۲۸ مهر ۱۳۸۹

جمشید در ادبیات و اسطوره و تاریخ و...

نام و دوران جمشید همیشه از نگاه های مختلف قابل بررسی بوده از پی ریزی پرشکوه ترین و کهن ترین جشن ملی ایرانیان گرفته تا نشانه های نخستین جرقه های آرزومندی انسان برای پرواز و کشف اقلیم های ناشناخته و ریسندگی و معماری و جام و تختی که بارها و بارها در شعر شاعران ایران زمین تکرار شده.

از طرفی تکرار نام جمشید و وقایع مختلف روزگار او در کتاب‌ها و نوشته‌های مختلفی مثل اوستا، تاریخ طبری، روضه الصفا، ودای هندوان و .... باعث شده که روایت های مشابه و مخالفی درباره این پادشاه اساطیری ایران وجود داشته باشد که جمع‌آوری، بازخوانی و مقایسه این روایت ها، اشعار و نقل قول‌ها در قالب یک کتاب جداگانه – اگر تا به حال انجام نشده باشد –کار تحقیقی خوبی می‌تواند باشد، بررسی همین منابع به ما نشان می دهد که مثلن موضوع ابیات:

چنین سال سیصد همی رفت کار/ ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و زبدشان نبود آگهی/ میان بسته دیوان به سان رهی

در اوستا هم هست و طبق درخواست جمشید از اهورامزدا، در دوران پادشاهی او از باد سرد و گرم و و بیماری و مرگ بر روی زمین اثری نبود.
و یا بسیاری از بخش‌های مورد اشاره فردوسی مانند به فرمان درآوردن دیوان و ساختن سلاح و آوردن بوی های خوش و جشن نوروز و حتی دسته بندی های طبقاتی در تایخ طبری هم آمده است.
یکی دیگر از این گوناگونی ها بخش چگونگی بریدن فره ایزدی از جمشید است که از زبان مولف تاریخ طبری به عنوان یکی از منابع اسلامی چنین بیان شده:‌
"پس روزی (جمشید) تنها نشسته بود، ابلیس فروشد و پیش او بیستاد، جمشید بترسید، او را گفت تو کیستی؟ گفت من یکی‌ام از فرشتگان آسمان آمدم تا تو را نصیحت کنم، جم گفت گو تا چه نصیحت داری؟ گفت مرا بگوی نخست که تو کیستی؟ جم گفت: من یکی از فرزندان آدمم، گفت: نیستی که تا بر زمین چند آدمی بیمار شد و بمرد، اگر تو فرزند آدم بودی، تو را نیز مرگ و بیماری بودی، تو خدای زمین و آسمانی و تو خود را نشناسی، تو بر آسمان بودی و این زمین را تو آفریدی، بر آسمان کار آسمان‌ها راست کردی و بر زمین آمدی تا کار زمین راست کنی و داد گستری و باز به آسمان شوی. اکنون خویشتن را فراموش کردی و من از فریشتگان تو یکی‌ام و تو را بر من حق بسیار است و بیامدم که تو را آگاه کنم و تو این داد بر خلق زمین بگستردی. ایشان را بفرمای تا تو را پرستند، هر که فرمان کند او را پاداش نیکوی کن و هر که فرمان نکند او را بر آتش بسوزان، جمشید گفت: چه حجت است بر آن که من خدایم؟ ابلیس گفت حجت آن است که من فریشته ام و آدمی را بینم و آدمی فریشته را نبیند و تو مرا همی بینی معاینه و این بگفت و ناپیدا شد و جمشید را گفتار ابلیس اندر دل کار کرد..."


از پیام شهرزاد گرامی بر داستان جمشید


دوستان و همراهان گرامی
در این یادداشت با پیام های شما، به بررسی بیشتر  آن چه شهرزاد گرامی به آن اشاره کرده اند، می پردازیم.

