۴ شهریور ۱۳۸۹

پزشکی در شاهنامه

نخستین پزشک درشاهنامه

پزشک (Physician) واژه‌ای با ریشه ای سه هزار ساله است. به اعتقاد زبان شناسان، این واژه از ریشه اوستایی "بئشه زه" (Bachaza) به معنای "آسیب زدا" آمده است که در دوران ساسانی به صورت "بئشه زینتار" (Baechazintar) و در پهلوی به صورت "بئشه زک" (Baechazak) و بعدها به شکل "بزشک" و "پزشک" در آمده است.

به هنگام پادشاهی جمشید، فرزند تهمورث دیوبند، برای نخستین بار به واژه پزشک و پزشکی و درمان و نیز گیاهان دارویی بر می‌خوریم. جمشید، بنا به روایت شاهنامه هفت صدسال پادشاه بود و با فره ایزدی هم‌شهریاری و هم‌موبدی کرد. آهن را نرم...

ادامه را در اینجا بخوانید



گفتار اندر فراهم آوردن شاهنامه-گفتار اندر داستان ابومنصور دقیقی

۳۱ مرداد ۱۳۸۹

خرد و خردگرايي در شاهنامه

دكتر عبدالحسين زرين كوب

اين كه حكيم توس حماسه‌ي عظيم خود را به نام خداوند جان و خرد آغاز مي‌كند، نكته‌اي است كه خواننده را به انديشه دعوت مي‌كند و بي‌تامل از سر آن نمي‌توان گذشت. براي كتابي كه در سراسر آن انسان در تكاپويي جان فرسا و خردآزماي است، اين طرز يادكرد از آفريدگار انسان براعت استهلالي (= شگرف آغازي) زيركانه است.
براي آن كه انسان در عرصه‌‌ي هستي تكاپو كند،‌ هيچ چيز بيشتر از «جان» براي وي ضروري نيست و براي آن كه «جان» در محدوده‌ي حيات حيواني متوقف نماند، هيچ چيز بيش از خرد براي رهبري‌اش ضرورت ندارد. اگر جان تحت حكم خرد نباشد، جان انساني نيست، جان حيواني است و تكاپوي او در عرصه‌ي هستي نه حماسه مي‌آفريند و نه تاريخ.
ليكن تاريخ و حماسه هم كه شاهنامه آن‌ها را در آنچه به گذشته‌ي باستاني ايران مربوط است،‌به هم در مي‌آميزد، ابعاد دو گانه‌ي عرصه‌اي را تصوير مي‌كنند كه جان انسان در آن جنب و جوش دارد و آن چه بدين جنب و جوش غائيت مي‌بخشد،‌چيزي جز خرد نيست – خرد فطري و مكتسب – پس بدون اين غائيت كه خرد را رهنماي حيات انسان مي‌سازد، جنب و جوش جان كشمكشي بي معني و خالي از نظم و داد است و چيزي جز هرج و مرج نيست.
دنيايي هم كه شاهنامه جنب و جوش آن را تصوير مي‌كند،‌ دنيايي خرد گراست كه آفريدگار آن را با هيچ عنوان ديگر بهتر از عنوان خداوند جان و خرد نمي‌توان نيايش كرد. اما كتابي كه تا اين حد سرشار از افسانه‌هاي وهم انگيز است،‌ آيا به واقع مي‌تواند نقش دنيايي را رقم زند كه بتوان آن را خرد پذير خواند؟ در عرصه‌اي كه سيمرغ و اژدها در آن فرمان مي‌رانند و رويا و فال و جادو بر جريان رويدادهايش تأثير مي‌گذارند، كدام نشاني از خرد مي‌توان يافت.
با اين حال شاعر حكيم از همان آغاز كار كه خود را به نقل اين گونه رويدادهاي شگرف و شگفت ناچار مي‌يابد، خاطر نشان مي‌كند كه از اين گونه داستان‌ها هر چه با خرد درخور نمي‌نمايد، بايد متضمن معني رمزي شمرد. (تو اين را دروغ و فسانه مخوان/ به يكسان روشن در زمانه مدان/ ازو چند اندر خورد با خرد/ دگر بر ره رمز معني برد)
از اين گذشته آنچه در نظر حكيم طوس و در فرهنگ عصر او «خرد» خوانده مي‌شد با آن گونه خرد كه در عصر ما به رد كردن و نفي نمودن هر چه ماوراي ادراك حسي است، مي‌گرايد،‌ فاصله‌ي بسيار دارد و خردگرايي عصر فردوسي را هرگز نبايد با خردگرايي مادي و حسي آميخته به شك و الحاد عصر ما مقايسه كرد.
در عصر و محيط فردوسي، خرد عادي كه ميزان فهم و الگوي رفتار محسوب مي‌شد، هنوز نه احكام نجوم را نفي قطعي مي‌كرد، نه وجود موجودات غيرعادي چون غول و اژدها و نسناس را مستعبد مي‌دانست و نه فال و رويا را امري كه فقط انعكاس دنياي ناخودآگاه ذهني انسان باشد، تصور مي‌نمود. از سال‌ها قبل از عهد فردوسي، فارابي هم مثل خود وي خواب را با مقوله‌ي وحي و نبوت مربوط مي‌شمرد چنان كه در عصر خود وي و تا مدت‌ها بعد بيروني نيز هر چند احكام نجوم را «ثمره‌ي علم رياضي» نمي‌خواند،‌باز آن را علم مي‌شمرد و جز كساني را كه در اين باره به دروغ و فريب دست مي‌زدند، درخور تخطئه نمي‌يافت. فال و پيشگويي هم در گفت و شنود معروف ابوحيان توحيدي و ابوعلي مسكويه امري كه با اقتضاي خرد مخالف باشد،‌تلقي نمي‌شد و ابن سينا هم رويدادهايي را كه خلاف آمد روند طبيعت اشيا به نظر مي‌رسيد، مغاير با حكم خرد مي‌شمرد و آن‌ها را به تعبير خودش در «بقعه‌ي امكان» مي‌نهاد.
اعتقاد به جادو و دعا، اعتقاد به ديو و فرشته و اعتقاد به فال بد و فال نيك، هم در نزد خود فردوسي و شايد در فرهنگ عصر و محيط او، ظاهر بازماندهي از «ثنويت» باستاني ايران بود كه عرصه‌‌ي هستي را آوردگاه خير و شر و نيروهاي وابسته به يزدان و اهرمن تلقي مي‌كرد و تصوير اين كشمكش بي‌وقفه را در ستيز بين ديو و فرشته و در تنازع بين نيرويي كه جادو و اهريمن و فال بد بدان مربوط است،‌ با نيرويي كه فرشته و يزدان و فال نيك با آن ارتباط دارد، در تخيل مي ‌آورد.
به علاوه چون به تصريح شاعر، هر گونه شگفتي را كه در اين داستا‌ن‌ها هست، مي‌توان به معني رمزي بازگرداند، وجود اين نقل‌ها به هيچ روي با اين دعوي كه شاهنامه مبتني بر انديشه‌ي خرد گرايي به نظر مي‌رسد، مغاير نيست.
اما در مورد جنگ هنوز مشكل باقي است. اگر وجود سيمرغ و اژدها و ديو و جادو را مي‌توان به معني رمزي تأويل كرد،‌در باب جنگ كه «ديو خشم» آن را به وجود مي‌آورد و به هر صورت باشد، تجاوز «جنون» به عرصه‌ي خرد و آهستگي است، هر گونه سعي در تأويل جز فرو رفتن در ابهام و اوهام نيست. ليكن در شاهنامه جنگ بر تشفي كينه‌ها يا به خاطر غارت و كسب غنيمت نيست. تقريبن هميشه نوعي دفاع مقدس محسوب است، دفاع از خانه و خاندان،‌ دفاع از حيثيت و شرف و سرانجام دفاع از فرهنگ انساني در مقابل آن چه آن را به نابودي تهديد مي‌كند. چنين جنگي حتي در رسم و آيين عصر ما نيز، نزد بسياري با آن چه خرد آن را تاييد يا الزام مي كند، مغايرت ندارد.
به هر حال نشانه‌هاي خرد گرايي در جاي جاي شاهنامه به قدري است كه حاجت به ذكر شواهد ندارد. اين كه شاعر از همان آغاز كار كه به اقتضاي نقل تاريخ درباره‌ي پيدايش انسان در عرصه هستي سخن مي‌گويد و از آفرينش مردم و عالم و ماه و خورشيد ياد مي‌كند،‌سخن را با گفتاري در ستايش خرد سر مي‌كند،‌تعهدي را كه در رعايت مقتضاي خردگرايي دارد، نشان مي‌دهد.
