
۱۹ مرداد ۱۳۸۸
طنز سعدی - عمران صلاحی

۱۷ مرداد ۱۳۸۸
بلاغت در زبان سعدی- دکتر ناصر قلی سارلی
نکته ی دیگری هم که باید قبل از گفتن نمونه های نوشته های سعدی بگویم این است، در علم معانی سخن به دو دسته تقسیم می شود یک دسته خبر و دسته ی دیگر انشا.
منظور از خبر ، گزاره ای است که صدق و کذب دارد. منظور از انشا سخنی است که صدق و کذب در آن راه ندارد. جمله های امری،نهی، ندا، پرسشی جزء انشا هستند.
علمای نحو برای هر یک از این ها یک غرض اصلی در نظر می گیرند . می گویند خبر موضوعً له اش اطلاع رسانی است، یعنی جمله ی خبری ساخته شده که اطلاع برساند. اما اگر در کنار اطلاع رسانی کار دیگری هم انجام دهد، یا اصلا اطلاع رسانی نکند و به جای آن کار دیگری انجام دهد، می گوییم خبر از غرض اصل خودش خارج است، غرض ثانویه دارد، دلالت ثانوی پیدا کرده است. همین طور در باره ی امر و نهی .
در کتاب های معتبر مثلا گفته اند یک جمله ی پرسشی می تواند غیر از غرض اصلی ، هشت غرض داشته باشد. اما در شعر سعدی اگر بگردید می بینید غیر از هشت تا غرضی که در کتاب های بلاغی پیدا می شود، می توانید ده غرض جدید پیدا کنید که این در واقع در کتاب های معتبر نیامده است. یعنی در کتاب های معروف و درسی بلاغت ، غرض اصلی پرسش ، درخواست اطلاع هست، شما چیزی را که نمی دانید می پرسید، غرض های ثانویه دیگری هم می تواند داشته باشد مثلا چیزی که به آن می گویند«استفهام انکاری». یعنی پرسش به قصد انکار به کار رفته مثلا:
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟
یعنی هیچ چیزی نمی توان گفت. حالا در شعر سعدی شما می توانید معناهایی را پیدا کنید که در هیچ کتاب بلاغی نیامده است. البته یک بخش از این امر که در کتاب بلاغت نیامده به خاطر این است که ما کتاب های علم معانی ویژه زبان فارسی نداشتیم. یعنی چه؟ یعنی همانطور که گفتم علم معانی با نظم و دستور ارتباط خیلی نزدیکی دارد، این علم معانی که داریم برای ساخت زبان عربی شکل گرفته است و این طبیعیه که ما در زبان فارسی که ساخت آن متفاوت با عربی است، ویژگی هایی داشته باشیم در همین مقولات که در زبان عربی نباشد ، یا در عربی باشد و در فارسی نباشد. یک مقدارش به خاطر این است و یک مقدارش به خاطر این هست که سعدی توانسته آن زمینه ها را آماده کند. حالا یک نمونه:
«که گفت در رخ زیبا ، نظر خطا باشد؟ »
این صورتش پرسشی است. اما غرض از این چه هست؟ مثلا سعدی می خواهد بداند چه کسی این حرف را زده؟ ما که به زبان فارسی آشنا هستیم و به زبان فارسی حرف می زنیم ، متوجه می شویم که منظور سعدی یعنی یک سرزنش، یک نوع توبیخ ، یک نوع ارشاد. یعنی غیر از این است که می خواهداز ما بپرسد، سئوال ندارد، در واقع چیز دیگری را بیان می کند، غیر مستقیم.
یا مثلا شما این گفتارهای روز مره را ببینید. به کسی می گویید فلان کار را انجام ندهد ، به حرف شما گوش نمی دهد و دچار خسارتی می شود . شما به او می گویید: نگفتم؟.
«نگفتم؟» پرسشی است ، اما منظور شما از این نگفتن به شکل و آهنگ پرسشی، پرسش نیست بلکه می خواهید یک نوع سرزنش کنید.
«نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی / چون دل به عاشق دهی دلبران یغما را »
یعنی تاکید می کند و به وسیله پرسش از آن معنی صوری خودش خارج شده و جایی دیگر به کار می رود. همین چیزی که ما در گفتارها داریم.
در واقع شاعران زیادی نیستند که بتوانند با این کثرت از ظرفیت پرسش استفاده کنند. کاربرد بلاغت گفتار در غزل سعدی، به گونه ای است که مخاطب خود را حاضر می بیند.