عکس از اینجا

۲۱ مهر ۱۳۸۹

شاهنامه- جمشید -پادشاهی جمشید هفتصد سال بود



پادشاهی جمشید هفتصد سال بود


چو گیتی سرآمد بر آن دیوبند،جهان را همه پند او سودمند
به سوگ اندورن شد دل هر کسی،نیامد بر آن، روزگاران بسی،
گرانمایه جمشید فرزند اویکمر بست یک دل پر از پند اوی
برآمد بر آن تختِ فرّخ پدربه رسم کَیان بر سرش تاج زر
5کمر بست با فرّ شاهنشهیجهان گشت سرتاسر او را رهی
زمانه برآسوده از داوریبه فرمان او دیو و مرغ و پری
جهان را فزوده بدو آبرویفروزان شده تخت شاهی بدوی
منم گفت با فرّهِ ایزدیهَمَم شهریاری و هم موبدی
بَدان را ز بد دست کوته کنمروان را سُوی روشنی ره کنم
10نُخُست آلت جنگ را دست برددر نام جُستن به گردان سپرد
به فرّ کَیی نرم کرد آهناچو خود و زره کرد و چون جوشنا
چو خَفتان و چون تیغ و بَرگُستَوانهمه کرد پیدا به روشن روان
بدین اندرون سال پنجاه رنجببرد و از این چند بنهاد گنج
دگر پنجه اندیشه ی جامه کردکه پوشند هَنگام ننگ و نبرد
15ز کتّان و ابریشم و موی قَزقَصب کرد پرمایه دیبا و خز
بیاموختشان رشتن و تافتنبه تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته، شستن و دوختنگرفتند از او یکسر آموختن
چو این کرده شد ساز دیگر نِهادزمانه بدو شاد و او نیز شاد
ز هر پیشه ای انجمن کرد مردبدین اندرون نیز پنجهی خَورد
20گروهی که آثوربان خوانیَشبه رسم پرستندگان دانیَش
جدا کردشان از میان گروهپرستنده را جایگه کرد کوه
21+بدان تا پرستش بود کارشاننوان پیش روشن جهاندارشان
صفی برکشیدند و بنشاندندهمی نام نیساریان خواندند
کجا شیر مردان جنگاورندفروزنده ی لَشکر و کِشورند
کزیشان بود تخت شاهی به پایوُزیشان بود نام مردی به جای
25بسودی سه دیگر گُرُه را شناسکجا نیست از کس بریشان سپاس
بکارند و ورزند و خود بدروندبه گاه خورش سرزنش نشنوند
ز فرمان تن آزاده و خورده نوش از آوای پَیغاره آسوده گوش
تن آزاد و آباد گیتی بدویبر آسوده از داور و گفت و گوی
چه گفت آن سَخُنگوی آزاد مردکه آزاد را کاهلی بنده کرد
30چهارم که خوانند اَهتوخوشیهم از دست ورزان با سرکشی
کجا کارشان همگِنان پیشه بودروانشان همیشه پر اندیشه بود
بدین اندرون سال پنجاه نیزبخورد و بورزید و بخشید چیز
ازین هر یکی را یکی پایگاهسَزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هر کس اندازه ی خویش راببینند و دانند کم بیش را
 35بفرمود پس دیو ناپاک رابه آب اندرآمیختن خاک را
هرآنچ از گِل آمد چو بشناختندسَبُک خشت را کالبَد ساختند
به سنگ و به گج دیو دیوار کردبه خشت از برش هندسی کار کرد
چو گرمابه و کاخ های بلندچو ایوان که باشد پناه از گزند
ز خارا گهر جُست یک روزگارهمی کرد از او روشنی خواستار
40به دست آمدش چندگونه گهرچو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
ز خارا به افسون برون آوریدشد آراسته بندها را کلید
چو بان و چو کافور و چون مشک نابچو عود و چو عنبر، چو روشن گلاب
بزشکی و درمان هر دردمنددر تندرستی و راهِ گزند
همین رازها کرد نیز آشکارجهان را نیامد چُنو خواستار
45گذر کرد از آن پس به کشتی بر آبز کشور به کشور چو آمد شتاب
چُنین سال پنجَه برنجید نیزندید از هنر بر خرد بسته چیز
همه کردنی ها چو آمد به جایز جای مِهی برتر آورد پای
به فرّ کَیانی یکی تخت ساختچه مایه بدو گوهر اندر نِشاخت
که چون خواستی دیو برداشتیز هامون به گردون برافراشتی
50چو خورشید تابان میان هوانشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت اویشگفتی فرومانده از بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندندمرآن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودینبرآسوده از رنج تن، دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستندمَی و جام و رامشگران خواستند
 55چُنین جشن فرخ از آن روزگاربه ما ماند از آن خسروان یادگار
چُنین سال سیصد همی رفت کارندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبود آگهیمیان بسته دیوان بسان رَهی
به فرمان مردم نِهاده دو گوشز رامش جهان پر ز آوای نوش
چُنین تا برآمد بر این سالیانهمی تافت از فرّ، شاه کَیان
 60جهان سر به سر گشت او را رهینشسته جهاندار با فرّهی
یکایک به تخت مِهی بنگریدبه گیتی جز از خویشتن را ندید
ز گیتی سر شاه یزدان شناسز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
گرانمایگان را ز لَشگر بخواندچه مایه سَخُن پیش ایشان براند
چُنین گفت با سالخورده مِهانکه جز خویشتن را ندانم جهان
 65هنر در جهان از من آمد پدیدچو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستمچُنان ست گیتی کجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از من ستهمان پوشش و کامتان از من ست
بزرگی و دیهیم شاهی مراستکه گوید که جز من کسی پادشاست
همه موبدان سرفگنده نگونچرا کس نیارست گفتن، نه چون
 70چُن این گفته شد فرّ یزدان از اویبگشت و جهان شد پر از گفت وگوی
هنر چون بپیوست با کردگارشکست اندرآورد و برگشت کار
چه گفت آن سَخُنگوی با ترس و هوشکه خسرو شدی بندگی را بکوش
به یزدان هر آنکس که شد ناسپاسبه دلْشْ اندرآید ز هر سو هراس
به جمشیدْ بر تیره گون گشت روزهمی کاست آن فرّ گیتی فروز