اما جهان شناسي اسطور‌ه‌آميزي كه او با تقرير آن مي‌خواهد خواننده را براي ورود به دنياي شاهنامه – دنياي يك تاريخ حماسه آميز – آماده نمايد، مثل همان دنياي آميخته‌اي از اسطوره و واقعيت است و البته در ارزيابي آن سهم عقايد زرتشتي و زرواني و نقش مأخذ اصلي كار شاعر را نبايد كم اهميت تلقي كرد. از جمله اين كه قول شاعر در باب اهميت خرد، در تمشيت نظام عالم و نشانه‌هاي نوعي اعتقاد جبري كه در گفتاري وي هست، وجود يك ميراث زرواني را در مأخذ وي محتمل مي‌سازد. اين همه الزام تاويل به رمز در مورد قصه‌هايي كه مضمون آن‌ها با روند طبيعت اشيا مغايرت دارد،‌ در مقدمه‌ي ماخذ اساسي او – شاهنامه ابومنصوري – نيز به نوعي وجود دارد، اين نكته را به خاطر مي‌نشاند كه بهره‌اي از آن چه در اين جهان‌شناسي مي‌آيد نيز بايد از متن ابومنصوري مأخوذ يا بر آن مبتني باشد. از اين قرار التزام به رعايت خردگرايي، حتي قبل از فردوسي در نزد كساني كه درجمع و تدوين شاهنامه‌ها اهتمام داشته‌اند نيز مورد توجه بوده است و به آساني نبايد جهان شناسي آغاز شاهنامه را كه به هر حال مبتني بر خردگرايي است، به ضرورت با جريان‌هاي اعتقادي عصر شاعر مربوط ساخت.
يك جلوه‌ي اين خردگرايي در كلام فردوسي، امثال حكمت آميز و مواعظ عبرت‌انگيز فراواني است كه در سراسر شاهنامه به چشم مي‌خورد. اندرزنامه‌ها نيز كه بخشي از بديع‌ترين نمونه‌هاشان در نقل بزم‌هاي انوشروان و بوذرجمهر آمده است، صورت ديگري از اين حكمت‌هاست. ريشه‌ي آن‌ها هم به ادبيات پهلوي عهد ساسانيان مي‌رسد و حاصل تجارب گذشته‌هاي دور و دراز تاريخ به شمارست. در حقيقت تمام آن چه را كه تاريخ باستاني ايران مي‌توان به انسان بياموزد،‌در همين حكمت‌هاي تجربي مجال انعكاس دارد و تمام آنچه امثال جاحظ و ابن قتيبه و ساير نويسندگان عربي نويس اوايل عهده عباسيان «قوم فرس» را به سبب بهره‌مندي از آن در خور ستايش مي‌يافته‌اند در طي همين سخنان پرمايه پراكنده است و جلوه‌هاي گوناگون خردگرايي را در شاهنامه قابل ملاحظه نشان مي‌دهد.
در برداشت جبريانه‌اي كه شاعر – و پهلوانان شاهنامه – از انسان و سرنوشت او دارند، جلوه‌هاي ديگري از اين خردگرايي را مي‌توان يافت. شاعر هر جا مرگ پادشاه يا فرجام كار پهلواني را ياد مي‌كند، ناپايداري جهان را به نحو عبرت انگيزي پيش چشم خواننده مجسم مي‌نمايد و وي را به تأمل در باب زندگي و دگرگوني‌هاي آن دعوت مي‌كند. فرجام كار جمشيد و فريدون، فرجام قصه‌ي سكندر و دارا،‌ سرانجام كي‌خسرو، اسفنديار،‌ رستم و ... كدام يك از اين گونه رويدادها است كه خواننده‌ي شاهنامه را غرق در عبرت، تامل و انديشه‌هايي كه شايسته‌ي حيثيت انساني است، نمي‌كند؟
تلقي از دنيا بدان گونه كه هست و ناچار بايد با آن كنار آمد، رفتار اكثر قهرمان‌هاي شاهنامه را متضمن آرامش و وقاري خردمندانه تصوير مي‌كند و وجود آن‌ها تجسم مناعت و نجابتي مي‌سازد كه هيچ چيز بهتر از آن اعتدال و آرامش و گران سنگي ناشي از خردگرايي انسان را تفسير و توجيه نمي‌نمايد. براي اين قهرمانان غالباً بي‌همانند، هم تلاش براي پيروزي لازمه‌ي حكم خرد محسوب است، هم تحمل سختي‌هاي شكست خرد پذير به نظر مي‌آيد. آن چه نزد خرد مقبول نيست،‌ اظهار بي‌تابي و ناخرسندي در مقابل سرنوشت است كه قهرمان واقعي جز به ندرت آن را در خور شأن خود نمي‌يابد.
از اقتضاي اين خرد كيشي است كه در تمام شاهنامه هر گونه سرپيچي از داد – كه خود چيزي جز آيين و فرمان خرد نيست – همواره مجازات خود را به دنبال دارد و اين نيز در جاي خود قانون تخلف ناپذير طبيعت و حيات انساني و لاجرم خرد انساني در سراسر كارهاي عالم ضرورتش را الزام مي‌كند. از اينجا است كه سلم و تور به انتقام خون ايرج كشته مي‌شوند و بايد كشته شوند. ضحاك با همه گربزي‌ها و چاره‌گري هايش و افراسياب با همه دليري‌ها و زيرك‌سازي‌ها كه دارند، هيچ يك از كيفر بيداد‌هاي خويش در امان نمي‌مانند و نبايد بمانند. حتي رستم و اسفنديار، دو پهلوان محبوب و نجيب دنياي شاهنامه به خاطر لحظه‌هايي كه به الزام ديو خشم از حكم خرد سر فرو مي‌تابند، به بادافره سنگين گناهان خويش گرفتار مي‌آيند. جمشيد و كاوس دو فرمانرواي درخشان و نام‌آور دنياي باستان هم جريمه‌ي خروج از حد خرد را به محنت‌هايي كه در پايان عمر با آن‌ روبه رو مي‌شوند، مي‌پردازند.
جلوه‌هاي گوناگون اين خردگرايي در تمام عرصه‌ي شاهنامه موج در موج به چشم مي‌خورد. اين گرايش براي فردوسي نوعي ميراث دوگانه است، هر دو از خاستگاه فرهنگ وي، مذهب و مأخذ كار. وي نه فقط به سبب گرايش مذهبي خود را به اين خرد گرايي متعهد مي‌يابد، بلكه مأخذ يا مأخذ كار او نيز جز در افسانه‌هاي شگفت كه غيرممكن اما تاويل پذيرند، همه جا اين التزام خردپذيري را منعكس مي‌كند. بدين گونه هم طرز فكر شخصي فردوسي شاهنامه‌اش را يك خردنامه‌ي واقعي مي‌سازد، هم آن چه شاهنامه‌ي وي به مأخذ باستاني و پهلواني خويش مديون است، آن را عرصه ي حكم‌راني خرد نشان مي‌دهد. تحت تأثير اين خردگرايي استوار و بي‌تزلزل، فردوسي اسطوره و داستان حماسي را به گونه‌اي از تاريخ تبديل مي‌كند و حتي به تاريخ رنگ فلسفه مي‌دهد و هر جا كه لازم آيد، با احاله‌ به رمز و تأويل آن چه در توالي رويدادها فقط بر حسب احتمال «ممكن» به نظر مي‌رسد، به تعبير ارسطو بر حسب ضرورت ممكن فرامي‌نمايد.
اين كه انگيزه حوداث ارزش‌هاي اخلاقي است و حتي انقلاب كاوه هم كه در طرز بيان فردوسي سوز و حرارت دكان او را دارد، يك آشوب بي‌هدف و يك انفجار مهارناپذير غرايز ويران‌گر و پرخاش‌جوي عامه باقي نمي‌ماند، آن را مبتني بر هدف‌هاي بخردانه‌اي نشان مي‌دهد كه شايسته‌ي خردگرايي حاكم بر دنياي شاهنامه است.
در كتابي چنين عظيم كه بدين سان به نام خداوند جان و خرد آغاز مي‌شود، انسان همه جا صداي «جان» را مي‌شوند كه در اين جا در عرصه‌ي تنازع براي بقا با هر آن چه انسان را حقير مي‌كند، كشمكش دايم‌، دارد. اما فضايي كه اين صدا طنين نبض حيات را در آن جاودانه مي‌كند، فضاي صاف و روشن خرد جاودانه است.