۱۴ مرداد ۱۳۸۸
بیچاره اسفندیار 4- شباهت های تیر اسفندیار وتیر رستم
۱۰ مرداد ۱۳۸۸
بیچاره اسفندیار-3
سپهدار خون ریز و بیداد بود / سپاهش به بیدادگر شاد بود
کسی را نداد از یلان زینهار / بکشتند زان خستگان بی شمار
به توران زمین شهریاری نماند / ز ترکان چین نامداری نماند
و سپس در ادامه ی خشونت ها، دو سردار دیگر تورانی را بر دار می زند و فرمان کشتن همه کَس، و سوزاندن همه جا را می دهد.
به جایی دگر نامداری نماند / به چین و به توران سواری نماند
تو گفتی که ابری برآمد سیاه / ببارید آتش بر آن رزمگاه
پس از آن ، شهزاده ی از خود بیخود شده ی مغرور ،به جشن و سرور میگساری می پردازد
انگیزه ی شهزاده ی ایرانی در این خون ریزی ها چیست؟... هر چه هست مرد سفاک در شیوه ی کار خود عیبی نمی بیند. حق همان است که او می گوید و عدالت همان که او می کند.
خبر کشتار تورانیان به گوش گشتاسب می رسد و او با نامه ای نیش دار اسفندیار را فرا می خواند. اسفندیار اموال مردم رویین دژ را بین سپاهیان تقسیم و خزانه ی ارجاسب را همراه کنیزکان خوبروی سوار بر هزار و سیصد شتر کرده و به سوی ایران به راه می افتد.
این بار باز هم گشتاسب از دادن تاج شاهی به اسفندیار سر باز می زند و از او می خواهد که رستم را دست بسته نزد شاه بیاورد. برای اسفندیار دلیل می آورد که رستم این چنین است :
به مردی همی ز آسمان بگذرد / همی خویشتن کهتری نشمرد
که بر پیش کاوس کی بنده بود / ز کی خسرو اندر جهان زنده بود
به شاهی زگشتاسب نارد سخن / که: او تاج نودارد و ما کهن!
رستم روحش از این بهتان ها بی خبر است. ... رستم در نظر گشتاسب گنه کار است، اما گناهی که در اختیار او نیست، این مردم ایران زمینند که به حکم گذشته ی پاک و تابناک تهمتن بدو حرمت می نهند، ودر مردانگی و جوانمردی بدو مثل می زنند، غافل از اینکه نام رستم شرنگ حسد در کام شاه قدرت پرست می چکاند.
در جهان شاهنامه رستم مظهر ملت ایران است، مظهر فرهنگ ایرانی است. اصلا خود ملت است ، با همه ی خوبی ها و بدی هایش، با همه قدرتها و ضعف هایش. واین گشتاسب شاه است که می خواهد فرزند خود را به جنگ با ملت بفرستد، از او می خواهد برود و مردی را دست بسته به حضورش آورد که تاج و تخت او و پدرانش محصول جانفشانی ها و تاج بخشی های اوست.
بار دیگر با یکی از صحنه های تکراری تاریخ روبروییم ، صحنه یی با مضمونی واحد و جلوه هایی مختلف، که تا بوده چنین بوده است. همه گشتاسب های مسند نشین قدرت از سادگی ها و جاه طلبی ها و روح اطاعت اسفندیارهای خوش باور برای سرکوب ملتشان استفاده کرده اند. آن سردار و سرباز جوانی که به فرمان فرمانروای جبار رگبار مسلسل بر سینه ی برهنه ی مردم می پاشد، آن جوان از جهان بی خبر ساده دلی که به اشارت دستگاه ستم، روشنفکران و آزادی خواهان مملکتش را به زجر و شکنجه می کشد، آن نویسنده ی استادی که به هوای مال و منصبی قلم و بیانش را برای سرکوب آزادگان در خدمت غاصبان قدرت می نهد، آن مامور معذوری که برای حفظ امنیت دزدان و غارتگران حیثیت و آبرویش را فدا می کند،... همه و همه اسفندیارانی فریب خورده اند که به سودای نام و کامی، قدم در مهلکه نهاده اند و با رستمی به نام ملت روبرو ایستاده اند. جوهر قضیه در همه ی این صحنه ها یکی است ، جلوه ها متفاوت است ، اجراهای گوناگونی از نمایشنامه ای واحد در زمان ها و مکانهای مختلف و هنرپیشگانی با صورتک های رنگارنگ
اسفندیار با بر شمردن گذشته ی رستم از این کار سر باز می زند . اما گشتاسپ پاسخی آماده در آستین دارد:
چنین داد پاسخ به اسفندیار / که «ای شیر دل پر هنر نامدار
هر آن کس که از راه یزدان بگشت / همان عهد او گشت چون باد دشت»
امان از این راه یزدان که که منحصر است به اطاعت محض و بی چون و چرا از حکومت مطلقه ی گشتاسب. هر کس از این خط ظریف قدمی این ور آن ور بگذارد مرتد است و مهدورالدم.