 داستان را اینجا بشنوید
عکس از فلورای گرامی


دوستان گرامی داستان جمشید جای گفتگوی بسیار دارد با خواندن متن داستان و شنیدن آنبا صدای محسن گرامی آغاز می کنیم و اندک اندک به این یادداشت ، خواندنی ها افزون خواهد شد.

در پاسخ پیام درویش گرامی:
تخت جمشید نمادترین اثر در بیان  نوروز

۱۴ مهر ۱۳۸۹

طهمورث




پادشاهی طهمورت سی سال بود


پسر بُد مر او را یکی هوشمندگرانمایه طهمورت دیوبند
بیامد به تخت پدر بر نشستکمر بر میان رسم او را ببست
همه موبدان را ز لَشکر بخواندبه چربی چه مایه سَخُن ها براند
چُنین گفت کامروز تخت و کلاهمرا زیبد و، تاج و گنج و سپاه
5جهان از بدی ها بشویم به رایپس آنگه کنم درکَیی گِرد پای
ز هر جای کوته کنم دست دیوکه من بود خواهم جهان را خدیو
هر آن چیز کاندر جهان سودمندکنم آشکارا، گشایم ز بند
پس از پشت میش و بره پشم و مویبرید و به رشتن نِهادند روی
به کوشش از او کرد پوشش به جایبه گستردنی بُد هم او رهنمای
10ز پویندگان هر چه بُد نیک روخورش کردشان سبزه و کاه و جو
رمنده ددان را همه بنگریدسیه گوش و یوز از میان برگزید
به چاره بیاوردش از دشت و کوه به بند آمدند آنک دور از گروه
ز مرغان همان را که بُد نیک ساز چو باز و چو شاهین گردن فراز
بیاورد و آموختن شان گرفتجهانی بدو مانده اندر شِگِفت
15چُن این کرده شد ماکیان و خروسکجا برخرو شد گه زخم کوس
بیاورد و یکسر به مردم کَشیدنِهفته همه سودمندی گزید
بفرمود تاشان نوازند گرمنخوانندشان جز به آوای نرم
چُنین گفت کین را نُمایش کنیدجهان آفرین را ستایش کنید
که او دادمان بر دده دستگاهستایش مر او را که بنمود راه
20مر او را یکی پاک دستور بودکه رایش ز کردار بد دور بود
خَنیده به هر جای شهرسپ نامنَزَد جز به نیکی به هر جای گام
همه روزه بسته ز خوردن دو لببه پیش جهاندار بر پای شب
چو جان بر دل هر کسی بود دوستنماز شب و روزه آیین اوست
سر ِمایه بود اختر شاه رادر ِبند بُد جان بدخواه را
25همه راه نیکی نُمودی به شاههمه راستی خواستی پایگاه
چُن آن شاه پالوده گشت از بدیبتابید از او فرّهِ ایزدی
برفت اَهرِمَن را به افسون ببستچو بر تیزرو بارگی برنشست
زمان تا زمان زینش برساختیهمی گِرد گیتیش برتاختی
چو دیوان بدیدند کردار اویکَشیدند گردن ز گفتار اوی
 30شدند انجمن دیو بسیار مرکه پردخته مانند از او تاج و فر
چو طهمورت آگه شد از کارشانبرآشفت و بشکست بازارشان
به فرّ جهاندار بستش میانبه گردن برآورد گرز گران
همه نرّه دیوان ِ افسون گرانبرفتند، جادو سپاهی گران
دمنده سیه دیوشان پیشرَوهمی به آسمان برکشیدند عَو
35جهاندار طهمورت به آفرینبیامد کمربسته ی رزم و کین
یکایک برآراست با دیو جنگنبُد جنگشان را فراوان درنگ
از ایشان دو بهره به افسون ببستدگرشان به گرز گران کرد پست
کَشیدندشان خسته و بسته خواربه جان خواستند آن زمان زینهار
که ما را مکش تا یکی نو هنربیاموزَنیمَت که آید به بر
40کَی نامور دادشان زینهاربدان تا نِهانی کنند آشکار
چو آزادشان شد سر از بند اویبجستند ناچار پیوند اوی
نبشتن به خسرو بیاموختنددلش را چو خورشید بفروختند
نبشته یکی نه، چه نزدیک سیچه رومی و چه تازی و پارسی
چه سغدی و چینی و چه پهلوینگاریدن آن، کجا بشنوی
45جهاندار سی سال از این بیشتر چه گونه برون آوریدی هنر
برفت و سرآمد برو روزگارهمه رنج او ماند زو یادگار
جهانا مپرور چو خواهی درودچو می بدروی پروریدن چه سود
دریافت فایل شنیداری از اینجا
برداشت از وبلاگ صداهایی که می شنویم

گفتارهای نیک شما


۸ مهر ۱۳۸۹

هوشنگ



شاهنامه خالقی مطلق:

پادشاهی هوشنگ چهل سال بود  


شاهناهه مسکو: هوشنگ


فایل شنیداری با صدای محسن گرامی  از اینجا


 . 