پي‌نوشت‌ها:
- اين گفتار براي خواننده‌اي كه با شاهنامه و پهلواناش آشنا است، نيازي به نقل داستان‌ها و ذكر ابيات ندارد. در چند مورد كه نقل مصرع‌ها يا اجزاي بعضي ابيات خالي از ضرورت به نظر نيامده است، ارجاع به چاپ شاهنامه به كوشش دكتر دبيرسياقي، تهران، 1371 شده است.
- در متن مقاله به همانندي اين سخن با يك عبارت مذكور در مقدمه‌ي شاهنامه‌ي ابومنصوري اشارت شده است: و چيزها اندرين نامه بيارند كه سهمگين نمايد و اين نيكو است چون مغز او را بداني، تو را درست گردد و دلپذير آيد. (بيست مقاله‌ي قزويني ج 2/37)


- تفاوت خرد فطري با خرد مكتسب در نوشته‌هاي پهلوي هم سابقه دارد: آسني خرد و گوشان سرود خرد، يادگار بزرگمهر/ 43. از خرد فطري كه نزد مزديسنا تقريبن مرادف يا ملازم "به‌ديني" (= وه ديني، دينكرت / 54) است، در شاهنامه به عنوان بهترين چيزي كه ايزد به انسان داده است، ياد مي‌شود. خرد مكتسب از راه «سمع» و دريافت «سمعيات» حاصل مي‌آيد و به همين سبب گوشان «سروت خرت» خوانده مي‌شود، در شاهنامه اين گونه وصف مي‌شود: كه گوش نيوشنده زو برخورد (جلد اول / 2).


- درباره‌ي طرز تلقي حكما و علماي معاصر يا مقدم بر فردوسي از احكام نجوم و رويا و فال و كارهاي شگفت و مغاير با روند عادت،‌ مي‌توان رجوع كرد به: بيروني، التفهيم / 316 (راجع به تنجيم و احكام نجوم) // فارابي، آراء اهل المدينه الفاضله / 53- 47 (درباب رويا و نبوت) // ابوعلي مسكويه و ابوحيان توحيدي، الهوامل و الشوامل مسأله 83/ 200 (درياره‌ي فال و تطير) // ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، بخش الهيات، نمط عاشر 3/ 418 (درباب رويدادهايي كه خلاف روند طبيعت به شمار است و آن‌ها را نفي نبايد كرد و بايد در «بقعه‌ي امكان» گذاشت).


