۱۳ مهر ۱۳۸۵

دوهمسایه ی قدیمی

نزدیک ظهربود وارد بازار سرپوشیده ی تفت شدیم شاید سومین مغازه دو همسایه کنار هم بودند. این مرد پیر به شدت مشغول نجاری بود.بسیار با سرعت و مهارت کار می کرد.مغازه ی نجاری خیلی به هم ریخته بود .شاید دیگر توان مرتب کردن آن را نداشت ویا شاید در این بی نظمی ،نظمی بود که ما تشخیص نمی دادیم.اصلا توجهی به ما نشان نمی داد.

این کوزه ی آب بین دیوار همسایه ها بود .رفتم دستی بهش زدم دیدم خنکه به بچا ها گفتم توش آب خنکه !این کوزه خنکش کرده همسایه نجاره اومد گفت :بخورید .نگاهی به انداختم و لبخندی زدم .گفتم مرسی تشنه مون نیست.لیوان همراهمون نبود و لیوانی که با نخ بهش بسته بودن هم تمیز نبود .فورا موضوع را فهمید رفت لیوان خودش رو که از اون لیوان کم نداشت آورد .من از اون آب خوردم بوی خاک می داد .ولی بچه ها متعجبانه نگاهم کردند

ما دوباره مشغول تماشای کار نجار شدیم این همسایه مغازه شو بست و رفت دوچرخه شو بگیره دید من دارم از او سئوال می کنم اجازه می دی ازت عکس بگیریم.بگذریم که یکی گرفته بودیم.ولی گوشهایش نمی شنید حتی بلند هم فریاد زدم باز هم متوجه حرفم نشد .همسایه اش آمد و دستش گرفت از جاش بلندش کرد (یعنی با عمل با او حرف می زد می دونست گوشهای او توانایی شنواییشان را از دست داده اند)و به ما گفت:حالا
گفت: حالا عکس بگیرید

پیرمرد باید دستش به جایی بود تا بتواند سر پا بایستدو دوچرخه ی همسایه قدیمش را چسبید و همسایه هم با دستش نگهش داشت صدای اذان بلند شد حالا فهمیدم چرا همسایه اولی سوار بر دوچرخه رفت و مرد نجار که رفتن اورا متوجه شد ظرف یک دقیقه سریعا در مغازه را بست و دوچرخه ی قدیمیش را که دیگر قادر نبود سوار شود برداشت و رفت .حتما به عنوان عصای چرخدار از دوچرخه اش استفاده می کند حتما گاهی خریدو با دوچرخه حمل هم می کند

سر یک چشم به هم زدن بازار تعطیل شد ما هم ظاهرا دیر رسیده بودیم مجبور شدیم برگردیم سر بازار یک مغاز ه لوکس لوازم کیش می فرخت باز بود صاحبش پسر جوونی با لباس تنگ و مو ههای ژل دم در مغازه ایستاده بود و خیابونو نگاه می کرد.

این تابلو تو ویترین ش بود

عکسها از سالار

۱۱ نظر:

Fridoun گفت...

صحنه های گويائی از زندگی را نشان داده ايد که کلی آدمی را بفکر فرو می برد که آی دل غافل زندگی چسيت. از کجا آمده ايم؟ و به کجا می رويم و دليل اين آمدن و رفتن چيست؟
اين تصاوير و مطالب زير آن نوعی نو آوري درين گاهنگار است که بسيار برايم جالب بود.
دست تان درد نکند

ناشناس گفت...

سلام
به سالار تبریک می گم
درباره این زن فضانورد هم باید بگم آری تا پول بی زبون هست فضا باید رفت همین.
سندباد
فضا رفتن این زن هیچ اتفاق مهمی نیست چون الان 90% جوانان ما با هزینه ای خیلی کمتر بامواد روانگردان به فضا می روند.

شهبارا گفت...

سلام پروانه عزیز. متاسفانه عکس ها باز نشد و توانستم ببینم

سعيد سعيدي گفت...

سلام سفر من به يك سفر كوچك تبديل شد
خيلي دوست داشتم عكسهاتون رو ببينم اما حيف باز نشد من به روز شدم يه سري بزنيد مطمئن باشيد كه خوشحال ميشم

پروانه گفت...

احتمالا علت ندیدن عکسها باید سرعت پایین اینترنت دوستان باشد
البته با کلیک راست روی عکسی و انتخاب
show picture
باید بتوانید عکسها را تماشا کنید.
چون عکسها با کیفیت بالا بود در فتوشاب
save for web
زدم با حداقل کیفیت که باز هم 200 یا 300 کیلوبایت شدند
عکسها از طیق بلاگ اسپات آپ لود شده
یعنی در لینکی نیستند که منبع آنها پاک شده باشد
من هم که از اینترنت دایال آپ استفاده می کنم هیچ مشکلی جهت دیدن عکسها ندارم

محمد درویش گفت...

با سلام و تشكر از پيگيري مطالب وبلاگم
110 كيلومتر از روستاي مصر منظورم است.
عكسهاي شما هم كاملا گويا و تامل برانگيز هستند.

سياوش گفت...

واقعا عالي عالي عالي

مژده گفت...

سلام

با شعر حضور به روزم

مطالبتان زیبا بود ولی افسوس عکسها باز نشدند

حميـرا گفت...

خاکی بودن مهربان است
خاکی بودن امنیت می دهد
خاکی بودن عطر عشق را دارد
خاکی بودن آدمها را بهم وصل می کند
روی گلت را می بوسم پروانه عزیزم

مهران گفت...

سلام

با همه احترامي كه براي نويسنده شرح تصاوير قائلم نتوانستم از انتقاد نسبت به انشاي مطالب و اغلاط ديكته اي و دستور زبان در ان خودداري كنم كه ذيلا به عرض مي رساند

"حتما گاهی خریدو با دوچرخه حمل هم می کند"

احتملا مقصود "خريدهاي خود را با دوچرخه حمل مي كند" است

"سر یک چشم به هم زدن بازار تعطیل شد ما هم ظاهرا دیر رسیده بودیم مجبور شدیم برگردیم سر بازار یک مغاز ه لوکس لوازم کیش می فرخت باز بود

گويا منظور ايشان اين بوده است "دريك چشم بهم زدن بازار تعطيل شده بود, ظاهرا ما دير رسيده بوديم و مجبور به بازگشت شديم در ابتداي بازار مغازه لوكسي كه لوازم كيش مي فروخت باز بود

و احتمالا منظور ايشان از
"مو ههای
مو هاي"مي باشد
و ناگفته نماند همواره از لطافت روح پروانه و بزرگواري او بهره مند و ممنون هستم
از ايشان بابت انتقاداتم عذر مي خواهم

پروانه گفت...

مهران عزیز
شما که خوب گفتید. سالار کلی به انشای من خندیده
گفت که عین بچه های کلاسشون انشا می نویسم
از تذکر شما سپاسگزارم اصلاح خواهد شد
پروانه