جاست که مي‌توانيم به چيزي فراتر از آن‌چه مي‌پنداريم، برسيم.


وي افزود: قدرتي که در شعر و هنر نهفته است، اين است که در تاريک‌ترين دوران‌ها همچون شمعي در دست ديگران قرار داشته است.


در ادامه اين مراسم، محمد نيکويه - شاعر و پژوهشگر و از دوستان نصرت رحماني - به بيان ديدگاه نصرت از آثار صادق هدايت پرداخت. عليرضا پنجه‌اي - شاعر و روزنامه‌نگار گيلاني - نيز در پايان، مطلبي را درباره زندگي و آثار رحماني خواند.

نصرت رحماني از شاعران مطرح دهه‌هاي 40 و 50 ايران است. روابط نزديک وي با نيما يوشيج و همچنين با برخي از شاعران نوپرداز ايراني باعث شد به سمت سرايش شعرهايي در قالب نيمايي برود.

او در سال 1365 در پي رکود فضاي ادبي، از تهران مهاجرت کرد و در شهرستان رشت ساکن شد و سرانجام در 27 خرداد 1376 در خانه‌اي قديمي در محله پيرسراي رشت درگذشت.

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-738231&Lang=P

Fridoun گفت...

دوست بسيار گرامی
چه خوشحالم که در باره نصرت رجمانی مطلب نوشته ای. با خواندن مردی که در غبار گم شد با نصرت رحمانی آشنا شدم. ان روز ها اشعار نصرت رحمانی و کارو چه شور و حالی در من بر می انگيختند
هنوز که هنوز است اشعار نصرت رحمانی در من غوغائی بر پا می کند
اين يادداشت تو مرا به گذشته های دور می برد
ترا سپاس فرا وان
فريدون

مژده گفت...

" شعر یا شعر است ، یا نیست. دنیای شعر و شاعری چون دنیای ورزشی نیست که به شعر درجه یک، نشان طلا ، به شعر درجه دو، نشان نقره و به شعر درجه سه، نشان برنز بدهند. شعر درجه نمی شناسد ، داور شعر یک شاعربازنشسته چون مربی ورزش نیست
زیبا گفته است

مژده گفت...

salam eshtebah nabood dorost amadid

فرداد دولتشاهي گفت...

سلام
آیا نمی خواهید در بدرقه‌ي «زیست محیطی ترین» ماه سال با ما همراه شوید؟
در ضمن چنانچه با تبادل لينك موافق هستيد، لطفاً مرا خبر سازيد.

ramin گفت...

آقاي شاملو..ازنيما به اين طرف در شعر چه كسي را تائيد مي كنيد..
.........................................................................................
براي پاسخگوئي به اين سوال حضور ذهن كامل لازم است
كه الان ندارم..ولي گمان ميكنم..بتوانم نصرت رحماني را نام ببرم..
قضاوت در مورد او چندا ن هم آسان نيست
.........................
.......................
گره كور غمم بازم كن
قصه پايان ده و آغازم كن
توتيائي به دو چشمانم كش
تشنه ام تشنه ي آتش آتش
..................................................................................
پروانه ي عزيزم..سري به پيام ها درپي نويس تاگور بزن...

مهران گفت...

سلام

شعر مي تونه مرز بين رويا باشه با واقعيت حرفي بر خاسته از تصاوير نقش بسته بر دلي كه نداي عشق در اون به زمزمه نشسته است و اين تصوير وقتي مجوشه و غليان ميكنه به شكل شعر خودشو نشون مي ده مثل تجلي حقيقت كه به ماده تبديل شده ما تصوير ها را توي مغزمون ميسازيم بر پرده دل مي اندازيم و و اونو از طريق شعر به چشمان مشتاقان مينشانيم
پيروز باشي

مهران گفت...

امان از اين سانسور پروانه اي وقتي مي خواي ببيني اكانتت چه تاثيري مي تونه داشته باشه تازه مي فهمي ذوق و شوقت اسير مميزي اين بزرگوار شده

پـروانـه اسمـاعیـل زاده گفت...

دوست بزرگوارجناب مهران
برنامه ی کنترل وبلاگ در اختیار من نیست.
:می توان سه حالت انتخاب کرد
فقط دوستان اجازه ی نوشتن پیام
راداشته باشند
همه بتوانند پیام بنویسند
در آخر اینکه همه بتوانند پیام بنویسند ولی شما ببینید بعد اجازه مشاهده توسط دیگران را بدهید
این اصلا به معنای فیلتر کردن پیامهای دوستان نیست.
اگر امکان چهارمی بود که می توانستم دوستان را بدون مجوز و غیره را با مجوز تعریف کنم حتما این کار را انجام می دادم.

در همه جا آفت پیدا می شود.به قول شهبارا آدما وقتی در این دنیای واقعی اینقدر به آزار یکدیگر می پردازند پس در دنیای مجازی خیلی راحت تر هستند.
به هر حال شما دوست هستیدو در_خانه ی این وبلاگ کوچک همیشه به روی شما باز.
و من به دنبال راه حل خواهم گشت.ایمیلی به بلاگ اسپات می زنم شاید کمکم کند.
از پیام عمیق شما هم بر مطلب نصرت رحمانی بسیار سپاسگزارم.
شاد باشید
و " خشمگین نباشید

ناشناس گفت...

سلام به نظر من طبع ژورنالیستی خوبی داری یعنی خوب می تونی در چند خط یکی رو معرفی کنی.این یعنی می تونی یه بیوگرافی نویس حرفه ای باشی.در ضمن رحمانی هم با حافظ مشکل داشت می گفت باید با نخ ببندیش بذاری لب طاقچه.یعنی حافظ دیگه تموم شده.
سندباد

ramin گفت...

سلام پروانه ي عزيز..
مهستي ...اهنگي خونده از پرويز ياحقي..با شعري از بيژن ترقي..
بنام ..آنكه دلم را...يا در واقع...گلهاي 420 .....نظرت چيه؟؟

مهران گفت...

سلام

شايد بتونم بگم حيف كه اين بلاگ اسپات كذايي از اون شكلكهاي خنده و اخم و هر هر و كركر نداره پروانه خانم اين خشم من مال چند روز پيش بود مگه من جلاد سلطنتيم كه دايم فيگور خشم بگيرم خشمي بود تموم شد و رفت پي كارش انديشه وفاق نداده و گرنه اين پست آخري را طي كرده و يك پست لطف عرض مي كردم(جدا جاي اين شكلكها خاليه )
در ضمن در اكانتي كه عرض كردم مجوشه اشتباه تايپيه مي جوشه درسته

حميـرا گفت...

سلام عزیزم
چقدر خوشحالم که دوباره می نویسی. خوشحالم که از این دلسوخته شاعر خوب مان نوشتی.
این روزها کار زیاد می کنم ولی حتما سری بهت خواهم زد
قربانت حمیرا