- شباهت اين سخن فردوسي كه خرد را بهترين داده‌ي ايزد مي‌خواند و همچنين بين اين گفته‌ي او كه خرد را در «هر دو سراي»، «دست گير» انسان مي‌خواند (خرد دست گيرد به هر دو سراي «جلد اول / 2») با دو عبارت تقريبن همانند در رساله‌ي پهلوي دانا و مينوي خرد كه يك متن زرواني محسوب است، گرايش جبري شاهنامه را كه مغاير با اعتقادات قدري گونه معتزلي شخصي اوست، توجيه مي‌كند و از تعهد شاعر در نقل محتواي متن حاكي است. دو عبارت مزبور در ترجمه‌ي فارسي اين رساله بدين گونه است: از همه نيكي‌هايي كه به مردمان رسد، خرد بهتر است زيرا كه گيتي را به نيروي خرد مي‌توان از آن خود كرد (مينوي خرد،‌ ترجمه‌ي دكتر احمد تفضلي / 4). براي نمونه‌ي ديگر از گرايش زرواني در شاهنامه رجوع شود به نامه‌ي رستم فرخ زاد به برادرش (شاهنامه جلد 5 / 17 – 2511).


- براي متن و ترجمه‌ي تعدادي از اندرزنامه‌هاي پهلوي كه قسمتي از ميراث باستاني خردگرايي شاهنامه‌ را نشان مي‌دهد، از جمله رجوع شود به مجموعه مقالات استاد ماهيار نوابي 1/407 همچنين مقايسه شود با رساله‌ي پهلوي: اپرخيم و خرت فرخ مرت، نشر كانگا (Kanga)، بمبئي 1953


- درباب تعبير ارسطو و اختلاف بين آن چه بر حسب احتمال ممكن است و آن چه بر حسب ضرورت ممكن مي‌نمايد، رجوع شود به كتاب او در فن شعر.

با سپاس از : شهرزاد درویش برای گردآوری این مقاله




۲۲ مرداد ۱۳۸۹

حکایتی از بایزید بسطامی

مردی نزد شیخ با یزید بسطامی رفت و گفت: « ای شیخ! من پسری دارم كه شما را خیلی دوست دارد. می خواهم او را داماد كنم. مجلسی داریم. دوست دارم یكی از شاگردان شما به خانه ما بیاید و در جشن ما شركت كند و از غذای ما بخورد. خواهش می كنم دعوت ما را قبول كنید. »
شیخ بایزید به درویشی اشاره كرد و گفت: « برو دل این مسلمان را خوش كن. »
درویش به خانه آن مرد رفت و در جایی كه برایش آماده كرده بودند نشست. مرد میزبان شروع به پذیرایی از او كرد. وقتی سفره را پهن كردند. درویش لقمه ای برداشت كه بخورد.
مرد گفت: « مدتهاست كه آرزو دارم درویشی به خانه من بیاید و از غذای من بخورد. این یك لقمه كه داری می خوری از هزار سكه طلا برای من با ارزش تر است. »
درویش لقمه ای را كه برداشته بود سر جای خود گذاشت و دیگر دست به غذا نزد. بعد هم پیش شیخ بایزید برگشت. مرد برای عذرخواهی و تشكر پیش شیخ آمد و گفت: « نمی دانم كه این درویش از من چه بدی دید كه لب به غذا نزد؟ »
شیخ از درویش پرسید كه چه دیدی و چه كار كردی؟
درویش گفت: « اول كه به خانه او رفتم، خیلی با خوشرویی و احترام رفتار كرد. می خواستم دعایی در حق او بكنم و از خداوند چیزی برای او بخواهم. چیزی كه از هشت بهشت برتر باشد اما او ارزش كار خود را پایین آورد و یك لقمه غذا را به هزار سكه طلا فروخت. وقتی فهمیدم كه ارزش هر كاری را به پول می سنجد، نتوانستم غذای او را بخورم.

برداشت از اینجا


۲۱ مرداد ۱۳۸۹

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

مشکلات رفتاری کودکان - کودک و دزدی کردن

 چند روزی با نویسنده ی این نامه در خانه ای زندگی کردیم. کودک دختری ده ساله است . بسیار مهربان و دوست داشتنی و از اینکه با هم بودیم بسیار خوشحال بود چشمانش برق عجیبی می زد حتی از گوشه ی ذهنم نمی گذشت که شاید دست به دزدی زده باشد. زندگی اش را می دانستم و به تربیتش آفرین می گفتم تا اینکه یک روز به ناگهان رفتاری از او دیدم که غیر قابل پیش بینی بود. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و کودک دچار کاستی هایی بود که گاهی با رفتارهایی از خود، آنها را نشان می داد.
از مادرش پرسیدم باورم نمی شود که او دزدی کند . مادر آن کودک با نگرانی گفت من همه چیز برایش می خرم نمی دانم چرا گاهی سر کلاس چیزهای بی ارزش مثل پاک کن و خودکار و...همکلاسی اش را برمی دارد ؟!

وقتی  مجموعه کتاب های «مشکلات رفتاری کودکان» کاری ارزنده، از دوست گرامی ام نیره حسینی ، را هدیه گرفتم ، بی درنگ به سراغ  «کودک و دزدی » رفته تا شاید راه حلی پیدا کنم و  بررسی بسیار منطقی در آنجا یافتم که گوشه ای از آن را اینجا می نویسم:

با او منطقی برخورد کنید مثلا به جای اینکه بگویید :«چشمم روشن! از چه کسی این کارهای زشت را یاد گرفته ای؟» می توانید بگویید:«این دفتر چه که توی کیف توست مال دوستت است. باید به برگردانی!» و هنگام ادای این جمله لحنی جدی و قاطع اما بدون سرزنش داشته باشید...»

خواندن این مجموعه را به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم .

شاهنامه - آغاز سخن - گفتار اندر ستایش خرد

می خواستم برای خود دراینجا شاهنامه خوانی را آغاز کنم و یادداشتهایم را بنویسم نخستین نوشتار با عنوان «گفتار اندر ستایش خرد»  با استقبال دوستان روبه رو و موجب شادمانی ام گردید.  قرار است که با هم بخوانیم ، بگوییم ، بشنویم ، بیاندیشیم و یاد بگیریم.
پیشنهاد می کنم برای این انجمن نامی بنهیم. با امید به اینکه  بتوان، در راه شناساندن شاهنامه، این اثر همیشه زنده، سهم کوچکی داشته باشیم.