۲۶ شهریور ۱۳۸۹

کیومرث



  داستان کیومرث

درمتن های باستانی  کیومرث پس از گاو، ششمین موجودی است که آفریده شده است. تخمه ی کیومرث که بر زمین ریخت گیاهی به نام ریواس از آن رست و دو شاخه از آن برآمد که یکی نخستین مرد ایرانی به نام مشی و دیگری نخستین زن ایرانی به نام مشیانه است.
در شاهنامه یادی از این نخستین زن ومرد نیست و کیومرث نخستین شاه
است.
«از دید اسطوره شناسی، روزگار کیومرث که نخستین مرد ایرانی است و هنوز مردمان به آزردن و کشتن جانداران و توشته ساختن از آنها نپرداخته اند،روزگاری است که آن را روزگار زرین می نامیم . در این روزگار، مردمان در آرامش و آشتی، با دد و دام و مرغ به سر می برند وهنوز هول و هراس وستیز و گریز بر جهان سایه نیفکنده است و پیوند مردمان را با دیگر آفریدگان نگسیخته است. در اسطوره های ایرانی این روزگار با فرمانروایی جمشید و دهاک ماردوش که کشتن جانوران وتوشه ساختن از آنها را می آغازند، به فرجام می آید و روزگاری آرمانی و نمادین می گردد که همواره دلخستگان از سیاهی و تباهی و از بیم و بیداد،پر شور، آرزوی بازگشت بدان را می برند و در دل می پرورند.»
نامه باستان صفحه ی248




نقاشی از امید ابراهیم

۲۳ شهریور ۱۳۸۹

آرامگاه مولوی

  عکس از سالار

عکس از اینترنت



برای دیدن عکس های بیشتر روی پیوند زیر تقه بزنید(در بلاگر امکان «ادامه» نو است.)

۴ شهریور ۱۳۸۹

پزشکی در شاهنامه

نخستین پزشک درشاهنامه

پزشک (Physician) واژه‌ای با ریشه ای سه هزار ساله است. به اعتقاد زبان شناسان، این واژه از ریشه اوستایی "بئشه زه" (Bachaza) به معنای "آسیب زدا" آمده است که در دوران ساسانی به صورت "بئشه زینتار" (Baechazintar) و در پهلوی به صورت "بئشه زک" (Baechazak) و بعدها به شکل "بزشک" و "پزشک" در آمده است.

به هنگام پادشاهی جمشید، فرزند تهمورث دیوبند، برای نخستین بار به واژه پزشک و پزشکی و درمان و نیز گیاهان دارویی بر می‌خوریم. جمشید، بنا به روایت شاهنامه هفت صدسال پادشاه بود و با فره ایزدی هم‌شهریاری و هم‌موبدی کرد. آهن را نرم...