*متن کج و بیت ها از کتاب آورده شده است
۴ مرداد ۱۳۸۸
بیچاره اسفندیار -2
ادامه را از کتاب " بیچاره اسفندیار" نوشته ی سعیدی سیرجانی می خوانیم:
دروازه ی قلعه به فرمان شاه به روی اسفندیار گشوده می شود. مردم دژ با پای خود می آیند و صندوقهای محتوی اجل معلّق- یعنی جنگاوران ایران- را بر دوش می گیرند و به داخل رویین دژ می برند.
برفتند و صندوق ها را به پشت / کشیدند و ماهار شتر به مشت
یکی مرد بخرد بپرسید و گفت / که «صندوق را چیست اندر نهفت»
۳۱ تیر ۱۳۸۸
گيسو بُران

گيسو بُران
نگاهم را
به راهت برنميدوزم
كه مژگانم
پيشتر بخيه زدهاند
تار و پود پلكهايم را
بر بيراهههايي كه تو را از من دور ميكنند
آه سهراب من!
قباي سبز چل تكهات
تعبير كدامين حرز بر بازوان عريانت خواهد بود؟
امروز،
تمام گردآفريدان شهر من
در ماتمت
گيسو به خون خضاب ميكنند و به باد ميدهند
و برگ برگ اقاقيها را
به سخاوت زخمهاي تنت ميهمان خواهند كرد
آه سهراب من!
بوي زيتون كال چشمان و شراب تازهي تنت
بيداد ميكند
شهرزاد
۲۵ تیر ۱۳۸۸
بیچاره اسفندیار
هجوم ترکان و خرابی ایران و در هم پاشیدن خانمان ها و به خون غلطیدن جوانان ، همه محصول مستقیم بیداد گری گشتاسپ است و رفتار جفا کارانه اش با اسفندیار.
اسفندیار پس از رها شدن از بند وقتی به گُرَزم می رسد:
با مشاهده پیکر به خاک افتاده گرزم بد نیتی که او را موجب زجر و گرفتاری خود می پنداشت به یاد توطئه ها و بلند پروازی هایش افتاد.
چنین گفت با کشته اسفندیار//که« ای مرد نادان بد روزگار
نگه کن که دانای ایران چه گفت// بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که دشمن که دانا بود به زدوست// ابا دشمن و دوست دانش نکوست
بر اندیشید آن کس که دانا بود// به کاری که بر وی توانا بود
ز چیزی که افتد بر او ناتوان// به جستنش رنجه ندارد روان
از ایران همی جای من خواستی//بر افکندی اندر جهان کاستی
ببردی ازین پادشاهی فروغ//همی چاره جستی به گفتِ دروغ
بدین رزم خونی که شد ریخته// تو باشی بدان گیتی آویخته »
۱۵ تیر ۱۳۸۸
بامدادی ناخواسته

آن زمان که عشق راه گشایم بود
ایمان دستانم را بست
در بهت سنت پایم شکست
حسرت به جای عشق بر دل نشست
زان پس چه بسیار فریادم را گریستم
اما باد اشک هایم را برد
دل در بی تابی و اندوه فسرد
فریدون
۹ تیر ۱۳۸۸
دو زن
سیمای دو زن را اینجا بخوانید
۳۱ خرداد ۱۳۸۸
برای....

كدامين كابوس
حرير خواب تو را بمباران كرده است
كه حرفهايم
اين گونه دل شورهي سكوت گرفتهاند؟
***
اينك
شاخههاي سرد و عبوس
اصالت خشك تركه را
در ذهن تر گلبرگهاي سرخ و سپيد و سبز
فرياد ميزنند
و تو
نميترسي از
اين فاجعهي شب رنگ ِ پليد
از تاراج مرگ
پشت دشت شقايق چشمانت
و گم شدن در يادمان گاه و بيگاه
قاب عكسي خاك خورده
روي ديواري يا طاقچهاي
نميترسي از
پر كشيدن دستهايي كه
گم ميشوند در باد
تا حكايت سبز
راه و اعتماد را تا بينهايت زمزمه كنند
شهرزاد