 در آن پیام ها قرار شد هفته ای یک صفحه بیشتر یا کمتر با توجه به موضوع با هم بررسی کرده و دانسته ها را در اینجا نوشته شود. بهتر دیدم کار را آغاز کنیم تا کم کم این انجمن شکل گیرد و روش نوشتن یادداشت ها راه خودش را بیابد.

به نام آفریننده نیکی ها خوانش شاهنامه را آغاز می کنیم:

آغاز سخن

گفتار اندر ستایش خرد

دریافت فایل شنیداری شاهنامه صفحه 1- 10 با صدای اسماعیل قادر پناه 

بیت های برگزیده:

«خرد چشم جان است چون بنگری / تو بی چشم شادان جهان نسپری»






۳ مرداد ۱۳۸۹

زبان فارسی سترون یا زایا

زبان فارسی هم همانند بسیاری ارزش ها دچار خود گم کردگی شده است . اینکه زبان فارسی  سترون است یا زایا ، نشستی در شهر کتاب به آن پرداخته  است که می توانید از پیوند زیر آن را دریافت کنید و بشنوید.


فایل شنیداری را از اینجا بار گذاری کنید.




  فارسي دري را از جهت تكاملي كه در طي هزار سال پذيرفته است، به دوره‌هاي متفاوت مي‌توان تقسيم كرد. از آغاز فارسي دري تا دوره‌ي قاجار واژه‌هايي از زبان‌هاي عربي، يوناني، مغولي و تركي به زبان فارسي راه‌ يافت و از دوره‌ي قاجار نيز واژه‌هايي از زبان‌هاي اروپايي به ويژه فرانسوي و انگليسي وارد زبان فارسي شده است، در همايش «زبان فارسي سترون يا زايا» ابوالحسن نجفي،‌ علي محمد حق‌شناس و محمد دبيرمقدم به بررسي موضوعاتي همچون موقعيت زبان و خط فارسي در جهان، توانايي‌هاي زبان فارسي در ارائه مطالب علمي و فلسفي و تهديدهايي كه متوجه زبان فارسي است، پرداخته‌اند.