ادامه را در اینجا بخوانید



گفتار اندر فراهم آوردن شاهنامه-گفتار اندر داستان ابومنصور دقیقی

۳۱ مرداد ۱۳۸۹

خرد و خردگرايي در شاهنامه

دكتر عبدالحسين زرين كوب

اين كه حكيم توس حماسه‌ي عظيم خود را به نام خداوند جان و خرد آغاز مي‌كند، نكته‌اي است كه خواننده را به انديشه دعوت مي‌كند و بي‌تامل از سر آن نمي‌توان گذشت. براي كتابي كه در سراسر آن انسان در تكاپويي جان فرسا و خردآزماي است، اين طرز يادكرد از آفريدگار انسان براعت استهلالي (= شگرف آغازي) زيركانه است.
براي آن كه انسان در عرصه‌‌ي هستي تكاپو كند،‌ هيچ چيز بيشتر از «جان» براي وي ضروري نيست و براي آن كه «جان» در محدوده‌ي حيات حيواني متوقف نماند، هيچ چيز بيش از خرد براي رهبري‌اش ضرورت ندارد. اگر جان تحت حكم خرد نباشد، جان انساني نيست، جان حيواني است و تكاپوي او در عرصه‌ي هستي نه حماسه مي‌آفريند و نه تاريخ.
ليكن تاريخ و حماسه هم كه شاهنامه آن‌ها را در آنچه به گذشته‌ي باستاني ايران مربوط است،‌به هم در مي‌آميزد، ابعاد دو گانه‌ي عرصه‌اي را تصوير مي‌كنند كه جان انسان در آن جنب و جوش دارد و آن چه بدين جنب و جوش غائيت مي‌بخشد،‌چيزي جز خرد نيست – خرد فطري و مكتسب – پس بدون اين غائيت كه خرد را رهنماي حيات انسان مي‌سازد، جنب و جوش جان كشمكشي بي معني و خالي از نظم و داد است و چيزي جز هرج و مرج نيست.
دنيايي هم كه شاهنامه جنب و جوش آن را تصوير مي‌كند،‌ دنيايي خرد گراست كه آفريدگار آن را با هيچ عنوان ديگر بهتر از عنوان خداوند جان و خرد نمي‌توان نيايش كرد. اما كتابي كه تا اين حد سرشار از افسانه‌هاي وهم انگيز است،‌ آيا به واقع مي‌تواند نقش دنيايي را رقم زند كه بتوان آن را خرد پذير خواند؟ در عرصه‌اي كه سيمرغ و اژدها در آن فرمان مي‌رانند و رويا و فال و جادو بر جريان رويدادهايش تأثير مي‌گذارند، كدام نشاني از خرد مي‌توان يافت.
با اين حال شاعر حكيم از همان آغاز كار كه خود را به نقل اين گونه رويدادهاي شگرف و شگفت ناچار مي‌يابد، خاطر نشان مي‌كند كه از اين گونه داستان‌ها هر چه با خرد درخور نمي‌نمايد، بايد متضمن معني رمزي شمرد. (تو اين را دروغ و فسانه مخوان/ به يكسان روشن در زمانه مدان/ ازو چند اندر خورد با خرد/ دگر بر ره رمز معني برد)
از اين گذشته آنچه در نظر حكيم طوس و در فرهنگ عصر او «خرد» خوانده مي‌شد با آن گونه خرد كه در عصر ما به رد كردن و نفي نمودن هر چه ماوراي ادراك حسي است، مي‌گرايد،‌ فاصله‌ي بسيار دارد و خردگرايي عصر فردوسي را هرگز نبايد با خردگرايي مادي و حسي آميخته به شك و الحاد عصر ما مقايسه كرد.
در عصر و محيط فردوسي، خرد عادي كه ميزان فهم و الگوي رفتار محسوب مي‌شد، هنوز نه احكام نجوم را نفي قطعي مي‌كرد، نه وجود موجودات غيرعادي چون غول و اژدها و نسناس را مستعبد مي‌دانست و نه فال و رويا را امري كه فقط انعكاس دنياي ناخودآگاه ذهني انسان باشد، تصور مي‌نمود. از سال‌ها قبل از عهد فردوسي، فارابي هم مثل خود وي خواب را با مقوله‌ي وحي و نبوت مربوط مي‌شمرد چنان كه در عصر خود وي و تا مدت‌ها بعد بيروني نيز هر چند احكام نجوم را «ثمره‌ي علم رياضي» نمي‌خواند،‌باز آن را علم مي‌شمرد و جز كساني را كه در اين باره به دروغ و فريب دست مي‌زدند، درخور تخطئه نمي‌يافت. فال و پيشگويي هم در گفت و شنود معروف ابوحيان توحيدي و ابوعلي مسكويه امري كه با اقتضاي خرد مخالف باشد،‌تلقي نمي‌شد و ابن سينا هم رويدادهايي را كه خلاف آمد روند طبيعت اشيا به نظر مي‌رسيد، مغاير با حكم خرد مي‌شمرد و آن‌ها را به تعبير خودش در «بقعه‌ي امكان» مي‌نهاد.