زبان فارسي سترون يا زايا – بخش اول (اشتقاق‌هاي فعلي و كلمات مركب)
استاد ابوالحسن نجفي:
در نيمه‌ي دوم قرن نوزدهم بعد از اين كه پاستور ميكروارگانيسم‌ها را كشف كرد، مي‌خواستند لفظي وضع كنند براي ناميدن ميكروارگانيسم‌ها. در اين رابطه جلساتي تشكيل شد از زبان‌شناسان و علما و پس از بحث و بررسي به اين نتيجه رسيدند كه نام آن را «ميكرو» بگذارند. آن زمان يعني نيمه‌ي دوم قرن نوزدهم، بايد براي وضع يك كلمه جلسات متعدد و بحث‌هاي مفصل مي‌كردند تا بتوانند برايش لفظي معادل پيدا كنند ولي امروز در زبان انگليسي ده‌ها و بلكه صدها واژه‌ي جديد ساخته مي‌شود. چرا؟ زبان انگليسي چكار كرده كه به اينجا رسيده است؟ آيا تافته‌ي جدا بافته‌ بوده و يا چيزي داشته كه زبان‌هاي ديگر نداشته‌اند؟ واقعن چنين چيزي نيست. آن‌ به اين دليل توانسته است از عهده اين كار بربيايد كه از امكانات بالقوه زبان استفاده كرده‌ است. ما هم بايد ببينيم كه آيا امكانات بالقوه‌اي در زبان ما هست كه بتوانيم از آن استفاده بكنيم يا آن را مغفول گذاشته‌ايم. سيل ورود اصطلاحات فني و خارجي به زبان فارسي مدت‌هاست كه شروع شده است و ما نيازمند آنيم كه لفظ‌ها و معادل‌هايي براي اين‌ واژگان و اصطلاحات بسازيم، ما مي‌توانيم از امكانات بالفعل و بالقوه‌ي زبان فارسي استفاده كنيم. در اينجا به طور خلاصه به سه منبع موجود در زبان فارسي اشاره مي‌كنم. سه منبعي كه ما مي‌توانيم از آن‌ها برداشت كنيم و زبان فارسي مي‌تواند از آن‌ها تغذيه كند:
منبع اول: اشتقاق‌هاي فعلي. هر فعل بسيط در زبان فارسي داراي سي وجه اشتقاق است. بسياري از اين اشتقاق‌ها بلااستفاده مانده ولي بالقوه موجود است. كتابي نوشته شده حدود ده سال پيش به زبان فارسي به نام "فرهنگ مشتقات مصادر فارسي" كه ده جلد از آن چاپ شده است. نويسنده پس از زحمات و تحقيقات طولاني و بررسي‌هاي بسيار در متون فارسي شفاهي و كتبي و حتي فرهنگ‌هاي لغت – و نه لزومن متون ادبي- آن چه از سي امكان اشتقاق فعل‌ها پيدا كرده در اين فرهنگ آورده است؛ اما اين نكته را مي‌بينيم كه همه افعال فارسي اين امكان را دارند كه سي وجه اشتقاق داشته باشند ولي تقريبن هيچ كدام نيست كه از همه‌ي اين سي مشتق استفاده كرده باشند. يك نمونه از اين افعال، فعل نگريستن است كه 19 مشتق بالفعل و 11 مشتق بالقوه دارد كه مشتقات بالفعل آن عبارتند از:‌ نگر- نگرش- نگره- نگرا- نگران- نگرنده- نگرندگان- نگرندگي- نگريست - نگرستار - نگرستني - نگرسته - نگرستگي - نگريده - نگريدن- نگريدگي- نگراندن - نگرانيدن - نگرانندگان. فعل نمودن با 20 مشتق بالفعل و 10 مشتق بالقوه از اين جمله است.
براي مثال ما براي ساختن اسم مصدر بن فعل را مي‌گيرم و پسوند « ِش» را به آن اضافه مي‌كنيم تا اسم مصدر بسازيم. مثلن در «ورزيدن» بن فعل را كه «ورز» است مي‌گيرم و پسوند « ِ ش» به آن اضافه مي‌كنيم و اسم مصدر «ورزش» را مي‌سازيم.
در بسياري از مصدرهاي فارسي، اين اسم مصدر را كه امكانش بوده مورد استفاده قرار نگرفته است. در سال 1325 سال‌نامه‌اي منتشر مي‌شد تحت عنوان سالنامه «آريان» يا «آرين». اين فرد علاوه بر انتشار اين سال نامه، براي گسترش فرهنگ و سواد‌آموزي كوشش‌هايي مي‌كرد. از جمله سالني را با هزينه‌ي شخصي اجاره كرده بود و مطبوعات و كتاب‌هايي در آن قرار داده بود كه مردم از آن‌ها استفاده كنند. معمولن به اين طور مكان‌ها «قرائت‌خانه» يا «قرائت گاه» مي‌گفتند كه او تصميم گرفت نام آن جا را «خوانش‌گاه» بگذارد كه به حدي مورد اعتراض همه جانبه قرار گرفت كه عاقبت آنجا تعطيل شد. در صورتي كه در سال‌هاي اخير مي‌بينيم استفاده از همين اسم مصدر بسيار رايج شده است. نه تنها "خوانش" در معناي جديدي كه برايش قايل شده‌اند و نه صرفن معناي قديمي آن بلكه كلماتي مثل: توانش، خيزش، دمش (از دميدن)، پويش،‌ آمايش (از آمودن)، مكش و چينش نيز ساخته شد.
در علوم استفاده بيشتري از اسم مصدر كرده‌اند؛ مثل پراكنش از پراكندن، انبارش از انباشتن يا انباردن، پيمايش از پيمودن، گسلش از گسستن و گيرش از گرفتن.
اسم مصدرهاي بالقوه‌اي كه هنوز از آن‌ها استفاده نشده و مي‌توانيم از آن‌ها استفاده كنيم و حتي در گذشته هم مي‌توانستيم از آن‌ها استفاده كنيم، چون اين‌ها لزومن معاني علمي ندارند، مثل گمارش از گماردن.
من دشمني با كلمات عربي ندارم و معتقدم كلمات عربي كه وارد فارسي شده جز زبان فارسي است، ولي اين را تأسف مي‌خورم كه اگر از ابتدايي كه زبان فارسي داشت زبان رسمي مي‌شد بعد از دو قرني كه زبان عاميانه بود و هنوز شأن نوشتاري پيدا نكرده بود؛ بعد از آن كه احراز آن شأن نوشتاري و سخن يعقوب ليث كه گفت: «چيزي را كه من اندر نيابم، چرا بايد گفت» و بعد از اين‌ها شعر گفته شد و زبان كتابت هم شد، اگر همان زمان از همه‌ي امكانات موجود در زبان استفاده مي‌كردند و چه بسا آن زمان بالقوه هم نبود و بالفعل بود، در همان زمان مي‌توانستند كلمه «گمارش» را از «گماردن» بكار ببرند به جاي «انتصاب» يا «گسلش» را از «گسستن» به جاي «انفصال»، «آزارش» را از «آزردن» به جاي «ايذا» و يا «گدازش» را از «گداختن» بسازند و به جاي «ذوب» به كار ببرند و به جاي «ذوب آهن» بگويند «گدازش آهن» البته من مخالفتي با كلمه‌ي ذوب ندارم ولي مي خواهم بگويم اگر از اين امكانات بالقوه استفاده مي كردند، چه توانايي‌هايي زبان پيدا مي كرد كه امروز مي‌توانستيم خيلي راحت‌تر با كلمات خارجي يا اصطلاحات علمي كه وارد زبان فارسي مي‌شود، مقابله كنيم. به همين ترتيب است آگنش از آكندن، آورش از آوردن، افشانش از افشاندن، انگارش (به جاي فرضيه) از انگاشتن، اندوزش از اندوختن و ... اما متاسفانه تعداد فعل‌هاي بسيط فارسي كه امروز در گفتار و نوشتار بكار مي‌رود، بسيار اندك است، يعني حدود 200 تا 270 فعل.
يكي از برتري‌هايي كه زبان‌هاي خارجي و غربي دارند از جمله در وهله‌ي اول زبان انگليسي و بعد فرانسه و آلماني و ... دارند، اين است كه تعداد افعال بسيط آن‌ها بسيار بيشتر است. ما در فارسي افعال بسيط‌مان را بيشتر به افعال مركب تبديل كرده‌ايم و افعال بسيط را به تدريج فراموش كرده‌ايم. بسياري از اين افعال بسيط در متون بكار رفته كه ما آن‌ها نمي‌شناسيم. نويسنده‌ي كتاب «فرهنگ مشتقات مصادر فارسي» كوشش كرده و چند هزار از اين افعال بسيط را پيدا كرده و بدست داده و اين يعني اين افعال واقعن در زبان فارسي وجود داشته است.
ما افعال بسيط را به افعال مركب تبديل كرديم كه از افعال مركب متاسفانه نمي‌توان اين اشتقاق‌ها را ساخت. البته در صورت لزوم مي‌توان مصدرهاي مصطلح كه به آن‌ها مصدرهاي جعلي - كه بهتر است به آن‌ها مصادر قياسي بگويند - مي‌گويند، ساخت كه در اين باره هم كوشش‌هايي شده ولي نه آن چنان كه بايد و شايد، از طرفي ادبا هم در برابر اين تركيبات مقاومت مي‌كنند مثلن كلمات «قطبش» و «قطبيدن» را از قطب ساخته‌اند كه بسياري به آن اعتراض كرده‌اند و اعتقاد دارند اين تركيبات زبان فارسي را خراب مي‌كند كه البته اين طور نيست. زبان عاميانه‌ي امروز به راحتي از اين مصادر قياسي استفاده مي‌كند مثل پلكيدن، ‌چاپيدن، چاييدن، كپيدن،‌ چپيدن،‌ سريدن، قاپيدن و ده‌ها كلمه‌ي ديگر. ما چرا مي‌ترسيم از اين كه بسازيم، چنان چه از قديم هم طلب عربي را گرفتند و طلبيدن ساختند، فهم و فهميدن،‌ رقص و رقصيدن و ... پس مي‌شود چنين كاري را انجام داد و چرا ما بايد اين همه از ساخت اين مصادر بترسيم و احتياط كنيم.
دسته‌اي از فعل‌هاي فارسي هست كه به آن‌ها «فعل‌هاي سببي بالفعل» مي‌گوييم. فعل‌هايي كه مفهوم وادار كردن در آن‌ها هست، تا حدودي از امكانات آن‌ها استفاده شده ولي نه چندان و من اينجا مي‌خواهم بگويم كه چقدر مي‌شود از اين افعال استفاده كرد.