اعتقاد به جادو و دعا، اعتقاد به ديو و فرشته و اعتقاد به فال بد و فال نيك، هم در نزد خود فردوسي و شايد در فرهنگ عصر و محيط او، ظاهر بازماندهي از «ثنويت» باستاني ايران بود كه عرصه‌‌ي هستي را آوردگاه خير و شر و نيروهاي وابسته به يزدان و اهرمن تلقي مي‌كرد و تصوير اين كشمكش بي‌وقفه را در ستيز بين ديو و فرشته و در تنازع بين نيرويي كه جادو و اهريمن و فال بد بدان مربوط است،‌ با نيرويي كه فرشته و يزدان و فال نيك با آن ارتباط دارد، در تخيل مي ‌آورد.
به علاوه چون به تصريح شاعر، هر گونه شگفتي را كه در اين داستا‌ن‌ها هست، مي‌توان به معني رمزي بازگرداند، وجود اين نقل‌ها به هيچ روي با اين دعوي كه شاهنامه مبتني بر انديشه‌ي خرد گرايي به نظر مي‌رسد، مغاير نيست.
اما در مورد جنگ هنوز مشكل باقي است. اگر وجود سيمرغ و اژدها و ديو و جادو را مي‌توان به معني رمزي تأويل كرد،‌در باب جنگ كه «ديو خشم» آن را به وجود مي‌آورد و به هر صورت باشد، تجاوز «جنون» به عرصه‌ي خرد و آهستگي است، هر گونه سعي در تأويل جز فرو رفتن در ابهام و اوهام نيست. ليكن در شاهنامه جنگ بر تشفي كينه‌ها يا به خاطر غارت و كسب غنيمت نيست. تقريبن هميشه نوعي دفاع مقدس محسوب است، دفاع از خانه و خاندان،‌ دفاع از حيثيت و شرف و سرانجام دفاع از فرهنگ انساني در مقابل آن چه آن را به نابودي تهديد مي‌كند. چنين جنگي حتي در رسم و آيين عصر ما نيز، نزد بسياري با آن چه خرد آن را تاييد يا الزام مي كند، مغايرت ندارد.
به هر حال نشانه‌هاي خرد گرايي در جاي جاي شاهنامه به قدري است كه حاجت به ذكر شواهد ندارد. اين كه شاعر از همان آغاز كار كه به اقتضاي نقل تاريخ درباره‌ي پيدايش انسان در عرصه هستي سخن مي‌گويد و از آفرينش مردم و عالم و ماه و خورشيد ياد مي‌كند،‌سخن را با گفتاري در ستايش خرد سر مي‌كند،‌تعهدي را كه در رعايت مقتضاي خردگرايي دارد، نشان مي‌دهد.
اما جهان شناسي اسطور‌ه‌آميزي كه او با تقرير آن مي‌خواهد خواننده را براي ورود به دنياي شاهنامه – دنياي يك تاريخ حماسه آميز – آماده نمايد، مثل همان دنياي آميخته‌اي از اسطوره و واقعيت است و البته در ارزيابي آن سهم عقايد زرتشتي و زرواني و نقش مأخذ اصلي كار شاعر را نبايد كم اهميت تلقي كرد. از جمله اين كه قول شاعر در باب اهميت خرد، در تمشيت نظام عالم و نشانه‌هاي نوعي اعتقاد جبري كه در گفتاري وي هست، وجود يك ميراث زرواني را در مأخذ وي محتمل مي‌سازد. اين همه الزام تاويل به رمز در مورد قصه‌هايي كه مضمون آن‌ها با روند طبيعت اشيا مغايرت دارد،‌ در مقدمه‌ي ماخذ اساسي او – شاهنامه ابومنصوري – نيز به نوعي وجود دارد، اين نكته را به خاطر مي‌نشاند كه بهره‌اي از آن چه در اين جهان‌شناسي مي‌آيد نيز بايد از متن ابومنصوري مأخوذ يا بر آن مبتني باشد. از اين قرار التزام به رعايت خردگرايي، حتي قبل از فردوسي در نزد كساني كه درجمع و تدوين شاهنامه‌ها اهتمام داشته‌اند نيز مورد توجه بوده است و به آساني نبايد جهان شناسي آغاز شاهنامه را كه به هر حال مبتني بر خردگرايي است، به ضرورت با جريان‌هاي اعتقادي عصر شاعر مربوط ساخت.
يك جلوه‌ي اين خردگرايي در كلام فردوسي، امثال حكمت آميز و مواعظ عبرت‌انگيز فراواني است كه در سراسر شاهنامه به چشم مي‌خورد. اندرزنامه‌ها نيز كه بخشي از بديع‌ترين نمونه‌هاشان در نقل بزم‌هاي انوشروان و بوذرجمهر آمده است، صورت ديگري از اين حكمت‌هاست. ريشه‌ي آن‌ها هم به ادبيات پهلوي عهد ساسانيان مي‌رسد و حاصل تجارب گذشته‌هاي دور و دراز تاريخ به شمارست. در حقيقت تمام آن چه را كه تاريخ باستاني ايران مي‌توان به انسان بياموزد،‌در همين حكمت‌هاي تجربي مجال انعكاس دارد و تمام آنچه امثال جاحظ و ابن قتيبه و ساير نويسندگان عربي نويس اوايل عهده عباسيان «قوم فرس» را به سبب بهره‌مندي از آن در خور ستايش مي‌يافته‌اند در طي همين سخنان پرمايه پراكنده است و جلوه‌هاي گوناگون خردگرايي را در شاهنامه قابل ملاحظه نشان مي‌دهد.