فعل‌هاي سببي دو صورت دارد: يكي اين كه فعل لازم را به متعدي تبديل مي‌كند؛ مثلن تبديل فعل لازم خنديدن به فعل متعدي خنداندن، بنابراين اين فعل مفعول «را»يي مي‌گيرد. وقتي فعل لازم بود مفعول «را»يي نداشت و الان مفعول «را»يي مي‌گيرد. از اين جمله عبارتند از: خنداندن، گرياندن، چراندن، نشاندن، ترساندن، غلتاندن، جهاندن، گرياندن، گريزاندن، تازاندن، رقصاندن،‌ روياندن، زاياندن، چكاندن، رنجاندن، لرزاندن، هراساندن،‌ رساندن و ...
خود فعل متعدي را نيز مي‌توان باز به متعددي تبديل كرد. مرحوم دكتر خانلري براي اين نوع تبديل‌ها اصطلاح «فعل‌هاي كنانشي» را بكار مي‌گيرد كه اين فرقش اين است كه درست است مفعول «را»يي مي‌گيرد ولي يك متمم حرف اضافه‌اي هم دارد. مثلن فعل «خوردن» متعدي است و ما مي‌توانيم از آن فعل خوراندن را بسازيم كه همه مفعول «را»يي مي‌گيرد يعني خوراندن چيزي را و هم يك متمم حرف اضافه‌اي يعني خورندان چيزي را به كسي. اين فعل‌ها كمتر است ولي به هر حال بكار رفته‌اند؛ خوراندن، پذيراندن،‌ نوشاندن،‌ نويساندن، شناساندن، فهماندن و ...
اما به صورت بالقوه هم ما مي‌توانيم خيلي چيزها از اين‌ها بسازيم. مثلن همان نوع اول كه تبديل فعل لازم به متعدي است: لغزاندن،‌ شتاباندن،‌ ميراندن، آراماندن از آراميدن، گرواندن از گِرَوِش، ما قبلن اسم مصدر «گروش» را بكار نبرده‌ايم و به جاي گفتن گروش به دين اسلام گفته‌ايم تشرف به دين اسلام. در متون قديم گاهي گروش به كار رفته كه كمابيش هم به معناي ايمان آمده است به هر حال از جمله اسم مصدرهاي ديگري كه مي‌توانيم بكار ببريم، شكوفاندن،‌ پژمراندن، پوساندن، پلاساندن، دماندن، درخشاندن كه من خودم اين درخشاندن را در كتابي كه ترجمه‌ كرده‌ام، به كار برده‌ام. دختر جواني را شرح مي‌دهد كه در اتاقي قرار گرفته و نور آفتاب از آن بالا به او تابيده و اين كه لبخند مي‌زند من اين طور ترجمه كرده‌ام كه «نور آفتاب دندان‌هاي او را درخشاند» كه البته كساني هم اين را نمي‌پسندند.
نوع دوم هم تبديل فعل متعدي مجدد مثل سازاندن مثلن مي‌گويند وامي از بانك گرفتم و خانه‌اي ساختم. آدم نمي‌داند آن شخص خانه را خودش ساخته و يا كس ديگري خانه را براي او ساخته است. امروز در بيان عاميانه راه‌هايي دارد براي بيان اين مفهوم ِ سببي، مي‌گويند: خانه را داد ساختند يا خانه را داد چراغان كردند. در صورتي كه خيلي راحت مي‌توانستيم از افعالي مثل سازاندن،‌ آوراندن، گوياندن، شنواندن و ... را استفاده كنيم. به هر حال من زياد وارد اين قسمت نمي‌شوم. منبع اول درباره‌ي اشتقاق‌هاي فعلي بود كه مي‌خواستم بگويم و به منبع دوم فقط اشاره مي‌كنم چون بحث بسيار طولاني است و آن استفاده از «وند»ها است يعني پسوندها و پيشوندها. ما در زبان فارسي بيش از هفتاد پسوند داريم و بسيار از اين لحاظ غني هستيم و البته تعداد پيشوندها اندك است كه اين بحث را به وامي‌گذارم و به منبع سوم مي‌پردازم كه تركيب‌سازي يعني كلمات مركب است.
تعداد واژه‌هاي مركب در زبان فارسي، تقريبن به اندازه‌ي واژه‌هاي بسيط است. اگر به فرهنگ لغت مراجعه كنيم،‌ مي‌بينيم كه تقريبن 55 درصد كلمات بسيط و 45 درصد بقيه مركب هستند. تا كنون هم براي ساختن اصطلاحات جديد علمي در فرهنگستان بيشترين استفاده از همين كلمات مركب شده است. اين مبحث نياز به بحث‌هاي طولاني دارد كه من فقط به برخي از آن‌ها اشاره مي‌كنم.
از تركيب اسم با اسم به راحتي كلمات مركب ساخته مي‌شوند. مثل: گلاب، تختخواب، بهارخواب، گلدسته، مارماهي، استخوان درد، سردرد،‌ توپخانه، كتابخانه،‌ كاهگل،‌ عهدنامه،‌ دستخط، نيشكر، بهارنارنج، سرپناه، هنرپيشه، شترمرغ، شترگاوپلنگ و ...
تركيب اسم با صفت: دلتنگ،‌ دل شكسته، خونگرم، خونسرد، دم بريده، دلمرده،‌ دلپاك، دلخسته، دلخوش، سرمست و ...
تركيب صفت با اسم: سرخرگ، عالي مقام،‌ خام طمع،‌ خوش خلق، خوش مشرب، خوشرو، ترشرو،‌ تنگدست، پاكدل، زودرنج، نوسفر و ...
صفت با صفت: خوش خوش - قيد با اسم: هميشه بهار - ضمير با اسم: خودكار، خود‌راي،‌ خودكام، خود سر و ...
در زبان عاميانه فراوان از اين موارد ديده مي‌شود؛ هر زمان مردم عادي با مفهوم جديدي روبرو مي‌شوند،‌ خيلي راحت براي آن مفهوم تركيب معادل پيدا مي‌كنند. مثل: گوجه فرنگي، توت فرنگي، شغال دست، سگ دست،‌ دستمال كاغذي،‌ رشته فرنگي، دوچرخه، سه چرخه، چراغ زنبوري،‌ ماشين دودي، پيچ گوشتي، دم چلچله، چراغ برق، روميزي، نوار چسب، زيرسيگاري، جارختي و ...
بايد توجه داشت كه كلمات مركب لزومن معناي شفاف ندارند كه ما بتوانيم به راحتي و با اولين شنيدن بلافاصله معنا و مفهوم آن را متوجه شويم. در ادبيات از اين موارد فراوان داريم يكي از اين موارد «پاياب» است كه در ادبيات و شعر بسيار بكار رفته است. كسي كه اين واژه را نشنيده باشد، طبعاً نمي‌تواند از ظاهر كلمه به معناي آن برسد. معناي اين كلمه آن قسمتي از رودخانه است كه فرد مي‌تواند بدون اين كه آب به سرش برسد، از آن عبور كند. حتي «بهارخواب» كه در حال حاضر استفاده نمي‌شود، جايي مثل مهتابي بوده كه در گذشته به هنگام تابستان مردم رختخواب‌شان را در آنجا پهن مي‌كرده‌اند؛ در صورتي كه از روي ظاهر كلمه‌ نمي‌شود به معناي آن رسيد. «دست نماز» هم همين طور است كه از تركيب كلمات دست و نماز به راحتي نمي‌توان به معناي وضو رسيد. يا «دست فروش» كه به نظر مي‌رسد دست فروخته مي‌شود يا كلمه‌ي «پادو» و بسياري واژه‌هاي ديگر.
در فرهنگستان اول، دوم و به خصوص در فرهنگستان سوم، بيشترين واژه‌هاي نوساخته و معادل‌هايي كه براي مصطلاحات علمي ساخته شده است، با استفاده از قدرت تركيب‌سازي زبان فارسي بوده است. اين قدرت تركيب‌سازي نه تنها امروز امري ثابت شده است، بلكه دو سه قرن پيش هم از مستشرقيني كه فارسي مي‌آموخته‌اند، به آن اشاره كرده‌اند؛ از جمله ويليام جونز كه به چندين زبان از جمله عربي، تركي و فارسي و زبان‌هاي فرنگي تسلط داشته نقل مي‌كند كه كلمات مركب يكي از محاسن بزرگ زبان فارسي است و از اين نظر زبان فارسي را بر عربي ترجيح داده است. در حال حاضر آن‌ها براي پيدا كردن مصطلحات و تركيبات علمي بسيار ناتوان‌تر از زبان فارسي هستند. اين در حالي است كه زبان فارسي در حال كنار گذاشتن ناتواني‌ها و استفاده از امكانات بالقوه موجود در خود است ولي زبان عربي بالقوه‌هاي زيادي براي استفاده ندارد چون بايد تركيبات را در باب‌ها ببرد و قدرت تركيب‌سازي هم ندارد.
يك محقق لهستاني‌الاصل در فرانسه تحصيل كرده و آثارش را زبان فرانسه نوشته و زبان فارسي را هم به خوبي آموخته و يكي از اولين كتاب‌هاي دستور زبان فارسي را او نوشته است. او در اين كتاب كه در اوايل قرن نوزدهم نوشته شده درباره قدرت تركيبي زبان فارسي نوشته است كه من ترجمه كرده‌ام: «استعداد زبان فارسي براي ساختن كلمات مركب شگفت‌انگيز است. هر كس كه با روح اين زبان اندك آشنايي داشته باشد،‌ خود مي‌تواند آن‌ها را بسازد؛ زيرا فعل‌ها و اجزاي فعل، اسم‌ها و صفت‌ها، قيدها و حروف اضافه همه به مجرد نداي انديشه از در اطاعت درمي‌آيند و انديشه را به همان صورت كه صاحب انديشه مي‌خواهد، به عبارت درمي‌آورند. اين توانايي تركيب‌سازي بي‌گمان يكي از سرشارترين و زيباترين گنجينه‌هاي زبان فارسي است. از اين رو نويسندگان و شاعران به فراواني از آن بهره مي‌گيرند و چون ما غربيان بخواهيم اين ساخته‌ها را به زبان‌هاي خودمان، كه از چنين رواني و سهولتي بي‌بهره‌اند برگردانيم، ناچاريم كه به عبارت پردازي‌هاي مطول دست بزنيم و اين همواره ظرافت و جذابيت تركيب اصلي را از ميان مي‌برد.»
نمونه‌هاي مختلف تركيباتي كه براي شما مثال زدم، تركيب‌هاي دو كلمه‌اي بود. اما تركيب هاي چند كلمه‌اي هم در زبان فارسي وجود دارد كه چون به خصوص در ترجمه‌هاي ادبي مي‌توان از اين تركيبات استفاده كرد، برخي از اين تركيبات را از متون فارسي بيرون آورده‌ام كه ببينيم چند كلمه را وقتي در كنار هم مي‌گذاريم و تركيب مي‌كنيم، به چه شكل خواهد شد:
سعدي مي‌گويد:
به نام خداوند جان آفرين حكيم ِ سخن در زبان آفرين
همان طور كه ملاحظه مي‌شود، تركيب «سخن در زبان آفرين» تركيب وصفي است.