در برداشت جبريانه‌اي كه شاعر – و پهلوانان شاهنامه – از انسان و سرنوشت او دارند، جلوه‌هاي ديگري از اين خردگرايي را مي‌توان يافت. شاعر هر جا مرگ پادشاه يا فرجام كار پهلواني را ياد مي‌كند، ناپايداري جهان را به نحو عبرت انگيزي پيش چشم خواننده مجسم مي‌نمايد و وي را به تأمل در باب زندگي و دگرگوني‌هاي آن دعوت مي‌كند. فرجام كار جمشيد و فريدون، فرجام قصه‌ي سكندر و دارا،‌ سرانجام كي‌خسرو، اسفنديار،‌ رستم و ... كدام يك از اين گونه رويدادها است كه خواننده‌ي شاهنامه را غرق در عبرت، تامل و انديشه‌هايي كه شايسته‌ي حيثيت انساني است، نمي‌كند؟
تلقي از دنيا بدان گونه كه هست و ناچار بايد با آن كنار آمد، رفتار اكثر قهرمان‌هاي شاهنامه را متضمن آرامش و وقاري خردمندانه تصوير مي‌كند و وجود آن‌ها تجسم مناعت و نجابتي مي‌سازد كه هيچ چيز بهتر از آن اعتدال و آرامش و گران سنگي ناشي از خردگرايي انسان را تفسير و توجيه نمي‌نمايد. براي اين قهرمانان غالباً بي‌همانند، هم تلاش براي پيروزي لازمه‌ي حكم خرد محسوب است، هم تحمل سختي‌هاي شكست خرد پذير به نظر مي‌آيد. آن چه نزد خرد مقبول نيست،‌ اظهار بي‌تابي و ناخرسندي در مقابل سرنوشت است كه قهرمان واقعي جز به ندرت آن را در خور شأن خود نمي‌يابد.
از اقتضاي اين خرد كيشي است كه در تمام شاهنامه هر گونه سرپيچي از داد – كه خود چيزي جز آيين و فرمان خرد نيست – همواره مجازات خود را به دنبال دارد و اين نيز در جاي خود قانون تخلف ناپذير طبيعت و حيات انساني و لاجرم خرد انساني در سراسر كارهاي عالم ضرورتش را الزام مي‌كند. از اينجا است كه سلم و تور به انتقام خون ايرج كشته مي‌شوند و بايد كشته شوند. ضحاك با همه گربزي‌ها و چاره‌گري هايش و افراسياب با همه دليري‌ها و زيرك‌سازي‌ها كه دارند، هيچ يك از كيفر بيداد‌هاي خويش در امان نمي‌مانند و نبايد بمانند. حتي رستم و اسفنديار، دو پهلوان محبوب و نجيب دنياي شاهنامه به خاطر لحظه‌هايي كه به الزام ديو خشم از حكم خرد سر فرو مي‌تابند، به بادافره سنگين گناهان خويش گرفتار مي‌آيند. جمشيد و كاوس دو فرمانرواي درخشان و نام‌آور دنياي باستان هم جريمه‌ي خروج از حد خرد را به محنت‌هايي كه در پايان عمر با آن‌ روبه رو مي‌شوند، مي‌پردازند.
جلوه‌هاي گوناگون اين خردگرايي در تمام عرصه‌ي شاهنامه موج در موج به چشم مي‌خورد. اين گرايش براي فردوسي نوعي ميراث دوگانه است، هر دو از خاستگاه فرهنگ وي، مذهب و مأخذ كار. وي نه فقط به سبب گرايش مذهبي خود را به اين خرد گرايي متعهد مي‌يابد، بلكه مأخذ يا مأخذ كار او نيز جز در افسانه‌هاي شگفت كه غيرممكن اما تاويل پذيرند، همه جا اين التزام خردپذيري را منعكس مي‌كند. بدين گونه هم طرز فكر شخصي فردوسي شاهنامه‌اش را يك خردنامه‌ي واقعي مي‌سازد، هم آن چه شاهنامه‌ي وي به مأخذ باستاني و پهلواني خويش مديون است، آن را عرصه ي حكم‌راني خرد نشان مي‌دهد. تحت تأثير اين خردگرايي استوار و بي‌تزلزل، فردوسي اسطوره و داستان حماسي را به گونه‌اي از تاريخ تبديل مي‌كند و حتي به تاريخ رنگ فلسفه مي‌دهد و هر جا كه لازم آيد، با احاله‌ به رمز و تأويل آن چه در توالي رويدادها فقط بر حسب احتمال «ممكن» به نظر مي‌رسد، به تعبير ارسطو بر حسب ضرورت ممكن فرامي‌نمايد.
اين كه انگيزه حوداث ارزش‌هاي اخلاقي است و حتي انقلاب كاوه هم كه در طرز بيان فردوسي سوز و حرارت دكان او را دارد، يك آشوب بي‌هدف و يك انفجار مهارناپذير غرايز ويران‌گر و پرخاش‌جوي عامه باقي نمي‌ماند، آن را مبتني بر هدف‌هاي بخردانه‌اي نشان مي‌دهد كه شايسته‌ي خردگرايي حاكم بر دنياي شاهنامه است.
در كتابي چنين عظيم كه بدين سان به نام خداوند جان و خرد آغاز مي‌شود، انسان همه جا صداي «جان» را مي‌شوند كه در اين جا در عرصه‌ي تنازع براي بقا با هر آن چه انسان را حقير مي‌كند، كشمكش دايم‌، دارد. اما فضايي كه اين صدا طنين نبض حيات را در آن جاودانه مي‌كند، فضاي صاف و روشن خرد جاودانه است.

پي‌نوشت‌ها:
- اين گفتار براي خواننده‌اي كه با شاهنامه و پهلواناش آشنا است، نيازي به نقل داستان‌ها و ذكر ابيات ندارد. در چند مورد كه نقل مصرع‌ها يا اجزاي بعضي ابيات خالي از ضرورت به نظر نيامده است، ارجاع به چاپ شاهنامه به كوشش دكتر دبيرسياقي، تهران، 1371 شده است.
- در متن مقاله به همانندي اين سخن با يك عبارت مذكور در مقدمه‌ي شاهنامه‌ي ابومنصوري اشارت شده است: و چيزها اندرين نامه بيارند كه سهمگين نمايد و اين نيكو است چون مغز او را بداني، تو را درست گردد و دلپذير آيد. (بيست مقاله‌ي قزويني ج 2/37)


- تفاوت خرد فطري با خرد مكتسب در نوشته‌هاي پهلوي هم سابقه دارد: آسني خرد و گوشان سرود خرد، يادگار بزرگمهر/ 43. از خرد فطري كه نزد مزديسنا تقريبن مرادف يا ملازم "به‌ديني" (= وه ديني، دينكرت / 54) است، در شاهنامه به عنوان بهترين چيزي كه ايزد به انسان داده است، ياد مي‌شود. خرد مكتسب از راه «سمع» و دريافت «سمعيات» حاصل مي‌آيد و به همين سبب گوشان «سروت خرت» خوانده مي‌شود، در شاهنامه اين گونه وصف مي‌شود: كه گوش نيوشنده زو برخورد (جلد اول / 2).


- درباره‌ي طرز تلقي حكما و علماي معاصر يا مقدم بر فردوسي از احكام نجوم و رويا و فال و كارهاي شگفت و مغاير با روند عادت،‌ مي‌توان رجوع كرد به: بيروني، التفهيم / 316 (راجع به تنجيم و احكام نجوم) // فارابي، آراء اهل المدينه الفاضله / 53- 47 (درباب رويا و نبوت) // ابوعلي مسكويه و ابوحيان توحيدي، الهوامل و الشوامل مسأله 83/ 200 (درياره‌ي فال و تطير) // ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، بخش الهيات، نمط عاشر 3/ 418 (درباب رويدادهايي كه خلاف روند طبيعت به شمار است و آن‌ها را نفي نبايد كرد و بايد در «بقعه‌ي امكان» گذاشت).


- شباهت اين سخن فردوسي كه خرد را بهترين داده‌ي ايزد مي‌خواند و همچنين بين اين گفته‌ي او كه خرد را در «هر دو سراي»، «دست گير» انسان مي‌خواند (خرد دست گيرد به هر دو سراي «جلد اول / 2») با دو عبارت تقريبن همانند در رساله‌ي پهلوي دانا و مينوي خرد كه يك متن زرواني محسوب است، گرايش جبري شاهنامه را كه مغاير با اعتقادات قدري گونه معتزلي شخصي اوست، توجيه مي‌كند و از تعهد شاعر در نقل محتواي متن حاكي است. دو عبارت مزبور در ترجمه‌ي فارسي اين رساله بدين گونه است: از همه نيكي‌هايي كه به مردمان رسد، خرد بهتر است زيرا كه گيتي را به نيروي خرد مي‌توان از آن خود كرد (مينوي خرد،‌ ترجمه‌ي دكتر احمد تفضلي / 4). براي نمونه‌ي ديگر از گرايش زرواني در شاهنامه رجوع شود به نامه‌ي رستم فرخ زاد به برادرش (شاهنامه جلد 5 / 17 – 2511).


- براي متن و ترجمه‌ي تعدادي از اندرزنامه‌هاي پهلوي كه قسمتي از ميراث باستاني خردگرايي شاهنامه‌ را نشان مي‌دهد، از جمله رجوع شود به مجموعه مقالات استاد ماهيار نوابي 1/407 همچنين مقايسه شود با رساله‌ي پهلوي: اپرخيم و خرت فرخ مرت، نشر كانگا (Kanga)، بمبئي 1953


- درباب تعبير ارسطو و اختلاف بين آن چه بر حسب احتمال ممكن است و آن چه بر حسب ضرورت ممكن مي‌نمايد، رجوع شود به كتاب او در فن شعر.

با سپاس از : شهرزاد درویش برای گردآوری این مقاله