و يا حافظ مي‌گويد:
شراب خانگي ترس ِ محتسب خورده به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
كه تركيب «ترس ِ محتسب خورده» در اينجا صفتي است براي شراب.
يا سعدي مي‌گويد:‌
او مي‌رود دامن كشان من زهر تنهايي چشان كه در اينجا تركيب «زهر تنهايي چشان» تركيب وصفي است.
يا:
گفتن از زنبور بي‌حاصل بود با يكي در عمر خود ناخورده نيش
يا:
اگر در جهان از جهان رسته‌اي است در از خلق بر خويشتن بسته‌اي است
يا:
آن شنيدي كه شاهدي به نهفت با دل از دست رفته‌اي مي‌گفت
يا:
اي طبل ِ بلند بانگ ِ در باطن هيچ بي‌توشه چه تدبير كني رخت بسيچ

يا در تاريخ بيهقي در جايي آمده است:
كسي كه وضعي برايش پيش آمده و اعتبارش را از دست داده بود، مي گويد برگشت و به ديوان رسالت بازنشست وليكن «آب ريخته و باد بنشسته» يعني آبرويش رفته بود و باد غرورش نشسته بود.
در جاي ديگري آمده است: «از خلق گسسته‌ي به حق پيوسته». در زبان عاميانه هم از اين تركيبات به زيبايي استفاده شده است مثل: «مار خورده‌ي افعي شده» يا «در ‍ِ خانه باز»

برگردان از شنیدار به نوشتار از شهرزاد